برگردان به زبان ساده
چو از آفرین گشت پرداخته
بیاورد گلرنگ را ساخته
هوش مصنوعی: زمانی که آفرینش آغاز شد، گلهای رنگارنگ و زیبایی به وجود آمدند.
نشست از بر زین و ره برگرفت
خم منزل جادو اندر گرفت
هوش مصنوعی: نشست از زین و راهش را آغاز کرد و به سمت خانه جادو پیش رفت.
همی رفت پویان به راه دراز
چو خورشید تابان بگشت از فراز
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به افرادی است که در مسیری طولانی و دشوار پیش میروند و مانند خورشید در افق نمایان میشوند. این بیان نشاندهنده تلاش و کوشش آنهاست که با پشتکار و امید در حال حرکت هستند.
درخت و گیا دید و آب روان
چنان چون بود جای مرد جوان
هوش مصنوعی: درخت و گیاه و آب روان را دید، همانطور که بود، در کنار مرد جوان قرار گرفته بود.
چو چشم تذروان یکی چشمه دید
یکی جام زرین برو پر نبید
هوش مصنوعی: وقتی چشم تذروان (نوعی پرنده) چشمهای را دید، گویی جامی طلا به دست آورد که پر از نوشیدنی خوشمزه بود.
یکی غرم بریان و نان از برش
نمکدان و ریچال گرد اندرش
هوش مصنوعی: یک نفر در حال تماشای جوجهکبابی است که بر روی آتش میپزد و نمکدان و ظروف دیگر در کنار آن وجود دارد.
خور جادوان بد چو رستم رسید
از آواز او دیو شد ناپدید
هوش مصنوعی: زمانی که رستم به میدان نبرد آمد و صدای او شنیده شد، جادوگران از ترس او ناپدید شدند و غیبت کردند.
فرود آمد از باره زین برگرفت
به غرم و بنان اندر آمد شگفت
هوش مصنوعی: چشمانداز زیبا و دلانگیزی به وجود آمده است. کسی از بالای اسب پایین آمده و به آرامی در جمعی حیرتانگیز وارد شده است.
نشست از بر چشمه فرخندهپی
یکی جام زر دید پر کرده می
هوش مصنوعی: از کنار چشمهی خوشطعم، شخصی یک جام طلا را دید که پر از نوشیدنی است.
ابا می یکی نیز تنبور یافت
بیابان چنان خانهٔ سور یافت
هوش مصنوعی: با نوشیدن شراب، کسی نیز مانند تنبور، در بیابان چیزی شبیه به خانه ای شاد و خوشحال پیدا کرد.
تهمتن مر آن را به بر در گرفت
بزد رود و گفتارها برگرفت
هوش مصنوعی: تهمتن آن را در آغوش گرفت و به رود زد و سخنانش را جمعآوری کرد.
که آواره و بد نشان رستم است
که از روز شادیش بهره غم است
هوش مصنوعی: آدمی که در زندگیاش مشکلات زیادی دارد و حال و روز خوبی ندارد، مثل رستم است که به جای خوشحالی، تنها غم و اندوه را تجربه میکند.
همه جای جنگست میدان اوی
بیابان و کوهست بستان اوی
هوش مصنوعی: در هر مکان، در هر جنگ و میدان، هم در بیابان و هم در کوه، او همانجا حضور دارد و به نوعی میدان جنگ اوست.
همه جنگ با شیر و نر اژدهاست
کجا اژدها از کفش نا رهاست
هوش مصنوعی: این جمله میگوید که تمامی مبارزات و جنگها در حقیقت جدال با موجودات بزرگ و قدرتمندی مانند شیر و اژدهاست. همچنین اشاره دارد که اژدها هرگز از قدرت و تسلط خود دست نمیکشد یا نمیتواند به راحتی آزاد شود. به نوعی میخواهد بگوید که در این نبردها هیچکس نمیتواند به راحتی از چنگال قدرتهای بزرگ رهایی یابد.
می و جام و بویا گل و میگسار
نکردست بخشش ورا کردگار
هوش مصنوعی: در این دنیا، نوشیدن می و لذت بردن از گل و خوشگذرانی بیفایده است، زیرا اینکه این خوشیها از جانب خداوند برای انسان بخشیده نشده است.
همیشه به جنگ نهنگ اندر است
و گر با پلنگان به جنگ اندر است
هوش مصنوعی: در هر شرایطی، چه در برابر خطرات بزرگ و قدرتمند مانند نهنگ و چه در مقابل دشمنان کوچکتر و سریعتر مانند پلنگ، همیشه در حال مبارزه و تلاش هستیم.
