گنجور

بخش ۸

چو یک پاس بگذشت از تیره شب
به پیش اندر آمد خروش جلب
بخندید بر بارگی شاه نو
ز دم سپه رفت تا پیش رو
سپهدار چون پیش لشکر کشید
یکی ژرف دریای بی‌بن بدید
هیونی که بود اندران کاروان
کجا پیش رو داشتی ساروان
همی پیش رو غرقه گشت اندر آب
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
گرفتش دو ران بر کشیدش ز گل
بترسید بدخواه ترک چگل
بفرمود تا گرگسار نژند
شود داغ دل پیش بر پای بند
بدو گفت کای ریمن گرگسار
گرفتار بر دست اسفندیار
نگفتی که ایدر نیابی تو آب
بسوزد ترا تابش آفتاب
چرا کردی ای بدتن از آب خاک
سپه را همه کرده بودی هلاک
چنین داد پاسخ که مرگ سپاه
مرا روشناییست چون هور و ماه
چه بینم همی از تو جز پای‌بند
چه خواهم ترا جز بلا و گزند
سپهبد بخندید و بگشاد چشم
فرو ماند زان ترک و بفزود خشم
بدو گفت کای کم خرد گرگسار
چو پیروز گردم من از کارزار
به رویین دژت بر سپهبد کنم
مبادا که هرگز بتو بد کنم
همه پادشاهی سراسر تراست
چو با ما کنی در سخن راه راست
نیازارم آن را که فرزند تست
هم آن را که از دوده پیوند تست
چو بشنید گفتار او گرگسار
پرامید شد جانش از شهریار
ز گفتار او ماند اندر شگفت
زمین را ببوسید و پوزش گرفت
بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
گذرگاه این آب دریا کجاست
بباید نمودن به ما راه راست
بدو گفت با آهن از آبگیر
نیابد گذر پر و پیکان تیر
تهمتن فروماند اندر شگفت
هم‌اندر زمان بند او برگرفت
به دریای آب اندرون گرگسار
بیامد هیونی گرفته مهار
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
بریزند در آب و در ماهتاب
به دریا سبک‌بار شد بارگی
سپاه اندر آمد به یکبارگی
چو آمد به خشکی سپاه و بنه
ببد میسره راست با میمنه
به نزدیک رویین دژ آمد سپاه
چنان شد که فرسنگ ده ماند راه
سر جنگجویان به خوردن نشست
پرستنده شد جام باده به دست
بفرمود تا جوشن و خود و گبر
ببردند با تیغ پیش هژبر
گشاده بفرمود تا گرگسار
بیامد به پیش یل اسفندیار
بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد
چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
درخشان کنم جان لهراسپ را
چو کهرم که از خون فرشیدورد
دل لشکری کرد پر خون و درد
دگر اندریمان که پیروز گشت
بکشت از دلیران ما سی و هشت
سرانشان ببرم به کین نیا
پدید آرم از هر دری کیمیا
همه گورشان کام شیران کنم
به کام دلیران ایران کنم
سراسر بدوزم جگرشان به تیر
بیارم زن و کودکانشان اسیر
ترا شاد خوانیم ازین گر دژم
بگوی آنچ داری به دل بیش و کم
دل گرگسار اندران تنگ شد
روان و زبانش پر آژنگ شد
بدو گفت تا چند گویی چنین
که بر تو مبادا به داد آفرین
همه اختر بد به جان تو باد
بریده به خنجر میان تو باد
به خاک اندر افگنده پر خون تنت
زمین بستر و گرد پیراهنت
ز گفتار او تیز شد نامدار
برآشفت با تنگدل گرگسار
یکی تیغ هندی بزد بر سرش
ز تارک به دو نیم شد تا برش
به دریا فگندش هم‌اندر زمان
خور ماهیان شد تن بدگمان
وزان جایگه باره را بر نشست
به تندی میان یلی را ببست
به بالا برآمد به دژ بنگرید
یکی ساده دژ آهنین باره دید
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل
بجایی ندید اندر او آب و گل
به پهنای دیوار او بر سوار
برفتی برابر بروبر چهار
چو اسفندیار آن شگفتی بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
چنین گفت کاین را نشاید ستد
بد آمد به روی من از راه بد
دریغ این همه رنج و پیکار ما
پشیمانی آمد همه کار ما
به گرد بیابان همه بنگرید
دو ترک اندران دشت پوینده دید
همی رفت پیش اندرون چار سگ
سگانی که گیرند آهو به تگ
ز بالا فرود آمد اسفندیار
به چنگ اندرون نیزهٔ کارزار
بپرسید و گفت این دژ نامدار
چه جایست و چندست بر وی سوار
ز ارجاسپ چندی سخن راندند
همه دفتر دژ برو خواندند
که بالا و پهنای دژ را ببین
دری سوی ایران دگر سوی چین
بدو اندرون تیغ‌زن سی‌هزار
سواران گردنکش و نامدار
همه پیش ارجاسپ چون بنده‌اند
به فرمان و رایش سرافگنده‌اند
خورش هست چندانک اندازه نیست
به خوشه درون بار اگر تازه نیست
اگر در ببندد به ده سال شاه
خورش هست چندانک باید سپاه
اگر خواهد از چین و ماچین سوار
بیابد برش نامور صد هزار
نیازش نیابد به چیزی به کس
خورش هست و مردان فریادرس
چو گفتند او تیغ هندی به مشت
دو گردنکش ساده‌دل را بکشت

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو یک پاس بگذشت از تیره شب
به پیش اندر آمد خروش جلب
هوش مصنوعی: زمانی که darkness شب به پایان می‌رسد و صبح نزدیک می‌شود، صدای شادمانی و سرور به گوش می‌رسد.
