گنجور

شمارهٔ ۲ - در منقت علی‌بن موسی‌الرضا علیه‌السلام

ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندم
اول از شش جهتش راه اثر بر‌بندم
اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد
روم از رشته جان بال نظر بر‌بندم
زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم
مرهم حوصله بر جای دگر بر‌بندم
جگر از برق تجلی شود ار چشمه نور
آب آن را همه در جوی نظر بر‌بندم
در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوز
برم از دیده و در نار جگر بر‌بندم
دزدم از زلف هوس جان گران جانان را
به فسون بر نفس مرغ سحر بر‌بندم
پاره‌ای معجزه از طره غم وام کنم
برقع شب به رخ شاهر خود بر‌بندم
بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرم
نسخه مردمک دیده ز خالت گیرم
دیده را چون حرم روی نکوی تو کنم
بگدازم نگه و پرده روی تو کنم
چون صبا سوی گلستان جمالت از رشک
بی‌مشام آیم و تن نافه بوی تو کنم
شوق هر موی مرا قبله‌نمایی آموخت
لیک کو حوصله تا روی به سوی توکنم
گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم
تا در آن آینه نظاره روی تو کنم
بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدمم
همه را شیفته آتش خوی تو کنم
عشقم آتشکده‌ای کرد و به هر دل که رسم
شکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم
مشت خاکسترم و باد به هر جا بردم
سجده شکر پریشانی موی تو کنم
شعله طور نداند شرف گوهر ما
ورنه پر‌نور کند جیب ز خاکستر ما
از ادب نیست که گرد سر قاتل گردم
غسل در خون کنم و گرد سر دل گردم
هر سر موی مرا خنده زخمی هوس‌ست
چون به یک زخم در‌ین معرکه بسمل گردم
بگشاییدم تعویذ خرد از بازو
سحر عشقم مگذارید که باطل گردم
دیده زخم مرا دجله‌‌ فشان مگذارید
بحر دردم مپسندید که ساحل گردم
شوقم آموخت فسونی که چو محمل برود
آفتابی شوم و سایه محمل گردم
ور کشد ناقه زمام از کف ره‌پیمایی
نو بهاری شوم و ساحت منزل گردم
سوخت رسوایی‌ام اندر چمن خنده گل
چند گه پردگی صوت عنادل گردم
من و نومیدی جاوید به هم بنشینیم
دو سه روزی به مراد دل غم بنشینیم
این دو ویرانه که آباد به خون جگرست
قدمی چند از آن منزل دل پیشترست
دیده زین باغ میالای که هر غنچه او
قدری خون فسرده‌ست که بر نیشترست
آن گلی کز پی نظاره او دیده شکفت
پاره پرتوش از نور نظر بیشترست
و آنچه در حوصله چشم تماشا گنجد
همه اسباب پریشانی نور نظرست
ای خضر چشمه حیوان به هنر نتوان یافت
ورنه هر شعله در آتشکده گنج هنرست
چه هنر خود به از‌ین نیست که در باغ طلب
هر خس از تربیتش طور وفا را شجرست
هفت دریای سپهر ار بشود خشک چه باک
عشق ما دربدر موجه بحر دگرست
در دریای عبودیت و معبود فنا
ید بیضای امامت علی بن موسا
غسل تقدیس کن ای ناطقه در چشمه نور
پس به سر کن چو قلم در حرم نعت عبور
تازه کن بیعت ایمان چو زمدحش هر حرف
لب توحید گشاید به نوای منصور
نی‌خطا کرده‌ام این کار به بازوی تو نیست
گر نفوس ملکی جمله بگیری مزدور
می‌توانی که کنی آیت نعتش تفسیر
ظرف هر نقطه اگر گیرد یک دریا نور
عقل مدهوش نداند مزه مدح ترا
