گنجور

بخش ۲

ازان پس به کاووس گوینده گفت
که او دختری دارد اندر نهفت
که از سرو بالاش زیباترست
ز مشک سیه بر سرش افسرست
به بالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
بهشتیست آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
نشاید که باشد به جز جفت شاه
چه نیکو بود شاه را جفت ماه
بجنبید کاووس را دل ز جای
چنین داد پاسخ که اینست رای
گزین کرد شاه از میان گروه
یکی مرد بیدار دانش‌پژوه
گرانمایه و گرد و مغزش گران
بفرمود تا شد به هاماوران
چنین گفت رایش به من تازه کن
بیارای مغزش به شیرین سخن
بگویش که پیوند ما در جهان
بجویند کار آزموده مهان
که خورشید روشن ز تاج منست
زمین پایهٔ تخت عاج منست
هرانکس که در سایهٔ من پناه
نیابد ازو کم شود پایگاه
کنون با تو پیوند جویم همی
رخ آشتی را بشویم همی
پس پردهٔ تو یکی دخترست
شنیدم که گاه مرا درخورست
که پاکیزه تخم‌ست و پاکیزه تن
ستوده به هر شهر و هر انجمن
چو داماد یابی چو پور قباد
چنان دان که خورشید داد تو داد
بشد مرد بیدار روشن روان
به نزدیک سالار هاماوران
زبان کرد گویا و دل کرد گرم
بیاراست لب را به گفتار نرم
ز کاووس دادش فروان سلام
ازان پس بگفت آنچ بود از پیام
چو بشنید ازو شاه هاماوران
دلش گشت پر درد و سر شد گران
همی گفت هرچند کاو پادشاست
جهاندار و پیروز و فرمان رواست
مرا در جهان این یکی دخترست
که از جان شیرین گرامی‌ترست
فرستاده را گر کنم سرد و خوار
ندارم پی و مایهٔ کارزار
همان به که این درد را نیز چشم
بپوشم و بر دل بخوابیم خشم
چنین گفت با مرد شیرین سخن
که سر نیست این آرزو را نه بن
همی خواهد از من گرامی دو چیز
که آن را سه دیگر ندانیم نیز
مرا پشت گرمی بد از خواسته
به فرزند بودم دل آراسته
به من زین سپس جان نماند همی
وگر شاه ایران ستاند همی
سپارم کنون هرچ خواهد بدوی
نتابم سر از رای و فرمان اوی
غمی گشت و سودابه را پیش خواند
ز کاووس با او سخنها براند
بدو گفت کز مهتر سرفراز
که هست از مهی و بهی بی‌نیاز
فرستاده‌ای چرپ‌گوی آمدست
یکی نامه چون زند و استا به دست
همی خواهد از من که بی‌کام من
ببرد دل و خواب و آرام من
چه گویی تو اکنون هوای تو چیست
بدین کار بیدار رای تو چیست
بدو گفت سودابه زین چاره نیست
ازو بهتر امروز غمخواره نیست
کسی کاو بود شهریار جهان
بروبوم خواهد همی از مهان
ز پیوند با او چرایی دژم
کسی نشمرد شادمانی به غم
بدانست سالار هاماوران
که سودابه را آن نیامد گران
فرستاده شاه را پیش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند
ببستند بندی بر آیین خویش
بران سان که بود آن زمان دین خویش
به یک هفته سالار هاماوران
همی ساخت آن کار با مهتران
بیاورد پس خسرو خسته دل
پرستنده سیصد عماری چهل
هزار استر و اسپ و اشتر هزار
ز دیبا و دینار کردند بار
عماری به ماه نو آراسته
پس پشت و پیش اندرون خواسته
یکی لشکر آراسته چون بهشت
تو گفتی که روی زمین لاله کشت
چو آمد به نزدیک کاووس شاه
دل آرام با زیب و با فر و جاه
دو یاقوت خندان دو نرگس دژم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
نگه کرد کاووس و خیره بماند
به سودابه بر نام یزدان بخواند
یکی انجمن ساخت از بخردان
ز بیداردل پیر سر موبدان
سزا دید سودابه را جفت خویش
ببستند عهدی بر آیین و کیش

