بخش ۹
وز انجا بیامد به پردهسرای
ز بیگانه پردخت کردند جای
پشوتن بشد نزد اسفندیار
سخن رفت هرگونه از کارزار
بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ
به سال فراوان نیاید به چنگ
مگر خوار گیرم تن خویش را
یکی چاره سازم بداندیش را
توایدر شب و روز بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
تن آنگه شود بیگمان ارجمند
سزاوار شاهی و تخت بلند
کز انبوه دشمن نترسد به جنگ
به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ
به جایی فریب و به جایی نهیب
گهی فر و زیب و گهی در نشیب
چو بازارگانی بدین دژ شوم
نگویم که شیر جهان پهلوم
فراز آورم چاره از هر دری
بخوانم ز هر دانشی دفتری
تو بیدیدهبان و طلایه مباش
ز هر دانشی سست مایه مباش
اگر دیدهبان دود بیند به روز
شب آتش چو خورشید گیتی فروز
چنین دان که آن کار کرد منست
نه از چارهٔ هم نبرد منست
سپه را بیارای و ز ایدر بران
زرهدار با خود و گرز گران
درفش من از دور بر پای کن
سپه را به قلب اندرون جای کن
بران تیز با گُرزهٔ گاوسار
چنان کن که خوانندت اسفندیار
وزان جایگه ساربان را بخواند
به پیش پشوتن به زانو نشاند
بدو گفت صد بارکش سرخموی
بیاور سرافراز با رنگ و بوی
ازو ده شتر بار دینار کن
دگر پنج دیبای چین بارکن
دگر پنج هرگونهای گوهران
یکی تخت زرین و تاج سران
بیاورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
صد و شست مرد از یلان برگزید
کزیشان نهانش نیاید پدید
تنی بیست از نامداران خویش
سرافراز و خنجرگزاران خویش
بفرمود تا بر سر کاروان
بوند آن گرانمایگان ساروان
به پای اندرون کفش و در تن گلیم
به بار اندرون گوهر و زر و سیم
سپهبد به دژ روی بنهاد تفت
به کردار بازارگانان برفت
همی راند با نامور کاروان
یلان سرافراز چون ساروان
چو نزدیک دژ شد برفت او ز پیش
بدید آن دل و رای هشیار خویش
چو بانگ درای آمد از کاروان
همی رفت پیش اندرون ساروان
به دژ نامدارن خبر یافتند
فراوان بگفتند و بشتافتند
که آمد یکی مرد بازارگان
درمگان فرو شد به دینارگان
بزرگان دژ پیش باز آمدند
خریدار و گردنفراز آمدند
بپرسید هریک ز سالار بار
کزین بارها چیست کاید به کار
چنین داد پاسخ که باری نخست
به تن شاه باید که بینم درست
توانایی خویش پیدا کنم
چو فرمان دهد دیده دریا کنم
شتربار بنهاد و خود رفت پیش
که تا چون کند تیز بازار خویش
یکی طاس پر گوهر شاهوار
ز دینار چندی ز بهر نثار
که بر تافتش ساعد و آستین
یکی اسپ و دو جامه دیبای چین
بران طاس پوشیدهتایی حریر
حریر از بر و زیر مشک و عبیر
به نزدیک ارجاسپ شد چارهجوی
به دیبا بیاراسته رنگ و بوی
چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت
که با شهریاران خرد باد جفت
یکی مردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان
ز توران به خرم به ایران برم
وگر سوی دشت دلیران برم
یکی کاروانی شتر با منست
ز پوشیدنی جامههای نشست
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشندهام هم خریدار جوی
به بیرون دژ کاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
اگر شاه بیند که این کاروان
به دروازهٔ دژ کشد ساروان
به بخت تو از هر بد ایمن شوم
بدین سایهٔ مهر تو بغنوم
چنین داد پاسخ که دل شاددار
ز هر بد تن خویش آزاد دار
نیازاردت کس به توران زمین
همان گر گرایی به ماچین و چین
بفرمود پس تا سرای فراخ
