گنجور

بخش ۱۰

یکی پهلوان بود گسترده‌کام
نژادش ز طرخان و بیژن بنام
نشستش به شهر سمرقند بود
بران مرز چندیش پیوند بود
چو ماهوی بدبخت خودکامه شد
ازو نزد بیژن یکی نامه شد
که ای پهلوان زادهٔ بی‌گزند
یکی رزم پیش آمدت سودمند
که شاه جهان با سپاه ایدرست
ابا تاج و گاهست و با افسرست
گر آیی سر و تاج و گاهش تو راست
همان گنج و چتر سیاهش تو راست
چو بیژن نگه کرد و آن نامه دید
جهان پیش ماهوی خودکامه دید
به دستور گفت ای سر راستان
چه داری بیاد اندرین داستان
به یاری ماهوی گر من سپاه
برانم شود کارم ایدر تباه
به من برکند شاه چینی فسوس
مرا بی‌منش خواند و چاپلوس
وگرنه کنم گوید از بیم کرد
همی‌ترسد از روز ننگ و نبرد
چنین داد دستور پاسخ بدوی
که ای شیر‌دل مردِ پرخاشجوی
از ایدر تو را ننگ باشد شدن
به یاریِ ماهوی و باز‌آمدن
به برسام فرمای تا با سپاه
بِیاری شود سوی آن رزمگاه
به گفتار سوری شوی سوی جنگ
سبکسار خواند ترا مرد سنگ
چنین گفت بیژن که اینست رای
مرا خود نجنبید باید ز جای
به برسام فرمود تا ده هزار
نبرده‌سواران خنجرگزار
به مرو اندرون ساز جنگ آورد
مگر گنج ایران به چنگ آورد
سپاه از بخارا چو پرّان تذرو
بیامد به یک هفته تا شهر مرو
شب تیره هنگام بانگ خروس
از آن مرز برخاست آواز کوس
جهاندار زین خود نه آگاه بود
که ماهوی سوریش بدخواه بود
به شبگیر گاه سپیده‌دمان
سواری سوی خسرو آمد دوان
که ماهوی گوید که آمد سپاه
ز ترکان کنون بر چه رایست شاه
سپهدارِ خانست و فغفور چین
سپاهش همی برنتابد زمین
بر‌آشفت و جوشن بپوشید شاه
شد از گرد گیتی سراسر سیاه
چو نیروی پرخاش ترکان بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
به پیش سپاه اندر آمد چو پیل
زمین شد به کردار دریای نیل
چو بر لشکر ترک بر حمله برد
پس پشت او در نماند ایچ گُرد
همه پشت بر تاجور گاشتند
میان سوارانش بگذاشتند
چو برگشت ماهوی شاه جهان
بدانست نیرنگ او در نهان
چنین بود ماهوی را رای و راه
که او ماند اندر میان سپاه
شهنشاه در جنگ شد ناشکیب
همی‌زد به تیغ و به پای و رکیب
فراوان از آن نامداران بکشت
چو بیچاره‌تر گشت بنمود پشت
ز ترکان بسی بود در پشت اوی
یکی کابلی‌تیغ در مشت اوی
همی‌تاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا بُد بر آن آب زرق
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان
سواران بجستن نهادند روی
همه زرق ازو شد پر از گفت‌وگوی
ازو بازماند اسپ زرین ستام
همان گرز و شمشیر زرین‌نیام
بجستنش ترکان خروشان شدند
از آن باره و ساز جوشان شدند
نهان گشته در خانهٔ آسیا
نشست از بر خشک لختی گیا
چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلند و نشیبش نشیب
بدانگه که بیدار بُد بخت اوی
بگردون کشیدی فلک تخت اوی
کنون آسیابی بیامدش بهر
ز نوشش فراوان فزون بود زهر
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هزمان به گوش آید آواز کوس
خروشی برآید که بربند رخت
نبینی به جز دخمهٔ گور تخت
دهان ناچریده دو دیده پرآب
همی‌بود تا برکشید آفتاب
گشاد آسیابان در آسیا
به پشت اندرون بار و لختی گیا
فرومایه‌ای بود خسرو به نام
نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
خور خویش زان آسیا ساختی
به کاری جزین خود نپرداختی
