گنجور

بخش ۱۲ - بند کردن فریدون، ضحاک را

جهاندار ضحاک از آن گفت‌گوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریک بین
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگاوران
ز بی‌راه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی‌ره شدند
ز اسپان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی برآویختند
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگاوری بهر بود
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
ببارید چون ژاله ز ابر سیاه
پئی را نبد بر زمین جایگاه
به شهر اندرون هر که برنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاجورد
پس آنگاه ضحاک شد چاره‌جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
به آهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
به چنگ اندرون شست‌یازی کمند
برآمد بر بام کاخ بلند
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد
بیآمد سروش خجسته دمان
مزن گفت کاو را نیامد زمان
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او
فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان
نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او
بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس که دارید بیدار هوش
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
سپاهی نباید که با پیشه‌ور
به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار
چو این کار آن جوید آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
شنیدند یکسر سخنهای شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه
وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از تاج وز گنج بهر
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
فریدون فرزانه بنواختشان
بر اندازه بر پایگه ساختشان
همی پندشان داد و کرد آفرین
همی یاد کرد از جهان‌آفرین
همی گفت کاین جایگاه من است
به نیک اختر بومتان روشن است
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گُرز من آید رها
چو بخشایش آورد نیکی‌دهش
به نیکی بباید سپردن رهش
منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای بر
وگر نه من ایدر همی بودمی
بسی با شما روز پیمودمی
مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وز آن شهر نایافته هیچ بهر
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار
همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته‌ست و بسیار خواهد گذشت
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کآرد سرش را نگون
بیآمد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی‌گروه
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیآورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته
از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