به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ
به رویین دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
بسازد بران کلبه بازارگاه
همی داردش ایمن اندر پناه
برفتند و صندوقها را به پشت
کشیدند و ماهار اشتر به مشت
یکی مرد بخرد بپرسید و گفت
که صندوق را چیست اندر نهفت
کشنده بدو گفت ما هوش خویش
نهادیم ناچار بر دوش خویش
یکی کلبه برساخت اسفندیار
بیاراست همچون گل اندر بهار
ز هر سو فراوان خریدار خاست
بران کلبه بر تیز بازار خاست
ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه
ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت
همی برد پیش اندرون نیکبخت
بیامد ببوسید روی زمین
بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین
چنین گفت کاین مایهور کاروان
همی راندم تیز با ساروان
بدو اندرون یاره و افسرست
که شاه سرافراز را در خورست
بگوید به گنجور تا خواسته
ببیند همه کلبه آراسته
اگر هیچ شایسته بیند به گنج
بیارد همانا ندارد به رنج
پذیرفتن از شهریار زمین
ز بازارگان پوزش و آفرین
بخندید ارجاسپ و بنواختش
گرانمایهتر پایگه ساختش
چه نامی بدو گفت خراد نام
جهانجوی با رادی و شادکام
به خراد گفت ای رد زاد مرد
به رنجی همی گرد پوزش مگرد
ز دربان نباید ترا بار خواست
به نزد من آی آنگهی کت هواست
ازان پس بپرسیدش از رنج راه
ز ایران و توران و کار سپاه
چنین داد پاسخ که من ماه پنج
کشیدم به راه اندرون درد و رنج
بدو گفت از کار اسفندیار
به ایران خبر بود وز گرگسار
چنین داد پاسخ که ای نیکخوی
سخن راند زین هر کسی بارزوی
یکی گفت کاسفندیار از پدر
پرآزار گشت و بپیچید سر
دگر گفت کو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
که رزم آزماید به توران زمین
بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین
بخندید ارجاسپ گفت این سخن
نگوید جهاندیده مرد کهن
اگر کرگس آید سوی هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان
چو بشنید جنگی زمین بوسه داد
بیامد ز ایوان ارجاسپ شاد
در کلبه را نامور باز کرد
ز بازارگان دژ پرآواز کرد
همی بود چندی خرید و فروخت
همی هرکسی چشم خود را بدوخت
ز دینارگان یک درم بستدی
همی این بران آن برین برزدی
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
وز انجا بیامد به پردهسرای
ز بیگانه پردخت کردند جای
هوش مصنوعی: از آنجا به خانهای آمدند که پردهسرای نامیده میشود و در آنجا جایگاهی برای بیگانگان فراهم کرده بودند.
پشوتن بشد نزد اسفندیار
سخن رفت هرگونه از کارزار
هوش مصنوعی: پشوتن به نزد اسفندیار رفت و دربارهٔ مسائل مختلف جنگ و نبرد صحبت کردند.
بدو گفت جنگی چنین دژ به جنگ
به سال فراوان نیاید به چنگ
هوش مصنوعی: به او گفت: چنین جنگی مانند دژی در نبرد است که سالهای زیادی در دستان ما نخواهد بود.
مگر خوار گیرم تن خویش را
یکی چاره سازم بداندیش را
هوش مصنوعی: آیا نمیتوانم به دلیل بداندیشی، تنی را که دارم به خاطر خودم بهبود بخشم و راه حلی پیدا کنم؟
توایدر شب و روز بیدار باش
سپه را ز دشمن نگهدار باش
هوش مصنوعی: در هر شب و روز، بیدار و هوشیار باش و از سپاه خود در برابر دشمن محافظت کن.
تن آنگه شود بیگمان ارجمند
سزاوار شاهی و تخت بلند
هوش مصنوعی: تن زمانی به راستی با ارزش و شایسته مقام و جایگاه بلند خواهد بود که از آن بهرهبرداری مناسبی شده باشد.