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ازان پس به کاووس گوینده گفت
که او دختری دارد اندر نهفت
هوش مصنوعی: پس از آن، به کاووس گفته شد که او دختری دارد که در خفا نگه‌داشته شده است.
که از سرو بالاش زیباترست
ز مشک سیه بر سرش افسرست
هوش مصنوعی: زیبایی او از زیبایی درخت سرو بیشتر است و بر سرش تاجی از مشک سیاه قرار دارد.
به بالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
هوش مصنوعی: او با قدی بلند و مویی همچون ریسمان، زبانی تند و برنده مانند خنجر و لبی شیرین و دلنشین همانند قند دارد.
بهشتیست آراسته پرنگار
چو خورشید تابان به خرم بهار
هوش مصنوعی: بهشتی زیبا و رنگارنگ است، مانند خورشید درخشان که در بهار خوشبو می‌تابد.
نشاید که باشد به جز جفت شاه
چه نیکو بود شاه را جفت ماه
هوش مصنوعی: نباید برای شاه، جز یک همتای شایسته وجود داشته باشد؛ چه خوب است که برای شاه، همسری همتای ماه باشد.
بجنبید کاووس را دل ز جای
چنین داد پاسخ که اینست رای
هوش مصنوعی: برخیزید و حرکت کنید، چون کاووس دلش از جا به در آمده و پاسخ داده است که این، نظر و ایده‌ای است.
گزین کرد شاه از میان گروه
یکی مرد بیدار دانش‌پژوه
هوش مصنوعی: شاه از میان جمعیت یک مرد هوشمند و دانش‌جو را انتخاب کرد.
گرانمایه و گرد و مغزش گران
بفرمود تا شد به هاماوران
هوش مصنوعی: شخص ارزشمند و با دانش دستور داد تا به سرزمین هاماوران برود.
چنین گفت رایش به من تازه کن
بیارای مغزش به شیرین سخن
هوش مصنوعی: رایش به من بگو و مرا تازه کن، تا مغز و ذهنش را با سخنان شیرین تزئین کنم.
بگویش که پیوند ما در جهان
بجویند کار آزموده مهان
هوش مصنوعی: به او بگویید که در دنیا، ارتباط ما را کسانی که خبره و با تجربه‌اند، جستجو کنند.
که خورشید روشن ز تاج منست
زمین پایهٔ تخت عاج منست
هوش مصنوعی: خورشید که به روشنی خود مشهور است، به نوعی از تاج من می‌تابد و زمین، محلی است که تخت من از عاج ساخته شده و بر آن قرار دارد.
هرانکس که در سایهٔ من پناه
نیابد ازو کم شود پایگاه
هوش مصنوعی: هر کسی که نتواند در سایه من پناه بگیرد، مقام و موقعیتش کاهش پیدا می‌کند.
کنون با تو پیوند جویم همی
رخ آشتی را بشویم همی
هوش مصنوعی: اکنون می‌خواهم با تو ارتباط برقرار کنم و چهره‌ی آشتی را پاک کنم.
پس پردهٔ تو یکی دخترست
شنیدم که گاه مرا درخورست
هوش مصنوعی: بنا بر آنچه شنیده‌ام، در پس این پرده، دختری وجود دارد که گاهی مناسب من می‌باشد.
که پاکیزه تخم‌ست و پاکیزه تن
ستوده به هر شهر و هر انجمن
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که افرادی که پاک و معنوی هستند، هم در ظاهر و هم در باطن، مورد تحسین و احترام همه در هر محل و جمعی قرار می‌گیرند.
چو داماد یابی چو پور قباد
چنان دان که خورشید داد تو داد
هوش مصنوعی: زمانی که داماد پیدا کنی و خوشبخت شوی، باید بدان که این خوشبختی مثل تابش خورشید است که تو را روشن و پیروز می‌کند.
بشد مرد بیدار روشن روان
به نزدیک سالار هاماوران
هوش مصنوعی: مردی بیدار و روشن‌فکر به نزد سالاری بزرگ و قدرتمند رفت.
زبان کرد گویا و دل کرد گرم
بیاراست لب را به گفتار نرم
هوش مصنوعی: زبانش به گونه‌ای نرم و دلنشین بود و با کلامش دل‌ها را گرم می‌کرد. لب‌هایش را به زیور سخنانی دلپذیر آراسته بود.