جهاندار ضحاک از آن گفت‌گوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
فریدون به خاطر گفتگویی که با کندرو داشت عصبانی شد و آمادهٔ رفتن شد.
چو شب گردش روز پرگار زد
فروزنده را مهره در قار زد
فردای آن شب ...
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریک بین
... دستور داد که اسبان تندرو و باهوش را زین کنند و ...
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نره دیوان جنگاوران
با سپاهی بزرگ متشکل از نره‌دیوان جنگی راه افتاد.
ز بی‌راه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندر آورد سر
از بیراهه وارد کاخ شد و آن را اشغال کرد.
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بی‌ره شدند
سپاه فریدون تا فهمیدند همه به سمت آن بیراهه رفتند.
ز اسپان جنگی فرو ریختند
در آن جای تنگی برآویختند
از اسب فرود آمدند و در آن گذرگاه تنگ با سپاهیان ضحاک درآویختند.
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کش ز جنگاوری بهر بود
همهٔ پشت‌بامها و گذرگاههای شهر پر از مردمی شد که توان جنگیدن داشتند.
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
همهٔ مردم به پشتیبانی فریدون درآمدند چون از ضحاک دلخون بودند.
ز دیوارها خشت وز بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگ
از دیوارها خشت و از بامها سنگ و از کوچه‌ها تیر و شمشیر ...
ببارید چون ژاله ز ابر سیاه
پئی را نبد بر زمین جایگاه
... مانند باران می‌ریخت و هیچ پیی سالم نماند.
به شهر اندرون هر که برنا بدند
چه پیران که در جنگ دانا بدند
 در شهر، هر جوانی که وجود داشت و افراد پیرتر که در میدان جنگ با دانایی و تجربه بودند ...
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نیرنگ ضحاک بیرون شدند
... آنها به سمت لشکر افریدون رفتند و از نیرنگ‌های ضحاک رهایی یافتند.
خروشی برآمد ز آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
صدایی از آتشکده بلند شد که حتی اگر شاهی بر تخت نشسته باشد یک کنیز باشد ...
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
... همه مردم، چه پیر و چه جوان، باید از دستورات او پیروی می‌کنند و هیچ‌کدام از سخنانش را نادیده نمی‌گیرند ...
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهادوش ناپاک را
ما به دنبال حکومت ضحاک نیستیم و نمی‌خواهیم که تحت سلطهٔ چنین موجودی ناپاک و شیطانی باشیم.
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندر آمد گروه
مردمان و نظامیان مثل یک کوه عظیم همگی به جنگ آمدند.
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاجورد
شهر را گرد و خاک آنچنان فراگرفت که خورشید تیره شد.
پس آنگاه ضحاک شد چاره‌جوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
پس از آن، ضحاک برای پیدا کردن راه‌حل از میدان جنگ به سمت کاخ رفت.
به آهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
زرهی آهنی سرتاسر بدنش پوشید تا کسی او را نشناسد.
به چنگ اندرون شست‌یازی کمند
برآمد بر بام کاخ بلند
یک کمند شصت متری  بر بالای کاخ انداخت و بالا رفت.
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
در آنجا شهرناز را دید که با فریدون در حال معاشقه بود.
دو رخساره روز و دو زلفش چو شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
چهرهٔ زیبای سفیدش و موهای سیاهش را باز کرده و از ضحاک بدگویی می‌کند.
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندر افگند راست
در دل او حسادت شعله‌ور شد و کمند را به سمت ایوان کاخ انداخت.
نه از تخت یاد و نه جان ارجمند
فرود آمد از بام کاخ بلند
نه حواسش به پادشاهی و نه به جان خودش بود و از بام کاخ پایین آمد.
به دست اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود
 در دست او خنجری آبدیده بود و به خون شهرناز زیبارو تشنه بود.
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیآمد فریدون به کردار باد
وقتی ضحاک پایش به زمین رسید فریدون مثل باد خود را به او رساند.
بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد
بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد
گرز گاوسارش را بر سر ضحاک آنقدر محکم کوبید که کلاه‌خود ضحاک شکست و خرد شد.
بیآمد سروش خجسته دمان
مزن گفت کاو را نیامد زمان
 فرشتهٔ سروش به سرعت ظاهر شد و گفت که زمان مناسب برای مرگ او فرا نرسیده است.
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیش تنگ
هم‌اکنون او را محکم ببند و به دره‌ای عمیق میان کوهها ببر.
به کوه اندرون به بود بند او
نیاید برش خویش و پیوند او
بهتر است او را به کوه ببری تا بستگانش دور و برش نباشند.
فریدون چو بشنید نآسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
فریدون وقتی این را شنید معطل نکرد و بندی از چرم شیر آورد.
به تندی ببستش دو دست و میان
که نگشاید آن بند پیل ژیان
دستها و کمر ضحاک را به سرعت آنقدر محکم بست که فیل هم نمی‌توانست آن را باز کند.
نشست از بر تخت زرین او
بیفگند ناخوب آیین او
بر تخت پادشاهی نشست و رسم زشت ضحاک را برانداخت.
