گنجور

شمارهٔ ۵ - تهنیت نوروز و مدح حسین‌خان شاملو

خیز تا رقصیم چون موج تهی رو در سراب
کز طرب در ساغر گل می‌تپد رنگ شراب
ساغر می‌ موج‌خیز عشرت‌ست ای آسمان
برکناری رو که هست اینجا هدر خون حباب
بس که یک رنگند مستان بزم گویی یک گل است
کز نسیم فیض بشکفته‌ست بی سعی سحاب
یک دم ار ساقی کشد دست کرم در آستین
جام خود در گردش آرد همچو جام آفتاب
باد نوروزی ز مصر آورد بوی پیرهن
عصمتش بر رخ فرو هشت از گل سوری نقاب
تا جمال یوسفی در جلوه آید در چمن
کز فروغش شاهدان باغ را پوشد ثیاب
چشم یعقوب‌ست گویی ابر کز اشک نیاز
هر چه بد جز نقش یوسف در چمن دادش به آب
بس که روشن شد چراغ بینش از فیض بهار
ناله بلبل توان در گوش گل کرد انتخاب
رنگ و بوی گل چنان در خاک گلشن کرد اثر
کاب گلشن می‌دهد در ذایقه طعم گلاب
من غریق موج‌خیز اشک وز جوش طرب
خنده می‌ریزد به جای اشک از چشم سحاب
ما گلستان زاده‌ایم اما نصیب ما غم است
بر خلایق عید و نوروز است و بر ما ماتم است
صبح خیزان باز می در ساغر جان ریختند
کفر را می‌ساخته در جام ایمان ریختند
چون صبا بستند احرام سر زلف صنم
صد پریشانی بر آن زلف پریشان ریختند
بود‌شان در دل ذخیره صد گریبان چاک غم
در چمن رفتند و در جیب گلستان ریختند
جانشان از تنگ چشمی با تهی دستی نساخت
باز از گل چیده بر طرف گریبان ریختند
کشتی دامانشان چون طاقت طوفان نداشت
بحر را یک قطره کردند و ز مژگان ریختند
بر لب گل برد فیض نو‌بهار [و] خنده ساخت
آنچه این آشفتگان از دل به دامان ریختند
دل درون سینه‌شان از عافیت رنجور بود
لخت لختش کرده بر نیش مغیلان ریختند
این زمان آن لختها را بی‌غمان گل خوانده‌‌اند
ناله‌های زارشان را بانگ بلبل خوانده‌اند
پاکبازان بر بساط عشق پی گم کرده‌اند
خون دل را بر لب همت تبسم کرده‌اند
غم تصور کرده از مستی زبان را خورده‌اند
وز سر هر موی در طوری تکلم کرده‌اند
کشته‌اند از دود آهی شمع انجم را و باز
مشت اشکی بر سپهر افشانده انجم کرده‌اند
پا نهادستند هم بر فرق خود چون دایره
کعبه در دنبال بود از رشک پی گم کرده‌اند
ره شتابانند اما نعل وارون می‌زنند
صورت نا‌مردمی را نام مردم کرده‌اند
سر این میخانه زین ژولیده مویان پرس از آنک
هوش افلاطون نداند آنچه در خم کرده‌اند
رحمت محضند اما در جهاد کام خویش
تیغ کین را صیقل از خون ترحم کرده‌اند
بی‌نوایا‌نند اما گنج‌داران غمند
تیره روزانند اما آفتاب عالمند
مرحبا ای صاحب اقلیم خاور مرحبا
مرحبا ای پادشاه هفت کشور مرحبا
غربت یکساله رنگت را چو زر کرد از ملال
مرحبا ای آب و رنگ چهره زر مرحبا
راز هفت اقلیم اندر جبهه تست آشکار
مرحبا ای نسخه جام سکندر مرحبا
مرحبا ای جوهرت در گوش گردون گوشوار
ای بهین نام بتان ماه‌پیکر مرحبا
مرحبا ای از فروغت دیده بی‌ آب دهر
با همه بد گوهر‌یها رشک گوهر مرحبا
مرحبا ای از تو شمع مرده نور پیر‌زن
چون چراغ منظر سلطان منور مرحبا
مرحبا ای مرغ زرین بال این هفت آسمان
ای ز تو صبح جهانگیر آتشین پر مرحبا