کز انبوه دشمن نترسد به جنگ
به کوه از پلنگ و به آب از نهنگ
هوش مصنوعی: کسی که از جمعیت دشمن نمیترسد، مانند کوهی در برابر خطرات میایستد و در مواجهه با مشکلات، همچون پلنگ در کوه و نهنگ در آب، شجاع و مقاوم است.
به جایی فریب و به جایی نهیب
گهی فر و زیب و گهی در نشیب
هوش مصنوعی: در برخی مواقع میتوان به فریبکاری و در جاهایی دیگر به توبیخ و تنبیه متوسل شد؛ گاهی زندگی پر از زیبایی و شکوه است و گاهی به سمت پایین و ناپایداری میرود.
چو بازارگانی بدین دژ شوم
نگویم که شیر جهان پهلوم
هوش مصنوعی: به عنوان یک تاجر در این قلعه غمانگیز، نمیتوانم بگویم که من مانند شیر دلاور جهان هستم.
فراز آورم چاره از هر دری
بخوانم ز هر دانشی دفتری
هوش مصنوعی: من راه حلی پیدا میکنم و از هر نقطهای آن را به دست میآورم و از هر دانشی بهرهبرداری میکنم.
تو بیدیدهبان و طلایه مباش
ز هر دانشی سست مایه مباش
هوش مصنوعی: هرگز نگذار که بدون نظارت و رهبری حرکت کنی و در هر دانشی ضعیف و ناتوان نباش.
اگر دیدهبان دود بیند به روز
شب آتش چو خورشید گیتی فروز
هوش مصنوعی: اگر کسی در روز شاهد دود باشد، به مانند این است که در شب آتش را دیده و آن آتش به روشنی خورشید که بر دنیا میتابد، جلوهگر است.
چنین دان که آن کار کرد منست
نه از چارهٔ هم نبرد منست
هوش مصنوعی: بدان که آنچه انجام دادهام ناشی از کار خود من است و هیچ ربطی به تدابیر یا تلاشهای دیگر ندارد.
سپه را بیارای و ز ایدر بران
زرهدار با خود و گرز گران
هوش مصنوعی: سربازان را به بهترین شکل مجهز کن و از اینجا با خود، زرهدار و دارندهی گرز سنگین را همراه ببر.
درفش من از دور بر پای کن
سپه را به قلب اندرون جای کن
هوش مصنوعی: پرچم من را از دور برافراز و نیروها را در دل خود جا ده.
بران تیز با گُرزهٔ گاوسار
چنان کن که خوانندت اسفندیار
هوش مصنوعی: با شجاعت و دقت عمل کن، تا آنجا که دیگران به تواناییهای تو احترام بگذارند و تو را ستایش کنند.
وزان جایگه ساربان را بخواند
به پیش پشوتن به زانو نشاند
هوش مصنوعی: از آن مکان، ساربان را فراخواند و او را در برابر پشوتن وادار به زانو زدن کرد.
بدو گفت صد بارکش سرخموی
بیاور سرافراز با رنگ و بوی
هوش مصنوعی: به او گفت دوباره و چندین بار که محبوب سرخموی من، با شکوه و زیباییات، بیا و جلوهات را نشان بده.
ازو ده شتر بار دینار کن
دگر پنج دیبای چین بارکن
هوش مصنوعی: از او ده شتر پر از دینار بار کن و برای دیگر پنج شتر، دیبای چین بار بگذار.
دگر پنج هرگونهای گوهران
یکی تخت زرین و تاج سران
هوش مصنوعی: در دنیای دیگر، هر نوعی از گوهرها جمع شده و یکی از آنها به شکل تختی از طلا و تاجی برای سران ظاهر میشود.
بیاورد صندوق هشتاد جفت
همه بند صندوقها در نهفت
هوش مصنوعی: صندوقی را آورد که هشتاد جفت در آن بود و همه بندهای صندوقها را در جایی پنهان کرد.