بفرمود کردن به در بر خروش
که هر کس که دارید بیدار هوش
فرمان داد که جار بزنند که این کسانی که هشیار هستید ...
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین گونه جوید کسی نام و ننگ
... نباید دیگر درگیر جنگ باشید.
سپاهی نباید که با پیشه‌ور
به یک روی جویند هر دو هنر
هوش مصنوعی: نباید سربازان با پیشه‌وران در یک زمینه مشابه همکاری کنند، زیرا هر کدام در هنر خود تخصص دارند.
یکی کارورز و یکی گُرزدار
سزاوار هر کس پدید است کار
هوش مصنوعی: هر فردی برای خود وظیفه و کار خاصی دارد؛ برخی مهارت‌های خاصی دارند و برخی دیگر برای محافظت و دفاع آماده‌اند. هر کس بر اساس توانایی‌هایش در زندگی وظایفی دارد.
چو این کار آن جوید آن کار این
پرآشوب گردد سراسر زمین
وقتی مردم عادی دنبال کار سپاهیان باشند یا برعکس نظم دنیا به هم می‌ریزد.
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
آن که ناپاک بود یعنی ضحاک هم‌اکنون دستگیر شده است.
شما دیر مانید و خرم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
شما خوش باشید و سراغ کارهای خودتان بروید.
شنیدند یکسر سخنهای شاه
از آن مرد پرهیز با دستگاه
مردم سخنان فریدون پرهیزگار را شنیدند.
وز آن پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از تاج وز گنج بهر
بعد از آن همهٔ مردان خوشنام شهر که یا از خاندان شاهی بودند یا پولدار بودند ...
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
... با هدایا و دل به فرمان فریدون داده پیش او رفتند.
فریدون فرزانه بنواختشان
بر اندازه بر پایگه ساختشان
فریدون فرزانه به آنها محبت کرد و به اندازه‌ای که شایسته بود به آنها لطف کرد.
همی پندشان داد و کرد آفرین
همی یاد کرد از جهان‌آفرین
او آن‌ها را نصیحت و تحسین کرد و آنها را به یاد خدا انداخت.
همی گفت کاین جایگاه من است
به نیک اختر بومتان روشن است
او می‌گفت که این جایگاه من از اقبال شماست ....
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
که خداوند پاک ما را از میان مردم برانگیخت و ما را از کوه البرز برانگیخت ...
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گُرز من آید رها
تا دنیا را از شر ضحاک به وسیلهٔ گرز من آزاد کنیم.
چو بخشایش آورد نیکی‌دهش
به نیکی بباید سپردن رهش
زمانی که خداوند بخشایش می‌کند باید با خوبی آنها را سپاسگزاری کرد.
منم کدخدای جهان سر به سر
نشاید نشستن به یک جای بر
هوش مصنوعی: من خودم سرپرست و فرمانروای جهانی هستم که نباید در یک مکان ثابت بمانم و باید دائماً در حال حرکت باشم.
وگر نه من ایدر همی بودمی
بسی با شما روز پیمودمی
اگر اینطور نبود من همینجا با شما می‌ماندم.
مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
بزرگان پیش او تعظیم کردند. از درگاه صدای طبل بلند شد.
دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وز آن شهر نایافته هیچ بهر
سپاه فریدون از شهر خارج شد بدون این که غنیمتی از شهر بردارد.
ببردند ضحاک را بسته خوار
به پشت هیونی برافگنده زار
ضحاک را پشت شتر بزرگی به خواری بستند و بردند.
همی راند از این گونه تا شیرخوان
جهان را چو این بشنوی پیر خوان
ضحاک را از آنجا تا شیرخوان (نام جاییست) بردند. زمانی که تو اینها را می‌شنوی باید دنیا را پیر بدانی!
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشته‌ست و بسیار خواهد گذشت
بر کوه و دشت روزگار درازی گذشته و باز هم خواهد گذشت.
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
فریدون بیداربخت ضحاک را بسته به سوی شیرخوان برد.
همی راند او را به کوه اندرون
همی خواست کآرد سرش را نگون
او را به سمت کوه راند. می‌خواست سر او را ببرد.
بیآمد هم آن گه خجسته سروش
به خوبی یکی راز گفتش به گوش
هوش مصنوعی: سروشی خوش‌خبر و خوش‌آواز آمد و به آرامی رازی را در گوشش گفت.
که این بسته را تا دماوند کوه
ببر همچنان تازیان بی‌گروه
فرشته به او گفت که ضحاک را بدون همراهان به کوه دماوند ببر.
مبر جز کسی را که نگزیردت
به هنگام سختی به بر گیردت
به جز کسی که مجبوری با خودت ببری کسی را نبر.
بیآورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
هوش مصنوعی: ضحاک را به کوه دماوند آوردند و او را در آنجا به بند کشیدند.
به کوه اندرون تنگ جایش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
در کوه، مکانی تنگ و محدود را در غاری که بسیار عمیق بود انتخاب کرد.
بیآورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندران
میخ‌های سنگین و زیادی را آوردند.
فرو بست دستش بر آن کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
دست ضحاک را به کوه محکم بست تا او روزگار درازی آنجا بماند و سختی بکشد.
ببستش بر آن گونه آویخته
وز او خون دل بر زمین ریخته
او را آویزان بست تا خونش بر زمین بریزد.
از او نام ضحاک چون خاک شد
جهان از بد او همه پاک شد
فریدون نام ضحاک را پست کرد و دنیا از بدیهای او پاک شد.
گسسته شد از خویش و پیوند او
بمانده بدان گونه در بند او
ارتباط ضحاک و خویشان و نزدیکانش قطع شد و او همانطور در بند ماند.

