گنجور

بخش ۱۳

چو آمد ز درگاه مهراب شاد
همی کرد از زال بسیار یاد
گرانمایه سیندخت را خفته دید
رخش پژمریده دل آشفته دید
بپرسید و گفتا چه بودت بگوی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
چنین داد پاسخ به مهراب باز
که اندیشه اندر دلم شد دراز
ازین کاخ آباد و این خواسته
وزین تازی اسپان آراسته
وزین بندگان سپهبدپرست
ازین تاج و این خسروانی نشست
وزین چهره و سرو بالای ما
وزین نام و این دانش و رای ما
بدین آبداری و این راستی
زمان تا زمان آورد کاستی
به ناکام باید به دشمن سپرد
همه رنج ما باد باید شمرد
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست
درختی که تریاک او زهر ماست
بکشتیم و دادیم آبش به رنج
بیاویختیم از برش تاج و گنج
چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار
به خاک اندر آمد سر مایه‌دار
برینست فرجام و انجام ما
بدان تا کجا باشد آرام ما
به سیندخت مهراب گفت این سخن
نوآوردی و نو نگردد کهن
سرای سپنجی بدین سان بود
خرد یافته زو هراسان بود
یکی اندر آید دگر بگذرد
گذر نی که چرخش همی بسپرد
به شادی و انده نگردد دگر
برین نیست پیکار با دادگر
بدو گفت سیندخت این داستان
بروی دگر بر نهد باستان
خرد یافته موبد نیک بخت
به فرزند زد داستان درخت
زدم داستان تا ز راه خرد
سپهبد به گفتار من بنگرد
فرو برد سرو سهی داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
که گردون به سر بر چنان نگذرد
که ما را همی باید ای پرخرد
چنان دان که رودابه را پور سام
نهانی نهادست هر گونه دام
ببردست روشن دلش را ز راه
یکی چاره مان کرد باید نگاه
بسی دادمش پند و سودش نکرد
دلش خیره بینم همی روی زرد
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
همی گفت رودابه را رود خون
بروی زمین بر کنم هم کنون
چو این دید سیندخت برپای جست
کمر کرد بر گردگاهش دو دست
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
ازان پس همان کن که رای آیدت
روان و خرد رهنمای آیدت
بپیچید و بنداخت او را بدست
خروشی برآورد چون پیل مست
مرا گفت چون دختر آمد پدید
ببایستش اندر زمان سر برید
نکشتم بگشتم ز راه نیا
کنون ساخت بر من چنین کیمیا
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد
همم بیم جانست و هم جای ننگ
چرا بازداری سرم را ز جنگ
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
چنین گفت سیندخت با مرزبان
کزین در مگردان به خیره زبان
کزین آگهی یافت سام سوار
به دل ترس و تیمار و سختی مدار
وی از گرگساران بدین گشت باز
گشاده شدست این سخن نیست راز
چنین گفت مهراب کای ماه‌روی
سخن هیچ با من به کژی مگوی
چنین خود کی اندر خورد با خرد
که مر خاک را باد فرمان برد
مرا دل بدین نیستی دردمند
اگر ایمنی یابمی از گزند
که باشد که پیوند سام سوار
نخواهد ز اهواز تا قندهار
بدو گفت سیندخت کای سرفراز
به گفتار کژی مبادم نیاز
گزند تو پیدا گزند منست
دل درمند تو بند منست
چنین است و این بر دلم شد درست
همین بدگمانی مرا از نخست
اگر باشد این نیست کاری شگفت
که چندین بد اندیشه باید گرفت
فریدون به سرو یمن گشت شاه