محک نور تجلی نشود جوهر طور
از دلم پرس که تا طره مدح تو گرفت
هر شکن زلف سخن راست بهشتی معمور
چون رود بر فلک مدح تو فکرم از شرم
نور بگدازد بر دیده خورشید شعور
من نگویم که خداوند تویی در دو سرای
لیک مدح تو بود محمدت بار خدای
ای سرا‌پرده تو ترجمه عرش اله
سجد[ه] پرواز کند سوی حریمت ز جباه
شاهدان حرم قدس به ذوق عفوت
رخ توفیق بیارایند از خال گناه
زیب رخساره خورشید شفاعت گردد
هر که چون زلف به عهد تو بود نامه سیاه
ادب ار رخصت نظاره این طور دهد
دیده پیش از نگهش بوسه زند بر درگاه
چشم چون بازکنی تا به حریمش صد جای
دامن از دیده جبریل کشد نور نگاه
ور از‌ین در هوسم جانب فردوس برد
هم ز پیش مژه نظاره بگرداند راه
گفتم از بحر ثنای تو گهر جوی شوم
در بر و دوش خرد سوخت ز بیم تو شناه
ای که آب طرب از چشمه غم بگشایی
یاد ما کن چو در گنج کرم بگشایی
سرورا طبع فصیحی چو کند نعت تو ساز
خامه از شرم ثنای تو درآید به گداز
ادب از بیم تو در لجه خون غوطه زند
چون به مدحت لب جبریل شود وحی طراز
کنگر مدح تو از بس که بلندست شود
در فضایش پر اندیشه تهی از پرواز
بس که پیچد به خود از حیرت کوته‌دستی
غیرت زلف بتانست کمند اعجاز
من کجا حوصله نعت طرازی ز کجا
ای تب عجز به یک شعله زبانم بگداز
معجزه طبع کسی منقبتت را شاید
کش بود هر نقط آبستن صد گلشن راز
غم برای خسم از شعله کفن می‌دوزد
که مگر دور کند چرخم از‌ین گلشن‌ باز
لیک حاشا که تواند بردم زین گلشن
همه صرصر شود ار این فلک شعبده فن

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: ترکیب بند
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

ناله را بهر تگ و پو چو کمر بربندم
اول از شش جهتش راه اثر بر‌بندم
هوش مصنوعی: برای ناله‌هایم کمربندی محکم می‌بندم و ابتدا راه اثر را از شش سو می‌گیرم.
اضطرابم چو به دریوزه دیدار آرد
روم از رشته جان بال نظر بر‌بندم
هوش مصنوعی: وقتی که اضطرابم به دیدار تو می‌رسد، به سمت تو می‌روم و از تمام دغدغه‌ها و مشکلات زندگی جدا می‌شوم.
زخم بر دل خورم و مضطربش بگذارم
مرهم حوصله بر جای دگر بر‌بندم
هوش مصنوعی: زخمی را بر دل خود احساس می‌کنم و به حال دل مضطربم می‌گذارم، اما صبر و شکیبایی را در جایی دیگر به کار می‌برم.
جگر از برق تجلی شود ار چشمه نور
آب آن را همه در جوی نظر بر‌بندم
هوش مصنوعی: اگر جگر در اثر نور تجلی کند، چشمه‌ای از نور تمام آن را در جوی نگاه می‌بندد.
در نظر ار تب حرمان شود آتشکده سوز
برم از دیده و در نار جگر بر‌بندم
هوش مصنوعی: اگر به خاطر عشق و دلتنگی آتش درونم خاموش شود، از چشمانم اشک‌ها می‌ریزد و در دل سختی‌ها را تحمل می‌کنم.
دزدم از زلف هوس جان گران جانان را
به فسون بر نفس مرغ سحر بر‌بندم
هوش مصنوعی: من با نیرنگ و فریب، جان گرانبهای محبوبم را از زلف‌های دلربایش می‌گیرم و تصمیم دارم آن را بر دمی که مرغ سحر می‌خواند، به آن شخص خاص بسپارم.
پاره‌ای معجزه از طره غم وام کنم
برقع شب به رخ شاهر خود بر‌بندم
هوش مصنوعی: برخی از معجزات را از موهای مجعد غم خود می‌آفرینم و نقاب شب را بر چهره شاهر خود می‌زنم.