ز کاووس دادش فروان سلام
ازان پس بگفت آنچ بود از پیام
هوش مصنوعی: کاووس سلام زیادی به او داد و سپس آنچه را که باید از پیام گفت، بیان کرد.
چو بشنید ازو شاه هاماوران
دلش گشت پر درد و سر شد گران
هوش مصنوعی: وقتی شاه هاماوران از او شنید، دلش پر از اندوه شد و سنگینی بر جانش نشست.
همی گفت هرچند کاو پادشاست
جهاندار و پیروز و فرمان رواست
هوش مصنوعی: او می‌گوید هرکسی که پادشاه است و بر جهان فرمانروایی می‌کند، باید پیروز و موفق باشد.
مرا در جهان این یکی دخترست
که از جان شیرین گرامی‌ترست
هوش مصنوعی: در این دنیا، تنها یک دختر وجود دارد که برای من از جان عزیزتر است.
فرستاده را گر کنم سرد و خوار
ندارم پی و مایهٔ کارزار
هوش مصنوعی: اگر فرستاده را خوار و بی‌اهمیت کنم، دیگر نه هدفی دارم و نه توانایی برای مبارزه.
همان به که این درد را نیز چشم
بپوشم و بر دل بخوابیم خشم
هوش مصنوعی: بهتر است که این مشکل را نادیده بگیرم و احساسات منفی‌ام را کنار بگذارم و راحت به استراحت بپردازم.
چنین گفت با مرد شیرین سخن
که سر نیست این آرزو را نه بن
هوش مصنوعی: مردی که به خوبی سخن می‌گوید، چنین گفت: این آرزو بی‌سر و ته است و به جایی نمی‌رسد.
همی خواهد از من گرامی دو چیز
که آن را سه دیگر ندانیم نیز
هوش مصنوعی: او از من دو خواسته دارد که ما آنها را سه چیز دیگر نمی‌دانیم.
مرا پشت گرمی بد از خواسته
به فرزند بودم دل آراسته
هوش مصنوعی: من به خاطر آرزوهایی که برای فرزندم داشتم، دلگرمی بدی به خود داده بودم.
به من زین سپس جان نماند همی
وگر شاه ایران ستاند همی
هوش مصنوعی: دیگر برای من جان نمی‌ماند و اگر هم بخواهد شاه ایران را به دست آورد، این کار برایم محلی از اعراب ندارد.
سپارم کنون هرچ خواهد بدوی
نتابم سر از رای و فرمان اوی
هوش مصنوعی: اکنون هرچه که مقدر است را به او می‌سپارم و در برابر اراده و فرمان او سر فرود نمی‌آورم.
غمی گشت و سودابه را پیش خواند
ز کاووس با او سخنها براند
هوش مصنوعی: غم به سراغ سودابه آمد و او را به حضور خود فراخواند، سپس از سوی کاووس با او صحبت‌هایی کرد.
بدو گفت کز مهتر سرفراز
که هست از مهی و بهی بی‌نیاز
هوش مصنوعی: او به او گفت که از بزرگ‌تر و سرآمد، کسی هست که نیاز به ماه و نور ندارد.
فرستاده‌ای چرپ‌گوی آمدست
یکی نامه چون زند و استا به دست
هوش مصنوعی: فرستاده‌ای پر از حرف و سخن آمده است و نامه‌ای مانند زندان و استاد به دست دارد.
همی خواهد از من که بی‌کام من
ببرد دل و خواب و آرام من
هوش مصنوعی: او از من می‌خواهد که بدون آنکه خودم بخواهم، دل و آرامش و خوابم را برباید.
چه گویی تو اکنون هوای تو چیست
بدین کار بیدار رای تو چیست
هوش مصنوعی: حالت و احساسات فعلی‌ات چیست؟ در این شرایط، فکر و ذهن تو به چه چیزی مشغول است؟
بدو گفت سودابه زین چاره نیست
ازو بهتر امروز غمخواره نیست
هوش مصنوعی: سودابه به او گفت: از این راه چاره‌ای نیست، امروز کسی که غم‌خوار تو باشد بهتر از او نیست.
کسی کاو بود شهریار جهان
بروبوم خواهد همی از مهان
هوش مصنوعی: شخصی که فرمانروای جهان است، از بزرگان و نام‌آوران در سرزمین خود نسبت به خود و سرزمینش مراقبت و توجه می‌کند.
ز پیوند با او چرایی دژم
کسی نشمرد شادمانی به غم