به گوش زن جادو آمد سرود
همان نالهٔ رستم و زخم رود
هوش مصنوعی: صدای نالهٔ رستم و زخمی که بر رود به گوش زن جادو رسیده است.
بیاراست رخ را بسان بهار
وگر چند زیبا نبودش نگار
هوش مصنوعی: برای زیبا جلوه دادن چهرهات، مانند بهار تلاش کن، هرچند که شاید چهرهات به آن زیبایی نباشد.
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی
بپرسید و بنشست نزدیک اوی
هوش مصنوعی: رستم با رنگها و عطرهای مختلف به نزد او آمد، از او سوال کرد و کنار او نشسته است.
تهمتن به یزدان نیایش گرفت
ابر آفرینها فزایش گرفت
هوش مصنوعی: تهاجم به خداوند دعا و نیایش کرد و درخواستهایش به فراوانی افزایش یافت.
که در دشت مازندران یافت خوان
می و جام، با میگسار جوان
هوش مصنوعی: در دشت مازندران، امکاناتی برای نوشیدن شراب و لذت بردن از آن وجود دارد و در کنار این لذت، جوانانی هم هستند که به مینوشی مشغولند.
ندانست کاو جادوی ریمنست
نهفته به رنگ اندر اهریمنست
هوش مصنوعی: او نمیدانست که جادوی ریمن در دل رنگها پنهان شده و در واقع از نوعی شر و اهریمن ناشی میشود.
یکی طاس می بر کفش برنهاد
ز دادار نیکی دهش کرد یاد
هوش مصنوعی: یک مردی که کلاه نیکویی بر سر گذاشته، از سوی کسی نیکی و بخشش دریافت کرده و به یاد آن شخص نیکوکار است.
چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونهتر گشت جادو به چهر
هوش مصنوعی: زمانی که صدای خداوند شنیده شد، جادو و جادوگری به شکلی متفاوت و قویتر نمایان شد.
روانش گمان نیایش نداشت
زبانش توان ستایش نداشت
هوش مصنوعی: او به خاطر روحش نمیتوانست به نیایش بپردازد و زبانش نیز قدرت ستایش را نداشت.
سیه گشت چون نام یزدان شنید
تهمتن سبک چون درو بنگرید
هوش مصنوعی: زمانی که تهمتن (رستم) نام یزدان را شنید، دلمشغولی و غم در دلش هویدا شد و وقتی به آن نگاه کرد، احساس سبکی و راحتی کرد.
بینداخت از باد خم کمند
سر جادو آورد ناگه ببند
هوش مصنوعی: باد خم کمند را به زمین انداخت و ناگهان جادو را به دام انداخت.
بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی
بدانگونه کت هست بنمای روی
هوش مصنوعی: از او پرسیدند، چه چیزی میخواهد بگوید که اینگونه به نظر میآید و چهرهاش را نشان میدهد.
یکی گنده پیری شد اندر کمند
پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
هوش مصنوعی: یک پیر بزرگ و فرتوت در دام فریبها و نیرنگها و مشکلات گرفتار شده است.
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
هوش مصنوعی: دل جادو را با خنجر دو نیم کرد و این کار او را پر از ترس و هراس نمود.
حاشیه ها
چو از آفرین گشت پرداخته // بیاورد گلرنگ را ساخته
وقتی که نیایش به اتمام رسید اسب گلرنگ (اسم اسب رستم ) را آماده نمود
نشست از بر زین و ره برگرفت // خم منزل جادو اندر گرفت
بر زین نشست و راهش را آغاز کرد و به سمت خانه جادوگر رفت
همی رفت پویان به راه دراز // چو خورشید تابان بگشت از فراز
چون هدف داشت راهش را با امید ادامه داد مانند خورشید که در آسمان سیر میکند
درخت و گیا دید و آب روان // چنان چون بود جای مرد جوان
درخت و گیاه و آب روان جوانان زیبا روی را دید و ادامه داد
چو چشم تذروان یکی چشمه دید // یکی جام زرین برو پر نبید
چشمه ی آب دید مانند چشم تذروان (نوعی پرنده) مثل اینکه جامی طلا به دست آورد که پر از شراب مویز بود.
