بخش ۱۲
چو بشنید ماهوی بیدادگر
سخنها کجا گفت او را پسر
چنین گفت با آسیابان که خیز
سواران ببر خون دشمن بریز
چو بشنید از او آسیابان سخُن
نه سر دید از آن کار پیدا نه بن
شبانگاه نیران خرداد ماه
سوی آسیا رفت نزدیک شاه
ز درگاه ماهوی چون شد برون
دو دیده پر از آب، دل پر ز خون
سواران فرستاد ماهوی زود
پس آسیابان به کردار دود
بفرمود تا تاج و آن گوشوار
همان مهر و آن جامهٔ شاهوار
نباید که یکسر پر از خون کنند
ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند
بشد آسیابان دو دیده پرآب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
همی گفت کای روشن کردگار
تویی برتر از گردش روزگار
تو زین ناپسندیده فرمان او
هم اکنون بپیچان تن و جان او
برِ شاه شد دل پر از شرم و باک
رخانش پرآب و دهانش چو خاک
به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش
چنان چون کسی راز گوید به گوش
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه آه
به خاک اندر آمد سر و افسرش
همان نان کشکین به پیش اندرش
اگر راه یابد کسی زین جهان
بباشد، ندارد خرد در نهان
ز پرورده سیر آید این هفت گرد
شود کشته بر بیگنه یزدگرد
بر این گونه بر تاجداری بمرد
که از لشکر او سواری نبرد
خرد نیست با گرد گردان سپهر
نه پیدا بود رنج و خشمش ز مهر
همان به که گیتی نبینی به چشم
نداری ز کردار او مهر و خشم
سواران ماهوی شوریدهبخت
بدیدند کآن خسروانی درخت
ز تخت و ز آوردگه آرمید
بشد هر کسی روی او را بدید
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرّینهکفش
فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
ز پیش شهنشاه برخاستند
زبان را به نفرین بیاراستند
که ماهوی را باد تن همچنین
پر از خون فگنده به روی زمین
به نزدیک ماهوی رفتند زود
ابا یاره و گوهر نابسود
به ماهوی گفتند کآن شهریار
بر آمد ز آرام و از کارزار
بفرمود کو را به هنگام خواب
از آن آسیا افگنند اندر آب
بشد تیز بدمهر دو پیشکار
کشیدند پرخون تن شهریار
کجا ارج آن کشته نشناختند
به گرداب زرق اندر انداختند
چو شب روز شد مردم آمد پدید
دو مرد گرانمایه آنجا رسید
از آن سوگواران پرهیزگار
بیامد یکی بر لب جویبار
تن او برهنه بدید اندر آب
بشورید و آمد هم اندر شتاب
چنین تا در خانه راهب رسید
بدان سوگواران بگفت آن چه دید
که شاه زمانه به غرق اندرست
برهنه به گرداب زرق اندرست
برفتند زان سوگواران بسی
سُکوبا و رهبان ز هر در کسی
خروشی بر آمد ز راهب به درد
که ای تاجور شاه آزادمرد
چنین گفت راهب که این کس ندید
نه پیش از مسیح این سخن کس شنید
که بر شهریاری زند بندهای
یکی بدنژادی و افگندهای
بپرورد تا بر تنش بد رسد
از این بهر ماهوی نفرین سزد
دریغ آن سر و تاج و بالای تو
دریغ آن دل و دانش و رای تو
دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر
دریغ این جوان و سوار هژیر
تنومند بودی خرد با روان
ببردی خبر زین به نوشینروان
که در آسیا ماهروی تو را
جهاندار و دیهیمجوی تو را
به دشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند
سکوبا از آن سوگواران چهار
برهنه شدند اندران جویبار
گشاده تن شهریار جوان
نبیرهی جهاندار نوشینروان
به خشکی کشیدند زان آبگیر
بسی مویه کردند برنا و پیر
به باغ اندرون دخمهای ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند
سر زخم آن دشنه کردند خشک
به دبق و به قیر و به کافور و مشک
بیاراستندش به دیبای زرد
قصب زیر و دستی زبر لاژورد
می و مشک و کافور و چندی گلاب
سکوبا بیندود بر جای خواب
چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو
که بنهفت بالای آن زادسرو