هوش مصنوعی: کسی به علت پیوند با او، شادی را به اندازه غم نمی‌سنجید و به غم خود اهمیت نداد.
بدانست سالار هاماوران
که سودابه را آن نیامد گران
هوش مصنوعی: سالار هاماوران متوجه شد که سودابه به این موضوع اهمیت زیادی نخواهد داد.
فرستاده شاه را پیش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند
هوش مصنوعی: شاه، فرستاده‌اش را پیش خود فراخواند و او را بالاتر از نام‌آوران دیگر قرار داد.
ببستند بندی بر آیین خویش
بران سان که بود آن زمان دین خویش
هوش مصنوعی: آن‌ها بر اساس آیین و روش خود، محدودیت‌هایی ایجاد کردند که مشابه محدودیت‌هایی بود که در زمان خود داشتند.
به یک هفته سالار هاماوران
همی ساخت آن کار با مهتران
هوش مصنوعی: در مدت یک هفته، سالار هاماوران این کار را با کمک سرداران و فرماندهانش انجام می‌داد.
بیاورد پس خسرو خسته دل
پرستنده سیصد عماری چهل
هوش مصنوعی: خسرو، دل شکسته را فراخواند و برای او سیصد و چهل چوب از درختان آورد.
هزار استر و اسپ و اشتر هزار
ز دیبا و دینار کردند بار
هوش مصنوعی: هزاران الاغ و اسب و شتر را با هزاران پارچه و سکه بار کردند.
عماری به ماه نو آراسته
پس پشت و پیش اندرون خواسته
هوش مصنوعی: یک برجسته و زیبا به مانند ماه نو که در جلو و پشت آن جلوه‌ای خاص وجود دارد.
یکی لشکر آراسته چون بهشت
تو گفتی که روی زمین لاله کشت
هوش مصنوعی: یک سپاه شکوهمند به وجود آمده است، چون بهشتی که تو گفتی بر روی زمین لاله‌ها را کاشته‌اند.
چو آمد به نزدیک کاووس شاه
دل آرام با زیب و با فر و جاه
هوش مصنوعی: وقتی دل آرام به نزد کاووس شاه رسید، با زیبایی و شکوه و عظمت همراه بود.
دو یاقوت خندان دو نرگس دژم
ستون دو ابرو چو سیمین قلم
هوش مصنوعی: دو یاقوت خندان و دو گل نرگس ناراحت، مانند دو ستونی که ابروهای زیبایی دارند و به شکل قلم نقره‌ای هستند.
نگه کرد کاووس و خیره بماند
به سودابه بر نام یزدان بخواند
هوش مصنوعی: کاووس به سودابه نگاه کرد و به شدت تحت تأثیر قرار گرفت، به طوری که پیوسته به او خیره ماند و نام خدا را به یاد آورد.
یکی انجمن ساخت از بخردان
ز بیداردل پیر سر موبدان
هوش مصنوعی: یک جمعی از خردمندان و دانایان به وجود آمد که رهبری آن را پیر و باتجربه‌ای بر عهده داشت که از دل بیدار و آگاهی برخوردار بود.
سزا دید سودابه را جفت خویش
ببستند عهدی بر آیین و کیش
هوش مصنوعی: سودابه به عنوان همسر خود را شایسته دانستند و برای او پیمانی بر اساس فرهنگ و مذهب خود بستند.

خوانش ها

بخش ۲ به خوانش عندلیب

حاشیه ها

1399/03/04 17:06
علی

ز کاووس دادش فروان سلام
تصحیح شود به:
ز کاووس دادش *فراوان* سلام

1403/03/16 07:06
جهن یزداد

ز کاووس دادش  درود و خرام

ازان پس بگفت آنچ بود از پیام

خرام  نوید باشد
-
اینچنین است بگمانم

ببستند بندی بر آیین خویش

بران سان که بود آن زمان دین و کیش

به یک هفته سالار هاماوران

همی ساخت آن کار با مهتران

هزار استر و اسپ و اشتر هزار

ز دیبا و دینار کردند بار

یکی لشکر آراسته چون بهشت

تو گفتی که روی زمین لاله کشت

چو آمد به نزدیک کاووس شاه

دل آرام با زیب و با فر و جاه

نگه کرد کاووس و خیره بماند

به سودابه بر نام یزدان بخواند

یکی انجمن ساخت از بخردان

ز بیداردل پیر سر موبدان

سزا دید سودابه را جفت خویش

ببستند  کابین بر آیین و کیش

-