بعد از آن پرده رخسار خیالت گیرم
نسخه مردمک دیده ز خالت گیرم
هوش مصنوعی: بعد از اینکه پرده صورت خیالت را ببرم کنار، می‌توانم تصویری از چشمان تو را که نقش و نگار زیبایی دارد، در دل خود نگه‌دارم.
دیده را چون حرم روی نکوی تو کنم
بگدازم نگه و پرده روی تو کنم
هوش مصنوعی: چشمم را مانند حرم عشق تو می‌سازم، به طوری که نگاه خود را نابود کنم و پرده‌ای بر روی زیبایی‌ات بیفکنم.
چون صبا سوی گلستان جمالت از رشک
بی‌مشام آیم و تن نافه بوی تو کنم
هوش مصنوعی: وقتی نسیم به سمت باغ زیبایی تو می‌آید، من به‌خاطر غیرت آن نسیم، بدون حس بویی می‌آیم و عطر وجود تو را در خود حس می‌کنم.
شوق هر موی مرا قبله‌نمایی آموخت
لیک کو حوصله تا روی به سوی توکنم
هوش مصنوعی: علاقه‌ام به تو به من آموخت که چگونه در هر لحظه به سمت تو گرایش داشته باشم، اما متأسفانه حوصله‌ای برای روی آوردن به تو ندارم.
گر به سودای تو بر خلد تجلی گذرم
تا در آن آینه نظاره روی تو کنم
هوش مصنوعی: اگر برای دیدن تو به بهشت بروم، می‌خواهم در آنجا به تصویر تو نگاه کنم.
بر گل و سنبل آن باغ فسونی بدمم
همه را شیفته آتش خوی تو کنم
هوش مصنوعی: در باغی که پر از گل و سنبل است، جادو و زیبایی خاصی وجود دارد که می‌توانم با نفسی که می‌زنم، همه را مجذوب زیبایی و جذابیت تو کنم.
عشقم آتشکده‌ای کرد و به هر دل که رسم
شکوه ز افسردگی جام و سبوی تو کنم
هوش مصنوعی: عشق من مانند یک آتشکده شده و به هر قلبی که می‌رسد، می‌خواهم از غم و اندوه با جام و سبوی تو صحبت کنم.
مشت خاکسترم و باد به هر جا بردم
سجده شکر پریشانی موی تو کنم
هوش مصنوعی: من تکه‌ای از خاکم و باد هر جا که بخواهد، مرا می‌برد. به خاطر پریشانی موی تو شکرگزاری می‌کنم.
شعله طور نداند شرف گوهر ما
ورنه پر‌نور کند جیب ز خاکستر ما
هوش مصنوعی: شعله آتش طور (جایی که موسی با خدا سخن گفت) نمی‌داند که اهمیت گوهر ما در چیست؛ و اگر می‌دانست، جیبش را از خاکستر ما پرنور می‌کرد.
از ادب نیست که گرد سر قاتل گردم
غسل در خون کنم و گرد سر دل گردم
هوش مصنوعی: به خاطر احترام و آداب اجتماعی، نمی‌توانم دور قاتل بچرخم و در خونی که ریخته شده غوطه‌ور شوم و همچنین از دل خودم دور شوم.
هر سر موی مرا خنده زخمی هوس‌ست
چون به یک زخم در‌ین معرکه بسمل گردم
هوش مصنوعی: هر تار موی من نشان‌دهنده‌ی زخمی از عشق و خواهش است، زیرا وقتی که در این میدان عشق به یک زخم دچار شوم، مانند یک قربانی خواهم بود.
بگشاییدم تعویذ خرد از بازو
سحر عشقم مگذارید که باطل گردم
هوش مصنوعی: سحر عشق من را رها کنید و دست از حفاظت من بردارید، چون از عشق بدون شما هرگز نمی‌توانم دوام بیاورم و وجودم تباه می‌شود.
دیده زخم مرا دجله‌‌ فشان مگذارید
بحر دردم مپسندید که ساحل گردم
هوش مصنوعی: چشمانم را که جراحات و دردها را نشان می‌دهد، در کنار رودخانه دجله نگذارید. دریای دردم را نیز نپسندید، زیرا ممکن است به ساحل برسم و آرامش بگیرم.