یکی غرم بریان و نان از برش // نمکدان و ریچال گرد اندرش
غرم : گوسفند
ریچال : شیره ، مربا
کبابهای بریان و نان تازه و چاشنی های زیبا و شیرینی جات بسیار در کنار این خوان آراسته دید
خور جادوان بد چو رستم رسید // از آواز او دیو شد ناپدید
زمان خوردن طعام توسط دیو ها و جادوگران بود از صدای رسیدن رستم دیو ترسید و ناپدید شد
فرود آمد از باره زین برگرفت // به غرم و بنان اندر آمد شگفت
از اسب فرود آمد زین برداشت و از آن سفره رنگین تعجب کرد
نشست از بر چشمه فرخندهپی // یکی جام زر دید پر کرده می
در کنار چشمه نشست رستم پاک نژاد جام طلایی شراب را دید
ابا می یکی نیز تنبور یافت //بیابان چنان خانهٔ سور یافت
در کنار شراب ساز تنبور دید و حس کرد که جشنی برپاست
موقوف المعانی :
تهمتن مر آن را به بر در گرفت // بزد رود و گفتارها برگرفت
که آواره و بد نشان رستم است // که از روز شادیش بهره غم است
رستم ساز برداشت و شرع به نواختن و خواندن کرد که من رستم آواره و بد بختم که در شادی هم غمگینم
همه جای جنگست میدان اوی //بیابان و کوهست بستان اوی
زیرا که همواره در حال جنگ است و بیابان و کوه باغ و بستان اوست
همه جنگ با شیر و نر اژدهاست // کجا اژدها از کفش نا رهاست
رجز خوانی فرمودند که من همواره در جنگ با شیران و اژدهایم و هیچکدام از دست من رهایی ندارند
می و جام و بویا گل و میگسار // نکردست بخشش ورا کردگار
در این دنیا، نوشیدن می و لذت بردن از گل و خوشگذرانی از جانب خداوند به من بخشیده نشده است.
همیشه به جنگ نهنگ اندر است // و گر با پلنگان به جنگ اندر است
همواره در حال پیکارم و در دریا با نهنگ و در بیشه با پلنگ
به گوش زن جادو آمد سرود // همان نالهٔ رستم و زخم رود
به گوش زن جادوگر نوای ناله ی رستم رسید
بیاراست رخ را بسان بهار // وگر چند زیبا نبودش نگار
خب طعنه جناب فردوسی به زن جادوگر خالی از لطف نیست از این جهت میفرماید که زن جادوگر خود را آراست اگر چه از زیبایی بهره ای نداشت
بر رستم آمد پر از رنگ و بوی // بپرسید و بنشست نزدیک اوی
با هفت قلم آرایش عطر مشک در کنار رستم آمو و از احوال اش پرسید
تهمتن به یزدان نیایش گرفت // ابر آفرینها فزایش گرفت
که در دشت مازندران یافت خوان // می و جام، با میگسار جوان
رستم نیایش کرد به درگاه خداوند و خداوند را بیش از پیش در دل خواند که چه سفره ی رنگینی و چه لعبت شیرینی در این بیابان مازندران نسیب ایشان گردیده است
ندانست کاو جادوی ریمنست // نهفته به رنگ اندر اهریمنست
ریمن : مکر و حیله
ندانست که اینها همه جادو و حیله است و رنگ بوی اهریمنی دارد
یکی طاس می بر کفش برنهاد // ز دادار نیکی دهش کرد یاد
جام شراب را به سر کشید و خدا را شکر گفت بابت تمام الطافی که روزی ایشان نموده است
چو آواز داد از خداوند مهر // دگرگونهتر گشت جادو به چهر
وقتی که نام خدای را بر زبان آورد به ناگاه چهره دیو جادوگر تغییر نمود
روانش گمان نیایش نداشت // زبانش توان ستایش نداشت
زیرا دیو تاب شنیدن نام یزدان را نداشت و نتوانست مکر خویش را پنهان نگه دارد
سیه گشت چون نام یزدان شنید // تهمتن سبک چون درو بنگرید
روی جادوگر سیاه شد وقتی که نام خدا بر دهان رستم آمد و رستم نیز متوجه شد که او همان جادوگر است
بینداخت از باد خم کمند // سر جادو آورد ناگه ببند
کمندی انداخت در گردن جادوگر و او را به بند کشید
بپرسید و گفتش چه چیزی بگوی // بدانگونه کت هست بنمای روی
رستم گفت که حرفی بزن بدانم که هستی و چه در دل داری چهره واقعی ات را هویدا کن
یکی گنده پیری شد اندر کمند // پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
آژنگ : چین و چروک
ناگهان تبدیل شد به پیری فرتوت زشت روی گردید در بند رسم اسیر ماند
میانش به خنجر به دو نیم کرد // دل جادوان زو پر از بیم کرد
پس با خنجری سینه ی دیو را شکافت گر چه در دل خود نگران بود که مبادا این کار خطرناک باشد
تا که قبول افتد و که در نظر آید...
ع.ر.گوهر