گنجور

شمارهٔ ۴ - ساقی نامه و مدح حسین‌خان شاملو

ساقیا آن قدح نور بیار
آن چراغ دل منصور بیار
آن شفای تن رنجور بده
کیمیای دل معمور بیار
جرعه‌ای در قدح خاور ریز
محک حوصله طور بیار
سرو نو خاسته خلد تویی
روی آراسته حور بیار
صاف‌تر از نفس عیسی کن
گرم‌تر از دم منصور بیار
که بهار آمد و نوروز رسید
عیش با طالع فیروز رسید
آن می‌ صاف که با صوفی روح
یافت در خلوت یک شیشه فتوح
می‌توان کرد ز یک ‌پر تو آن
در دل تیره شب هجر صبوح
از فروغش شده بی‌منت چشم
در گلزار تماشا مفتوح
ساقیا زان گهرین جام کزوست
غرقه بحر ادب کشتی نوح
جرعه‌ای بخش کز اسباب جهان
جگری دارم و آن هم مجروح
روزگاری‌ست که ماتم زده‌ایم
چون سر زلف تو بر هم زده‌ایم
نو‌بهارست و چمن جلوه‌فروش
گل و بلبل همه در جوش و خروش
ابر در گریه و گل را ز نشاط
دهن از خنده رسد تا بر گوش
نگه از ذوق چنان رفته ز خویش
که کشندش مژه‌ها دوش به دوش
مطربا سینه تاری بخراش
بلبل باغ نشاطی بخروش
ناله‌ای کن که چو گل مستان را
خون دل جوش زند تا بر دوش
زنده کن تار به مضرابی چند
که رگ مرده بود تار خموش
دو جهان را به نوایی مستان
ناله‌ای را به دو عالم مفروش
خوش هراتی‌ست حزینم مپسند
طرفه فصلی‌ست بزن راهی چند
این چه فردوس طرب فرجام است
که در آن خاک سیه گلفام است
چون سموم از غم او باد بهشت
رنجه دایم ز تب سرسام است
بی سبب مرغ صفیری زد دوش
که مهین جنت دنیا شام است
باغ زد خنده که ای خام‌نوا
آخر این چه دم بی‌هنگام است
در هری دم زدن از خوبی شام
سجده در کعبه بر اصنام است
بیش از این نیست به هم نسبتشان
که هری صبح بود آن شام است
آن ولی شام غم دوران است
وین صبوح طرب ایام است
خاصه امروز که از دولت خان
صاف عیش ابدش در جام است
خان جم جاه فلک قدر حسین
ای ز عدل تو خراسان با زین
ای جهاندار جهانگیر مدار
مهر عدل تو فلک را معمار
ای جهان از تو همه دم نوروز
وی هرات از تو همه روز بهار
دوش با دست تو همت می‌گفت
کای ترا ابر سخا دریا بار
آفتاب فلک جودی لیک
اینقدر گرم مشو در ایثار
گر همه خود کف خاکیست جهان
دیده دشمن خان راست بکار
لجه دست تو زده موج عتاب
کای تنک مایه ز خود شرم بدار
تهمت دیده بر آن قوم مبند
که ندانند ز هم لیل و نهار
کوری دیده خفاشان را
خصمی مهر بود آینه‌وار
تا بود انجمن کون و فساد
دهر بی شاه و هری بی تو مباد

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ساقیا آن قدح نور بیار
آن چراغ دل منصور بیار
هوش مصنوعی: ای ساقی، آن جام روشن را به من بده و آن چراغی که دل منصور را روشنی می‌بخشد، بیاور.
آن شفای تن رنجور بده
کیمیای دل معمور بیار
هوش مصنوعی: به من دارویی بده که بدن خسته‌ام را بهبود بخشد و روح و قلبم را شاداب کند.
جرعه‌ای در قدح خاور ریز
محک حوصله طور بیار
هوش مصنوعی: یک جرعه از شرابی در جام شرق بریز و امتحان کن که تا چه حد می‌توانی در برابر زیبایی بایستی.
سرو نو خاسته خلد تویی
روی آراسته حور بیار
هوش مصنوعی: جوان سرو که در باغ رشد کرده‌ای، تو همچون زیبایی بهشتی هستی که دل‌ها را می‌رباید.
صاف‌تر از نفس عیسی کن
گرم‌تر از دم منصور بیار
هوش مصنوعی: روشن‌تر از روح عیسی باش و پرحرارت‌تر از نفس منصور زندگی کن.
که بهار آمد و نوروز رسید
عیش با طالع فیروز رسید
هوش مصنوعی: بهار فرا رسید و عید نوروز آمد، شادی و خوشبختی نیز با آن همراه شده است.