که بخشش ز کوشش بود در نهان
که خشنود بیرون شود زین جهان
دگر گفت اگر چند خندان بود
چنان دان که از دردمندان بود
که از چرخ گردان پذیرد فریب
که او را نماید فراز و نشیب
دگر گفت کآن را تو دانا مخوان
که تن را پرستد نه راه روان
همی خواسته جوید و نام بد
بترسد روانش ز فرجام بد
دگر گفت اگر شاه لب را ببست
نبیند همی تاج و تخت نشست
نه مهر و پرستندهٔ بارگاه
نه افسر نه کشور نه تاج و کلاه
دگر گفت کز خوب گفتار اوی
ستایش ندارم سزاوار اوی
همی سرو کشت او به باغ بهشت
ببیند روانش درختی که کشت
دگر گفت یزدان روانت ببرد
تنت را بدین سوگواران سپرد
روان تو را سودمند این بود
تن بدکنش را گزند این بود
کنون در بهشت است بازار شاه
به دوزخ کند جان بدخواه راه
دگر گفت کای شاه دانشپذیر
که با شهریاری و با اردشیر
درودی همان بر که کشتی به باغ
درفشان شد آن خسروانی چراغ
دگر گفت کای شهریار جوان
بخفتی و بیدار بودت روان
لبت خامش و جان به چندین گله
برفت و تنت ماند ایدر یله
تو بیکاری و جان به کار اندر است
تن بدسگالت به بار اندر است
بگوید روان گر زبان بسته شد
بیاسود جان گر تنت خسته شد
اگر دست بیکار گشت از عنان
روانت به چنگ اندر آرد سنان
دگر گفت کای نامبردار نو
تو رفتی و کردار شد پیش رو
تو را در بهشت است تخت این بس است
زمین بلا بهر دیگر کس است
دگر گفت کآن کس که او چون تو کُشت
ببیند کنون روزگار درشت
سُقُف گفت ما بندگان تویم
نیایشکن پاکجان تویم
که این دخمه پر لاله باغ تو باد
کفن دشت شادی و راغ تو باد
بگفتند و تابوت برداشتند
ز هامون سوی دخمه بگذاشتند
بر آن خوابگه رفت ناکام شاه
سر آمد بر او رنج و تخت و کلاه
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
چو بشنید ماهوی بیدادگر
سخنها کجا گفت او را پسر
هوش مصنوعی: وقتی که ماهی ظلمگر سخنان را شنید، از کجا گفت که او پسرش است؟
چنین گفت با آسیابان که خیز
سواران ببر خون دشمن بریز
هوش مصنوعی: آسیابان را خطاب کرده و میگوید که سواریها آماده شدهاند تا بر روی دشمنان ضربه زنند و خونشان را بریزند.
چو بشنید از او آسیابان سخُن
نه سر دید از آن کار پیدا نه بن
هوش مصنوعی: آسیابان وقتی صحبتهای او را شنید، نه از آن کار نشان و نشانهای دید و نه چیزی از آن فهمید.
شبانگاه نیران خرداد ماه
سوی آسیا رفت نزدیک شاه
هوش مصنوعی: در شبهایی در خرداد ماه، شخصی به سمت آسیا حرکت کرد و به نزد پادشاه رفت.
ز درگاه ماهوی چون شد برون
دو دیده پر از آب، دل پر ز خون
هوش مصنوعی: وقتی که وجود و ماهیت به بیرون میآید، دو چشم پر از اشک و دل پر از غم و درد میشود.
سواران فرستاد ماهوی زود
پس آسیابان به کردار دود
هوش مصنوعی: سوارههای ماهیچهدار با سرعت به حرکت درآمدند، مانند دود که پس از آسیابان برخاست.
بفرمود تا تاج و آن گوشوار
همان مهر و آن جامهٔ شاهوار
هوش مصنوعی: فرمان داد تا تاج و گوشوارهای که همانند مهر است و لباس شاهانه را بیاورند.
نباید که یکسر پر از خون کنند
ز تن جامهٔ شاه بیرون کنند
هوش مصنوعی: نباید اجازه داد که کسی تمام لباسهای شاه را از روی بدنش بردارد و باعث بریزیدن خون شود.
بشد آسیابان دو دیده پرآب
به زردی دو رخساره چون آفتاب
هوش مصنوعی: آسیابان با دو چشمان پر از اشک و غم، به چهره زردش که مانند آفتاب میدرخشد، نگریست.
همی گفت کای روشن کردگار
تویی برتر از گردش روزگار
هوش مصنوعی: ای پروردگار روشن، تویی که بالاتر از تغییرات و نوسانات زمان هستی.
تو زین ناپسندیده فرمان او
هم اکنون بپیچان تن و جان او
هوش مصنوعی: هماکنون به خاطر ناپسندی که از فرمان او داری، بدن و جانش را به هم بزن.
