شمارهٔ ۹ - مدح حسینخان شاملو
سحر گهان که شکیب از برم گرفت کنار
به روی دل در صحبت گشود ناله زار
شب ولادت عید و جهانیان خرم
ولیک روز وفات فراغت من زار
حریفکان همه با یکدگر ز خرد و بزرگ
نوای عشرت درساخته چو موسیقار
من و فغان دل زار و گوشه غاری
چو چشم ماتمیان فراق تیره و تار
گهی به خویشتن از بیخودی همی گفتم
که ای ز ساده دلیهای خویش در آزار
ز فرقت که نزاری چو نیستت یک دوست
وز اشتیاق که زاری چو نیستت یک یار
جهان به طفل وفایی نگشته آبستن
وگر شده نشده از حیات برخوردار
نخست کار که بنای آفرینش کرد
میان ما و طرب کرد آهنین دیوار
من اینچنین به خود اندر حدیث کز درِ من
درآمد آن صنم سروقد لالهعذار
به عارضی که اگر برقعش حیا نشود
هزار طور درآید ز پا به یک دیدار
رخی جمال جمال و قدی روان روان
لبی حیات حیات و خطی بهار بهار
لبی چنانکه به هر خنده مهد هستی را
هزار طفل مسیحا صفت نهد به کنار
گشود لب ز پی پرسشم عتابآلود
ولی ز جام تلافی کرشمه بادهگسار
به خنده گفت که ای کوه درد تا کی و چند
غم زمانه کنی وقف سینه افگار
دو روزه عمر غنیمت شمار کاین ساقی
نمیدهد به کسی ساغر حیات دوبار
بیار باده که در روزگار هجر دلت
ز دوریت نکشید آنچه میکشم ز خمار
ز جای جستم و آنگه به مجلس آوردم
میی به رنگ عقیق و به بوی مشک تتار
میی چنانکه ز یمن فروغ طلعت او
نهاده طور خرد نام خانه خمار
به سعی باصره در طعمه طعم دریابند
کشند سرمه ز لایش اگر اولوالابصار
میی چنانکه نویسد به نام زهر اجل
برات راحت رنجور و صحت بیمار
صدای بالش بخشد نوید عمر ابد
عقاب مرگ اگر تر کند ازو منقار
به طعم جان بستاند به نشئه جان بخشد
سرشتهاندش گویی ز وصل و فرقت یار
میی که چون ز سر شیشه پنبه برگیری
زند ز جوفش فوارهوار جوش انوار
چو عکس جامش افتد به خاک پنداری
زمین مقابل خورشید گشته آینهدار
چو از نسیم صراحی گل پیاله شکفت
چمن چمن گل حسنش دمید بر رخسار
ز بس صفا خرد خردهدان نمیدانست
که باغ دولت خانست یا جمال بهار
سپهر ملت و دولت جهان جاه و جلال
محیط عز و شرف بحر جود و کان وقار
خدایگان سلاطین حسینخان که کنند
سران ملک به طوف حریمش استظهار
زهی به رونق عدل تو عالم آبادان
چنانکه ملک دل از مهر حیدر کرار
به جنب جاه تو چون چرخ دم ز رفعت زد
سرش به جیب عدم باز رفت دایرهوار
بلی کسی که اناالحق زند به ملک وجود
یقین که شحنه غیرت سرش کشد بردار
ز بارگاه جلالت چو عدل برپا خاست
پی مرمت این خاک توده بناوار
به خنده مرحمتت گفت کای به استحقاق
بنای قصر خراب زمانه را معمار
برای جغد که بیخانمان نیارد زیست
خرابه دل اعدای دولتش بگذار
یکی بدی مه و خورشید را طلوع و غروب
شدی به طالع عزمت گر آسمان سیار
اگر مدایح خلقت ادا کنم گردد
سواد شعرم چون زلف یار عنبربار
وگر ز خشم تو رانم سخن سخن لرزد
چنانکه گنج معانی برون فتد ز اشعار
فلک جنابا دریادلا خداوندا
زهی به عدل تو قایم بنای هشت و چهار
هرات عمره الله خراب بود چنانک
که جز خرابی در وی نبود یک دیار
پلنگ فتنه و غول فساد و دزد اجل
ز بس به ساحت آن بوم و بر گرفت قرار
ز بیم جان زره الحفیظ پوشیدی
چو برگذشتی ز آنجا سپهر شیر شکار
هزار شکر که آباد شد چنان امروز