آن می‌ صاف که با صوفی روح
یافت در خلوت یک شیشه فتوح
هوش مصنوعی: مشروباتی که در خلوت و تنهایی تجربه می‌شود، روح و جان انسان را به آرامش می‌رساند و آن را به سطحی از آگاهی و فتح درونی می‌برد.
می‌توان کرد ز یک ‌پر تو آن
در دل تیره شب هجر صبوح
هوش مصنوعی: می‌توان از یک بذر، در دل تاریکی شب جدایی، صبحی روشن و زیبا را پدید آورد.
از فروغش شده بی‌منت چشم
در گلزار تماشا مفتوح
هوش مصنوعی: نور او باعث شده که چشمانم به زیبایی گلزار باز شود و بدون هیچ توقعی از تماشای آن لذت ببرم.
ساقیا زان گهرین جام کزوست
غرقه بحر ادب کشتی نوح
هوش مصنوعی: ای ساقی، از آن جام ارزشمند بیا که کشتی نوح را در دریای ادب غرق کرده است.
جرعه‌ای بخش کز اسباب جهان
جگری دارم و آن هم مجروح
هوش مصنوعی: نوشیدنی‌ای بده که من در این جهان دلی شکسته و زخمی دارم.
روزگاری‌ست که ماتم زده‌ایم
چون سر زلف تو بر هم زده‌ایم
هوش مصنوعی: در این روزگار، همچون زمانی که به خاطر زیبایی و دلبری‌های تو غمگین و ناراحتیم، زندگی‌ می‌کنیم.
نو‌بهارست و چمن جلوه‌فروش
گل و بلبل همه در جوش و خروش
هوش مصنوعی: بهار تازه فرا رسیده و در باغ، گل‌ها شکوفا شده‌اند و بلبل‌ها نیز با شادی و هیجان در حال آوازخوانی هستند.
ابر در گریه و گل را ز نشاط
دهن از خنده رسد تا بر گوش
هوش مصنوعی: ابر در حال باریدن است و گل از شوق و شادی در حال خندیدن است، به طوری که صدا و لطافت این شادی به گوش می‌رسد.
نگه از ذوق چنان رفته ز خویش
که کشندش مژه‌ها دوش به دوش
هوش مصنوعی: چشمانش از شادی و شوق به قدری درگیر شده که گویی خود را فراموش کرده و مژه‌هایش به اندازه‌ای نزدیک به هم هستند که گویی می‌خواهند همدیگر را به دوش بکشند.
مطربا سینه تاری بخراش
بلبل باغ نشاطی بخروش
هوش مصنوعی: ای ساززن، با نغمه‌های خود دل را جریحه‌دار کن و مانند بلبل در باغ شادی آواز سر بده.
ناله‌ای کن که چو گل مستان را
خون دل جوش زند تا بر دوش
هوش مصنوعی: با اندوه و حزنی عمیق، فریادی برآور که مانند گل‌های مست، دل را به درد می‌آورد و اشک‌ها را بر دوش می‌ریزد.
زنده کن تار به مضرابی چند
که رگ مرده بود تار خموش
هوش مصنوعی: برای تازه‌کردن زندگی و روح، به نوازش ساز بپرداز و با نواختن آن، جان مرده و ساکت را دوباره زنده کن.
دو جهان را به نوایی مستان
ناله‌ای را به دو عالم مفروش
هوش مصنوعی: در این بیت به بیان احساساتی عمیق و عاشقانه می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که دو جهان را نمی‌تواند با صدای خوشی که از مستان به گوش می‌رسد، عوض کند. او همچنین می‌گوید که ناله‌ای را که در عمق وجودش احساس می‌کند، به هیچ یک از عوالم نمی‌فروشد و نمی‌دهد. این بیان نشان‌دهنده‌ی غم و شادی توأمان و وابستگی عمیق شاعر به احساسات است.
خوش هراتی‌ست حزینم مپسند
طرفه فصلی‌ست بزن راهی چند
هوش مصنوعی: حزینم، تو خوشحالی و این وضعیت برای من خوشایند نیست. بگذار هر چه زودتر از این فصل عجیب و غریب بگذرم و راهی پیدا کنم.
این چه فردوس طرب فرجام است
که در آن خاک سیه گلفام است
هوش مصنوعی: این چه دنیای شگفت‌انگیزی است که در آن، زمین به رنگ سیاه و غم‌انگیز است؟
چون سموم از غم او باد بهشت
رنجه دایم ز تب سرسام است
هوش مصنوعی: به خاطر غم او، مانند بادی که در هوای گرم می‌وزد، همیشه به شدت عذاب می‌کشم و در تب و اضطراب هستم.
