بخش ۱۱
چو ماهوی دل را برآورد گِرد
بدانست کو نیست جز یزدگرد
بدو گفت بشتاب زین انجمن
هم اکنون جدا کن سرش را ز تن
وگرنه هم اکنون ببرم سرت
نمانم کسی زنده از گوهرت
شنیدند ازو این سخن مهتران
بزرگان بیدار و کنداوران
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم
زبان پر ز گفتار و پرآب چشم
یکی موبدی بود رادوی نام
به جان و خرد برنهادی لگام
به ماهوی گفت ای بداندیش مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد
چنان دان که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری
ازین دو یکی را همیبشکنی
روان و خرد را به پا افگنی
نگر تا چه گویی بپرهیز ازین
مشو بدگمان با جهانآفرین
نخستین ازو بر تو آید گزند
به فرزند مانی یکی کشتمند
که بارش کبست آید و برگ خون
به زودی سر خویش بینی نگون
همی دین یزدان شود زو تباه
همان برتو نفرین کند تاج و گاه
برهنه شود در جهان زشت تو
پسر بدرود بیگمان کشت تو
یکی دینوری بود یزدانپرست
که هرگز نبردی به بد کار دست
که هرمزد خراد بُد نام او
بدین اندرون بود آرام او
به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد
چنین از ره پاکیزدان مگرد
همی تیره بینم دل و هوش تو
همی خار بینم در آغوش تو
تنومند و بیمغز و جان نزار
همی دود ز آتش کنی خواستار
تو را زین جهان سرزنش بینم آز
ببرگشتنت گرم و رنج گداز
کنون زندگانیت ناخوش بود
چو رفتی نشستت در آتش بود
نشست او و شهروی بر پای خاست
به ماهوی گفت این دلیری چراست
شهنشاه را کارزار آمدی
ز خان و ز فغفور یار آمدی
ازین تخمه بیکس بسی یافتند
که هرگز بکشتنش نشتافتند
تو گر بندهای خون شاهان مریز
که نفرین بود بر تو تا رستخیز
بگفت این و بنشست گریان به درد
پر از خون دل و مژه پر آب زرد
چو بنشست گریان بشد مهرنوش
پر از درد با ناله و با خروش
به ماهوی گفت ای بد بدنژاد
که نه رای فرجام دانی نه داد
ز خون کیان شرم دارد نهنگ
اگر کشته بیند ندرّد پلنگ
ایا بتّر از دد به مهر و به خوی
همی گاه شاه آیدت آرزوی
چو بر دست ضحاک جم کشته شد
چه مایه سپهر از برش گشته شد
چو ضحاک بگرفت روی زمین
پدید آمد اندر جهان آبتین
بزاد آفریدون فرخ نژاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
شنیدی که ضحاک بیدادگر
چه آورد از آن خویشتن را به سر
برو سال بگذشت مانا هزار
به فرجام کار آمدش خواستار
و دیگر که تور آن سرافراز مرد
کجا آز ایران ورا رنجه کرد
همان ایرج پاکدین را بکشت
برو گردش آسمان شد درشت
منوچهر زان تخمه آمد پدید
شد آن بند بد را سراسر کلید
سه دیگر سیاوش ز تخم کیان
کمر بست بیآرزو در میان
به گفتار گرسیوز افراسیاب
ببرد از روان و خرد شرم و آب
جهاندار کیخسرو از پشت اوی
بیامد جهان کرد پر گفتوگوی
نیا را به خنجر به دو نیم کرد
سر کینهجویان پر از بیم کرد
چهارم سخن کین ارجاسپ بود
که ریزندهٔ خون لهراسپ بود
چو اسفندیار اندر آمد به جنگ
ز کینه ندادش زمانی درنگ
به پنجم سخن کین هرمزد شاه
چو پرویز را گشن شد دستگاه
به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد
نیاساید این چرخ گردان ز گرد
چو دستش شد او جان ایشان ببرد
دُر کینه را خوار نتوان شمرد
تو را زود یاد آید این روزگار
بپیچی ز اندیشهٔ نابکار
تو زین هرچ کاری پسر بدرود
زمانه زمانی همینغنود
بپرهیز زین گنج آراسته
وزین مُردری تاج و این خواسته
همی سر بپیچی به فرمان دیو