جهانجوی دستان همین دید راه
هرانگه که بیگانه شد خویش تو
شود تیره رای بداندیش تو
به سیندخت فرمود پس نامدار
که رودابه را خیز پیش من آر
بترسید سیندخت ازان تیز مرد
که او را ز درد اندر آرد به گرد
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
به چاره دلش را ز کینه بشست
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی
بدو گفت بنگر که شاه زمین
دل از ما کند زین سخن پر ز کین
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
چو بشنید سیندخت سر پیش اوی
فرو برد و بر خاک بنهاد روی
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
کنون زود پیرایه بگشای و رو
به پیش پدر شو به زاری بنو
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه بی‌مایه چیست
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
به پیش پدر شد چو خورشید شرق
به یاقوت و زر اندرون گشته غرق
بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
سیه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
سوی خانه شد دختر دل‌شده
رخان معصفر بزر آژده
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو آمد ز درگاه مهراب شاد
همی کرد از زال بسیار یاد
هوش مصنوعی: وقتی که مهراب خوشحال به درب آمد، یاد زال را بسیار گرامی داشت.
گرانمایه سیندخت را خفته دید
رخش پژمریده دل آشفته دید
هوش مصنوعی: او به سیندخت گرانبها نگریست که خوابیده بود و اسبش را پژمرده و دلخور مشاهده کرد.
بپرسید و گفتا چه بودت بگوی
چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی
هوش مصنوعی: پرسیدند چه چیزی باعث شده است که اینقدر ناراحت و پژمرده‌ای، مانند گلبرگ‌های پژمرده.
چنین داد پاسخ به مهراب باز
که اندیشه اندر دلم شد دراز
هوش مصنوعی: مهراب پاسخ داد که در دل من افکار و اندیشه‌ها زیاد شده و در حال پیچیدگی است.
ازین کاخ آباد و این خواسته
وزین تازی اسپان آراسته
هوش مصنوعی: از این کاخ زیبا و این آرزو و از این اسب‌های با ابهت و زیبا.
وزین بندگان سپهبدپرست
ازین تاج و این خسروانی نشست
هوش مصنوعی: از این بندگان که از سپهبد و بزرگتر پرستش می‌کنند، به لطف این تاج و سلطنت نشسته‌ایم.
وزین چهره و سرو بالای ما
وزین نام و این دانش و رای ما
هوش مصنوعی: این چهره زیبا و قامت بلند ما، و این نام و دانش و اندیشه ما، نشان از برتری و کیفیت ما دارد.
بدین آبداری و این راستی
زمان تا زمان آورد کاستی
هوش مصنوعی: با این آبیاری و صداقت در زمان، باید منتظر باشیم که زمان ممکن است کمبودی رخ دهد.
به ناکام باید به دشمن سپرد
همه رنج ما باد باید شمرد
هوش مصنوعی: اگر کسی به نتیجه دلخواه خود نرسد، باید درد و رنج‌های خود را به دشمنش بسپارد و این سختی‌ها را به حساب باد بگذارد.
یکی تنگ تابوت ازین بهر ماست
درختی که تریاک او زهر ماست
هوش مصنوعی: یکی از درختان خاصی وجود دارد که به خاطر آن، تابوتی تنگ و تیره برای ما آماده شده است. این درخت، نوعی تریاک تولید می‌کند که در واقع، به جای نفع، زیان و زهر آور است.
بکشتیم و دادیم آبش به رنج
بیاویختیم از برش تاج و گنج