بخندید بر بارگی شاه نو
ز دم سپه رفت تا پیش رو
هوش مصنوعی: به شوق و سرخوشی نگاه کنید که شاه جدیدی از سپاه به جلو می‌رود و بر سرزنده‌ای زندگی می‌کند.
سپهدار چون پیش لشکر کشید
یکی ژرف دریای بی‌بن بدید
هوش مصنوعی: وقتی فرمانده به جلو سپاه آمد، یکی از عمق دریا که هیچ پایه و بنایی ندارد را مشاهده کرد.
هیونی که بود اندران کاروان
کجا پیش رو داشتی ساروان
هوش مصنوعی: کسی که در آن کاروان بود، کجا می‌توانست پیش روی راهنمای کاروان قرار بگیرد؟
همی پیش رو غرقه گشت اندر آب
سپهبد بزد چنگ هم در شتاب
هوش مصنوعی: سپهبد در حال غرق شدن در آب است و در عین حال، با شتاب دستش را به جلو دراز کرده است.
گرفتش دو ران بر کشیدش ز گل
بترسید بدخواه ترک چگل
هوش مصنوعی: او دو پایش را گرفت و از میان گل‌ها بلند کرد و نگران بود که دشمن او را ناراحت کند.
بفرمود تا گرگسار نژند
شود داغ دل پیش بر پای بند
هوش مصنوعی: فرمان دادند تا گرگ که نماد غم و اندوه است، به خاطر درد دلش به زانو درآید و خضوع کند.
بدو گفت کای ریمن گرگسار
گرفتار بر دست اسفندیار
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای گرگی که در دام افتاده‌ای، تو که به مانند ریمن به تله گرفته شده‌ای، حقیقتا در چنگال اسفندیار هستی.
نگفتی که ایدر نیابی تو آب
بسوزد ترا تابش آفتاب
هوش مصنوعی: نگفتی که اگر اینجا آب پیدا نکنی، تابش آفتاب تو را خواهد سوزاند.
چرا کردی ای بدتن از آب خاک
سپه را همه کرده بودی هلاک
هوش مصنوعی: چرا ای بی‌خود، از آب و خاک کاری کردی که سپاهیان را همه نابود کردی؟
چنین داد پاسخ که مرگ سپاه
مرا روشناییست چون هور و ماه
هوش مصنوعی: او در پاسخ گفت که مرگ برای او مانند نوری است که همچون خورشید و ماه بر سپاهش می‌تابد.
چه بینم همی از تو جز پای‌بند
چه خواهم ترا جز بلا و گزند
هوش مصنوعی: از تو جز مشکلات و سختی‌ها چیزی نمی‌بینم و جز درد و رنج، چیزی نمی‌خواهم.
سپهبد بخندید و بگشاد چشم
فرو ماند زان ترک و بفزود خشم
هوش مصنوعی: فرمانده با لبخند به مسئله نگاه کرد و چشمانش را باز کرد، اما به خاطر آن ترک (شخص) در جا ماند و خشمش بیشتر شد.