گوی دید بر سانِ سرو بلند
نشسته بران سنگ چون مستمند
یکی افسری خسروی بر سرش
درفشان ز دیبای چینی برش
به پیکر یکی کفش زرین بپای
ز خوشاب و زر آستین قبای
نگه کرد خسرو بدو خیره ماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند
بدو گفت کای شاه خورشید‌روی
برین آسیا چون رسیدی تو گوی
چه جای نشستت بود آسیا
پر از گندم و خاک و چندی گیا
چه مردی بدین فرّ و این برز و چهر
که چون تو نبیند همانا سپهر
از ایرانیانم بدو گفت شاه
هزیمت گرفتم ز توران‌سپاه
بدو آسیابان به تشویر گفت
که جز تنگ‌دستی مرا نیست جفت
اگر نان کشکینت آید به کار
ورین ناسزا ترّهٔ جویبار
بیارم جزین نیز چیزی که هست
خروشان بود مردم تنگ‌دست
به سه روز شاه جهان را ز رزم
نبود ایچ پردازش خوان و بزم
بدو گفت شاه آنچ داری بیار
خورش نیز با برسم آید به کار
سبک مرد بی‌مایه چُبّین نهاد
برو ترّه و نان کشکین نهاد
ببرسم شتابید و آمد به راه
به جایی که بود اندران واژگاه
برِ مهتر زرق شد بی‌گذار
که برسم کند زو یکی خواستار
بهر سو فرستاد ماهوی کس
ز گیتی همی شاه را جست و بس
از آن آسیابان بپرسید مه
که برسم کرا خواهی ای روزبه
بدو گفت خسرو که در آسیا
نشستست کنداوری بر گیا
به بالا به کردار سرو سهی
بدیدار خورشید با فرهی
دو ابرو کمان و دو نرگس دژم
دهن پر ز باد ابروان پر زخم
ببرسم همی واژ خواهد گرفت
سزد گر بمانی ازو در شگفت
یکی کهنه چُبّین نهادم به پیش
برو نان کشکین سزاوار خویش
بدو گفت مهتر کز ایدر بپوی
چنین هم به ماهوی سوری بگوی
نباید که آن بدنژاد پلید
چو این بشنود گوهر آرد پدید
سبک مهتر او را بمردی سپرد
جهان‌دیده را پیش ماهوی برد
بپرسید ماهوی زین چاره‌جوی
که برسم کرا خواستی راست گوی
چنین داد پاسخ ورا ترسکار
که من بار کردم همی خواستار
در آسیا را گشادم به خشم
چنان دان که خورشید دیدم به چشم
دو نرگس چو نر آهو اندر هراس
دو دیده چو از شب گذشته سه پاس
چو خورشید گشتست زو آسیا
خورش نان خشک و نشستش گیا
هر آنکس که او فر یزدان ندید
ازین آسیابان بباید شنید
پر از گوهر نابسود افسرش
ز دیبای چینی فروزان برش
بهاریست گویی در اردیبهشت
به بالای او سرو دهقان نکِشت

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

یکی پهلوان بود گسترده‌کام
نژادش ز طرخان و بیژن بنام
هوش مصنوعی: یکی از پهلوانان بزرگ بود که نژاد او به طرخان و بیژن می‌رسید.
نشستش به شهر سمرقند بود
بران مرز چندیش پیوند بود
هوش مصنوعی: او در شهر سمرقند نشسته بود و به مرزها و ارتباطات چندگانه‌ای که در آنجا وجود داشت، توجه می‌کرد.
چو ماهوی بدبخت خودکامه شد
ازو نزد بیژن یکی نامه شد
هوش مصنوعی: وقتی که ماهی بدبخت و خودرأی شد، نامه‌ای از او برای بیژن فرستاده شد.
که ای پهلوان زادهٔ بی‌گزند
یکی رزم پیش آمدت سودمند
هوش مصنوعی: ای پهلوان که از هیچ آسیبی در امانی، برای تو جنگیدن مفید خواهد بود.
که شاه جهان با سپاه ایدرست
ابا تاج و گاهست و با افسرست
هوش مصنوعی: شاه دنیا با لشکری آماده و با تاجی بر سر و دارای مقام و جایگاه است.
گر آیی سر و تاج و گاهش تو راست
همان گنج و چتر سیاهش تو راست
هوش مصنوعی: اگر تو بیایی با سر و تاج و در واقع جایگاهت، این همان گنج و سایه‌ی بزرگی است که برای توست.