ببرّی همی راه گیهان خدیو
به چیزی که بر تو نزیبد همی
ندانی که دیوَت فریبد همی
به آتش نهال دلت را مسوز
مکن تیره این تاج گیتیفروز
سپاه پراگنده را گرد کن
وزین سان که گفتی مگردان سخُن
ازیدر به پوزش بر شاه رو
چو بینی ورا بندگی ساز نو
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ
ز رای و ز پوزش میاسای هیچ
کزین بدنشانِ دو گیتی شوی
چو گفتار دانندگان نشنوی
چو کاری که امروز بایدت کرد
به فردا رسد زو برآرند گرد
همی یزدگرد شهنشاه را
بتر خواهی از ترک بدخواه را
که در جنگ شیرست بر گاه شاه
درخشان به کردار تابنده ماه
یکی یادگاری ز ساسانیان
که چون او نبندد کمر بر میان
پدر بر پدر داد و دانشپذیر
ز نوشینروان شاه تا اردشیر
بود اردشیرش به هشتم پدر
جهاندار ساسان با داد و فر
که یزدانش تاج کیان برنهاد
همه شهریارانش فرخنژاد
چو تو بود مهتر به کشور بسی
نکرد اینچنین رای هرگز کسی
چو بهرام چوبین که سیصد هزار
عناندار و برگستوانور سوار
به یک تیر او پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند
چو از رای شاهان سرش سیر گشت
سر دولت روشنش زیر گشت
فرآیین که تخت بزرگی بجست
نبودش سزا دست بد را بشست
بران گونه بر کشته شد زار و خوار
گزافه بپرداز زین روزگار
بترس از خدای جهان آفرین
که تخت آفریدست و تاج و نگین
تن خویش بر خیره رسوا مکن
که بر تو سر آرند زود این سخُن
هر آنکس که با تو نگوید درست
چنان دان که او دشمن جان تست
تو بیماری اکنون و ما چون پزشک
پزشک خروشان به خونین سرشک
تو از بندهٔ بندگان کمتری
به اندیشهٔ دل مکن مهتری
همی کینه با پاک یزدان نهی
ز راه خرد جوی تخت مهی
شبانزاده را دل پر از تخت بود
ورا پند آن موبدان سخت بود
چنین بود تا بود و این تازه نیست
که کار زمانه بر اندازه نیست
یکی را برآرد به چرخ بلند
یکی را کند خوار و زار و نژند
نه پیوند با آن نه با اینش کین
که دانست راز جهانآفرین
همه موبدان تا جهان شد سیاه
بر آیین خورشید بنشست ماه
بگفتند زین گونه با کینهجوی
نبُد سوی یک موی زان گفتوگوی
چو شب تیره شد گفت با موبدان
شما را بباید شد ای بخردان
من امشب بگردانم این با پسر
ز هر گونهای دانش آرم ببر
ز لشگر بخوانیم داننده بیست
بدان تا بدین بر نباید گریست
برفتند دانندگان از برش
بیامد یکی موبد از لشکرش
چو بنشست ماهوی با راستان
چه بینید گفت اندرین داستان
اگر زنده ماند تن یزدگرد
ز هر سو برو لشکر آیند گرد
برهنه شد این راز من در جهان
شنیدند یکسر کهان و مهان
بیاید مرا از بدش جان به سر
نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
چنین داد پاسخ خردمند مرد
که این خود نخستین نبایست کرد
اگر شاه ایران شود دشمنت
ازو بد رسد بیگمان بر تنت
و گر خون او را بریزی بدست
که کینخواه او در جهان ایزدست
چپ و راست رنجست و اندوه و درد
نگه کن کنون تا چه بایدت کرد
پسر گفت کای باب فرخندهرای
چو دشمن کنی زو بپرداز جای
سپاه آید او را ز ما چین و چین
به ما بر شود تنگ روی زمین
تو این را چنین خردکاری مدان
چو چیره شدی کام مردان بران
گر از دامن او درفشی کنند
تو را با سپاه از بنه برکنند
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
چو ماهوی دل را برآورد گِرد
بدانست کو نیست جز یزدگرد
هوش مصنوعی: وقتی دل مانند ماهی به سطح آب میآید و خود را نمایان میکند، فهمید که هیچکس جز یزدگرد وجود ندارد.