هوش مصنوعی: ما او را به قتل رساندیم و آبش را به زحمت و درد گرفتیم؛ تاج و ثروتش را از او جدا کردیم.
چو بر شد به خورشید و شد سایه‌دار
به خاک اندر آمد سر مایه‌دار
هوش مصنوعی: وقتی که خورشید بالا می‌آید و سایه تولید می‌کند، سرمایه‌دار به زمین می‌آید.
برینست فرجام و انجام ما
بدان تا کجا باشد آرام ما
هوش مصنوعی: سرنوشت و نتیجه کار ما در اینجا مشخص می‌شود، بنابراین ببینیم آرامش ما تا کجا ادامه پیدا می‌کند.
به سیندخت مهراب گفت این سخن
نوآوردی و نو نگردد کهن
هوش مصنوعی: به سیندخت مهراب گفت که این کلام تازه‌ای است که به گوش ما آمده، اما هیچ چیزی کهنه نمی‌شود و همیشه تازه باقی می‌ماند.
سرای سپنجی بدین سان بود
خرد یافته زو هراسان بود
هوش مصنوعی: خانه‌ای که پر از آشفتگی است، به این روز افتاده و عقل از ترس آن به هراس افتاده است.
یکی اندر آید دگر بگذرد
گذر نی که چرخش همی بسپرد
هوش مصنوعی: یک نفر وارد می‌شود و دیگری می‌رود؛ این گذر جریان طبیعی زندگی است که همچنان ادامه دارد.
به شادی و انده نگردد دگر
برین نیست پیکار با دادگر
هوش مصنوعی: شادی و غم دیگر در این دنیا وجود ندارد، زیرا دیگر جنگ و درگیری با عدالت‌مدار نخواهد بود.
بدو گفت سیندخت این داستان
بروی دگر بر نهد باستان
هوش مصنوعی: سیندخت به او گفت که این داستان را به گونه‌ای دیگر مطرح خواهد کرد تا قدیم‌ترها را به یاد بیاورد.
خرد یافته موبد نیک بخت
به فرزند زد داستان درخت
هوش مصنوعی: موبدی دانا و خوشبخت داستانی از درخت را برای فرزندش تعریف کرد.
زدم داستان تا ز راه خرد
سپهبد به گفتار من بنگرد
هوش مصنوعی: داستان را آغاز کردم تا فرمانده با درایت به سخن من توجه کند و به آن دقت نماید.
فرو برد سرو سهی داد خم
به نرگس گل سرخ را داد نم
هوش مصنوعی: درخت سرو بلند سرش را پایین آورد و به گل نرگس زیبای سرخ آب داد.
که گردون به سر بر چنان نگذرد
که ما را همی باید ای پرخرد
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر این است که روزگار و تقدیر به گونه‌ای نمی‌گذرد که ما بخواهیم، و تنها کسانی که خردمند هستند، می‌توانند با این واقعیت کنار بیایند و آن را درک کنند. در واقع، زمانه با ما مانند دیگران رفتار نخواهد کرد و هر کسی باید با واقعیت‌هایی که وجود دارد، مواجه شود.
چنان دان که رودابه را پور سام
نهانی نهادست هر گونه دام
هوش مصنوعی: رودابه، دختر سام، به طور مخفیانه و به شیوه‌ای پنهانی به دام افتاده است.
ببردست روشن دلش را ز راه
یکی چاره مان کرد باید نگاه
هوش مصنوعی: دل روشن او را از راهی دور بردند و اکنون باید تدبیری برای این کار بیندیشیم.
بسی دادمش پند و سودش نکرد
دلش خیره بینم همی روی زرد
هوش مصنوعی: هرچند نصیحت‌های زیادی به او کردم، اما فایده‌ای نداشت؛ چون او به درستی فکر نمی‌کند و چهره‌اش نشان از ناراحتی دارد.
چو بشنید مهراب بر پای جست
نهاد از بر دست شمشیر دست
هوش مصنوعی: وقتی مهراب صدای او را شنید، به پا خاست و شمشیرش را به دست گرفت.
تنش گشت لرزان و رخ لاجورد
پر از خون جگر دل پر از باد سرد