که کعبه کرد خطابش به قبلةالابصار
به اعتدال درو هر چهار طبع مقیم
ز اعتدال درو هر چهار فصل بهار
هری بهشت و تو از بندگان حضرت شاه
خدای کرده ترا زین بهشت برخوردار
لطیفهایست درین ضمن عاقلان غفل
لطیفهای که بر آن روح قدس باد نثار
که هرکه بندگی شاه دین پناه کند
شود نصیبش جنات تحتها الانهار
جهان پناها ارواح انوری و ظهیر
به مدحخوانی من گر کنند استظهار
به پاسبانی درگاهت افتخار کنم
نگویمت که مرا همچو غیر عزتدار
ولی فصیحی بر در نشسته منتظرست
که کی دهندش در حضرت تو رخصت بار
چو اندر آید و بوسد بساط عز و شرف
بگو به چرخ که برخیز و جا بدو بگذار
مدانش همچو دگر شاعران کهنهفروش
که رخت مرده فروشند بر سر بازار
کلام او همگی وحی منزلست ولی
نهند بیخردانش لقب همی اشعار
به علم و دانش نستایمش که میدانم
درین زمانه بود علم عیب و دانش عار
همیشه تا که درین کارگاه خلعت عمر
زمانه بافد از تار و پود لیل و نهار
قبای جاه ترا کش بقا بود نساج
خلود بادا پود و دوام بادا تار
شمارهٔ ۸ - مدح حسین خان شاملو: ساقی بیار باده که نوروز اکبرستشمارهٔ ۱۰ - مدح حسین خان شاملو: دوش بزمی داشتم فرخنده چون روی نگار
اطلاعات
وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
سحر گهان که شکیب از برم گرفت کنار
به روی دل در صحبت گشود ناله زار
هوش مصنوعی: در صبح زود، وقتی که صبر و شکیبایی از دستم رفت، به کنارم آمد و با چهرهای ملایم دل مرا به صحبت کشاند و نالهای از دل بیرون آوردم.
شب ولادت عید و جهانیان خرم
ولیک روز وفات فراغت من زار
هوش مصنوعی: در شب ولادت، شادی دنیا و مردم زیاد است، اما روزی که از دنیا میرود، احساس درد و غم من از فراغت و جدایی بسیار شدید است.
حریفکان همه با یکدگر ز خرد و بزرگ
نوای عشرت درساخته چو موسیقار
هوش مصنوعی: همه رقبای من با هم، با اندیشههای کوچک و بزرگ، بهطور هماهنگ آهنگی شاد و خوشایند ساختهاند، مانند یک نوازنده.
من و فغان دل زار و گوشه غاری
چو چشم ماتمیان فراق تیره و تار
هوش مصنوعی: من و صدای دردناک دلم در گوشهای از غاری، مانند چشمان افرادی که در سوگ نشستهاند، به خاطر جدایی و غم عمیق، غمین و افسردهایم.
گهی به خویشتن از بیخودی همی گفتم
که ای ز ساده دلیهای خویش در آزار
هوش مصنوعی: گاهی از روی بیخبری به خودم میگفتم که ای کاش به سادگی دلیهایم در این آزارها توجه میکردم.
ز فرقت که نزاری چو نیستت یک دوست
وز اشتیاق که زاری چو نیستت یک یار
هوش مصنوعی: از جدایی که دوست خاصی در کنارت نیست و از شوقی که هیچ یاری برایت وجود ندارد، چه حالت غمانگیزی داری!
جهان به طفل وفایی نگشته آبستن
وگر شده نشده از حیات برخوردار
هوش مصنوعی: دنیا همچون کودکی وفادار نشده، هنوز به وجود نیامده و از زندگی بهرهمند نیست.
نخست کار که بنای آفرینش کرد
میان ما و طرب کرد آهنین دیوار
هوش مصنوعی: اولین کار خداوند که جهان را آفرید، این بود که بین ما و شادیها دیواری آهنین قرار داد.
من اینچنین به خود اندر حدیث کز درِ من
درآمد آن صنم سروقد لالهعذار
هوش مصنوعی: من به افکار و خاطرات خود مشغول بودم که ناگهان آن معشوق زیبا و خوشاندام چون لاله به درون زندگیام وارد شد.