صد و شست مرد از یلان برگزید
کزیشان نهانش نیاید پدید
هوش مصنوعی: از میان برترین پهلوانان، صد و شست نفر را انتخاب کرد که هیچکس نتواند وجود آنها را پنهان کند یا از دید پنهان بماند.
تنی بیست از نامداران خویش
سرافراز و خنجرگزاران خویش
هوش مصنوعی: بدنی از افراد مشهور و با افتخار، که به خاطر دستاوردها و مقامهای خود قابل احترام و ارجمند است.
بفرمود تا بر سر کاروان
بوند آن گرانمایگان ساروان
هوش مصنوعی: فرمان دادند که سر راه کاروان، آن افراد با ارزش و باهوش جمع شوند.
به پای اندرون کفش و در تن گلیم
به بار اندرون گوهر و زر و سیم
هوش مصنوعی: در داخل کفش، پاهایمان را قرار میدهیم و بر تنمان گلیم میپوشیم؛ اما در درون اینها، جواهرات و طلا و نقره نهفته است.
سپهبد به دژ روی بنهاد تفت
به کردار بازارگانان برفت
هوش مصنوعی: سپهبد به دژ نزدیک شد و بیوقفه مانند یک تاجر به سوی آن حرکت کرد.
همی راند با نامور کاروان
یلان سرافراز چون ساروان
هوش مصنوعی: او با نام بلند خود کاروان دلاوران سرافراز را رهبری میکند، همانگونه که یک گردآورنده (ساروان) به ساماندهی کاروان میپردازد.
چو نزدیک دژ شد برفت او ز پیش
بدید آن دل و رای هشیار خویش
هوش مصنوعی: وقتی به دژ نزدیک شد، او از جلو رفت و دل و اندیشه آگاه خود را مشاهده کرد.
چو بانگ درای آمد از کاروان
همی رفت پیش اندرون ساروان
هوش مصنوعی: زمانی که صدای کاروان به گوش رسید، ساربان به آرامی به سمت آن رفت.
به دژ نامدارن خبر یافتند
فراوان بگفتند و بشتافتند
هوش مصنوعی: خبرهای زیادی از دژ معروف به گوش رسید و مردم شروع به صحبت کردن درباره آن کردند و با سرعت و شتاب به سمت آن رفتند.
که آمد یکی مرد بازارگان
درمگان فرو شد به دینارگان
هوش مصنوعی: یک مرد تاجر به بازار آمد و مشغول خرید و فروش درام و دینار شد.
بزرگان دژ پیش باز آمدند
خریدار و گردنفراز آمدند
هوش مصنوعی: بزرگان دژ دوباره به میدان بازگشتند و خود را با افتخار و عزت نشان دادند.
بپرسید هریک ز سالار بار
کزین بارها چیست کاید به کار
هوش مصنوعی: هر کدام از افراد از رهبری پرسیدند که این بارهای سنگین چه چیزی را به همراه دارد و چه فایدهای برای ما خواهد داشت.
چنین داد پاسخ که باری نخست
به تن شاه باید که بینم درست
هوش مصنوعی: او چنین پاسخ داد که ابتدا باید شاه را به خوبی مشاهده کنم و بعد ببینم چه باید کرد.
توانایی خویش پیدا کنم
چو فرمان دهد دیده دریا کنم
هوش مصنوعی: به دنبال این هستم که قدرت و توانایی خود را بشناسم، زمانی که احساس کنم در تنگنای سختی قرار گرفتهام.
شتربار بنهاد و خود رفت پیش
که تا چون کند تیز بازار خویش
هوش مصنوعی: شتر را بار کرد و خودش به جلو رفت تا ببیند چطور میتواند در بازار خود به سرعت عمل کند.
یکی طاس پر گوهر شاهوار
ز دینار چندی ز بهر نثار
هوش مصنوعی: یک کاسه پر از جواهر مانند شاهزاده، که به خاطر چند دینار برای هدیه تهیه شده است.