هوش مصنوعی: بدنش به لرزه درآمد و چهره‌اش که مانند سنگ لاجورد بود، پر از خون و جگر شده و دلش پر از سرمای سخت است.
همی گفت رودابه را رود خون
بروی زمین بر کنم هم کنون
هوش مصنوعی: رودابه به طور هشداردهنده‌ای می‌گوید که از خون او بر روی زمین جاری خواهد شد.
چو این دید سیندخت برپای جست
کمر کرد بر گردگاهش دو دست
هوش مصنوعی: وقتی سیندخت این را دید، با شوق و هیجان به پا بلند شد و دست‌هایش را دور کمرش حلقه کرد.
چنین گفت کز کهتر اکنون یکی
سخن بشنو و گوش دار اندکی
هوش مصنوعی: این شخص گفت که از کوچک‌تر ها هم اکنون یک سخن بشنو و کمی توجه کن.
ازان پس همان کن که رای آیدت
روان و خرد رهنمای آیدت
هوش مصنوعی: از این پس هر کاری را که به ذهنت می‌رسد انجام بده و از خرد و عقل خود به عنوان راهنما استفاده کن.
بپیچید و بنداخت او را بدست
خروشی برآورد چون پیل مست
هوش مصنوعی: او را به سرعت گرفت و در دستانش گرفت و صدای بلندی مانند صدای فیل مستی بلند شد.
مرا گفت چون دختر آمد پدید
ببایستش اندر زمان سر برید
هوش مصنوعی: او به من گفت وقتی دختر به دنیا آمد، باید در آن لحظه سرش را ببرم.
نکشتم بگشتم ز راه نیا
کنون ساخت بر من چنین کیمیا
هوش مصنوعی: من نمی‌خواهم به کسی آسیب برسانم، اما حالا که به این وضعیت رسیدم، احساس می‌کنم که به سحری عجیب دچار شده‌ام.
پسر کو ز راه پدر بگذرد
دلیرش ز پشت پدر نشمرد
هوش مصنوعی: پسری که بدون توجه به راه و روش پدرش پیش می‌رود، جسارتش از پشت پدرش نشأت نمی‌گیرد.
همم بیم جانست و هم جای ننگ
چرا بازداری سرم را ز جنگ
هوش مصنوعی: من همیشه نگران جان خودم هستم و از طرفی هم به خاطر ننگ و عیب‌هایی که ممکن است به وجود آید، چرا باید از جنگ دور بمانم؟
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیابند بر ما یکی دستگاه
هوش مصنوعی: اگر سام یل، که یکی از شخصیت‌های بزرگ پهلوانی در اسطوره‌های ایرانی است، با منوچهر شاه، که یکی از پادشاهان پیشدادی است، ما را بیابند، یک جشن و مراسم ویژه برای ما برگزار خواهند کرد.
ز کابل برآید به خورشید دود
نه آباد ماند نه کشت و درود
هوش مصنوعی: دود ناشی از کابل به سمت خورشید بلند می‌شود و نه سرزمین آباد می‌ماند و نه گیاهی به ثمر می‌رسد.
چنین گفت سیندخت با مرزبان
کزین در مگردان به خیره زبان
هوش مصنوعی: سیندخت به مرزبان گفت که از این موضوع بی‌جهت صحبت نکن و زبانت را به بیهوده‌گویی مشغول نکن.
کزین آگهی یافت سام سوار
به دل ترس و تیمار و سختی مدار
هوش مصنوعی: سام سوار با این خبر به دل التهاب و نگرانی و مشکلاتی مواجه نشود.
وی از گرگساران بدین گشت باز
گشاده شدست این سخن نیست راز
هوش مصنوعی: او از گرگساران بازگشته و این موضوع دیگر پنهانی نیست.
چنین گفت مهراب کای ماه‌روی
سخن هیچ با من به کژی مگوی
هوش مصنوعی: مهراب به محبوبش می‌گوید: ای ماه‌روی زیبا، هیچ‌گاه با من به طعنه یا به زبانی نادرست صحبت نکن.
چنین خود کی اندر خورد با خرد
که مر خاک را باد فرمان برد
هوش مصنوعی: آیا انسان خردمند می‌تواند با خودخواهی درگیر شود، در حالی که ذرات خاک تابع فرمان باد هستند؟
مرا دل بدین نیستی دردمند
اگر ایمنی یابمی از گزند