ساحت بیت‌الشرف باز از تو زیب تازه یافت
مرحبا ای آبروی هفت منظر مرحبا
مرحبا ای مقدمت بر همگنان فرخنده باد
خاصه بر خان جهانگیر مظفر مرحبا
مسند آرای خراسان خان عالی‌شان حسین
ای پرستاریت بر افلاک و انجم فرض عین
فصل نوروز‌ست و عالم خرم از فیض بهار
نی غلط عدل ترا شد عدل او آیینه‌دار
یک تبسم کرد لطفت شد طرب زانگونه عام
در بهار دولتت ای از تو دولت را بهار
کز دل رنجور مظلومان قوای نامیه
گل زند امسال بر طرف کلاه شاخسار
گلشن خلقت شمیمی داد گل را زانکه باز
سینه می‌مالد نسیم از خرمی بر نیش خار
داغ دل نایاب شد در عهد تو چندان که نیست
لاله در کوه و بیابان خراسان داغدار
وین زمان عشاق مفلس یک جهان جان می‌دهند
گر بدست افتد متاع داغ دل یک لاله‌وار
ابر لطفت را سفارش کن مبادا بسترد
از دل زار فصیحی نیز داغ مهر یار
ای جهان از عدل تو چون روی یار آراسته
وی ز فیض روزگارت روزگار آراسته
خسروا نزل بقا پیوسته در خوان تو باد
دولت و فیروزی و اقبال مهمان تو باد
جامه جاه ترا اقبال چین آستین
آفتاب سلطنت گوی گریبان تو باد
طره دولت که دایم شیوه او سرکشی است
چون جهان پیوسته سر بر خط فرمان تو باد
باغ رضوان کز سوادش خلد یک گل بیش نیست
دایما اندر تب رشک خراسان تو باد
شاهد نوروز کز وی روز عالم خرم است
یک گل خودروی در صحن گلستان تو باد
آفتاب بخت کز وی سلطنت را رنگ و بوست
غنچه پژمرده طبع باغ و بستان تو باد
ترسم آب روی جاهت ریزد ارنه گفتمی
نه رواق چرخ یک منظر ز ایوان تو باد
کامگارا روز تو چون بخت تو فیروز باد
هر شب از دوران تو بر آسمان نوروز باد
من کیم در سینه افلاک داغ ماتمی
نا‌شنیده از لب ایام نام مرهمی
سبزه‌ام تا بر‌دمیده از بهار گلخنی
گرد اندوهی نشسته از جبینم شبنمی
سبحه صد دانه‌ام در دست دل گر بگسلم
روزگارم یابدی هر سبحه در دست غمی
چشمه جان تنگ میدان شد ز بس از سیل غم
می‌توان انباشتن این چشمه را از شبنمی
چون ندارم نقش جنسیت به گیتی رنجه ام
کاشکی من هم چو گیتی بی مروت بودمی
دیو سانم کرد در شیشه سپهر شیشه رنگ
نطق من دست سلیمان سخن را خاتمی
گر یهودی طبع گردونم برنجاند رواست
زانکه هر لفظم بود از فیض معنی مریمی
لب فرو‌بندم از‌ین افسانه کاین خمیازه را
می‌کند آخر دوا ته جرعه جام جمی
آنکه ز آن میخانه اقبال فیض نشوه یافت
می‌تواند کرد ما را هم به جامی عالمی
تا بود یک جرعه در میخانه کون و فساد
دوستانت را دل از جام فراغت شاد باد

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

خیز تا رقصیم چون موج تهی رو در سراب
کز طرب در ساغر گل می‌تپد رنگ شراب
هوش مصنوعی: بیا که با هم مثل موجی که در بیابان می‌رقصد، شادی کنیم. در این سراب، از طرب و نشاط، رنگ شراب در لیوان گل می‌رقصد.
ساغر می‌ موج‌خیز عشرت‌ست ای آسمان
برکناری رو که هست اینجا هدر خون حباب
هوش مصنوعی: ای آسمان، اینجا دیگر جایی برای شادی و نشاط نیست، چون در این مکان خون حباب‌ها به هدر می‌رود و جز ساغر می و موج‌های شاداب چیزی باقی نمانده است.