چو بیژن نگه کرد و آن نامه دید
جهان پیش ماهوی خودکامه دید
هوش مصنوعی: زمانی که بیژن به نامه نگاه کرد، جهان را در برابر چشمانش به مانند ماهی بی‌پروا و سرکش مشاهده کرد.
به دستور گفت ای سر راستان
چه داری بیاد اندرین داستان
هوش مصنوعی: به دستور گفت: ای سرآمدان راستگو، در این ماجرا چه چیزی را در یاد داری؟
به یاری ماهوی گر من سپاه
برانم شود کارم ایدر تباه
هوش مصنوعی: اگر من به کمک قدرت ماهوی سپاه برانم، کارم در اینجا خراب خواهد شد.
به من برکند شاه چینی فسوس
مرا بی‌منش خواند و چاپلوس
هوش مصنوعی: شاه چینی به من بی‌احترامی کرد و من را چاپلوس خطاب کرد.
وگرنه کنم گوید از بیم کرد
همی‌ترسد از روز ننگ و نبرد
هوش مصنوعی: اگر این‌طور باشد، او از ترس روزی که به ننگ و جنگ دچار شود، نمی‌تواند چیزی بگوید.
چنین داد دستور پاسخ بدوی
که ای شیر‌دل مردِ پرخاشجوی
هوش مصنوعی: به او گفتند که تو باید با شهامت و قدرت به این چالش پاسخ بدهی، همان‌طور که یک مرد شجاع و جنگجو باید عمل کند.
از ایدر تو را ننگ باشد شدن
به یاریِ ماهوی و باز‌آمدن
هوش مصنوعی: از تو شرمنده‌ام که به کمک موجودی دیگر برگردم و دوباره به حالت قبلی بازگردم.
به برسام فرمای تا با سپاه
بِیاری شود سوی آن رزمگاه
هوش مصنوعی: به برسام بگو که با نیروهایش به طرف میدان جنگ برود و کمک کند.
به گفتار سوری شوی سوی جنگ
سبکسار خواند ترا مرد سنگ
هوش مصنوعی: اگر صدای دوست و دشمن را بشنوی، در می‌یابی که چه کسی به تو القا می‌کند که به سمت جنگ بروی. در این میان، شاید بعضی از افراد به دنبال منفعت خودشان هستند و تو را به کارهای بیهوده تشویق می‌کنند.
چنین گفت بیژن که اینست رای
مرا خود نجنبید باید ز جای
هوش مصنوعی: بیژن گفت که این فکر و نظر من است و باید بی‌حرکت بمانی و جا به جا نشوی.
به برسام فرمود تا ده هزار
نبرده‌سواران خنجرگزار
هوش مصنوعی: به برسام گفتند تا ده هزار جنگجو را با خنجر آماده کند.
به مرو اندرون ساز جنگ آورد
مگر گنج ایران به چنگ آورد
هوش مصنوعی: درون مرو، جنگ و درگیری برپا شد، مگر اینکه گنجینه‌های ایران به دست آید.
سپاه از بخارا چو پرّان تذرو
بیامد به یک هفته تا شهر مرو
هوش مصنوعی: سربازان از بخارا مانند پرندگان به سرعت به سوی شهر مرو آمدند و این سفر تنها یک هفته طول کشید.
شب تیره هنگام بانگ خروس
از آن مرز برخاست آواز کوس
هوش مصنوعی: در شب تاریک، وقتی که خروس می‌خواند، نغمه‌ای از مرز به گوش می‌رسد.
جهاندار زین خود نه آگاه بود
که ماهوی سوریش بدخواه بود
هوش مصنوعی: فرمانروای جهان از وضعیت خود بی‌خبر بود و نمی‌دانست که کسانی که در دل ناراحتی دارند، در واقع خواهان بدی برای او هستند.
به شبگیر گاه سپیده‌دمان
سواری سوی خسرو آمد دوان
هوش مصنوعی: در سپیده‌دم، سواری به سمت خسرو در حال حرکت و شتابان می‌باشد.
که ماهوی گوید که آمد سپاه
ز ترکان کنون بر چه رایست شاه
هوش مصنوعی: این جمله بیانگر این است که کسی (ماهو) اعلام می‌کند که سپاهی از ترک‌ها آمده و حالا این سوال مطرح است که شاه چه تصمیمی خواهد گرفت.