خوانش ها

بخش ۱۲ به خوانش فرید حامد
بخش ۱۲ به خوانش فرشید ربانی
بخش ۱۲ به خوانش محمدیزدانی جوینده
بخش ۱۲ - پایان کار ضحاک به خوانش حمیدرضا محمدی

حاشیه ها

1389/05/01 11:08
کیهان ص

در مصرع: فریدون چو بنشنید ناسود دیر
به نظر بشنید درست‌تر می‌آید.
---
پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

1393/10/08 04:01
داریوش ابونصری

باریک بین در مورد حیوان معنای تیز بین میدهد . در لغتنامه دهخدا چنین آمده است :
رای باریک بین خسرو حشمت آیین متوجه انقیاد باریک شده . (حبیب السیر چ خیام ج 4 ص 492). || تیزبین (در حیوانات ) :
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن راه پویان [ اسبان ] باریک بین

1398/06/05 23:09
ژاله

پس مابقی این بخش کجاست...؟
بیا تا جهان را به بد نسپریم به کوشش همه دست نیکی بریم
نباشد همی نیک وبد پایدار همان به که نیکی بود یادگار
همان گنج و دینار و کاخ بلند نخواهد بدن مر تورا سودمند
سخن ماند از تو همی یادگار سخن را چنین خوارمایه مدار
فریدون فرخ فرشته نبود زمشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یافت آن نیکویی تو دادو دهش کن فریدون تویی
و .....

1399/04/05 06:07
رضا

پئی را نبد بر زمین جایگاه
جای پا گذاشتن روی زمین نمانده نبود

1399/04/11 16:07
سیـنا ---

ژاله-ص گرامی، بقیه این بخش در تصحیح خالقی مطلق آمده و شامل ابیات معروف و مهمی هم هست. مثلا این بیت:
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکنی
سپاسگزارم از گرداننده سایت گنجور ولی درنیافتم که کدام تصحیح شاهنامه در اینجا به کار برده شده.

1401/11/12 17:02
سعید کف

با درود به خانم ژاله! خود پرورانی و خود بشکری(خود پرورش می‌دهی و خود شکار میکنی) اینجا از شاهنامه تصحیح مسکو است.

1399/05/07 16:08
zohair tayyeb

"فریدون فرخ فرشته نبود"... این ابیات در بیشترِ نسخه‌های شاهنامه وجود ندارند (شاهنامه فردوسی، نشر قطره، تهران: 1379، ، از بیت 40229) امّا در تصحیح استاد جلال خالقی مطلق،نیویورک، 166: 85/1 بیت 489 تا 490 ذکر شده اند و موضع آنها بخش مربوط به «بند کردن فریدون، ضحاک را» است.

1401/05/29 10:07
سید

این ابیات در تصحیح ژول مول هست

1400/02/02 10:05
مصطفی قباخلو

با سلام
به نظر من
در بیت
همی گفت کاین جایگاه منست
به نیک اختر بومتان روشنست
به جای (به نیک) باید (بدین )به معنی این گونه و بدین وسیله بیاد
همی گفت کاین جایگاه منست
(بدین) اختر بومتان روشنست

1400/03/02 17:06
جهن یزداد

ان فریدون لم یکن ملکا
 و لا من المسک  کان معجونا
 بالعدل و الجود نال رتبته
فاعدل و احسن تکن فریدونا

1400/11/22 10:01
جهن یزداد

فریدون فرشته نبود   از مشک سرشته نبود  با رادمردی و داد  به این پایگاه رسید

1401/04/22 15:06
جهن یزداد

بیاورد گل میخهای گران
 بجایی که مغزش نبود اندران

-
شاهنامه و مسمار ؟  انهم مسمارهای

1402/10/16 01:01
سیاوش عیوض‌پور

شما چرا پذیرش این که فردوسی در اشعارش واژه عربی به کار برده باشه رو ندارید؟ جان دل گناه که نمیشه, آسمون که به زمین نمیاد, زبان آدمیزاد زبان فهم و درکه این صداهای ظاهری لهجه های ماست. مهم اینه که معنای سخن چیست.