بس که یک رنگند مستان بزم گویی یک گل است
کز نسیم فیض بشکفته‌ست بی سعی سحاب
هوش مصنوعی: مستان بزم چنان به هم نزدیک و هم رنگ هستند که گویی یک گل هستند که بی‌زحمت و تنها با وزش نسیم، از باران شکفته شده‌اند.
یک دم ار ساقی کشد دست کرم در آستین
جام خود در گردش آرد همچو جام آفتاب
هوش مصنوعی: اگر لحظه‌ای ساقی دست لطفش را به آستین جامش ببرد و جام را در گردش بیندازد، همچون جامی که نور خورشید را به همراه دارد.
باد نوروزی ز مصر آورد بوی پیرهن
عصمتش بر رخ فرو هشت از گل سوری نقاب
هوش مصنوعی: باد نوروزی از سرزمین مصر بویی به ارمغان می‌آورد که نشانگر لباس مقدس اوست، به طوری که بر روی رخسار او از گل سرخ پوشیده شده است.
تا جمال یوسفی در جلوه آید در چمن
کز فروغش شاهدان باغ را پوشد ثیاب
هوش مصنوعی: زمانی که زیبایی یوسف در باغ ظاهر می‌شود، چنان نوری دارد که لباس‌های شاهدان باغ را می‌پوشاند.
چشم یعقوب‌ست گویی ابر کز اشک نیاز
هر چه بد جز نقش یوسف در چمن دادش به آب
هوش مصنوعی: چشم یعقوب مانند ابر است که به خاطر نیاز و اندوهش اشک می‌ریزد و هر چیزی غیر از تصویر یوسف در دلش نمی‌گنجد.
بس که روشن شد چراغ بینش از فیض بهار
ناله بلبل توان در گوش گل کرد انتخاب
هوش مصنوعی: چراغ دید و فهم از برکت بهار آن‌قدر روشن شد که بلبل توانست در گوش گل نغمه‌سرایی کند و آن را انتخاب کند.
رنگ و بوی گل چنان در خاک گلشن کرد اثر
کاب گلشن می‌دهد در ذایقه طعم گلاب
هوش مصنوعی: رنگ و عطر گل آن‌چنان بر خاک باغ تأثیر گذاشته که بوی خوش گلاب، طعمی دلپذیر و لذیذ به ما می‌دهد.
من غریق موج‌خیز اشک وز جوش طرب
خنده می‌ریزد به جای اشک از چشم سحاب
هوش مصنوعی: من درگیر امواج پرخروش اشک هستم و به جای اشک، از چشمانم شادی و خنده مانند باران می‌ریزد.
ما گلستان زاده‌ایم اما نصیب ما غم است
بر خلایق عید و نوروز است و بر ما ماتم است
هوش مصنوعی: ما از خانواده‌ای خوشبخت و شاداب به دنیا آمده‌ایم، اما سرنوشت ما با غم و اندوه گره خورده است. در حالی که دیگران در روزهای عید و نوروز جشن و شادی دارند، ما در حال grieving و عزاداری هستیم.
صبح خیزان باز می در ساغر جان ریختند
کفر را می‌ساخته در جام ایمان ریختند
هوش مصنوعی: صبح‌کنندگان دوباره شراب جان را در جام‌ها ریختند و در این کار، نفاق را به شکل ایمان درآوردند.
چون صبا بستند احرام سر زلف صنم
صد پریشانی بر آن زلف پریشان ریختند
هوش مصنوعی: وقتی نسیم موهای زیبای محبوب را به هم می‌ریزد، صدها اضطراب و آشفتگی بر آن موهای نامنظم می‌افتد.
بود‌شان در دل ذخیره صد گریبان چاک غم
در چمن رفتند و در جیب گلستان ریختند
هوش مصنوعی: آنها در دل خود بارها غم و اندوه را پنهان کرده بودند، اما به دنیای طبیعت رفتند و زیبایی‌ها و شادی‌ها را در قلب خود جای دادند.
جانشان از تنگ چشمی با تهی دستی نساخت
باز از گل چیده بر طرف گریبان ریختند
هوش مصنوعی: آنها که از فقر و تنگ نظری در زحمت هستند، در نهایت به سراغ زیبایی‌های زندگی می‌روند و از گل‌هایی که بر دوش خود دارند، می‌ریزند و به لباسی زیبا می‌آرایند.