سپهدارِ خانست و فغفور چین
سپاهش همی برنتابد زمین
هوش مصنوعی: سرکرده و فرمانده‌ی خانه‌ات مانند پادشاه چین است و سپاهش آن‌قدر قدرتمند است که زمین را تحمل نمی‌کند.
بر‌آشفت و جوشن بپوشید شاه
شد از گرد گیتی سراسر سیاه
هوش مصنوعی: شاه برآشفت و زره به تن کرد؛ چرا که از تاریکی و ظلمت جهان به شدت نگران بود.
چو نیروی پرخاش ترکان بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
هوش مصنوعی: زمانی که نیروی تهاجمی ترک‌ها را مشاهده کرد، دستش را به سرعت برد و شمشیرش را از میان کشید.
به پیش سپاه اندر آمد چو پیل
زمین شد به کردار دریای نیل
هوش مصنوعی: او با قدرت و شجاعت به میدان نبرد وارد شد، به گونه‌ای که زمین زیر پایش به لرزه درآمد و مانند دریایی عظیم به نظر رسید.
چو بر لشکر ترک بر حمله برد
پس پشت او در نماند ایچ گُرد
هوش مصنوعی: وقتی که لشکر ترک به حمله می‌رود، دیگر هیچ قهرمانی پشت سر آن نمی‌ماند.
همه پشت بر تاجور گاشتند
میان سوارانش بگذاشتند
هوش مصنوعی: همه بر دور تاجور (پادشاه یا فرمانده) ایستاده‌اند و او را در میان سوارانش قرار داده‌اند.
چو برگشت ماهوی شاه جهان
بدانست نیرنگ او در نهان
هوش مصنوعی: زمانی که ماهوی، پادشاه جهانی را برگرداند، او در درون خود دریافت که نیرنگ و فریب آن به طور مخفیانه وجود دارد.
چنین بود ماهوی را رای و راه
که او ماند اندر میان سپاه
هوش مصنوعی: ماهوی از نظر فکر و راهی که در پیش گرفته بود، چنین بود که در میان سپاه باقی ماند.
شهنشاه در جنگ شد ناشکیب
همی‌زد به تیغ و به پای و رکیب
هوش مصنوعی: شاه در میدان نبرد دچار خشم و ناشکیبی شد و به ضربات شمشیر و لگد به دشمنان حمله می‌کرد.
فراوان از آن نامداران بکشت
چو بیچاره‌تر گشت بنمود پشت
هوش مصنوعی: بسیاری از نام‌آوران و دلیران در این جنگ کشته شدند و وقتی وضعیت بدتر شد و ناامیدی بیشتر شد، نشان از ضعف و شکست به نمایش گذاشته شد.
ز ترکان بسی بود در پشت اوی
یکی کابلی‌تیغ در مشت اوی
هوش مصنوعی: در پشت او، افراد زیادی از ترکان قرار دارند و او به طوری است که با کتیغه‌ای از کابل در دست دارد.
همی‌تاخت جوشان چو از ابر برق
یکی آسیا بُد بر آن آب زرق
هوش مصنوعی: در تصویر زیر، رودخانه‌ای پرجوش و خروش را می‌بینیم که همچون رعد و برق از میان ابرها می‌تازد. در این میان، آسیاب هم بر روی آب در حال چرخش است و به نظر می‌رسد در حال کار کردن بر روی آن آب می‌باشد.
فرود آمد از باره شاه جهان
ز بدخواه در آسیا شد نهان
هوش مصنوعی: شاه جهان از قله بلند خود پایین آمد و به خاطر دشمنانش در آسیا پنهان شد.
سواران بجستن نهادند روی
همه زرق ازو شد پر از گفت‌وگوی
هوش مصنوعی: سواران به جست‌وجو پرداخته و به سمت او رفتند و همه چیز از زیبایی و جذابیت او پر شد و گفتگوها آغاز گردید.
ازو بازماند اسپ زرین ستام
همان گرز و شمشیر زرین‌نیام
هوش مصنوعی: شمشیر و گرزی از جنس طلا در اختیار اوست، که نشان‌دهنده قدرت و شجاعت او هستند.
بجستنش ترکان خروشان شدند
از آن باره و ساز جوشان شدند
هوش مصنوعی: در جستجوی او، ترک‌ها به شدت هیجان‌زده و پرحرارت شده‌اند و شور و شوقی در آن‌ها به وجود آمده است.