برِ شاه شد دل پر از شرم و باک
رخانش پرآب و دهانش چو خاک
هوش مصنوعی: دل از شرم و ترس برای شاه شده، چهرهاش پر از زیبایی است و زبانش خشک و بیحالت مانند خاک است.
به نزدیک تنگ اندر آمد به هوش
چنان چون کسی راز گوید به گوش
هوش مصنوعی: در کنار تنگ، کسی به هوش و حواس آمد، مانند کسی که رازی را به آرامی در گوش دیگری میگوید.
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه
رها شد به زخم اندر از شاه آه
هوش مصنوعی: در این بیت، شخصی به ناگاه به یک شاه حمله میکند و با زخم زدن به او، او را در حالتی آسیبدیده و ناتوان رها میکند. شاه از شدت درد و ناراحتی آه میکشد.
به خاک اندر آمد سر و افسرش
همان نان کشکین به پیش اندرش
هوش مصنوعی: او که در اوج و مقام بود، حالا در خاک و زیر خاک مدفون شده است، مانند نان خشک و بیمزهای که در کنار او قرار دارد.
اگر راه یابد کسی زین جهان
بباشد، ندارد خرد در نهان
هوش مصنوعی: اگر کسی از این دنیا به حقیقتی دست یابد، دیگر در پسزمینهاش هیچ دانشی نخواهد داشت.
ز پرورده سیر آید این هفت گرد
شود کشته بر بیگنه یزدگرد
هوش مصنوعی: از تربیت شدهها سیر میشود، این هفت گردان به بیگناه یزدگرد آسیب میزنند.
بر این گونه بر تاجداری بمرد
که از لشکر او سواری نبرد
هوش مصنوعی: مردی به شهادت رسید که در میان لشکر خود هیچ سواری نداشت.
خرد نیست با گرد گردان سپهر
نه پیدا بود رنج و خشمش ز مهر
هوش مصنوعی: عقل و درک انسان در برابر چرخش و تغییرات زمان ناتوان است و نمیتواند رنجها و خشمهای ناشی از عشق را بهراحتی شناسایی کند.
همان به که گیتی نبینی به چشم
نداری ز کردار او مهر و خشم
هوش مصنوعی: بهتر است که دنیا را با چشم خود نبینی و از کارهای او چه عشق و چه خشم بیخبر باشی.
سواران ماهوی شوریدهبخت
بدیدند کآن خسروانی درخت
هوش مصنوعی: سواریهای شیدا و بیقرار دیدند که آن پادشاهان، درختانی را مشاهده میکنند.
ز تخت و ز آوردگه آرمید
بشد هر کسی روی او را بدید
هوش مصنوعی: از جایگاه و میدان نبرد آرامش یافت. هر کسی که به او نگاه کرد، متوجه حالت او شد.
گشادند بند قبای بنفش
همان افسر و طوق و زرّینهکفش
هوش مصنوعی: پوشش بنفش افسر را باز کردند و او به همراه طوق و کفش های طلاییاش آماده شد.
فگنده تن شاه ایران به خاک
پر از خون و پهلو به شمشیر چاک
هوش مصنوعی: بدن شاه ایران به خاکی که پر از خون است افتاده و پهلویش سوراخ شده به خاطر شمشیر.
ز پیش شهنشاه برخاستند
زبان را به نفرین بیاراستند
هوش مصنوعی: از پیش پادشاه، جمعی به پا خاستند و زبانها را به بدگویی و نفرین آراستند.
که ماهوی را باد تن همچنین
پر از خون فگنده به روی زمین
هوش مصنوعی: باد، مانند یک ماهی، بر روی زمین زخمی و خونین است.
به نزدیک ماهوی رفتند زود
ابا یاره و گوهر نابسود
هوش مصنوعی: به سرعت به سوی ماهیت نزدیک شدند، با جامهای زیبا و جواهراتی که بینظیر بودند.
به ماهوی گفتند کآن شهریار
بر آمد ز آرام و از کارزار
هوش مصنوعی: از دیدگاه دیگران، به ماهوی گفته شد که آن پادشاه از خواب و راحتی بیدار شده و به میدان نبرد آمده است.
بفرمود کو را به هنگام خواب
از آن آسیا افگنند اندر آب
هوش مصنوعی: فرمان داد که در زمان خواب، او را درون آب بیندازند، همان کسی که در آسیا قرار دارد.