شوقم آموخت فسونی که چو محمل برود
آفتابی شوم و سایه محمل گردم
هوش مصنوعی: شوق و اشتیاقم به من یاد داده که وقتی خوشحالم و در حال سفرم، مانند آفتابی درخشان باشم و در عین حال در سایه آرامش و سکون زندگی کنم.
ور کشد ناقه زمام از کف ره‌پیمایی
نو بهاری شوم و ساحت منزل گردم
هوش مصنوعی: اگر ناقه (شتر) از دستم به‌در رود، در سفرم به‌سوی بهار نو می‌روم و به جایی که منزلگاه است، می‌رسم.
سوخت رسوایی‌ام اندر چمن خنده گل
چند گه پردگی صوت عنادل گردم
هوش مصنوعی: در چمنزار، رسوایی من به خاطر خنده گلان شعله‌ور شده است. چند بار باید در پرده‌ای از صداهای خوش پرندگان پنهان شوم؟
من و نومیدی جاوید به هم بنشینیم
دو سه روزی به مراد دل غم بنشینیم
هوش مصنوعی: بیایید من و ناامیدی یکجا بنشینیم و چند روزی را با هم بگذرانیم، در کنار آرزوهای ناپاسخ داده و دل غمگینم.
این دو ویرانه که آباد به خون جگرست
قدمی چند از آن منزل دل پیشترست
هوش مصنوعی: این دو ویرانه، که به خاطر رنج و عذاب قلبی ساخته شده‌اند، نشان‌دهنده‌ٔ وضعیت دردناک و سختی است. ممکن است که برای رسیدن به شادی و آرامش، نیاز باشد که چند قدم جلوتر از خانهٔ دل حرکت کنیم.
دیده زین باغ میالای که هر غنچه او
قدری خون فسرده‌ست که بر نیشترست
هوش مصنوعی: به این باغ نگاه نکن، چرا که هر غنچه‌اش مقدار زیادی خون سوزان را در خود دارد که بر تیغه‌ای تیز و آزاردهنده قرار گرفته است.
آن گلی کز پی نظاره او دیده شکفت
پاره پرتوش از نور نظر بیشترست
هوش مصنوعی: گلی که به خاطر تماشای او شکفت، پرتوهایش از نور نگاهش بیشتر است.
و آنچه در حوصله چشم تماشا گنجد
همه اسباب پریشانی نور نظرست
هوش مصنوعی: هرچیزی که در قدرت دیدن و تماشا باشد، تمام چیزهایی است که باعث زحمت و نگرانی می‌شود.
ای خضر چشمه حیوان به هنر نتوان یافت
ورنه هر شعله در آتشکده گنج هنرست
هوش مصنوعی: ای خضر، چشمه‌ی زندگی جاودان را فقط با مهارت و هنر نمی‌توان پیدا کرد. هر چند هر شعله‌ای در آتشکده، گنجینه‌ای از هنر و ارزش دارد.
چه هنر خود به از‌ین نیست که در باغ طلب
هر خس از تربیتش طور وفا را شجرست
هوش مصنوعی: هیچ هنری برتر از این نیست که در باغ خواست و آرزو، هر گیاه را با نیکی و وفا پرورش دهی.
هفت دریای سپهر ار بشود خشک چه باک
عشق ما دربدر موجه بحر دگرست
هوش مصنوعی: اگر همه‌ی دریاهای آسمانی نیز خشک شوند، چه غمی داریم؟ زیرا عشق ما مانند دریایی دیگر همیشه در حال طغیانی است.
در دریای عبودیت و معبود فنا
ید بیضای امامت علی بن موسا
هوش مصنوعی: در دریاى بندگى و پرستش، وجود امامت علی بن موسى به مانند ماه روشن و دل‌فریب است که منجر به فنا و از خود گذشتگى در این راه مى‌شود.