نهان گشته در خانهٔ آسیا
نشست از بر خشک لختی گیا
هوش مصنوعی: در گوشه‌ای از خانه، آسیاب آرام گرفته و در کنارش گیاهی خشک و بی‌حرکت، بی‌صدا و بی‌خبر از surroundings است.
چنین است رسم سرای فریب
فرازش بلند و نشیبش نشیب
هوش مصنوعی: در این دنیا، قوانین و ویژگی‌ها به گونه‌ای است که انسان‌ها به راحتی می‌توانند فریب بخورند. در حالی که ظواهر و زیبایی‌ها برجسته و جذاب به نظر می‌رسند، اما در واقع، مشکلات و چالش‌های زیادی وجود دارد که فرد را به سمت سقوط می‌کشاند.
بدانگه که بیدار بُد بخت اوی
بگردون کشیدی فلک تخت اوی
هوش مصنوعی: پس از آنکه بخت او بیدار شد، تقدیر و سرنوشت، تخت و مقام او را از آسمان برچید.
کنون آسیابی بیامدش بهر
ز نوشش فراوان فزون بود زهر
هوش مصنوعی: اکنون آسیاب جدیدی برای او آمده است، چرا که نوشیدنی فراوانی دارد و سم آن بیشتر از نوشیدنی است.
چه بندی دل اندر سرای فسوس
که هزمان به گوش آید آواز کوس
هوش مصنوعی: دلی که در دل خانه‌ای پر از فریب و مکر زندانی شده است، چگونه می‌تواند در میان این همه نیرنگ، صدای طبل خوشی را بشنود؟
خروشی برآید که بربند رخت
نبینی به جز دخمهٔ گور تخت
هوش مصنوعی: شدی نه دور از زندگی، فقط در گوری می‌توانی استراحت کنی و هیچ نشانه‌ای از زندگی و زیبایی نخواهی یافت.
دهان ناچریده دو دیده پرآب
همی‌بود تا برکشید آفتاب
هوش مصنوعی: گفته شده است که اگر کسی در شرایط سخت و دشواری باشد و نتواند چیزی بخورد، چشمانش پر از اشک خواهد شد تا زمانی که خورشید (امید) دوباره طلوع کند.
گشاد آسیابان در آسیا
به پشت اندرون بار و لختی گیا
هوش مصنوعی: آسیابان صحنه کار خود را باز کرده و در آنجا مشغول به کار است، در حالی که بار و مقداری گیاه نیز به همراه دارد.
فرومایه‌ای بود خسرو به نام
نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام
هوش مصنوعی: خسرو فردی بی‌ارزش و بی‌محتوا بود که نه دارای تخت و تاج بود، نه ثروت و گنجی داشت، و نه از زندگی لذتی می‌برد.
خور خویش زان آسیا ساختی
به کاری جزین خود نپرداختی
هوش مصنوعی: تو با دست خودت در آسیا چیزی ساخته‌ای، اما به هیچ کار دیگری پرداخته‌ای.
گوی دید بر سانِ سرو بلند
نشسته بران سنگ چون مستمند
هوش مصنوعی: چشم‌ات مانند سروی بلند است که بر روی سنگی نشسته، شبیه به کسی است که در مضیقه و تنگنا به سر می‌برد.
یکی افسری خسروی بر سرش
درفشان ز دیبای چینی برش
هوش مصنوعی: یک فرمانده با شکوه که تاجی درخشان بر سر دارد و لباسش از پارچه‌ ابریشمی چینی است.
به پیکر یکی کفش زرین بپای
ز خوشاب و زر آستین قبای
هوش مصنوعی: در این بیت از شاعر، به توصیف شخصی پرداخته می‌شود که بر پایش کفش‌هایی از طلا دارد و بر روی دست‌هایش آستینی زیبای ساخته شده از ابریشم یا وزنی گرانبها پوشیده است. به طور کلی، این تصویر نشان‌دهنده‌ی زینت و زیبایی ظاهری آن شخص است.
نگه کرد خسرو بدو خیره ماند
بدان خیرگی نام یزدان بخواند
هوش مصنوعی: خسرو به او نگاهی کرد و مدتی به او خیره ماند. در این حیرت و شگفتی، نام خدا را بر زبان آورد.