بشد تیز بدمهر دو پیشکار
کشیدند پرخون تن شهریار
هوش مصنوعی: دو پیشکار به سرعت خود را به شاه رساندند و جسم او را که پر از خون بود، کشیدند.
کجا ارج آن کشته نشناختند
به گرداب زرق اندر انداختند
هوش مصنوعی: کجا ارزش و مقام آن کشته را نشناختند که در دام فریب و تزویر گرفتار کردند.
چو شب روز شد مردم آمد پدید
دو مرد گرانمایه آنجا رسید
هوش مصنوعی: وقتی که شب به روز تبدیل شد، مردم ظاهر شدند و دو مرد با ارزش و محترم به آنجا رسیدند.
از آن سوگواران پرهیزگار
بیامد یکی بر لب جویبار
هوش مصنوعی: یکی از افرادی که غمگین و پرهیزکار بود، به سمت جویبار آمد.
تن او برهنه بدید اندر آب
بشورید و آمد هم اندر شتاب
هوش مصنوعی: او بدنش را در آب عریان دید و سریعاً به شستشو پرداخت و به سرعت به سمت دیگر رفت.
چنین تا در خانه راهب رسید
بدان سوگواران بگفت آن چه دید
هوش مصنوعی: وقتی به منزل راهب رسید، به سوگواران گفت آنچه که مشاهده کرده بود.
که شاه زمانه به غرق اندرست
برهنه به گرداب زرق اندرست
هوش مصنوعی: شاه زمانه در حال غرق شدن در مشکلات و تنگناهاست و در این وضعیت به زرق و برق و ظاهر زیبا گرفتار شده است.
برفتند زان سوگواران بسی
سُکوبا و رهبان ز هر در کسی
هوش مصنوعی: بسیاری از سوگواران و عبادتکنندگان از آنجا رفتند و از هر در کسی پیدا نشد.
خروشی بر آمد ز راهب به درد
که ای تاجور شاه آزادمرد
هوش مصنوعی: از دل راهب صدایی بلند شد که ای پادشاه آزاد، تو همچون تاجوری هستی که دردمندانه به فریاد آمده است.
چنین گفت راهب که این کس ندید
نه پیش از مسیح این سخن کس شنید
هوش مصنوعی: راهب گفت: هیچ کس تا به حال چنین حرفی را نشنیده است، حتی پیش از مسیح.
که بر شهریاری زند بندهای
یکی بدنژادی و افگندهای
هوش مصنوعی: یک فرد خادم و تابع به کسی که در مقام پادشاهی قرار دارد، خدمت میکند و از اصل و نسب خاصی برخوردار نیست.
بپرورد تا بر تنش بد رسد
از این بهر ماهوی نفرین سزد
هوش مصنوعی: بهتر است که او را پرورش دهی تا به او آسیب نرسد، زیرا این بهانهای برای نفرین کردن او خواهد بود.
دریغ آن سر و تاج و بالای تو
دریغ آن دل و دانش و رای تو
هوش مصنوعی: ای کاش آن سر و تاج و مقام بلندت را از دست نداده بودی، و ای کاش آن دل و دانش و اندیشهات همچنان باقی بود.
دریغ آن سر تخمهٔ اردشیر
دریغ این جوان و سوار هژیر
هوش مصنوعی: حسرت میخورم بر سرنوشت اردشیر و افسوس برای این جوان و سوار بزرگ هژیر.
تنومند بودی خرد با روان
ببردی خبر زین به نوشینروان
هوش مصنوعی: تو دارای خرد و دانایی بودی و با روحی قوی، این خبر را به شخصی با روح زیبا و تازهای رساندی.
که در آسیا ماهروی تو را
جهاندار و دیهیمجوی تو را
هوش مصنوعی: در آسیا، فرمانروایان به زیبایی تو و جستوجوگران تاج و تختت توجه دارند.
به دشنه جگرگاه بشکافتند
برهنه به آب اندر انداختند
هوش مصنوعی: آنها با دشنه به درون قلب اشاره کردند و سپس او را بدون لباس به آب انداختند.
سکوبا از آن سوگواران چهار
برهنه شدند اندران جویبار
هوش مصنوعی: در آن جویبار، افرادی که در حال سوگواری بودند، چهار نفر بدون لباس و برهنه شدند.
گشاده تن شهریار جوان
نبیرهی جهاندار نوشینروان
هوش مصنوعی: جوانی از خانوادهای بزرگ و با افتخار که بدنش در تن خود آزاد است و دارای ظاهری زیبا و دلربا است.