بدو گفت بشتاب زین انجمن
هم اکنون جدا کن سرش را ز تن
هوش مصنوعی: به او گفتند: سریعاً از این جمع جدا شو و اکنون سرش را از بدنش جدا کن.
وگرنه هم اکنون ببرم سرت
نمانم کسی زنده از گوهرت
هوش مصنوعی: اگر اکنون این کار را نکنم، هیچ کسی زنده نمیماند و از تو چیزی باقی نمیماند.
شنیدند ازو این سخن مهتران
بزرگان بیدار و کنداوران
هوش مصنوعی: بزرگان و ریشسفیدان از این سخن شنیدند و بیدار شدند، همچنین افرادی که سرسخت و دلیر بودند.
همه انجمن گشت ازو پر ز خشم
زبان پر ز گفتار و پرآب چشم
هوش مصنوعی: همه جمع در نتیجهی او پر از خشم و ناراحتی شدند، زبانها پر از سخن و چشمان پر از اشک.
یکی موبدی بود رادوی نام
به جان و خرد برنهادی لگام
هوش مصنوعی: یک موبد به نام رادوی وجود داشت که با جان و دانش خود، کنترل و هدایت بر امور را به عهده گرفت.
به ماهوی گفت ای بداندیش مرد
چرا دیو چشم تو را تیره کرد
هوش مصنوعی: ماهوی به مرد بداندیش گفت، چرا دیو چشمان تو را تاریک کرده است؟
چنان دان که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری
هوش مصنوعی: بدان که سلطنت و پیامبری مانند دو جواهر هستند که در یک انگشتر جای دارند.
ازین دو یکی را همیبشکنی
روان و خرد را به پا افگنی
هوش مصنوعی: از بین این دو، یکی را انتخاب کرده و روح و عقل را به چالش میکشی.
نگر تا چه گویی بپرهیز ازین
مشو بدگمان با جهانآفرین
هوش مصنوعی: مراقب باش که چه چیزهایی میگویی و از بدگمانی نسبت به خالق جهان بپرهیز.
نخستین ازو بر تو آید گزند
به فرزند مانی یکی کشتمند
هوش مصنوعی: اگر ضرر و زیانی به تو برسد، این آسیب از آن شخص نخستین است که بر تو اثر میگذارد. من به مانند فرزندی که از آن فرد متأثر شده، او را از پا درمیآورم.
که بارش کبست آید و برگ خون
به زودی سر خویش بینی نگون
هوش مصنوعی: زمانی خواهد رسید که سیل خون، بر زمین جاری خواهد شد و در آن هنگام، به زودی سرنوشت خود را خواهی دید که به تباهی میانجامد.
همی دین یزدان شود زو تباه
همان برتو نفرین کند تاج و گاه
هوش مصنوعی: اگر دین الهی از تو آسیب ببیند، همانطور که آفرینش و حیات تو تحت تأثیر اوست، از این رو به تو نفرین میرسد و هم در دنیا و هم در آخرت تأثیر منفی خواهد داشت.
برهنه شود در جهان زشت تو
پسر بدرود بیگمان کشت تو
هوش مصنوعی: در این دنیا، فرزند تو به خاطر زشتکاریهایت به عریانی میافتد. بدون شک، تو باعث نابودی او خواهی شد.
یکی دینوری بود یزدانپرست
که هرگز نبردی به بد کار دست
هوش مصنوعی: شخصی بود که به خداوند ایمان داشت و هرگز به کارهای ناپسند دست نمیزد.
که هرمزد خراد بُد نام او
بدین اندرون بود آرام او
هوش مصنوعی: هرمزد خراد، نام اوست که در درون این جهان، آرامش او را به همراه دارد.
به ماهوی گفت ای ستمگاره مرد
چنین از ره پاکیزدان مگرد
هوش مصنوعی: به ماهی گفت: ای ستمکار، مردی که چنین از راه پاک خداوند دوری کن.
همی تیره بینم دل و هوش تو
همی خار بینم در آغوش تو
هوش مصنوعی: دل و ذهن تو را تیره میبینم و در آغوش تو، چیزی شبیه به خاری را مشاهده میکنم.
تنومند و بیمغز و جان نزار
همی دود ز آتش کنی خواستار
هوش مصنوعی: شخصی توانا و قوی به نظر میرسد اما در واقع خالی از فکر و روحی نزار است و به دنبال این است که از آتش به جای شعلهور شدن، دود بیرون بیاورد.