1402/11/30 17:01
سورنا

یکی از اهداف اصلی فردوسی زنده نگاه داشتن زبان پارسی بوده و اتفاقا بسیار سختگیری شده در سرودن ان که کلمات عربی درش بکار نره. چطور متوجه این موضوع نشده اید؟؟؟؟

1403/02/22 00:04
جهن یزداد

نود  نه در صد از واژگانی که در شاهنامه هست  دستکاری سپسین است و همگی بسیار سستند

 

برای دستیازی در شاهنامه بهتر است نمونه ای از دستیازیها دربرگردان  تفسیر قران طبری را  بنگریم در دستنویسهای نخستین  طبری امده ما را ببارانی ارزانی دار و فراز و هامون تر کن و ما را اسیراب مکن

پرگست باد از اینکه مردم است مگر فرشته ایست گرامی بدین نیکویی
اسیراب =ناسیراب

این دو را در همان سده های سپسین  اینگونه کرده اند من برای حاجت امده ام و باران خواهم از بهر قوم خویش که از تشنگی و گرسنگی هلاک شدند معاذالله که این ادمی است این نیست مگر فرشته ای کریم بدین نیکویی
-

پس چون بیکجای امدند زن ترسید که مگر یوسف را ایدون بدل آید که آن بلایه است و همچنانکه آهنگ او کرد آهنگ دگر کس کند
پس یوسف خواست که با وی باشد خویشتن را بکشید و گفت  مرا دستوری ده تا با تو یک سخن گویم گفت بگوی گفت مگر نپنداری که من چنین بلایه ام که آهنگ هرکس کنم
اینرا از بیخ دگرگون کرده اند

بنگرید که تفسیر قران به چه پاکی بوده و انگاه چه بر سرش امده 

-
خالقی مطلق درباره دستبردها در شاهنامه گوید   دستنویسهای سپسین  واژه های  «ویژه ،  تخم  ،توشه ، رای ، گفت ، تنبل ، گاه » را« بخاصه نسل قوت  حکم قول حیلت وقت»  گردانده اند
اینها که از  دستنویسها پیداست
با اینهمه شوربختانه خالقی مطلق خود نیز  بیش از دیگران واژگان عربی را  بدین گران گنجینه اورده و انرا بیش از پیش عربیذه کرده مانند  واژه  غو ( فریاد مردمان و هر نوای بلند) را همه جا   عو  عربی  ( عو= نوای سگ)  گردانده نمی دانم  غو پارسی که   از مردمان بر می خیزد چه پیوندی با صدای سگ عربی دارد یا جای دیگر  بجای پروز = حاشیه  و محیط که  انرا مرکز کرده که بسیار نادرست است 

سیاوش به پرده درآمد به درد
به تن لرز لرزان و رخساره زرد
فریگیس گفت ای گو شیرچنگ
چه بودت که دیگر شدستی به رنگ
چنین داد پاسخ که ای خوبروی
به توران زمین شد مرا آب روی
بدین سان که گفتار گرسیوزست
ز پرگار بهره مرا پروزست
بیگمان پروز درست است  و مرکز در اینجا اگر هم عربی نبود نابجاست  چرا که سیاوش از گفتار گرسیوز چنین برداشته که بیرون از دایره است
پروز بچم حاشیه و محیط است
از سخن گرسیوز پیداست که من بیرون دایره ام
در نویسه ها اینگونه امده

بدین سان که گفتار گرسیوزست
ز پرگار بهره مرا مرکزست
این بسیار نادرست  است  سیاوش از گفتار  گرسیوز بدی را دریافته و میگوید  از اینسان که گفتار گرسیوز است من از دایره بیرونم  نه انکه  در مرکزم