به عارضی که اگر برقعش حیا نشود
هزار طور درآید ز پا به یک دیدار
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جذابیت چهرهای اشاره میکند که اگر حیا و پوشش او رعایت نشود، میتواند هزاران حالت و جذابیت متفاوت را به نمایش بگذارد و در یک نگاه همه را مجذوب خود کند.
رخی جمال جمال و قدی روان روان
لبی حیات حیات و خطی بهار بهار
هوش مصنوعی: چهرهات زیبا و دلرباست، قامتت نرم و لطیف است، لبهایت زندگیبخش و خط لبت چون بهار شاداب و پرطراوت است.
لبی چنانکه به هر خنده مهد هستی را
هزار طفل مسیحا صفت نهد به کنار
هوش مصنوعی: لبی که با هر خندهاش توانایی پرورش هزاران کودک شگفتانگیز و با استعداد را دارد، مانند مهدی است که زندگی را به ارمغان میآورد.
گشود لب ز پی پرسشم عتابآلود
ولی ز جام تلافی کرشمه بادهگسار
هوش مصنوعی: او با لحنی سرزنشآمیز لب به سخن گشود تا به سوال من پاسخ دهد، اما با این حال به خاطر طعنههایش، همچنان بادهگسار را به کنایهای نوشید.
به خنده گفت که ای کوه درد تا کی و چند
غم زمانه کنی وقف سینه افگار
هوش مصنوعی: او با خنده به کوه گفت: ای کوه درد، تا چه زمانی و به چه اندازه میخواهی غم و اندوه زمانه را به سینهات حمل کنی؟
دو روزه عمر غنیمت شمار کاین ساقی
نمیدهد به کسی ساغر حیات دوبار
هوش مصنوعی: عمر کوتاه و گذراست، پس از آن به خوبی استفاده کن، چرا که این نوشنده، ساغر زندگی را دوباره به کسی نخواهد داد.
بیار باده که در روزگار هجر دلت
ز دوریت نکشید آنچه میکشم ز خمار
هوش مصنوعی: بیا باده بیاور که در روزهای دوریات، دل تو آنچه را من از اثر بینهایت عشق و خمار تجربه میکنم، تاب نیاورد.
ز جای جستم و آنگه به مجلس آوردم
میی به رنگ عقیق و به بوی مشک تتار
هوش مصنوعی: از جای برخاستم و سپس لیوانی به رنگ عقیق و با بوی خوش مشک در مجلس آوردم.
میی چنانکه ز یمن فروغ طلعت او
نهاده طور خرد نام خانه خمار
هوش مصنوعی: میگوید که شراب به زیبایی و درخشش چهرهاش مانند نوری است که بر کوه طور میتابد و این حالت به اوج عطش و شوق میانجامد. در واقع، شرابِ مورد نظر آنقدر پرجاذبه است که باعث میشود خانهی خماری و مستی شکل بگیرد.
به سعی باصره در طعمه طعم دریابند
کشند سرمه ز لایش اگر اولوالابصار
هوش مصنوعی: با تلاش و دقت، میتوان از فرصتها بهرهبرداری کرد و درک عمیقتری از آنها پیدا کرد، حتی اگر برخی فقط به ظواهر میپردازند.
میی چنانکه نویسد به نام زهر اجل
برات راحت رنجور و صحت بیمار
هوش مصنوعی: مِی به گونهای است که همچون نوشتهای، نام مرگ تلخ را بر روی برگهای برای آسایش رنجور و تندرستی بیمار میگذارد.
صدای بالش بخشد نوید عمر ابد
عقاب مرگ اگر تر کند ازو منقار
هوش مصنوعی: صدای بالش به ما نوید میدهد که زندگی جاودان است، اگر مرگ از منقار خود ترس داشته باشد.
به طعم جان بستاند به نشئه جان بخشد
سرشتهاندش گویی ز وصل و فرقت یار
هوش مصنوعی: به طعم جان انسان را مینوشاند و به او حالت خوشی میدهد، گویی که این حس و تجربه را از وصل و جدایی معشوق به او دادهاند.
میی که چون ز سر شیشه پنبه برگیری
زند ز جوفش فوارهوار جوش انوار
هوش مصنوعی: مستی که وقتی پنبهای را از دهانه شیشهاش برداری، مانند فواره از درونش نورها و روشنیها به بیرون جاری میشود.
چو عکس جامش افتد به خاک پنداری
زمین مقابل خورشید گشته آینهدار
هوش مصنوعی: زمانی که تصویر جام او بر زمین افتد، گویی زمین در مقابل خورشید به آینهای تبدیل شده که نور را بازتاب میکند.