که بر تافتش ساعد و آستین
یکی اسپ و دو جامه دیبای چین
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف شخصی میپردازد که به نوعی برتری و زیبایی خاصی دارد. او همانند یک اسب زیبا و ارزشمند است که با دو جامه چین دار تزئین شده است. به عبارتی دیگر، این فرد با دستان قوی و آستینهایش درخشیدنی خاص و جذاب دارد.
بران طاس پوشیدهتایی حریر
حریر از بر و زیر مشک و عبیر
هوش مصنوعی: تو در خفا و با ظرافت، در زیر آرامش و عطر خوش، لایههایی از نرمی و لطافت را به روی خود تحمیل کردهای.
به نزدیک ارجاسپ شد چارهجوی
به دیبا بیاراسته رنگ و بوی
هوش مصنوعی: به نزد ارجاسپ، برای پیدا کردن راهحل، با لباسی زیبا و خوشبو رفت.
چو دیدش فرو ریخت دینار و گفت
که با شهریاران خرد باد جفت
هوش مصنوعی: وقتی او را دید، دینارها از دستش افتاد و گفت که همراه با پادشاهان، خرد و دانایی باید همپیمان باشد.
یکی مردم ای شاه بازارگان
پدر ترک و مادر ز آزادگان
هوش مصنوعی: یک نفر در بازار پادشاهی وجود دارد که پدرش از ترکها و مادرش از مردم آزاد و بیقید و شرط است.
ز توران به خرم به ایران برم
وگر سوی دشت دلیران برم
هوش مصنوعی: از سرزمین توران به سرزمین خرم ایران میروم، و اگر نه، به سوی دشت دلیران خواهم رفت.
یکی کاروانی شتر با منست
ز پوشیدنی جامههای نشست
هوش مصنوعی: یک کاروان از شترها با من همراه است، که در آن جامههای زیبا و مزین وجود دارد.
هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی
فروشندهام هم خریدار جوی
هوش مصنوعی: من هم از زیبایی و زینت و ویژگیهای آنچه دارم صحبت میکنم، هم به دنبال کسی هستم که آن را بخرد.
به بیرون دژ کاله بگذاشتم
جهان در پناه تو پنداشتم
هوش مصنوعی: من دژ کاله را ترک کردم و دنیا را در امنیت تو تصور کردم.
اگر شاه بیند که این کاروان
به دروازهٔ دژ کشد ساروان
هوش مصنوعی: اگر پادشاه ببیند که این کاروان به دروازهٔ قلعه نزدیک میشود، رئیس کاروان چه خواهد کرد؟
به بخت تو از هر بد ایمن شوم
بدین سایهٔ مهر تو بغنوم
هوش مصنوعی: من به خاطر حضور مهر تو از هر بدی مصون میمانم و در سایهی محبت تو آرامش مییابم.
چنین داد پاسخ که دل شاددار
ز هر بد تن خویش آزاد دار
هوش مصنوعی: پاسخ او این بود که دل خود را شاد نگهدار و از هر چیز ناگوار، خود را آزاد نگهدار.
نیازاردت کس به توران زمین
همان گر گرایی به ماچین و چین
هوش مصنوعی: هیچکس در زمین توران به تو آزار نمیرساند، مگر اینکه خودت به سمت ماچین و چین بروی.
بفرمود پس تا سرای فراخ
به دژ بر یکی کلبه در پیش کاخ
هوش مصنوعی: پس فرمان داد تا در کنار دژ، یک کلبه در مقابل کاخ ساخته شود و سرای وسیعی آماده گردد.
به رویین دژاندر مر او را دهند
همه بارش از دشت بر سر نهند
هوش مصنوعی: در بالای قلعه، او را به عنوان هدیه به آنجا میبرند و همه بارها و بارهایش را از دشت بر سر او میریزند.
بسازد بران کلبه بازارگاه
همی داردش ایمن اندر پناه
هوش مصنوعی: کسی که در بازار زندگی میکند، با خیال راحت از آنچه دارد، در پناه امنیتی که برای خود فراهم کرده، روزگار میگذراند.