هوش مصنوعی: من به خاطر این بی‌ثباتی و عدم اطمینان، دردی دارم. اگر بتوانم از آسیب‌ها و خطرات در امان باشم، دل من دیگر ناراحت نخواهد بود.
که باشد که پیوند سام سوار
نخواهد ز اهواز تا قندهار
هوش مصنوعی: شاید پیوند سام سوار، از اهواز تا قندهار ادامه نداشته باشد.
بدو گفت سیندخت کای سرفراز
به گفتار کژی مبادم نیاز
هوش مصنوعی: سیندخت به او گفت: ای سرفراز، امیدوارم به خاطر سخن نادرست به درخواست کسی نیفتی.
گزند تو پیدا گزند منست
دل درمند تو بند منست
هوش مصنوعی: آسیب تو از آنِ من است، دل خسته‌ام به تو وابسته است.
چنین است و این بر دلم شد درست
همین بدگمانی مرا از نخست
هوش مصنوعی: اینطور است و این درست در دل من جا گرفته است که همین بدگمانی از همان ابتدا همراه من بوده است.
اگر باشد این نیست کاری شگفت
که چندین بد اندیشه باید گرفت
هوش مصنوعی: اگر این طور باشد، جای شگفتی نیست که افراد بداندیش باید به این شکل عمل کنند.
فریدون به سرو یمن گشت شاه
جهانجوی دستان همین دید راه
هوش مصنوعی: فریدون به درختان سرو در یمن رفت و با دیدن آن‌ها، قدرت و شکوه خود را به یاد آورد.
هرانگه که بیگانه شد خویش تو
شود تیره رای بداندیش تو
هوش مصنوعی: هر زمان که به بیگانگان بپردازی و از خودت فاصله بگیری، ذهن و فکر تو دچار افکار ناخوشایند و منفی خواهد شد.
به سیندخت فرمود پس نامدار
که رودابه را خیز پیش من آر
هوش مصنوعی: سپس به سیندخت گفت که رودابه را بیاورد و پیش من بیاورد.
بترسید سیندخت ازان تیز مرد
که او را ز درد اندر آرد به گرد
هوش مصنوعی: سیندخت از مردی که تند و چابک است بترسد، زیرا او می‌تواند از درد و رنج به او آسیب برساند.
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
به چاره دلش را ز کینه بشست
هوش مصنوعی: به او گفتم که ابتدا پیمان خود را می‌خواهم، سپس دلش را از کینه‌ها پاک کنم.
زبان داد سیندخت را نامجوی
که رودابه را بد نیارد بروی
هوش مصنوعی: سیندخت می‌گوید که زبانی که در دست دارد، برای او نیکو است و نمی‌خواهد این زبان به رودابه آسیب بزند یا او را بی‌احترام کند.
بدو گفت بنگر که شاه زمین
دل از ما کند زین سخن پر ز کین
هوش مصنوعی: او به او گفت که ببین، شاه زمین به خاطر این سخن پر از کینه، دلش را از ما جدا می‌کند.
نه ماند بر و بوم و نه مام و باب
شود پست رودابه با رودآب
هوش مصنوعی: نه چیزی از خانه و دیار باقی می‌ماند و نه پدر و مادر، و در این حال، مقام رودابه به اندازه‌ی رودخانه به پستی می‌رسد.
چو بشنید سیندخت سر پیش اوی
فرو برد و بر خاک بنهاد روی
هوش مصنوعی: زمانی که سیندخت صدای او را شنید، سرش را پایین آورد و روی زمین نهاد.
بر دختر آمد پر از خنده لب
گشاده رخ روزگون زیر شب
هوش مصنوعی: دختر با لبخند و شادابی به جمع نزدیک می‌شود، چهره‌اش مانند روز روشن و زنده است، در حالی که شب حول او را احاطه کرده است.
همی مژده دادش که جنگی پلنگ
ز گور ژیان کرد کوتاه چنگ
هوش مصنوعی: او به او مژده می‌دهد که نبردی شجاعانه مانند پلنگی از دل تاریکی برخاست و چنگال‌هایش را کوتاه کرد.
کنون زود پیرایه بگشای و رو