نمونه های کوچکی را می نویسم

از آن دخمه و دار و از ماهیار
 به پاداش بدخواه و جانوسپار

جای بپاداش (مکافات) کرده اند
نباید که بردست من در مغاک (بر هلاک ) شوند این دلیران بی‌بیم وباک چنان بد که روزی پراندیشه بود

به پیشش یکی بارور بیشه بود

بدان مرغزار اندر آمد دژم

جهان خرم و مرد را دل به هم

جای دل بهم دل بغم امده

یکی باره ای برنشسته سمند
بفتراک بر بسته دارد کمند
در نویسه ها اینگون أمده

بفتراک بر حلقه کرده کمند
 در جای دگر نیز اینگونه امده

یکی باره ای برنشسته سمند

بفتراک بربسته دارد کمند
-
.گهی بر فراز و گهی بر نشیب
گهی شاد و اسان گهی با نهیب.

جای اسان ایمن امده
-
 سراغاز بنوشت شاه مهست
جهاندار بهرام یزدان پرست
جای سراغاز -به عنوان امده
ز شاه جهاندار خورشید بهر
مهست و سرافراز و گیرنده شهر

بدو گفت هرمز که در پای زهر
میالای زهرای بداندیش  بهر

 بجای بهر  دهر امده

سیاوش  برنجید از ایرانیان سخن گفت بر پهلوانی زبان
در  دستنویسها امده
  سیاوش غمی گشت از ایرانیان
 که این روز  پادافره ایزدی است
 که پاداش ،بد را  ز یزدان بدی است
 جای که پاداش مکافات اورده اند هرچه مکافات است در شاهنامه دستکاریست و درستش بپاداش است برخی نیز از بیخ  افزوده شده
  ز مرزی کجا  مرز خرگاه بود 
زَوْ و زال را دست کوتاه
  خالقی جای مرز خرگاه رسم خرگاه اورده اند
همیدون بدوزخ چمیدن بپای
بزرگان پیشین ندادند رای

جای همیدون ولیکن امده

باندیشه یک بادگر ساختند
همه رای بیهوده انداختند
جای اندیشه تدبیر امده

 بدو گفته بودی یکی پیش بین
 که پردخته کی گردد از تو زمین
 دلش را ز  بد پاک پر آتش است
 همه  زندگانی  بر او ناخوش است
 خالقی چنین اورده
 دلش زان زده فال پر اتش است
 فال چه میکند سخن پیشبین فال نبود

چپ و راست  را  هر دو بال سپاه
بیاراست یکسر چو بایست شاه
زمین شد بکردار کشتی بر آب
 تو گویی سوی جنگ دارد شتاب
جای « چپ و راست  را هر دوبال سپاه»   قلب و جناح سپاه  کرده اند
 هر دو بال در چپ و راست است و نه قلب و جناح
بنگرید سروده ای به این زیبایی را چگونه با  قلب و جناح نابود کرده اند
جای جنگ غرق امده
نه دستنویس خالقی جنگ اورده اند باز خالقی انرا غرق کرده ایا هیچ  کشتی یا لشکری بدنبال غرق شدن  است؟
1403/02/21 06:04
جهن یزداد

فردوسی چند واژ اندک عربی در شاهنامه بکار برده و هیچ دشمنی با عربی نداشته اما از اغاز شاهنامه را با  پارسی روان بی واژ عربی  سروده و در این کار  رای خردمندانه داشته  یک انکه  شاهنامه  با واژ پارسی  پر شور تر است دو انکه واژ پارسی  زبان مردم بوده و همه انرا می دانستند  بویژه بروزگارش .
 در زمان فردوسی و بویژه پس از ان  دیوانگانی امدند که  عربی را بگونه ای دیوانه  به پارسی امیختند ان را در  برگردان کلیلک و دمنگ  بهرامشاهی و برگردان مرزبان نامه و  دگر نشته ها می توان دید  در ان  دو سده پس از فردوسی این شیوه بسیار  دیوانه وار پیشه شد برای همین شاهنامه پر از واژگان عربی شده  با این همه  بیشینه  دستکاری ها در شاهنامه پیداست چرا که  سروده فردوسی بلند است و دستکاری ها سستند   اگر در شاهنامه بنگریم هرجا واژی عربی امده بسیار سست است و برخی از بیخ نیاز به بودنش نیست مانند
 قضا  گفت گیر و قدر گفت ده
که سروده ای فرومایه است ودر ان جایگاه نیز نیازی به بودنش نیست

1402/11/22 11:01
مجتبی باهوش

سلام.