به خشکی کشیدند زان آبگیر
بسی مویه کردند برنا و پیر
هوش مصنوعی: آنها از آن حوض آب، آب را به خشکی رساندند و همگان، چه جوانان و چه پیران، برای این مسئله بسیار ناله و گریه کردند.
به باغ اندرون دخمهای ساختند
سرش را به ابر اندر افراختند
هوش مصنوعی: در دل باغ، ساختمانی ساختهاند که سقف آن به آسمان میرسد و در ابرها گره میخورد.
سر زخم آن دشنه کردند خشک
به دبق و به قیر و به کافور و مشک
هوش مصنوعی: زخم عمیق آن دشنه را با مواد مختلفی مانند دبق، قیر، کافور و مشک خشک کردند تا درد آن را تسکین دهند.
بیاراستندش به دیبای زرد
قصب زیر و دستی زبر لاژورد
هوش مصنوعی: او را با پارچه زرد و نرم زینت دادند و دستی از جنس لاجوردی برایش درست کردند.
می و مشک و کافور و چندی گلاب
سکوبا بیندود بر جای خواب
هوش مصنوعی: شراب، مشک، کافور و مقداری گلاب در کنار هم تدارک دیده شدهاند تا عطر و بوی خوشی را در مکان استراحت به وجود آورند.
چه گفت آن گرانمایه دهقان مرو
که بنهفت بالای آن زادسرو
هوش مصنوعی: چه گفت آن دهقان با ارزش و بزرگ؟ مرو، آن بالای درخت سرو را پنهان کن.
که بخشش ز کوشش بود در نهان
که خشنود بیرون شود زین جهان
هوش مصنوعی: بخشش نتیجهی تلاش و کوشش در دل است که باعث میشود انسان از این دنیا راضی و خوشنود خارج شود.
دگر گفت اگر چند خندان بود
چنان دان که از دردمندان بود
هوش مصنوعی: اگرچه او به ظاهر شاد و خندان است، اما باید بدانیم که در دلش دردی وجود دارد.
که از چرخ گردان پذیرد فریب
که او را نماید فراز و نشیب
هوش مصنوعی: هر کسی که فریب دوران را بخورد، در واقع به خاطر تغییرات و ادعاهای فریبندهی روزگار، به بالاتر و پایینتر رفتن دچار میشود.
دگر گفت کآن را تو دانا مخوان
که تن را پرستد نه راه روان
هوش مصنوعی: افرادی را که تنها به ظواهر و جسم اهمیت میدهند، نمیتوان افراد با دانشی نامید. آنها باید به مسیر روح و معنویت توجه کنند، نه صرفاً به دنیای مادی و جسمی.
همی خواسته جوید و نام بد
بترسد روانش ز فرجام بد
هوش مصنوعی: انسان همواره به دنبال چیزهایی است که میخواهد و از بدنامی یا عواقب ناگوار میترسد؛ روح او از پایانهای نامطلوب و ناپسند هراس دارد.
دگر گفت اگر شاه لب را ببست
نبیند همی تاج و تخت نشست
هوش مصنوعی: اگر شاه دهانش را ببندد، دیگر تاج و تخت را نمیبیند و از آنها خبری نخواهد داشت.
نه مهر و پرستندهٔ بارگاه
نه افسر نه کشور نه تاج و کلاه
هوش مصنوعی: نه محبت و احترامی که از سوی افراد مهم به انسان داده شود، نه مقام و منصب، نه حکومت و ریاست، و نه زینت و پوشیدنیهای فاخر.
دگر گفت کز خوب گفتار اوی
ستایش ندارم سزاوار اوی
هوش مصنوعی: سخن دیگر این است که من از ستایش او به خاطر زیبایی کلامش چیزی نمیگویم؛ او لایق ستایش است.
همی سرو کشت او به باغ بهشت
ببیند روانش درختی که کشت
هوش مصنوعی: او در باغ بهشت به تماشای درختی میپردازد که خود کاشته است و روحش از این دیدن شاد میشود.
دگر گفت یزدان روانت ببرد
تنت را بدین سوگواران سپرد
هوش مصنوعی: خداوند گفت روح تو را به سوی خود میبرد و بدن تو را به این سوگواران خواهد سپرد.
روان تو را سودمند این بود
تن بدکنش را گزند این بود
هوش مصنوعی: روح تو به این درک رسید که آزار جسم بدکار، پیامدی سودمند دارد.