بی سبب مرغ صفیری زد دوش
که مهین جنت دنیا شام است
هوش مصنوعی: به طور ناگهانی و بی‌دلیل، مرغ صفیر زبانی را به صدا درآورد که نشان‌دهنده زیبایی و لذت‌های دنیای فانی است.
باغ زد خنده که ای خام‌نوا
آخر این چه دم بی‌هنگام است
هوش مصنوعی: درختان باغ با شادی و خنده از او پرسیدند که ای بی‌تجربه، چرا در این زمان نامناسب و بی‌موقع آواز می‌خوانی؟
در هری دم زدن از خوبی شام
سجده در کعبه بر اصنام است
هوش مصنوعی: هر دم که از خوبی شام یاد می‌کنم، مثل این است که در کعبه به بت‌ها سجده می‌کنم.
بیش از این نیست به هم نسبتشان
که هری صبح بود آن شام است
هوش مصنوعی: این بیشتر از این نیست که به یکدیگر وابسته‌اند، مانند اینکه هر صبح همان شام است.
آن ولی شام غم دوران است
وین صبوح طرب ایام است
هوش مصنوعی: آن شخص خاص، نماد غم و اندوه روزگار است و این میوه شاداب، نماد شادی و خوشی روزهاست.
خاصه امروز که از دولت خان
صاف عیش ابدش در جام است
هوش مصنوعی: امروز به ویژه، که شادی و نیکبختی دائمی خان صاف در جامی نمایان است.
خان جم جاه فلک قدر حسین
ای ز عدل تو خراسان با زین
هوش مصنوعی: این شعر به ستایش مقام و منزلت حسین (ع) می‌پردازد و از فضایل او در زمینه‌های عدالت و عظمت یاد می‌کند. در این بیت به سلطنت و قدرت الهی اشاره شده و این‌که حسین با ویژگی‌های برجسته‌اش در زمین خراسان نیز شناخته شده است.
ای جهاندار جهانگیر مدار
مهر عدل تو فلک را معمار
هوش مصنوعی: ای فرمانروای جهان، تو با لطف و عدالتت همچون سازنده‌ای که آسمان را می‌سازد، بر دنیا حکمرانی می‌کنی.
ای جهان از تو همه دم نوروز
وی هرات از تو همه روز بهار
هوش مصنوعی: ای جهان، هر لحظه‌ات مانند نوروز است و هرات برای من همیشه نماد بهار را دارد.
دوش با دست تو همت می‌گفت
کای ترا ابر سخا دریا بار
هوش مصنوعی: شب گذشته با دست تو تلاش می‌کردم و می‌گفتم، ای کسی که تو مانند ابر سخاوتمند، دریایی از باران را به همراه داری.
آفتاب فلک جودی لیک
اینقدر گرم مشو در ایثار
هوش مصنوعی: خورشید آسمان بخشنده است، اما در ایثار و بخشش نباید آنقدر گرم و پر شور باشی که از حد بگذری.
گر همه خود کف خاکیست جهان
دیده دشمن خان راست بکار
هوش مصنوعی: اگر همه‌چیز به خاک برگردد، دنیا مانند دیدن دشمنی است که در خانه‌اش به کار می‌برد.
لجه دست تو زده موج عتاب
کای تنک مایه ز خود شرم بدار
هوش مصنوعی: دست تو مانند طوفانی به جان می‌آید که با واکنش تند و عتاب همراه است، ای کسی که به خاطر کمبود خود، باید از خود شرمنده باشی.
تهمت دیده بر آن قوم مبند
که ندانند ز هم لیل و نهار
هوش مصنوعی: به آنها اتهام نزن که نمی‌دانند شب از روز چه تفاوتی دارد.
کوری دیده خفاشان را
خصمی مهر بود آینه‌وار
هوش مصنوعی: دیده‌های خفاشان به خاطر ویژگی‌هایشان، نمی‌توانند از نور بهره ببرند و در اینجا، برای آن‌ها دلیل خصم بودن آینه است. به عبارت دیگر، روشنایی و نور برای آن‌ها چیزی است که نمی‌توانند درک کنند و از آن بهره‌مند شوند، مانند آینه‌ای که انعکاس نور را نشان می‌دهد اما خودشان نمی‌توانند از آن استفاده کنند.
تا بود انجمن کون و فساد
دهر بی شاه و هری بی تو مباد
هوش مصنوعی: تا زمانی که جمعیت و اختلالات زمانه وجود دارد، امیدوارم که دنیای بدون تو و بدون حاکمیت نباشد.