چو از نسیم صراحی گل پیاله شکفت
چمن چمن گل حسنش دمید بر رخسار
هوش مصنوعی: وقتی نسیمی وزید و گل درون پیاله شکوفا شد، باغ به باغی از زیبایی گلهای آن جوانه زد و بر چهرهاش درخشید.
ز بس صفا خرد خردهدان نمیدانست
که باغ دولت خانست یا جمال بهار
هوش مصنوعی: زیرا به خاطر زیبایی و صفا، عقل و خرد نمیدانست که آیا اینجا باغی از نعمتهای دولت است یا زیبایی بهار.
سپهر ملت و دولت جهان جاه و جلال
محیط عز و شرف بحر جود و کان وقار
هوش مصنوعی: آسمان مردم و حکومت در جهان، پر از بزرگی و عظمت است. این فضا به خاطر عزت و شرافتش، همچون دریای عطا و بخشش با وقار و سنگینی جلوه میکند.
خدایگان سلاطین حسینخان که کنند
سران ملک به طوف حریمش استظهار
هوش مصنوعی: حسینخان، که سلطنت و قدرت او به مانند خدایان بزرگ است، مورد احترام و پناهگاه سران و فرمانروایان ملک قرار دارد و همگان به او در مشکلات و سختیها استناد میکنند.
زهی به رونق عدل تو عالم آبادان
چنانکه ملک دل از مهر حیدر کرار
هوش مصنوعی: به تمامی وجود عالم برکت و رونق تو ای پروردگار، چنان که قلبها از محبت و محبت امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) لبریز است.
به جنب جاه تو چون چرخ دم ز رفعت زد
سرش به جیب عدم باز رفت دایرهوار
هوش مصنوعی: به خاطر مقام و جاه تو، مانند چرخ، بلند شدن خود را نشان میدهد. اما سرانجام، به خاطر قدرت خود، به حالت عدم بازمیگردد و دوباره در چرخهای قرار میگیرد.
بلی کسی که اناالحق زند به ملک وجود
یقین که شحنه غیرت سرش کشد بردار
هوش مصنوعی: بله، کسی که به حقیقت وجود پی ببرد و خود را در این مسیر بشناسد، مسلماً با چالشها و موانع زیادی روبرو خواهد شد و ممکن است حتی به خاطر اعتقاداتش تحت فشار قرار گیرد یا تنبیه شود.
ز بارگاه جلالت چو عدل برپا خاست
پی مرمت این خاک توده بناوار
هوش مصنوعی: وقتی که عظمت و شکوه تو، عدالت را برقرار کرد، برای بازسازی این سرزمین اقدام شد.
به خنده مرحمتت گفت کای به استحقاق
بنای قصر خراب زمانه را معمار
هوش مصنوعی: به شوخی و مهربانی گفتی که ای معمار، تو که به حق خودت میتوانی کاخهای محکم بسازی، به خاطر خراب کردنهای زمانه چه میکنی؟
برای جغد که بیخانمان نیارد زیست
خرابه دل اعدای دولتش بگذار
هوش مصنوعی: برای جغدی که جایی برای زندگی ندارد، دل افرادی که حسد و کینه دارند، باید به حال خودش رها شود.
یکی بدی مه و خورشید را طلوع و غروب
شدی به طالع عزمت گر آسمان سیار
هوش مصنوعی: خورشید و ماه به خاطر سرنوشت تو به وجود آمدهاند و غروب و طلوع میکنند. اگر سرنوشت تو به خوبی رقم خورده باشد، آسمان هم به نفع تو میچرخد.
اگر مدایح خلقت ادا کنم گردد
سواد شعرم چون زلف یار عنبربار
هوش مصنوعی: اگر بخواهم زیباییهای آفرینش را توصیف کنم، شعرم چنان تاریک و گنگ خواهد شد که مانند زلف خوشبو و عطرآگین محبوب میشود.
وگر ز خشم تو رانم سخن سخن لرزد
چنانکه گنج معانی برون فتد ز اشعار
هوش مصنوعی: اگر از خشم تو دور شوم، کلامم به قدری میلرزد که گنجینه معانی از اشعارم بیرون میریزد.