غسل تقدیس کن ای ناطقه در چشمه نور
پس به سر کن چو قلم در حرم نعت عبور
هوش مصنوعی: ای سخن‌گو، در چشمه نور خود را پاک و مقدس کن و سپس مانند قلمی که در حریم توصیف می‌نویسد، به کار خود ادامه بده.
تازه کن بیعت ایمان چو زمدحش هر حرف
لب توحید گشاید به نوای منصور
هوش مصنوعی: به طرز تازه‌ای با ایمان خود پیمان ببند؛ زیرا هر سخنی که در ستایش او بگویی، دروازه‌ای به سوی یکتاپرستی و صداهای منصور خواهد گشود.
نی‌خطا کرده‌ام این کار به بازوی تو نیست
گر نفوس ملکی جمله بگیری مزدور
هوش مصنوعی: من در این کار اشتباه کرده‌ام، زیرا این کار به تو مربوط نمی‌شود. حتی اگر تمام ارواح فرشتگان هم جمع شوند، نمی‌توانند مزدور باشند.
می‌توانی که کنی آیت نعتش تفسیر
ظرف هر نقطه اگر گیرد یک دریا نور
هوش مصنوعی: می‌توانی او را به گونه‌ای توصیف کنی که در هر نقطه‌ای از وجودش، حتی اگر دریا از نور باشد، تجلی کند.
عقل مدهوش نداند مزه مدح ترا
محک نور تجلی نشود جوهر طور
هوش مصنوعی: عقل و هوش آدمی نمی‌تواند به طور کامل زیبایی و شکوه تو را درک کند، زیرا نور تجلی و ظهور تو فراتر از هر چیزی است که عقل بتواند بفهمد.
از دلم پرس که تا طره مدح تو گرفت
هر شکن زلف سخن راست بهشتی معمور
هوش مصنوعی: از دل من بپرس که وقتی زیبایی تو را ستایش کردم، هر پیچ موی تو مانند بهشتی پر از زندگی و شگفتی است.
چون رود بر فلک مدح تو فکرم از شرم
نور بگدازد بر دیده خورشید شعور
هوش مصنوعی: اگر بخواهم این بیت را به زبان ساده‌ای برایت توضیح دهم: وقتی که در مورد تو فکر می‌کنم، احساس شرم و بزرگ‌منشی می‌کنم. به طوری که فکر کردن به تو و مدیحت، نور را از من می‌گیرد و حتی خورشید هم از درخشش من کم می‌شود.
من نگویم که خداوند تویی در دو سرای
لیک مدح تو بود محمدت بار خدای
هوش مصنوعی: من نمی‌گویم که تو، خداوند هستی در دنیا و آخرت، اما ستایش تو، محمد، خود نشانه‌ای از عظمت خداوند است.
ای سرا‌پرده تو ترجمه عرش اله
سجد[ه] پرواز کند سوی حریمت ز جباه
هوش مصنوعی: ای تو که نمایانگر عرش الهی هستی، سجده‌هایت همچون پرنده‌ای به سوی حریم تو پرواز می‌کنند.
شاهدان حرم قدس به ذوق عفوت
رخ توفیق بیارایند از خال گناه
هوش مصنوعی: در حرم‌های مقدس، دل‌های پاک و باصفا با دیدن زیبایی‌های تو، احساس شگفتی و شادی می‌کنند و از آثار گناهان، رهایی می‌یابند.
زیب رخساره خورشید شفاعت گردد
هر که چون زلف به عهد تو بود نامه سیاه
هوش مصنوعی: هر کس که همچون زلف تو به عهد وفادار باشد، زیبایی و درخشش چهره‌اش مانند خورشید، شفاعت و حمایت خواهد داشت و نامه سیاهش پاک خواهد شد.
ادب ار رخصت نظاره این طور دهد
دیده پیش از نگهش بوسه زند بر درگاه
هوش مصنوعی: اگر ادب اجازه دهد، چشمانم قبل از اینکه به او نگاه کنند، بر درگاهش بوسه می‌زنند.