تو را زین جهان سرزنش بینم آز
ببرگشتنت گرم و رنج گداز
هوش مصنوعی: من میبینم که از این دنیا به تو زخم میزنند و تو در برابر آن، با دلگرمی و درد طاقتفرسا بازمیگردی.
کنون زندگانیت ناخوش بود
چو رفتی نشستت در آتش بود
هوش مصنوعی: زندگیات اکنون خوشایند نیست و وقتی که رفتی، جایگاهت در آتش خواهد بود.
نشست او و شهروی بر پای خاست
به ماهوی گفت این دلیری چراست
هوش مصنوعی: او نشسته بود و یکی از جوانان را بر پا خواسته دید و از او پرسید که این شجاعت از کجا ناشی میشود.
شهنشاه را کارزار آمدی
ز خان و ز فغفور یار آمدی
هوش مصنوعی: شاه به میدان نبرد میرود، و از خان و فغفور، یارانش به او ملحق شدهاند.
ازین تخمه بیکس بسی یافتند
که هرگز بکشتنش نشتافتند
هوش مصنوعی: از این دانههای بینظیر، بسیاری به دست آوردند که هرگز به خاطر کشتن آنها دچار مشکلات و عذاب نشدند.
تو گر بندهای خون شاهان مریز
که نفرین بود بر تو تا رستخیز
هوش مصنوعی: اگر تو بندهای، هرگز خون شاهان را نریز، زیرا این کار باعث نفرین تو خواهد شد تا روز قیامت.
بگفت این و بنشست گریان به درد
پر از خون دل و مژه پر آب زرد
هوش مصنوعی: او این را گفت و با دل پر درد و چشمان پر از اشک زرد، نشسته و گریان شد.
چو بنشست گریان بشد مهرنوش
پر از درد با ناله و با خروش
هوش مصنوعی: زمانی که او نشسته بود و گریه میکرد، مهرنوش پر از درد و اندوه با ناله و فریاد به حالت ناراحتی درآمد.
به ماهوی گفت ای بد بدنژاد
که نه رای فرجام دانی نه داد
هوش مصنوعی: به حیوون بد نژاد گفتند که تو نه به سرانجام کار فکر میکنی و نه به انصاف.
ز خون کیان شرم دارد نهنگ
اگر کشته بیند ندرّد پلنگ
هوش مصنوعی: اگر نهنگ ببیند که پلنگی کشته شده، به خاطر خونشاهان و عظمت آنها شرم میکند و به خودش اجازه نمیدهد که شجاعت و قدرتش را نشان دهد.
ایا بتّر از دد به مهر و به خوی
همی گاه شاه آیدت آرزوی
هوش مصنوعی: آیا برتر از انسانها و حیوانات، با محبت و دوستی، گاهی برای تو نیکویی و آرزوی پادشاهی میآید؟
چو بر دست ضحاک جم کشته شد
چه مایه سپهر از برش گشته شد
هوش مصنوعی: وقتی که ضحاک، جم را به قتل رساند، چه تأثیری بر آسمان و سرنوشت او گذاشت.
چو ضحاک بگرفت روی زمین
پدید آمد اندر جهان آبتین
هوش مصنوعی: وقتی ضحاک بر روی زمین ظاهر شد، آبتین در جهان به وجود آمد.
بزاد آفریدون فرخ نژاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
هوش مصنوعی: آفریدون، که به عنوان شخصیتی شاد و نیکو زاده شده، دنیایی جدید را پایهگذاری کرد.
شنیدی که ضحاک بیدادگر
چه آورد از آن خویشتن را به سر
هوش مصنوعی: شنیدی که ضحاک، دیکتاتور ظالم، چه بلایی بر سر خود آورد.
برو سال بگذشت مانا هزار
به فرجام کار آمدش خواستار
هوش مصنوعی: برو، سال ها گذشتند و او به دنبال نتیجه نهایی کارش است.
و دیگر که تور آن سرافراز مرد
کجا آز ایران ورا رنجه کرد
هوش مصنوعی: و دیگر اینکه آن شخص با عزم و شجاعت خود، مگر کجا به ایران آسیب رسانده است؟
همان ایرج پاکدین را بکشت
برو گردش آسمان شد درشت
هوش مصنوعی: ایرج پاکدین به دست کسی که میشناخت کشته شد و بر اثر این عمل، آسمان به شدت به هم ریخت و دچار آشفتگی شد.