بدو گفت کای شاه خورشید‌روی
برین آسیا چون رسیدی تو گوی
هوش مصنوعی: به او گفت: ای پادشاه زیبا و درخشان، چطور به این دنیای بزرگ رسیدی؟
چه جای نشستت بود آسیا
پر از گندم و خاک و چندی گیا
هوش مصنوعی: به کجا نشسته‌ای که اینجا پر از گندم و خاک و گیاه است؟
چه مردی بدین فرّ و این برز و چهر
که چون تو نبیند همانا سپهر
هوش مصنوعی: چه مردی با این عظمت و زیبایی که هیچ کس دیگری مانند تو را در این دنیا نمی‌تواند ببیند.
از ایرانیانم بدو گفت شاه
هزیمت گرفتم ز توران‌سپاه
هوش مصنوعی: شاه به ایرانیان اعلام می‌کند که از سپاه توران شکست خورده است و به همین دلیل به آن‌ها خبر می‌دهد.
بدو آسیابان به تشویر گفت
که جز تنگ‌دستی مرا نیست جفت
هوش مصنوعی: آسیابان به شغلش ادامه می‌دهد و می‌گوید که به جز فقر و تنگ‌دستی، هیچ چیزی برای من مناسب نیست.
اگر نان کشکینت آید به کار
ورین ناسزا ترّهٔ جویبار
هوش مصنوعی: اگر نان و نیاز تو با کسالت و دشواری به دست آید، بهتر است که از خوبی‌ها و نعمت‌های کوچکی که در برابر بدی‌ها و دشواری‌ها قرار دارد، بهره‌مند شوی.
بیارم جزین نیز چیزی که هست
خروشان بود مردم تنگ‌دست
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که این یکی از ابیات شعرای قدیمی است و به موضوع فقر و نیاز مردم اشاره دارد. در اینجا، شاعر می‌خواهد بگوید که در کنار مشکلات و نیازمندی‌های زندگی، چیزی دیگر نیز وجود دارد که مانند خروشان بودن و سرزنده بودن مردم و نیازهای آن‌ها به وضوح در زندگی نمایان است. این نشان‌دهنده احساس دل‌سوزی و توجه به وضعیت زندگانی افرادی است که در تنگدستی به سر می‌برند.
به سه روز شاه جهان را ز رزم
نبود ایچ پردازش خوان و بزم
هوش مصنوعی: در طول سه روز، نبردی برای شاه جهان وجود نداشت و او هیچ فرصتی برای پذیرایی و جشن گرفتن نداشت.
بدو گفت شاه آنچ داری بیار
خورش نیز با برسم آید به کار
هوش مصنوعی: شاه به او گفت: هر چه داری بیاور، خورشید هم با خود می‌آورد و به کار می‌آید.
سبک مرد بی‌مایه چُبّین نهاد
برو ترّه و نان کشکین نهاد
هوش مصنوعی: مرد بی‌ارزش و بی‌فایده، چیزی را که به دردش نمی‌خورد به او می‌دهد، مانند تره و نان بی‌کیفیت.
ببرسم شتابید و آمد به راه
به جایی که بود اندران واژگاه
هوش مصنوعی: به سرعت به سوی مقصد حرکت کردم و به جایی رسیدم که در آنجا قرار داشت.
برِ مهتر زرق شد بی‌گذار
که برسم کند زو یکی خواستار
هوش مصنوعی: دوستی که به مقام و بزرگی خود می‌بالد، از دیگران فاصله می‌گیرد و فقط به خواسته‌های خود فکر می‌کند.
بهر سو فرستاد ماهوی کس
ز گیتی همی شاه را جست و بس
هوش مصنوعی: هر جا که بروید، کسی را پیدا نکنید که شاه را جز برای خود جستجو کند و چیزی از دنیا برای او نخواهد.
از آن آسیابان بپرسید مه
که برسم کرا خواهی ای روزبه
هوش مصنوعی: از آسیابان بپرسید که به کجا می‌خواهی بروی، ای روزبه.
بدو گفت خسرو که در آسیا
نشستست کنداوری بر گیا
هوش مصنوعی: خسرو به او گفت که در آسیا کسی نشسته است که بر روی گیاهان، رسالت و کار خود را انجام می‌دهد.
به بالا به کردار سرو سهی
بدیدار خورشید با فرهی
هوش مصنوعی: به نزدیکی خورشید، همانند سرو بلند و خوش قامت، نگاهم را به سمت بالا معطوف کردم.