استفاده از لغات عربی با توجه به اینک گاها منابع مورد استفاده شاعر نیز اصیل نبوده اند و یا روایات از داستان ها غیر ایرانی مانند اسکندرنامه نیز در آن هست برای شاعر اجتناب ناپذیر بوده ولی در حداقل ممکن از لغات عربی در شاهنامه استفاده شده. حدود 500 تا 800 لغت عربی در منابع مختلف آمده است. که در 61000 بیت این عدد بسیار کم است.

ضمن اینکه در متون شاعران و نویسندگان بعدی چون حافظ و سعدی و عطار و ... نفوذ زبان عربی در اشعار اگر چه پر واضح است ولی باید پذیرفت که زبان عربی در ابتدا در غنای زبان فارسی بسیار کمک کننده بوده و ترکیب این دو زبان را همیشه نباید به فال بد گرفت. در هر صورت بیش از 1000 سال دو زبان در کنار هم نمی  تواند از همدیگر تاثیر نگرفته باشند. 

1403/02/22 03:04
جهن یزداد

زبان بیگانه  برای زبان زیانبخش است
 زبان بیگانه چون عربی و پارسی را گوییم ونه چون لاتین و انگلیسی
 یا پارسی و سانسکریت

1403/02/21 06:04
جهن یزداد

دمادم برون رفت لشکر ز شهر
وزان شهر نایافته شاه  بهر

1403/03/10 13:06
mehdi nasiri

بیت «فریدون فرخ فرشته نبود» در شاهنامۀ چاپ مسکو در بخش ملحقات آمده است.

منبع: شاهنامۀ فردوسی، براساس چاپ مسکو، به‌کوشش سعید حمیدیان، نشر قطره، چاپ دوازدهم، ۱۳۹۲، جلد اول، بخش ملحقات، صص ۲۵۱ و ۲۵۲.

 

 


بیا تا جهان را ببد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج دینار و کاخ بلند
نخواهد بدن مر ترا سودمند

سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار

سخن را سخن‌دان ز گوهر گزید
ز گوهر ورا پایه برتر سزید

تویی آنکه گیتی بجوئی همی
چنان کن که بر داد پوئی همی

فریدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

بداد و دهش یافت آن نیکوئی
تو داد و دهش کن فریدون توئی

فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی

یکی بیشتر بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود

دو دیگر که گیتی ز نابخردان
بپرداخت و بستد ز دست بدان

سدیگر که کین پدر باز خواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست

جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری

نگه کن کجا آفریدون گرد
که از پیر ضحاک شاهی ببرد

ببد در جهان پانصد سال شاه 
بآخر بشد ماند ازو جایگاه

جهان جهان دیگری را سپرد
بجز درد و اندوه چیزی نبرد

چنینیم یکسر که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه

 


برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید:
چاپ هشت جلدی خالقی مطلق، انتشارات مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، چاپ ششم، ۱۳۹۶، ج ۱، ص۸۵، بیت ۴۸۹.

 

چاپ چهار جلدی خالقی مطلق، انتشارات سخن، چاپ دوازدهم، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۴۸، بیت ۴۹۳.

 


چاپ مهری بهفر، دفتر یکم،  نشر نو،  چاپ پنجم، ۱۴۰۰، ج ۱، ص ۳۸۱.

 

چاپ میرجلال‌الدین کزازی، ویراست دوم، انتشارات سمت، چاپ هفتم، ۱۳۹۰، ص ۶۷.