منوچهر زان تخمه آمد پدید
شد آن بند بد را سراسر کلید
هوش مصنوعی: منوچهر از نسل آن مرد بزرگ به دنیا آمد و توانست آن مشکل بزرگ را به طور کامل حل کند.
سه دیگر سیاوش ز تخم کیان
کمر بست بیآرزو در میان
هوش مصنوعی: سیاوش، یکی از شخصیتهای برجسته و قهرمان داستانهای ایرانی، از نسل پادشاهان کیانی است. او بدون هیچ تمایل و آرزویی، برای نبرد و مواجهه با چالشها آماده میشود.
به گفتار گرسیوز افراسیاب
ببرد از روان و خرد شرم و آب
هوش مصنوعی: افراسیاب با سخنان گرسیوز، عقل و شعور را از انسان میگیرد و به او احساس شرم و آبرو میبازد.
جهاندار کیخسرو از پشت اوی
بیامد جهان کرد پر گفتوگوی
هوش مصنوعی: کیخسرو، پادشاه بزرگ، از پشت او ظهور کرد و دنیا را پر از گفتگو و صحبت ساخت.
نیا را به خنجر به دو نیم کرد
سر کینهجویان پر از بیم کرد
هوش مصنوعی: نیا را با خنجر دو نیم کرد و دشمنان را از ترس پر کرد.
چهارم سخن کین ارجاسپ بود
که ریزندهٔ خون لهراسپ بود
هوش مصنوعی: چهارم سخن این است که ارجاسپ کسی بود که خون لهراسپ را بر زمین ریخت.
چو اسفندیار اندر آمد به جنگ
ز کینه ندادش زمانی درنگ
هوش مصنوعی: وقتی اسفندیار به میدان جنگ وارد شد، به خاطر کینهای که داشت، لحظهای درنگ نکرد.
به پنجم سخن کین هرمزد شاه
چو پرویز را گشن شد دستگاه
هوش مصنوعی: هرمز شاه به پرویز اطمینان میدهد که هنگامی که قدرت و فرمانروایی به او برسد، او را به مقام و جایگاه شایستهاش میرساند و از او حمایت خواهد کرد.
به بندوی و گستهم کرد آنچ کرد
نیاساید این چرخ گردان ز گرد
هوش مصنوعی: زمانی که خداوند اراده کند، سرنوشت انسان تغییر میکند و هیچ چیزی نمیتواند مانع از چرخش و حرکت روزگار شود.
چو دستش شد او جان ایشان ببرد
دُر کینه را خوار نتوان شمرد
هوش مصنوعی: زمانی که او به قدرت رسید، زندگی آنان را نابود کرد؛ زیرا نمیتوان به آسانی از کینه و دشمنی او غافل شد.
تو را زود یاد آید این روزگار
بپیچی ز اندیشهٔ نابکار
هوش مصنوعی: تو بهزودی به یاد میآوری که این روزها چقدر زود میگذرد و باید از فکرهای نادرست دوری کنی.
تو زین هرچ کاری پسر بدرود
زمانه زمانی همینغنود
هوش مصنوعی: تو از هر کاری که انجام میدهی، پسر، زمانی خوشحالی و شادمانی را تجربه خواهی کرد.
بپرهیز زین گنج آراسته
وزین مُردری تاج و این خواسته
هوش مصنوعی: از این گنج زیبا و آراسته دوری کن و از تاجی که بر سر مردهای است و این خواسته هم دوری گزین.
همی سر بپیچی به فرمان دیو
ببرّی همی راه گیهان خدیو
هوش مصنوعی: اگر به راه و دستورات شیطان گوش بدهی، از مسیر درست زندگی و نعمتهای خداوند منحرف خواهی شد.
به چیزی که بر تو نزیبد همی
ندانی که دیوَت فریبد همی
هوش مصنوعی: به چیزهایی که به تو نمیآید توجهی نداری و نمیدانی که شیطان تو را فریب میدهد.