برفتند و صندوقها را به پشت
کشیدند و ماهار اشتر به مشت
هوش مصنوعی: آنها رفتند و صندوقها را به دوش برداشتند و دهنهی شتر را در دست گرفتند.
یکی مرد بخرد بپرسید و گفت
که صندوق را چیست اندر نهفت
هوش مصنوعی: مردی دانا از کسی پرسید که درون صندوق چه چیزی پنهان است.
کشنده بدو گفت ما هوش خویش
نهادیم ناچار بر دوش خویش
هوش مصنوعی: کشنده به او گفت: ما هوش و عقل خود را خرج کردهایم، اکنون ناچاریم بار این مسئولیت را بر دوش خود بگذاریم.
یکی کلبه برساخت اسفندیار
بیاراست همچون گل اندر بهار
هوش مصنوعی: اسفندیار کلبهای ساخت و آن را با زیبایی تزئین کرد، به طوری که مانند گلهای بهاری میدرخشید.
ز هر سو فراوان خریدار خاست
بران کلبه بر تیز بازار خاست
هوش مصنوعی: از هر طرف، خریداران زیادی به وجود آمدند و در کنار آن کلبه، بازار پررونق و پر شتابی شکل گرفت.
ببود آن شب و بامداد پگاه
ز ایوان دوان شد به نزدیک شاه
هوش مصنوعی: در آن شب و صبح زود، کسی به سرعت از ایوان به سمت نزدیک شاه رفت.
ز دینار وز مشک و دیبا سه تخت
همی برد پیش اندرون نیکبخت
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که شخصی از ثروت و زیباییهای گرانبها استفاده میکند و با این نعمتها به مقام و منزلتی نیکو دست مییابد. او از جواهرات و عطرهای خوشبو و پارچههای زیبا به عنوان نمادهای قدرت و خوشبختی بهره میبرد و به داراییهای ارزشمندی دست پیدا میکند.
بیامد ببوسید روی زمین
بر ارجاسپ چندی بکرد آفرین
هوش مصنوعی: به زمین نزدیک شد و با عشق آن را بوسید و مدتی به ستایش و تحسین آن پرداخت.
چنین گفت کاین مایهور کاروان
همی راندم تیز با ساروان
هوش مصنوعی: او گفت که این کاروان را با سرعت زیاد به پیش میرانم.
بدو اندرون یاره و افسرست
که شاه سرافراز را در خورست
هوش مصنوعی: در دل او دو چیز وجود دارد؛ یکی دوست و دیگری تاج و تخت، که شایستهی پادشاهی سرافراز است.
بگوید به گنجور تا خواسته
ببیند همه کلبه آراسته
هوش مصنوعی: به او بگویید که تا خواستهاش را ببیند، به گنجینهاش سر بزند و همه چیز را مرتب کند.
اگر هیچ شایسته بیند به گنج
بیارد همانا ندارد به رنج
هوش مصنوعی: اگر کسی چیزی را شایسته ببیند، آن را به دست میآورد و در واقع نیازی به سختی و رنج کشیدن نخواهد داشت.
پذیرفتن از شهریار زمین
ز بازارگان پوزش و آفرین
هوش مصنوعی: پادشاه زمین از بازرگان پذیرش و تقدیر میکند، به خاطر عذرخواهی و تشکر او.
بخندید ارجاسپ و بنواختش
گرانمایهتر پایگه ساختش
هوش مصنوعی: ارجاسپ با خنده به او خوشامد گفت و او را با محبت بسیار، جایگاهی با ارزش بخشید.
چه نامی بدو گفت خراد نام
جهانجوی با رادی و شادکام
هوش مصنوعی: جهانجوی با هوش و خوشحال چه نامی بر او گذاشت؟
به خراد گفت ای رد زاد مرد
به رنجی همی گرد پوزش مگرد
هوش مصنوعی: به عقل گفت: ای انسان مغرور، در رنج و سختیها با افتخار و سرسختی رفتار کن و هرگز از خود عذرخواهی نکن.