چشم چون بازکنی تا به حریمش صد جای
دامن از دیده جبریل کشد نور نگاه
هوش مصنوعی: وقتی چشمانت را باز کنی و به او نگاه کنی، نور نگاهش از هزاران جا به دلت خواهد تابید و تو را تحت تأثیر قرار خواهد داد.
ور از‌ین در هوسم جانب فردوس برد
هم ز پیش مژه نظاره بگرداند راه
هوش مصنوعی: اگر از این در به قصد بهشت بروم، می‌توانم در حین عبور نگاهم را از پیش چشم‌هایم به دور کنم و به آنجا برسم.
گفتم از بحر ثنای تو گهر جوی شوم
در بر و دوش خرد سوخت ز بیم تو شناه
هوش مصنوعی: گفتم می‌خواهم در دریای ستایش تو گوهرهایی بیابم، اما عقل و خرد من از ترس تو در آتش سوزانیده شده است.
ای که آب طرب از چشمه غم بگشایی
یاد ما کن چو در گنج کرم بگشایی
هوش مصنوعی: ای کسی که می‌توانی شادی و سرزندگی را از دل غصه‌ها بیرون بیاوری، لطفاً ما را نیز به یاد بیاور، زمانی که در گنج عظیم احسان و کرم خود را می‌گشایی.
سرورا طبع فصیحی چو کند نعت تو ساز
خامه از شرم ثنای تو درآید به گداز
هوش مصنوعی: وقتی که شاعران بخواهند از زیبایی‌ها و ویژگی‌های تو سخن بگویند، قلمشان از بیان و ستایش تو خجالت می‌کشد و به حالت تحیر و ذوب شدن در می‌آید.
ادب از بیم تو در لجه خون غوطه زند
چون به مدحت لب جبریل شود وحی طراز
هوش مصنوعی: آداب و رفتار خوب از ترس تو در بی‌نهایت سختی به مانند خون در دریا غوطه‌ور می‌شود، زمانی که در ستایش تو، وحی به برکت لب‌های جبریل نازل می‌گردد.
کنگر مدح تو از بس که بلندست شود
در فضایش پر اندیشه تهی از پرواز
هوش مصنوعی: به خاطر ستایش‌های بسیار و بلندی آن، مانند کنگر، در فضای خود دچار افکار سنگین و بی‌حرکتی شده‌است.
بس که پیچد به خود از حیرت کوته‌دستی
غیرت زلف بتانست کمند اعجاز
هوش مصنوعی: این بیت به بیان احساس حیرت و شگفتی از زیبایی و جذابیت زلفان معشوق می‌پردازد. زیبایی زلف‌ها به قدری زیاد است که می‌تواند دل هر کسی را به خود جلب کند و حتی به نظر می‌رسد که این زیبایی قادر به جادو و سحر آفرینی است. در واقع، زلف‌های معشوق به نوعی همچون دام و تله‌ای هستند که انسان‌ها را در خود اسیر می‌کنند و این حالت ناشی از شدت عشق و دلبستگی به اوست.
من کجا حوصله نعت طرازی ز کجا
ای تب عجز به یک شعله زبانم بگداز
هوش مصنوعی: من کجا وقت دارم که وصف و ستایش کسی را بکنم، ای حس طغیانی که به شدت وجودم را می‌سوزاند.
معجزه طبع کسی منقبتت را شاید
کش بود هر نقط آبستن صد گلشن راز
هوش مصنوعی: شاید توانایی‌های شاعری بتواند آنقدر جالب و زیبا باشد که هر نقطه‌ای از آن، مخزنی از اسرار و زیبایی‌ها را به نمایش بگذارد.
غم برای خسم از شعله کفن می‌دوزد
که مگر دور کند چرخم از‌ین گلشن‌ باز
هوش مصنوعی: غم برای دشمن، از شعلهٔ آتش کفن می‌سازد تا شاید بتواند چرخش را از این باغ دور کند.
لیک حاشا که تواند بردم زین گلشن
همه صرصر شود ار این فلک شعبده فن
هوش مصنوعی: اما بعید است که بتوانم از این باغ زیبا دور شوم، حتی اگر این دنیا هر چه تلاشی کند.