بدو گفت کای کم خرد گرگسار
چو پیروز گردم من از کارزار
هوش مصنوعی: به او گفتند، ای نادان، اگر من در نبرد پیروز شوم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
به رویین دژت بر سپهبد کنم
مبادا که هرگز بتو بد کنم
هوش مصنوعی: من بر دژ محکم تو سپاه را قرار می‌دهم، تا هیچ‌گاه به تو آسیبی نرساند.
همه پادشاهی سراسر تراست
چو با ما کنی در سخن راه راست
هوش مصنوعی: تمامی سلطنت و قدرت به تو تعلق دارد، زمانی که با ما در گفتار، راستی و حقیقت را پیشه کنی.
نیازارم آن را که فرزند تست
هم آن را که از دوده پیوند تست
هوش مصنوعی: من را آزار نده کسی که فرزند توست، و همچنین کسی که از نَسَبت به تو وابسته است.
چو بشنید گفتار او گرگسار
پرامید شد جانش از شهریار
هوش مصنوعی: وقتی گرگسار این سخنان را شنید، پر از امید شد و زندگی‌اش به خاطر شاه تغییر کرد.
ز گفتار او ماند اندر شگفت
زمین را ببوسید و پوزش گرفت
هوش مصنوعی: از سخنان او شگفت‌زده شدم و زمین را بوسید و از او عذرخواهی کرد.
بدو گفت شاه آنچ گفتی گذشت
ز گفتار خامت نگشت آب دشت
هوش مصنوعی: شاه به او گفت: آنچه را که گفته‌ای، گذشته است و از سخن ناپخته‌ات، چاره‌ای نیافته‌ای.
گذرگاه این آب دریا کجاست
بباید نمودن به ما راه راست
هوش مصنوعی: مسیر حرکت این آب دریا کجاست؟ باید به ما نشان دهید که چگونه به سمت درست برویم.
بدو گفت با آهن از آبگیر
نیابد گذر پر و پیکان تیر
هوش مصنوعی: به آن شخص گفتند که تیر و پیکان از مسیر آبگیر نمی‌توانند عبور کنند و به آهن توجه کن که نمی‌تواند از آب عبور کند.
تهمتن فروماند اندر شگفت
هم‌اندر زمان بند او برگرفت
هوش مصنوعی: تهمتن در برابر حیرت و شگفتی قرار گرفت و در همان زمان، بند او را برداشت.
به دریای آب اندرون گرگسار
بیامد هیونی گرفته مهار
هوش مصنوعی: در اعماق دریا، یک حیوان وحشی و ترسناک به نام گرگسار ظاهر شد و به آرامی در حال حرکت است.
سپهبد بفرمود تا مشگ آب
بریزند در آب و در ماهتاب
هوش مصنوعی: سردار دستور داد تا در آب مشگ (بطری عطر) بریزند و آن را زیر نور ماه قرار دهند.
به دریا سبک‌بار شد بارگی
سپاه اندر آمد به یکبارگی
هوش مصنوعی: با آرامش و بی‌وزن به دریا رفتند و ناگهان سپاه به یکباره به دریا وارد شد.
چو آمد به خشکی سپاه و بنه
ببد میسره راست با میمنه
هوش مصنوعی: زمانی که سپاه و تجهیزات به خشکی رسیدند، میسر به سمت راست و به همراه گروه راست‌گرا حرکت کردند.
به نزدیک رویین دژ آمد سپاه
چنان شد که فرسنگ ده ماند راه
هوش مصنوعی: سپاه به نزدیکی دژ رویین رسید و به گونه‌ای شد که دیگر ده فرسنگ فاصله داشتند.
سر جنگجویان به خوردن نشست
پرستنده شد جام باده به دست
هوش مصنوعی: جنگجویان سرانجام به نوشیدن مشغول شدند و به نوعی به پرستش و احترام به لذت‌ها پرداختند و جام باده را در دست گرفتند.
بفرمود تا جوشن و خود و گبر
ببردند با تیغ پیش هژبر
هوش مصنوعی: فرمان داد تا زره و خود و مردان گبر را با شمشیر به پیش هژبر ببرند.
گشاده بفرمود تا گرگسار
بیامد به پیش یل اسفندیار
هوش مصنوعی: فرمان صادر شد تا گرگسار، به پیش یل اسفندیار بیاید.
بدو گفت کاکنون گذشتی ز بد
ز تو خوبی و راست گفتن سزد
هوش مصنوعی: او به او گفت: حال که از بدی‌ها گذشتی، شایسته است که خوبی‌ها و راست‌گویی را در پیش بگیری.