ز دربان نباید ترا بار خواست
به نزد من آی آنگهی کت هواست
هوش مصنوعی: به جای اینکه از دربان درخواست کنی که بار تو را بیاورد، خودت به نزد من بیا، آنوقت خواهی دید که چگونه به خواستههای تو رسیدگی میشود.
ازان پس بپرسیدش از رنج راه
ز ایران و توران و کار سپاه
هوش مصنوعی: از آن پس از او دربارهی سختیهای سفر و ماجراهای ایران و توران و فعالیتهای سپاه سوال کنید.
چنین داد پاسخ که من ماه پنج
کشیدم به راه اندرون درد و رنج
هوش مصنوعی: من در مسیر زندگی، با سختیها و مشکلات بسیاری مواجه شدم و این تجربهها مرا همچون ماهی روشن و زیبا ساخته است.
بدو گفت از کار اسفندیار
به ایران خبر بود وز گرگسار
هوش مصنوعی: به او گفتند که از کارهای اسفندیار خبرهایی به ایران رسیده و این خبرها از طرف کسی که شبیه به گرگ است، منتقل شده است.
چنین داد پاسخ که ای نیکخوی
سخن راند زین هر کسی بارزوی
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که ای انسان خوبسخن، از این موضوع هر کس به نوعی نظر میدهد.
یکی گفت کاسفندیار از پدر
پرآزار گشت و بپیچید سر
هوش مصنوعی: یکی گفت که کاسفندیار به خاطر پدرش که شخصی آزاردهنده بود، دچار مشکلات و سختیهای زیادی شد و از او دوری کرد.
دگر گفت کو از دژ گنبدان
سپه برد و شد بر ره هفتخوان
هوش مصنوعی: کسی دیگر گفت که سپاهی از دژ گنبدان بیرون آمد و به سمت هفتخوان راه افتاد.
که رزم آزماید به توران زمین
بخواهد به مردی ز ارجاسپ کین
هوش مصنوعی: در اینجا میگوید که اگر کسی در میدان جنگ به نبرد برود و بخواهد به قدرت و دلیری ارجاسپ، یکی از شخصیتهای بزرگ و دلیر تاریخ، دست یابد، باید در سرزمین توران امتحان خود را پس دهد.
بخندید ارجاسپ گفت این سخن
نگوید جهاندیده مرد کهن
هوش مصنوعی: بخندید ارجاسپ گفت: این را کسی نمیگوید که سالها زندگی کرده و تجربههای زیادی دارد.
اگر کرگس آید سوی هفتخوان
مرا اهرمن خوان و مردم مخوان
هوش مصنوعی: اگر کرگس به سوی من بیاید و به هفتخوان نزدیک شود، مرا با نام شیطان خطاب کن و به عنوان یک انسان نشناس.
چو بشنید جنگی زمین بوسه داد
بیامد ز ایوان ارجاسپ شاد
هوش مصنوعی: وقتی خبر جنگ به گوشش رسید، زمین را بوسه داد و با شادمانی از ایوان خود بیرون آمد.
در کلبه را نامور باز کرد
ز بازارگان دژ پرآواز کرد
هوش مصنوعی: در کلبهای در را باز کردند و از دکانی که شهرت زیادی داشت، صداهای بلندی به گوش میرسید.
همی بود چندی خرید و فروخت
همی هرکسی چشم خود را بدوخت
هوش مصنوعی: مدتی مردم مشغول خرید و فروش بودند و هر کس چشمش به سوی او بود.
ز دینارگان یک درم بستدی
همی این بران آن برین برزدی
هوش مصنوعی: با یک درم از ثروتمندان، به کسی آسیب زدی و این باعث شد که آن فرد متضرر شود.
حاشیه ها
1399/11/01 14:02
علی
لطفا تصحیح شود:
به دژ نامدارن خبر یافتند ----> به دژ نامداران خبر یافتند
به تن شاه باید که بینم درست ----> تن شاه باید که بینم درست
1403/03/16 17:06
عبدالرضا فارسی
تاج گران