کشتی دامانشان چون طاقت طوفان نداشت
بحر را یک قطره کردند و ز مژگان ریختند
هوش مصنوعی: کشتی آن‌ها که نمی‌توانست در برابر طوفان مقاومت کند، در دریا تنها به اندازه یک قطره از آب تبدیل شد و اشک‌هایشان جاری شد.
بر لب گل برد فیض نو‌بهار [و] خنده ساخت
آنچه این آشفتگان از دل به دامان ریختند
هوش مصنوعی: بر لب گل، زیبایی و طراوت بهار نمایان شده و خنده‌ای را به وجود آورده است که نشان‌دهنده شادی و خوشحالی‌ست، همان‌طور که آشفتگی‌های درون افراد به مرور زمان بر زمین ریخته شده است.
دل درون سینه‌شان از عافیت رنجور بود
لخت لختش کرده بر نیش مغیلان ریختند
هوش مصنوعی: دل‌هایشان در سینه‌ها از خوشی و آرامش آسیب دیده بود، سپس به طور ناگهانی و بی‌پریان خود را به دست درد و سختی سپردند.
این زمان آن لختها را بی‌غمان گل خوانده‌‌اند
ناله‌های زارشان را بانگ بلبل خوانده‌اند
هوش مصنوعی: در این زمان، آنهایی که در وضعیت بدی هستند بدون هیچ نگرانی به نام گل معرفی شده‌اند و فریادهای دردناکشان به عنوان آواز خوش بلبل توصیف شده است.
پاکبازان بر بساط عشق پی گم کرده‌اند
خون دل را بر لب همت تبسم کرده‌اند
هوش مصنوعی: افراد پاکدل و باصفا در دنیای عشق، درد و رنج خود را نادیده گرفته‌اند و با لبخند و اراده قوی به استقبال چالش‌ها می‌روند.
غم تصور کرده از مستی زبان را خورده‌اند
وز سر هر موی در طوری تکلم کرده‌اند
هوش مصنوعی: غم به قدری در دل جا گرفته که از شادی و مستی نتوانسته‌اند صحبت کنند و از سر هر موی آدمی، به طریقی خاص، سخن به میان آورده‌اند.
کشته‌اند از دود آهی شمع انجم را و باز
مشت اشکی بر سپهر افشانده انجم کرده‌اند
هوش مصنوعی: دود آهی که از شمع بلند می‌شود، ستاره‌ها را به تیرگی می‌کشاند و دوباره اشک‌های مسیحایی بر آسمان بچکد و گویی ستاره‌ها را غرق در اندوه می‌کند.
پا نهادستند هم بر فرق خود چون دایره
کعبه در دنبال بود از رشک پی گم کرده‌اند
هوش مصنوعی: آنها از شدت حسادت و طمع به خودشان آسیب می‌زنند، مانند دورانی که دایره کعبه را می‌گردند و در پی رسیدن به چیزی هستند که خود را گم کرده‌اند.
ره شتابانند اما نعل وارون می‌زنند
صورت نا‌مردمی را نام مردم کرده‌اند
هوش مصنوعی: این افراد در تلاشند که به سرعت پیش بروند، اما در واقع کارهای نادرستی انجام می‌دهند. آنها رفتارهای غیر انسانی خود را به عنوان رفتارهای انسانی معرفی کرده‌اند.
سر این میخانه زین ژولیده مویان پرس از آنک
هوش افلاطون نداند آنچه در خم کرده‌اند
هوش مصنوعی: به سر این میخانه نگاه کن و از موهای ژولیده‌ای که اینجا هست بپرس که هیچ کس حتی افلاطون، نمی‌داند در این خم چه چیزی نگهداری شده است.
رحمت محضند اما در جهاد کام خویش
تیغ کین را صیقل از خون ترحم کرده‌اند
هوش مصنوعی: این افراد ذاتاً مهربان و رحیم هستند، اما در میدان جنگ برای دستیابی به خواسته‌هایشان، شمشیر خود را با خون کسانی که به آنها رحم نمی‌کنند، تیز کرده‌اند.
بی‌نوایا‌نند اما گنج‌داران غمند
تیره روزانند اما آفتاب عالمند
هوش مصنوعی: بی‌نوایان در عین اینکه فقیر هستند، دارای گنج و ثروت‌های معنوی و باطنی هستند. اما افراد تیره‌بخت و بدشانس، در عوض، اگرچه در زندگی سختی می‌کشند، اما نور و روشنی را در وجود خود دارند.