به آتش نهال دلت را مسوز
مکن تیره این تاج گیتیفروز
هوش مصنوعی: دل خود را با آتش خشم و ناراحتی نسوزان، چون این دنیای تاریک و پرچالش درخشان نیست.
سپاه پراگنده را گرد کن
وزین سان که گفتی مگردان سخُن
هوش مصنوعی: نیروهای پراکنده را جمع کن و بهگونهای عمل کن که همانطور که گفتهای، به بینظمی نپردازی.
ازیدر به پوزش بر شاه رو
چو بینی ورا بندگی ساز نو
هوش مصنوعی: اگر دیدی که شاه از تو دلگیر است، به او احترام کن و در پی جلب رضایت او باش.
وزان جایگه جنگ لشکر بسیچ
ز رای و ز پوزش میاسای هیچ
هوش مصنوعی: از آن مکان، جنگ لشکری را بسیج کن و از فکر و از عذرخواهی هیچگاه کنارهگیری نکن.
کزین بدنشانِ دو گیتی شوی
چو گفتار دانندگان نشنوی
هوش مصنوعی: اگر از این بدنهای دنیوی چشم بپندی، زمانی مثل گفتار داناها نخواهی شنید.
چو کاری که امروز بایدت کرد
به فردا رسد زو برآرند گرد
هوش مصنوعی: اگر کاری را که امروز باید انجام دهی به فردا موکول کنی، مشکلات و مسائل بیشتری به وجود خواهد آمد.
همی یزدگرد شهنشاه را
بتر خواهی از ترک بدخواه را
هوش مصنوعی: اگر میخواهی از دشمنان بدخواه ترسناکتر باشی، باید از یزدگرد، پادشاه، فرار کنی.
که در جنگ شیرست بر گاه شاه
درخشان به کردار تابنده ماه
هوش مصنوعی: در میدان نبرد، جنگجویانی چون شیر هستند و بر تخت شاهنشاهی درخشان، مانند ماهی تابان در آسمان درخشش دارند.
یکی یادگاری ز ساسانیان
که چون او نبندد کمر بر میان
هوش مصنوعی: این جمله به یادگار نمونهای از دوران ساسانیان اشاره دارد که مانند او کسی نمیتواند به قدری برجسته و خاص باشد.
پدر بر پدر داد و دانشپذیر
ز نوشینروان شاه تا اردشیر
هوش مصنوعی: پدر به پدر دیگر علم و دانش منتقل کرده و دانشجویان از روح و شخصیت پادشاهان بزرگ، از نوشینروان تا اردشیر، بهرهمند شدهاند.
بود اردشیرش به هشتم پدر
جهاندار ساسان با داد و فر
هوش مصنوعی: اردشیر، پدر سلسله ساسانیان، در هشتمین نسل از خاندان خود، با انصاف و قدرتی که داشت، به مقام رهبری و فرمانروایی رسید.
که یزدانش تاج کیان برنهاد
همه شهریارانش فرخنژاد
هوش مصنوعی: خداوند تاج پادشاهی را بر سر او گذاشت و همه پادشاهان او از نسل خوشبخت بودند.
چو تو بود مهتر به کشور بسی
نکرد اینچنین رای هرگز کسی
هوش مصنوعی: وقتی که تو در کشور، بزرگ و مهم هستی، هیچکس هرگز چنین تصمیمی نمیگیرد.
چو بهرام چوبین که سیصد هزار
عناندار و برگستوانور سوار
هوش مصنوعی: به مانند بهرام چوبین که سیصد هزار سوار و جنگجوی دلیر به همراه دارد.
به یک تیر او پشت برگاشتند
بدو دشت پیکار بگذاشتند
هوش مصنوعی: او با یک تیر، پشت خود را در برابر دشمنان محافظت کرد و میدان جنگ را ترک گفت.
چو از رای شاهان سرش سیر گشت
سر دولت روشنش زیر گشت
هوش مصنوعی: وقتی که نظریات و تصمیمات پادشاهان او را خسته کرد، نور حکومت و قدرتش فروکش کرد.
فرآیین که تخت بزرگی بجست
نبودش سزا دست بد را بشست
هوش مصنوعی: فرآیین، که به دنبال تخت و مقام بزرگی بود، متوجه شد که دستش به آن نمیرسد و در نتیجه خود را از آن آرزو شست.