چو از تن ببرم سر ارجاسپ را
درخشان کنم جان لهراسپ را
هوش مصنوعی: زمانی که سر ارجاسپ را از تنش جدا کنم، جان لهراسپ را درخشان و زنده می‌کنم.
چو کهرم که از خون فرشیدورد
دل لشکری کرد پر خون و درد
هوش مصنوعی: وقتی که من همچون حاکم سرزمینم به شدت ناراحت و خونین فعالیت کردم، لشکری با دل‌های پر از خون و درد به وجود آمد.
دگر اندریمان که پیروز گشت
بکشت از دلیران ما سی و هشت
هوش مصنوعی: در گذشته، فردی به نام اندریمان پیروز شد و در این پیروزی، سی و هشت دلیر از میان ما را کشت.
سرانشان ببرم به کین نیا
پدید آرم از هر دری کیمیا
هوش مصنوعی: من ریشه‌ی مشکلات و دشمنی‌ها را از بین می‌برم و از هر راهی که بتوانم، چیزی ارزشمند و گرانبها خلق می‌کنم.
همه گورشان کام شیران کنم
به کام دلیران ایران کنم
هوش مصنوعی: من آرامش و خوشبختی را بر سرزمین دلیران ایران می‌نشانم و به نشانه احترام، به تمامی قهرمانان و شیران آنجا ادای احترام می‌کنم.
سراسر بدوزم جگرشان به تیر
بیارم زن و کودکانشان اسیر
هوش مصنوعی: تمام وجودم را به تیر بزنم، جگر دشمنان را بدوزم و زن و بچه‌هایشان را به اسیری ببرم.
ترا شاد خوانیم ازین گر دژم
بگوی آنچ داری به دل بیش و کم
هوش مصنوعی: ما تو را شاد و خوشحال می‌نامیم، حتی اگر در درون خود اندوهی داشته باشی. در هر صورت، آنچه را که در دل داری، چه خوب و چه بد، بیان کن.
دل گرگسار اندران تنگ شد
روان و زبانش پر آژنگ شد
هوش مصنوعی: دل گرگسار در آنجا تنگ و ناراحت شده و احساسی از نگرانی و اضطراب در او ایجاد شده است. همچنین، زبان او پر از ناله و فریاد شده است.
بدو گفت تا چند گویی چنین
که بر تو مبادا به داد آفرین
هوش مصنوعی: به او گفت تا کی همچنان باید این گونه صحبت کنی که بر تو چیزی نهد که برایت خوشایند نیست.
همه اختر بد به جان تو باد
بریده به خنجر میان تو باد
هوش مصنوعی: همه ستاره‌های شوم بر تو سایه افکنده‌اند و بدی‌ها به تو آسیب رسانده‌اند.
به خاک اندر افگنده پر خون تنت
زمین بستر و گرد پیراهنت
هوش مصنوعی: بدن زخمی و خونی‌ات به خاک افتاده و زمین چون دیواری برایت شده است، و گرد و غبار پیراهنت بر روی زمین نشسته است.
ز گفتار او تیز شد نامدار
برآشفت با تنگدل گرگسار
هوش مصنوعی: از سخنان او، نام و شهرتش بالا گرفت و او از دل تنگ و کینه‌ورز گرگسار خشمگین شد.
یکی تیغ هندی بزد بر سرش
ز تارک به دو نیم شد تا برش
هوش مصنوعی: کسی با چاقوی هندی به سرش زد و او را از بالای سر به دو نیم کرد.
به دریا فگندش هم‌اندر زمان
خور ماهیان شد تن بدگمان
هوش مصنوعی: او را به دریا انداختند و در همان لحظه که ماهی‌ها در حال خوراک گرفتن بودند، او به شدت به وجود خود و سرنوشتش شک کرد.
وزان جایگه باره را بر نشست
به تندی میان یلی را ببست
هوش مصنوعی: او از آن مکان به سرعت بر بالای یلی نشسته و آن را به شدت کنترل کرد.
به بالا برآمد به دژ بنگرید
یکی ساده دژ آهنین باره دید
هوش مصنوعی: یک نفر به بالای دژ رفت و به دور و برش نگاه کرد. او یک دژ ساده و محکم از آهن را دید.
سه فرسنگ بالا و پهنا چهل
بجایی ندید اندر او آب و گل
هوش مصنوعی: سه فرسنگ بالاتر و چهل فرسنگ پهنا، جایی نیست که در آن آب و خاکی بیابیم.