مرحبا ای صاحب اقلیم خاور مرحبا
مرحبا ای پادشاه هفت کشور مرحبا
هوش مصنوعی: سلام و درود بر تو ای صاحب سرزمین‌های شرقی، سلام و درود بر تو ای پادشاه هفت کشور.
غربت یکساله رنگت را چو زر کرد از ملال
مرحبا ای آب و رنگ چهره زر مرحبا
هوش مصنوعی: در تنهایی یک ساله، رنگ چهره‌ات به زیبایی طلا شد. از این غم و اندوه چه خوب است که ای رنگ و زیبایی چهره، تو درخشان مثل طلا هستی!
راز هفت اقلیم اندر جبهه تست آشکار
مرحبا ای نسخه جام سکندر مرحبا
هوش مصنوعی: راز و رمزهای هفت اقلیم و جهان در وجود تو نهفته است. سلام بر تو، ای نسخه‌ای از جام سکندر، که به زندگی و دانش انسان افزوده‌ای.
مرحبا ای جوهرت در گوش گردون گوشوار
ای بهین نام بتان ماه‌پیکر مرحبا
هوش مصنوعی: سلام ای جان تو در آسمان، مانند گوشواره‌ای در گوش گردون. سلام بر تو که بهترین نام را در میان بتان زیبا داری.
مرحبا ای از فروغت دیده بی‌ آب دهر
با همه بد گوهر‌یها رشک گوهر مرحبا
هوش مصنوعی: سلام بر تو ای کسی که درخشش تو باعث روشنی چشم‌ها شده و با وجود تمام بدی‌ها و ناپاکی‌ها، همچنان وجود تو باعث حسرت و آرزوست.
مرحبا ای از تو شمع مرده نور پیر‌زن
چون چراغ منظر سلطان منور مرحبا
هوش مصنوعی: سلام بر تو ای شمعی که از وجودت روشنایی بخش زندگی مرده‌ام، مانند چراغی که منظر و نمای پادشاه را روشنی می‌بخشد. سلام بر تو!
مرحبا ای مرغ زرین بال این هفت آسمان
ای ز تو صبح جهانگیر آتشین پر مرحبا
هوش مصنوعی: سلام به تو ای پرنده‌ی زیبا و طلایی، که در آسمان‌های هفت‌گانه پرواز می‌کنی. تویی که صبحی درخشان و جهانی پرفروغ را رقم می‌زنی و با بال‌های پرخروش خود، آتشین درخشانی به ارمغان می‌آوری.
ساحت بیت‌الشرف باز از تو زیب تازه یافت
مرحبا ای آبروی هفت منظر مرحبا
هوش مصنوعی: دریای منبع عزت دوباره به زیبایی تو آراسته شد. سلام بر تو که مایه زیبایی و شرف هفت آسمان هستی.
مرحبا ای مقدمت بر همگنان فرخنده باد
خاصه بر خان جهانگیر مظفر مرحبا
هوش مصنوعی: خوش آمدی ای کسی که به جمع دیگران می‌پیوندی؛ خوشا به حال تو مخصوصاً در دیاری که جهانگیر مظفر در آن ساکن است.
مسند آرای خراسان خان عالی‌شان حسین
ای پرستاریت بر افلاک و انجم فرض عین
هوش مصنوعی: سرزمین خراسان صاحب عالی‌مقامی به نام حسین دارد. ای پرستار و نگهدار آن، وظیفه‌ات در حفظ و مراقبت از کیهان و ستارگان به وضوح مشخص است.
فصل نوروز‌ست و عالم خرم از فیض بهار
نی غلط عدل ترا شد عدل او آیینه‌دار
هوش مصنوعی: فصل بهار فرا رسیده و دنیا به خاطر نعمت‌های آن شاداب و خوشحال است. نعمت‌های طبیعت نشان‌دهنده‌ی عدل و انصاف خداوند است که به خوبی در زندگی نمایان است.