بران گونه بر کشته شد زار و خوار
گزافه بپرداز زین روزگار
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و زینت زندگی، انسانها به ذلت و افسردگی دچار میشوند، بنابراین از این روزگار بیرحم دوری کن.
بترس از خدای جهان آفرین
که تخت آفریدست و تاج و نگین
هوش مصنوعی: از خداوندی که جهان را آفریده و دارای قدرت و عظمت است، بترس. اوست که سلطنت و جواهرات را آفریده و بر تخت نشسته است.
تن خویش بر خیره رسوا مکن
که بر تو سر آرند زود این سخُن
هوش مصنوعی: بدن خود را از حماقتها و اشتباهات ناروا نجات بده، زیرا ممکن است به زودی دیگران بر تو خرده بگیرند و به تو انتقاد کنند.
هر آنکس که با تو نگوید درست
چنان دان که او دشمن جان تست
هوش مصنوعی: هر کسی که در مورد تو راست نگوید و از تو انتقاد کند، بدان که او دشمن تو و به نوعی میخواهد به تو آسیب برساند.
تو بیماری اکنون و ما چون پزشک
پزشک خروشان به خونین سرشک
هوش مصنوعی: تو اکنون در حالت بیماری هستی و ما مانند پزشکانی هستیم که با صدای بلند و با شور و شوق، برای درمان تو تلاش میکنیم و در این راه اشک و خونریزی داریم.
تو از بندهٔ بندگان کمتری
به اندیشهٔ دل مکن مهتری
هوش مصنوعی: به یاد داشته باش که تو بالاتر و فراتر از دیگران نیستی، پس دربارهٔ دیگران با خیال راحت فکر نکن.
همی کینه با پاک یزدان نهی
ز راه خرد جوی تخت مهی
هوش مصنوعی: اگر نفرت را از دل و جان خود برای خدا دور کنی، به راستی بر تو روشنایی خرد و حکمت نازل خواهد شد.
شبانزاده را دل پر از تخت بود
ورا پند آن موبدان سخت بود
هوش مصنوعی: نوجوانی که از خانوادهای با سابقه و جایگاه بالا میآید، دلش پر از آرزوها و خواستههاست، اما نصیحتهای مشاوران و بزرگان برای او سنگین و دشوار به نظر میرسد.
چنین بود تا بود و این تازه نیست
که کار زمانه بر اندازه نیست
هوش مصنوعی: این وضعیت همیشه وجود داشته و تازگی ندارد؛ زیرا کارهای زمانه همواره بر اساس اندازه و مقیاس مشخصی نیستند.
یکی را برآرد به چرخ بلند
یکی را کند خوار و زار و نژند
هوش مصنوعی: برخی افراد را به اوج میبرد و به مقامهای بلند میرساند، در حالی که برخی دیگر را در شرایطی ناپسند و ذلیل قرار میدهد.
نه پیوند با آن نه با اینش کین
که دانست راز جهانآفرین
هوش مصنوعی: نه به این دنیا وابستهام و نه به آن؛ چون میدانم راز خالق جهان چیست.
همه موبدان تا جهان شد سیاه
بر آیین خورشید بنشست ماه
هوش مصنوعی: تمامی بزرگ زادگان زمانی که دنیا در تاریکی فرو رفت، به نشانه احترام به آیین خورشید، ماه را بر تخت نشاندند.
بگفتند زین گونه با کینهجوی
نبُد سوی یک موی زان گفتوگوی
هوش مصنوعی: گفتند که از این نوع دشمنی و کینهتوزی، به اندازهی یک مو هم نمیتوان به نتیجهای رسید.
چو شب تیره شد گفت با موبدان
شما را بباید شد ای بخردان
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریک شد، گفت با دانایان و حکیمان که باید آماده باشید.
من امشب بگردانم این با پسر
ز هر گونهای دانش آرم ببر
هوش مصنوعی: امشب تصمیم دارم با پسرم صحبت کنم و از هر نوع دانشی که دارم به او منتقل کنم.
ز لشگر بخوانیم داننده بیست
بدان تا بدین بر نباید گریست
هوش مصنوعی: از میان لشکر، دانا و آگاه را بخوانید و بگویید که باید بر این موضوع اندوهگین نبود.
برفتند دانندگان از برش
بیامد یکی موبد از لشکرش
هوش مصنوعی: دانایان از کنار او رفتند و یکی از روحانیان از سپاهش به نزد او آمد.