به پهنای دیوار او بر سوار
برفتی برابر بروبر چهار
هوش مصنوعی: بر دیواری وسیع، سوار بر اسب به سوی او حرکت کردی، در حالی که در مقابل و در برابرش قرار داشتی.
چو اسفندیار آن شگفتی بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید
هوش مصنوعی: وقتی اسفندیار آن شگفتی را مشاهده کرد، یک نفس سرد و عمیق از دلش بیرون آورد.
چنین گفت کاین را نشاید ستد
بد آمد به روی من از راه بد
هوش مصنوعی: او گفت: «این کار را نمی‌توان انجام داد. برای من از راهی ناپسند آمد.»
دریغ این همه رنج و پیکار ما
پشیمانی آمد همه کار ما
هوش مصنوعی: افسوس که تمام این سختی‌ها و زحمت‌هایی که کشیده‌ایم، به پشیمانی انجامیده و همه تلاش‌های ما بی‌فایده بوده است.
به گرد بیابان همه بنگرید
دو ترک اندران دشت پوینده دید
هوش مصنوعی: در بیابان نگاه کنید، دو جوانی که در این دشت در حال حرکت هستند را مشاهده می‌کنید.
همی رفت پیش اندرون چار سگ
سگانی که گیرند آهو به تگ
هوش مصنوعی: او به سمت درون می‌رفت، جایی که چهار سگ در حال حاضر بودند و به شکار آهو مشغول بودند.
ز بالا فرود آمد اسفندیار
به چنگ اندرون نیزهٔ کارزار
هوش مصنوعی: اسفندیار از بالای کوه پایین آمد و به درون میدان جنگ، جایی که نیزه‌های نبرد قرار داشتند، رفت.
بپرسید و گفت این دژ نامدار
چه جایست و چندست بر وی سوار
هوش مصنوعی: از کسی پرسیدند که این دژ معروف کجاست و چند نفر بر بالای آن هستند؟
ز ارجاسپ چندی سخن راندند
همه دفتر دژ برو خواندند
هوش مصنوعی: مدت زیادی درباره ارجاسپ صحبت کردند و همه آنچه را که در آن دژ بود، خواندند.
که بالا و پهنای دژ را ببین
دری سوی ایران دگر سوی چین
هوش مصنوعی: بنگر به عظمت و وسعت دژی که در آن هستیم، به سوی ایران و آن سوی به چین.
بدو اندرون تیغ‌زن سی‌هزار
سواران گردنکش و نامدار
هوش مصنوعی: در درون او، سی هزار سوار شجاع و نامدار وجود دارد که همگی آماده‌ی نبرد هستند.
همه پیش ارجاسپ چون بنده‌اند
به فرمان و رایش سرافگنده‌اند
هوش مصنوعی: همه افراد در پیش ارجاسپ مانند بندگان هستند و به خاطر احترام و عظمت او، سرشان پایین است و خجالت‌زده‌اند.
خورش هست چندانک اندازه نیست
به خوشه درون بار اگر تازه نیست
هوش مصنوعی: خورش به قدری زیاد است که هیچ اندازه‌ای برای آن وجود ندارد، اگرچه درون خوشه بار، اگر تازه نباشد، چیزی باقی نمانده است.
اگر در ببندد به ده سال شاه
خورش هست چندانک باید سپاه
هوش مصنوعی: اگر درِ دروازه به مدت ده سال بسته بماند، ارزش خورشید به اندازه‌ای است که نیاز به سپاه بزرگی دارد.
اگر خواهد از چین و ماچین سوار
بیابد برش نامور صد هزار
هوش مصنوعی: اگر کسی بخواهد از سرزمین‌های دور مانند چین و ماچین سوارانی مشهور و شناخته شده پیدا کند، برای او صد هزار سوار نیکو به دست می‌آید.
نیازش نیابد به چیزی به کس
خورش هست و مردان فریادرس
هوش مصنوعی: او به چیزی و به هیچ کس نیازی ندارد؛ او خود دارای قدرت و توانایی است و مردان بر او به یاری نمی‌آیند.
چو گفتند او تیغ هندی به مشت
دو گردنکش ساده‌دل را بکشت
هوش مصنوعی: وقتی گفتند او با تبر هندی در دست، دو شخص نادان و ساده‌دل را کشته است.

حاشیه ها

1399/11/30 14:01
علی

لطفا تصحیح شود:
چه جایت و چندست بر وی سوار ----> چه جایست و چندست بر وی سوار