یک تبسم کرد لطفت شد طرب زانگونه عام
در بهار دولتت ای از تو دولت را بهار
هوش مصنوعی: یک لبخند تو باعث شادی و نشاطی خاص می‌شود، چون بهار برای سرسبزی و رونق زندگی است. برکت و خوشبختی تو همانند بهاری است که زندگی را رونق می‌بخشد.
کز دل رنجور مظلومان قوای نامیه
گل زند امسال بر طرف کلاه شاخسار
هوش مصنوعی: مظلومان از دل رنجور خود به سوی بهار می‌روند و با قدرت‌های نامی خود، امسال بر فراز درختان گل می‌گذارند و اتفاقات را پشت سر می‌گذارند.
گلشن خلقت شمیمی داد گل را زانکه باز
سینه می‌مالد نسیم از خرمی بر نیش خار
هوش مصنوعی: هوا و طبیعت بوی خوشی به گل داده‌اند، چرا که نسیم با لطافت و شادی، به آرامی بر شکوفایی و زیبایی گل‌ها می‌وزد، حتی اگر در کنار آن، خارها نیز وجود داشته باشند.
داغ دل نایاب شد در عهد تو چندان که نیست
لاله در کوه و بیابان خراسان داغدار
هوش مصنوعی: در زمان تو، آتش دل کم‌نظیر شده است، به اندازه‌ای که لاله‌ای در کوه و بیابان خراسان وجود ندارد.
وین زمان عشاق مفلس یک جهان جان می‌دهند
گر بدست افتد متاع داغ دل یک لاله‌وار
هوش مصنوعی: عاشقان در این زمان، به خاطر بی‌پولی و سختی‌ها، جان‌های خود را فدای عشق می‌کنند. اگر بتوانند، تمام غم و دردهایشان را مثل یک گل لاله به نمایش می‌گذارند.
ابر لطفت را سفارش کن مبادا بسترد
از دل زار فصیحی نیز داغ مهر یار
هوش مصنوعی: ابر ملایم تو را به خود سفارش کن تا مبادا دل غمگین و زار من را از یاد ببرد. همچنین، در دل فصیح من، غم عشق یار نشود.
ای جهان از عدل تو چون روی یار آراسته
وی ز فیض روزگارت روزگار آراسته
هوش مصنوعی: ای جهان، به خاطر عدل تو مانند چهره محبوبی زیبا و آراسته است. زندگی و روزگار مردم نیز به برکت بخشش‌های تو، سامان گرفته و زیبا شده است.
خسروا نزل بقا پیوسته در خوان تو باد
دولت و فیروزی و اقبال مهمان تو باد
هوش مصنوعی: خوشا به حال تو که همیشه در مسیر زندگی‌ات خوشبختی و موفقیت مهمانت باشد و همیشه در خانه‌ات جا داشته باشد.
جامه جاه ترا اقبال چین آستین
آفتاب سلطنت گوی گریبان تو باد
هوش مصنوعی: لباس مقام و جایگاه تو، گویی آستین‌های خورشید سلطنت را در بر گرفته است. این موفقیت و عظمت، بر گردن تو باید باشد.
طره دولت که دایم شیوه او سرکشی است
چون جهان پیوسته سر بر خط فرمان تو باد
هوش مصنوعی: موهای زیبا و دلبرانه‌ای که نشان‌دهنده قدرت و حاکمیت است، همیشه در حال خودنمایی و سربلندی است. ای کاش تمام جهان همیشه در خدمت و اطاعت از فرمان تو باشد.
باغ رضوان کز سوادش خلد یک گل بیش نیست
دایما اندر تب رشک خراسان تو باد
هوش مصنوعی: باغ بهشتی که فقط یک گل از آن دیده می‌شود، همیشه در حسرت زیبایی‌های خراسان قرار دارد.
شاهد نوروز کز وی روز عالم خرم است
یک گل خودروی در صحن گلستان تو باد
هوش مصنوعی: بهار و نوروز به قدری زیبا و شادی‌بخش است که به واسطه آن، روزهای جهان دل‌انگیز و سرشار از نشاط می‌شود. مانندی گل خودرنگ و خوشبو که در باغ گلستان تو می‌روید و عطر و زیبایی‌اش را به همه جا می‌پراکند.
آفتاب بخت کز وی سلطنت را رنگ و بوست
غنچه پژمرده طبع باغ و بستان تو باد
هوش مصنوعی: خورشید خوشبختی که زیبایی و رونق سلطنت از آن نشأت می‌گیرد، می‌تواند به مانند غنچه‌ای باشد که در باغ و باغستان تو پژمرده است.