چو بنشست ماهوی با راستان
چه بینید گفت اندرین داستان
هوش مصنوعی: وقتی که ماهی در کنار راستگفتاران نشسته، چه چیزی میبیند و در این ماجرا چه میگوید؟
اگر زنده ماند تن یزدگرد
ز هر سو برو لشکر آیند گرد
هوش مصنوعی: اگر بدن یزدگرد زنده بماند، از هر سو سپاهیان خواهند آمد.
برهنه شد این راز من در جهان
شنیدند یکسر کهان و مهان
هوش مصنوعی: راز من در دنیا برملا شده و همه، از بزرگ و کوچک، آن را شنیدهاند.
بیاید مرا از بدش جان به سر
نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر
هوش مصنوعی: به من کمک کنید تا از این بدیها نجات پیدا کنم، زیرا در اینجا نه جسمی باقی میماند و نه سرزمین و نه هیچ چیز دیگری.
چنین داد پاسخ خردمند مرد
که این خود نخستین نبایست کرد
هوش مصنوعی: خردمند آن مرد پاسخ داد که این کار حتی از ابتدا هم نباید انجام میشد.
اگر شاه ایران شود دشمنت
ازو بد رسد بیگمان بر تنت
هوش مصنوعی: اگر دشمن تو به قدرت برسد و به شاهی نائل شود، حتماً ضرر آن به تو خواهد رسید و آسیب میبیند.
و گر خون او را بریزی بدست
که کینخواه او در جهان ایزدست
هوش مصنوعی: اگر خون او را بریزی، بدان که انتقام او را خداوند در این دنیا میگیرد.
چپ و راست رنجست و اندوه و درد
نگه کن کنون تا چه بایدت کرد
هوش مصنوعی: در اطراف تو پر از رنج، اندوه و درد است. حالا خوب توجه کن ببین چه باید بکنی.
پسر گفت کای باب فرخندهرای
چو دشمن کنی زو بپرداز جای
هوش مصنوعی: پسر به پدر گفت: ای پدر خوشطینت، وقتی که تو با دشمن برخورد میکنی، بهتر است که از او دوری کنی و به جای دیگری بروی.
سپاه آید او را ز ما چین و چین
به ما بر شود تنگ روی زمین
هوش مصنوعی: ارتش به خط میآید و برای ما صف میکشد و بر ما فشار میآورد، چنانکه زمین بر ما تنگ میشود.
تو این را چنین خردکاری مدان
چو چیره شدی کام مردان بران
هوش مصنوعی: این دو خط به این معناست که وقتی به جایگاه بالایی در زندگی یا توانمندیهای خود رسیدی، نباید به این موفقیتها مغرور شوی و خود را از دیگران جدا کنی. زیرا خرد و دانایی واقعی در humility و درک دیگران نهفته است.
گر از دامن او درفشی کنند
تو را با سپاه از بنه برکنند
هوش مصنوعی: اگر از دامن او (عشق یا محبوب) تو را بیرون کنند و با سپاه براندازت، تو باید از زیر بار سختیها و مشکلات بیرون بیایی و خودت را رها کنی.
حاشیه ها
1391/10/16 08:01
در این شعر دو بیت دیگر در سایت های دیگر مشاهده کردم که در شعر بالا نیامده و ذکر آن اینجا خالی از لطف نیست .
چنان دان که شاهی و پیغمبری
دو گوهر بود در یک انگشتری
چنان دین و دولت به یکدیگرند
تو گویی که در زیر یک چادرند
نه بی تخت شاهی بود دین به پای
نه بی دین بود شهریاری به جای
1394/06/07 12:09
امیر
این اشعار بعدا به این فصل اضافه شده ومفهوم ان باشعر اصلی در تننا قض است
1394/07/09 22:10
سپهر
این چهار بیت که آقای ندایی حور گفتند در پیوند با وصیت اردشیر ساسانی به پسرش شاپور است و باید در آن بخش بیاید. چنانچه مرحوم ابراهیم پورداوود هم در دیباچه گاثا ها این دو بیت را چنین می داند. با سپاس
1403/11/28 16:01
پروانه اسماعیل زاده
هوش مصنوعی را چه به شاهنامه خواندن و شرح دادن!!!