به پیش پدر شو به زاری بنو
هوش مصنوعی: حالا زودتر زینت خود را بزدای و به سمت پدر برو و با ناله و گریه نزد او برسان.
بدو گفت رودابه پیرایه چیست
به جای سر مایه بی‌مایه چیست
هوش مصنوعی: رودابه از کسی می‌پرسد که تزئین‌ها و زیورآلاتش چیست و در عوض، به او می‌گوید که ارزش واقعی چیست و بدون آن زیورآلات چه ارزشی خواهد داشت.
روان مرا پور سامست جفت
چرا آشکارا بباید نهفت
هوش مصنوعی: دل من به خاطر تو، فرزند سام، در عذاب است. چرا باید این احساس را پنهان کنم؟
به پیش پدر شد چو خورشید شرق
به یاقوت و زر اندرون گشته غرق
هوش مصنوعی: او مانند خورشید که در شرق طلوع می‌کند، به سوی پدرش رفت و در دل یاقوت و طلا غوطه‌ور شد.
بهشتی بد آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
هوش مصنوعی: بهشتی زیبا و پر از رنگ و طرح مانند خورشیدی درخشان در روزهای خرم بهار است.
پدر چون ورا دید خیره بماند
جهان آفرین را نهانی بخواند
هوش مصنوعی: پدر وقتی او را دید، مبهوت و شگفت‌زده شد و در دل خود به خالق جهانیان دعا کرد.
بدو گفت ای شسته مغز از خرد
ز پرگوهران این کی اندر خورد
هوش مصنوعی: به او گفت: ای کسی که از خرد و درست اندیشی پاک شده‌ای، آیا این سخنان پرزرق و برق در تو تاثیری ندارد؟
که با اهرمن جفت گردد پری
که مه تاج بادت مه انگشتری
مه در اینجا حرف ربط مکرر مانند «نه» است.
چو بشنید رودابه آن گفت‌وگوی
دژم گشت و چون زعفران کرد روی
هوش مصنوعی: وقتی رودابه آن صحبت‌های غم‌انگیز را شنید، ناراحت و اندوهناک شد و چهره‌اش مانند زعفران زرد و پژمرده شد.
سیه مژه بر نرگسان دژم
فرو خوابنید و نزد هیچ دم
هوش مصنوعی: چشم‌های تاریک و مژه‌های بلند بر گل‌های سفید خوابیده و در هیچ زمانی بیدار نمی‌شوند.
پدر دل پر از خشم و سر پر ز جنگ
همی رفت غران بسان پلنگ
هوش مصنوعی: پدر با دل پر از خشم و سر پر از آمادگی برای جنگ، با قدرت و خرامان مانند پلنگ حرکت می‌کرد.
سوی خانه شد دختر دل‌شده
رخان معصفر بزر آژده
هوش مصنوعی: دختر معصوم و زیبا به سمت خانه‌اش می‌رود و دل‌باختگان را مجذوب خود کرده است.
به یزدان گرفتند هر دو پناه
هم این دل شده ماه و هم پیشگاه
هوش مصنوعی: هر دو به یزدان پناه بردند و به او پناهجویند. اکنون دل من مانند ماه زیباست و در پیشگاه خداوند قرار دارد.

خوانش ها

بخش ۱۳ به خوانش فرشید ربانی
بخش ۱۳ به خوانش محمدیزدانی جوینده

حاشیه ها

1397/09/17 20:12
مهدی طباطبایی

در بیت
بدین آبداری و این راستی
زمان تا زمان آورد کاستی
راستی به چه معنی و مفهوم می تواند باشد؟

1397/09/17 22:12
ما را همه شب نمی برد خواب

سلام آقا سید
اگر که آب داری یعنی آبرو داشتن راستی هم چیزی تو همین مایه ها باید باشه آدم درست کار احتمالا

1397/09/18 00:12
nabavar

بدین آبداری و این راستی
زمان تا زمان آورد کاستی
این آبروداری و این راست قامتی ما روز به روز رو به افول است

1398/05/12 10:08
بهنام

هموار خواهی کرد گیتی را
گیتیست کی پذیرد همواری
اندر بلای سخت پدید آید
فر بزرگمردی و سالاری..
رودکی

1401/08/10 18:11
فرزند

بیت آخر به چه معناست؟