ترسم آب روی جاهت ریزد ارنه گفتمی
نه رواق چرخ یک منظر ز ایوان تو باد
هوش مصنوعی: می‌ترسم که آب بر مقام تو بریزد، اما نگفتم که سقف آسمان، تنها یک نمایی از ایوان تو است.
کامگارا روز تو چون بخت تو فیروز باد
هر شب از دوران تو بر آسمان نوروز باد
هوش مصنوعی: ای کامیاب تو، روزت مانند بخت تو خوش و پیروز باشد و هر شب از زندگی‌ات مانند نوروز بر آسمان بدرخشد.
من کیم در سینه افلاک داغ ماتمی
نا‌شنیده از لب ایام نام مرهمی
هوش مصنوعی: من کیستم که در دل آسمان‌ها نشانی از درد و غم را دارم که هیچ‌کس از آن خبر ندارد، و از روزگار تنها یاد و نامی از درمانی برای این غم در یادم باقی مانده است.
سبزه‌ام تا بر‌دمیده از بهار گلخنی
گرد اندوهی نشسته از جبینم شبنمی
هوش مصنوعی: من سبزه‌ای هستم که با زنده شدن بهار، در باغی خموش و پر از غم، قطره‌های شبنم بر پیشانیم نشسته‌اند.
سبحه صد دانه‌ام در دست دل گر بگسلم
روزگارم یابدی هر سبحه در دست غمی
هوش مصنوعی: اگرچه دل من صد دانه‌ی تسبیحی دارد، اما اگر روزگارم به هم بریزد، هر تسبیحی در دست من نشانه‌ای از غم خواهد بود.
چشمه جان تنگ میدان شد ز بس از سیل غم
می‌توان انباشتن این چشمه را از شبنمی
هوش مصنوعی: چشمه‌ای که نشانه‌ی زندگی و احساسات در آن وجود دارد، به دلیل شدت اندوه و غم پر شده و دیگر جا برای نگهداری این حس ندارد. در نتیجه، می‌توان آن را با کمی خوشحالی و شادابی دوباره زنده کرد.
چون ندارم نقش جنسیت به گیتی رنجه ام
کاشکی من هم چو گیتی بی مروت بودمی
هوش مصنوعی: از آنجا که من هیچ‌گونه ویژگی جنسی ندارم و این موضوع مرا رنجیده‌خاطر می‌کند، ای کاش من هم مانند جهان بودم و بی‌رحمی را تجربه می‌کردم.
دیو سانم کرد در شیشه سپهر شیشه رنگ
نطق من دست سلیمان سخن را خاتمی
هوش مصنوعی: من به مانند یک دیو، در آسمان جاودان غوطه‌ور هستم. کلام من مانند رنگی در شیشه است و قدرت سخن گفتن من به اندازه‌ی انگشتر سلیمان است.
گر یهودی طبع گردونم برنجاند رواست
زانکه هر لفظم بود از فیض معنی مریمی
هوش مصنوعی: اگر طبع من مانند یهودی باشد و کسی را برنجاند، جایز است، زیرا هر کلامی که می‌گویم از نعمت معنای مریم (پاک و باعظمت) ناشی می‌شود.
لب فرو‌بندم از‌ین افسانه کاین خمیازه را
می‌کند آخر دوا ته جرعه جام جمی
هوش مصنوعی: بهتر است از این داستان بی‌پایه سخن نگویم، چون این دلخوشی در نهایت تنها یک تظاهر است و به زودی همه چیز به پایان می‌رسد.
آنکه ز آن میخانه اقبال فیض نشوه یافت
می‌تواند کرد ما را هم به جامی عالمی
هوش مصنوعی: کسی که از میخانه‌ی خوشبختی و لطف بهره‌مند شده، می‌تواند ما را نیز به دنیایی پر از شادی و نعمت راهنمایی کند.
تا بود یک جرعه در میخانه کون و فساد
دوستانت را دل از جام فراغت شاد باد
هوش مصنوعی: تا زمانی که یک قطره از شراب در میخانه وجود دارد، امیدوارم دوستانت با خیال راحت و فارغ از مشکلاتشان شاداب باشند.