دو ابرو کمان و دو نرگس دژم
دهن پر ز باد ابروان پر زخم
هوش مصنوعی: دو ابرو به شکل کمان در آمده و دو چشم مانند گل نرگس، در حالی که لبانش پر از باد است و ابروانش پر از زخم و آسیب هستند.
ببرسم همی واژ خواهد گرفت
سزد گر بمانی ازو در شگفت
هوش مصنوعی: اگر به مقصد برسم، تغییراتی در خودم خواهد آمد. بنابراین، اگر با من بمانی، شگفت‌زده خواهی شد.
یکی کهنه چُبّین نهادم به پیش
برو نان کشکین سزاوار خویش
هوش مصنوعی: من یک چادر قدیمی و کهنه‌ای را جلوتر از خودم قرار دادم تا در زیر آن، نان و غذای خودم را بخورم، که شایسته و مناسب من است.
بدو گفت مهتر کز ایدر بپوی
چنین هم به ماهوی سوری بگوی
هوش مصنوعی: پیشوای کاروان به او گفت که از اینجا برو و دربارهٔ ماهوی سوری نیز همین را بگو.
نباید که آن بدنژاد پلید
چو این بشنود گوهر آرد پدید
هوش مصنوعی: نباید آن نژاد پلید از این خبر باخبر شود، زیرا می‌تواند باعث ظهور گوهر و ارزش‌های واقعی شود.
سبک مهتر او را بمردی سپرد
جهان‌دیده را پیش ماهوی برد
هوش مصنوعی: مردی با تجربه و دانا را به یکی از بزرگترین و مهم‌ترین کارها واگذار کردند و او را به جایگاه ویژه‌ای رساندند.
بپرسید ماهوی زین چاره‌جوی
که برسم کرا خواستی راست گوی
هوش مصنوعی: از کسی که در پی چاره‌ای است، بپرسید که چه کسی را راست و صادق خواسته‌اید.
چنین داد پاسخ ورا ترسکار
که من بار کردم همی خواستار
هوش مصنوعی: او به ترسناک پاسخ داد که من همواره در جستجوی چیزی هستم که بر دوش خود حمل کرده‌ام.
در آسیا را گشادم به خشم
چنان دان که خورشید دیدم به چشم
هوش مصنوعی: با نارضایتی راه ورود به آسیا را باز کردم، زیرا چنان غمگین و خشمگین بودم که مانند خورشید، درد و غم را به وضوح در چشمانم حس می‌کردم.
دو نرگس چو نر آهو اندر هراس
دو دیده چو از شب گذشته سه پاس
هوش مصنوعی: دو گل نرگس مانند دو آهو به شدت ترسیده‌اند و دو چشم که از شب گذشته‌اند، سه پاس را می‌نگرند.
چو خورشید گشتست زو آسیا
خورش نان خشک و نشستش گیا
هوش مصنوعی: زمانی که خورشید طلوع کرد، آسیاب شروع به کار کرد و نان خشک را درست کرد و آن را در جای خود قرار داد.
هر آنکس که او فر یزدان ندید
ازین آسیابان بباید شنید
هوش مصنوعی: هر کسی که نشناخت که خدایی وجود دارد، باید سخنان این آسیابان را بشنود و درک کند.
پر از گوهر نابسود افسرش
ز دیبای چینی فروزان برش
هوش مصنوعی: تاج او از گوهرهای ارزشمند پر است و مانند دیبای چینی درخشان و زیبا می‌باشد.
بهاریست گویی در اردیبهشت
به بالای او سرو دهقان نکِشت
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که بهار در اردیبهشت به اوج شکوه و زیبایی خود رسیده است، در حالی که درخت سرو به عنوان نمادی از آن، در دستان کشاورز رشد نکرده است.

حاشیه ها

1394/07/11 20:10
داریوش ابونصری

خورش نیز با به رسم آید به کار
.
بیت بالا به احتمال زیاد درست نیست و باید چنین باشد:
.
خورش نیز با بَرسَم آید به کار
. برسم به فتح ب و س شاخه های جوان گیاهان است که زرتشتیان در مراسم خود بکار میبرند.

1402/04/24 11:06
داراب لایقی

درود

بیت پنجم که شاه جهان با سپاه ایدرست

ایدر به معنی اینجا باید سرهم نوشته شود