کنون در بهشت است بازار شاه
به دوزخ کند جان بدخواه راه
هوش مصنوعی: اکنون در بهشت، بازار سلطنت برپاست و کسی که نیت بدی دارد، باید به دوزخ برود.
دگر گفت کای شاه دانشپذیر
که با شهریاری و با اردشیر
هوش مصنوعی: او گفت: ای شاه که در جستجوی دانش هستی، تو که با قدرت و بزرگمنشی در کنار اردشیر قرار داری.
درودی همان بر که کشتی به باغ
درفشان شد آن خسروانی چراغ
هوش مصنوعی: سلامی بر کسی که به مانند درختان باغ، سرشار از شکوفه و زیبایی است و همچون چراغی درخشان در میان حکمرانان است.
دگر گفت کای شهریار جوان
بخفتی و بیدار بودت روان
هوش مصنوعی: چرا که ای پادشاه جوان، تو در خواب بودی، در حالی که روح تو بیدار بود.
لبت خامش و جان به چندین گله
برفت و تنت ماند ایدر یله
هوش مصنوعی: لبهای تو بسته است و جانت به خاطر نگرانهای بسیار رفت، اما بدنت اینجا باقی مانده است.
تو بیکاری و جان به کار اندر است
تن بدسگالت به بار اندر است
هوش مصنوعی: تو بیکار هستی و زندگیات مشغول به کار است، اما بدیهای قلبت به تو آسیب میزند.
بگوید روان گر زبان بسته شد
بیاسود جان گر تنت خسته شد
هوش مصنوعی: اگر زبانت بسته شد، روح خود را آرام کن، و اگر بدنت خسته است، به جان خود استراحت بده.
اگر دست بیکار گشت از عنان
روانت به چنگ اندر آرد سنان
هوش مصنوعی: اگر دستت به کار مشغول نباشد، ذهن و افکارت به دست رویایی و خیالات ناهنجار کشیده میشود.
دگر گفت کای نامبردار نو
تو رفتی و کردار شد پیش رو
هوش مصنوعی: سپس گفت: ای کسی که با نام و نشانی شناخته شدهای، تو رفتی و آنچه که کردی، اکنون برای همه نمایان شده است.
تو را در بهشت است تخت این بس است
زمین بلا بهر دیگر کس است
هوش مصنوعی: تو در بهشت تخت و جایگاه ویژهای داری و این برای تو کافیست، زیرا زمین پر از بلا و سختی برای دیگران است.
دگر گفت کآن کس که او چون تو کُشت
ببیند کنون روزگار درشت
هوش مصنوعی: او گفت: آن کس که مانند تو را کشته است، حالا روزگار سخت و دشواری را میبیند.
سُقُف گفت ما بندگان تویم
نیایشکن پاکجان تویم
هوش مصنوعی: سقف گفت ما بندگانت هستیم و قلبی پاک برای نیایش تو داریم.
که این دخمه پر لاله باغ تو باد
کفن دشت شادی و راغ تو باد
هوش مصنوعی: این مکان پر از گلهای لاله باشد، و دشت شادی و سرسبزیات را بپوشاند.
بگفتند و تابوت برداشتند
ز هامون سوی دخمه بگذاشتند
هوش مصنوعی: آنها تابوت را از هامون برداشتند و به سمت دخمه بردند و آنجا گذاشتند.
بر آن خوابگه رفت ناکام شاه
سر آمد بر او رنج و تخت و کلاه
هوش مصنوعی: شاه ناکام به جایی رفت که خوابش را ترک کرده بود. بر او تمام زحمتها، سلطنت و تاج و تخت به پایان رسید.
خوانش ها
بخش ۱۲ به خوانش فرشید ربانی
حاشیه ها
1397/03/26 09:05
Jafar Jafarzadeh
«که از چرخ گردان پذیرد فریب
که او را نماید فراز و شیب»
که گمان دارم باید«فراز و نشیب »باشد
1400/08/26 23:10
این بشر (فرشید ربانی)
میشه یه نفر معنی این بیت رو بگه؟!
1403/01/03 23:04
جوینده
درود. یعنی اگر کسی راهِ گریزی از این دنیا پیدا کند ولی باز در آن بماند، خرد ندارد.
1403/02/20 22:04
این بشر (فرشید ربانی)
سپاس از شما
1400/08/19 22:11
این بشر (فرشید ربانی)
معنای مصرع دوم چیست؟
1403/08/12 12:11
الی وند
دریغ آن سرِ تخمهی اردشیر ... لطف میکنید معنی این مصر رو برام روشن کنید