فلک جنابا دریادلا خداوندا
زهی به عدل تو قایم بنای هشت و چهار
هوش مصنوعی: ای آسمان، ای دریا! خداوندا، تو که به عدالت خود بناهای هشت و چهار را برقرار کردی، چه زیبا و شگفتانگیز هستی!
هرات عمره الله خراب بود چنانک
که جز خرابی در وی نبود یک دیار
هوش مصنوعی: هرات به قدری ویران شده بود که دیگر هیچ چیزی جز خرابی در آن دیده نمیشد.
پلنگ فتنه و غول فساد و دزد اجل
ز بس به ساحت آن بوم و بر گرفت قرار
هوش مصنوعی: پلنگ فتنه و غول فساد و دزد اجل به قدری در سرزمین و دیار آنجا آشفتگی به وجود آوردهاند که هیچکس نمیتواند آرامش یابد.
ز بیم جان زره الحفیظ پوشیدی
چو برگذشتی ز آنجا سپهر شیر شکار
هوش مصنوعی: از ترس جان، زرهای بر تن کردی و وقتی از آنجا عبور کردی، آسمان را همچون شیر شکار دیدی.
هزار شکر که آباد شد چنان امروز
که کعبه کرد خطابش به قبلةالابصار
هوش مصنوعی: خوشحالم که امروز به قدری رونق و آبادانی به وجود آمده که کعبه به عنوان مرکز توجه و روی آوردن نگاهها شناخته میشود.
به اعتدال درو هر چهار طبع مقیم
ز اعتدال درو هر چهار فصل بهار
هوش مصنوعی: در بهار، همه ویژگیهای طبیعی به صورت متعادل و هماهنگ در کنار هم حضور دارند و این تعادل باعث زیبایی و شکوفایی فصل میشود.
هری بهشت و تو از بندگان حضرت شاه
خدای کرده ترا زین بهشت برخوردار
هوش مصنوعی: بهشت برای همه موجودات است و تو از بندگان دربار خدای بزرگ هستی که به خاطر این بندگی، از نعمتهای بهشت بهرهمند شدهای.
لطیفهایست درین ضمن عاقلان غفل
لطیفهای که بر آن روح قدس باد نثار
هوش مصنوعی: اینجا گویا شوخی و نکتهای جالب مطرح شده است، که عاقلانی که در این موضوع دقت نکردهاند، از آن بهرهبرداری نکردهاند. به طوری که چیزی از آن حقیقتی بزرگ و روحانی به شمار میآید که بر سر آن نثار میشود.
که هرکه بندگی شاه دین پناه کند
شود نصیبش جنات تحتها الانهار
هوش مصنوعی: هرکس که در کنار پادشاهی که پناهدهندهای دیندار است، خدمت کند، نصیبش باغهایی میشود که زیر درختان آن نهرها جاری است.
جهان پناها ارواح انوری و ظهیر
به مدحخوانی من گر کنند استظهار
هوش مصنوعی: اگر ارواح پاک و روشن در جهان به ستایش من بپردازند، این نشان دهندهی مقام والای من است.
به پاسبانی درگاهت افتخار کنم
نگویمت که مرا همچو غیر عزتدار
هوش مصنوعی: من به داشتن افتخار در خدمت به درگاه تو، احساس خوشحالی میکنم و نمیخواهم بگویم که مثل دیگران برایت احترام قائل هستم.
ولی فصیحی بر در نشسته منتظرست
که کی دهندش در حضرت تو رخصت بار
هوش مصنوعی: فصیحی در ورودی نشسته و منتظر است که چه زمانی اجازه ورود به محضر تو را به او میدهند.
چو اندر آید و بوسد بساط عز و شرف
بگو به چرخ که برخیز و جا بدو بگذار
هوش مصنوعی: وقتی که او وارد میشود و بوسهای بر زمین میزند که نشان از عظمت و احترام دارد، به آسمان بگو که حرکت کند و جایش را به او بدهد.
مدانش همچو دگر شاعران کهنهفروش
که رخت مرده فروشند بر سر بازار
هوش مصنوعی: دانش و آگاهی من شبیه به دیگر شاعران کهنه و قدیمی نیست که به فروش آثار مرده و بیکیفیت خود در بازار بپردازند.
کلام او همگی وحی منزلست ولی
نهند بیخردانش لقب همی اشعار
هوش مصنوعی: سخنان او همگی از الهام الهی ناشی میشوند، اما بیخردان آنها را به عنوان شعر و ادبیات میشناسند.
به علم و دانش نستایمش که میدانم
درین زمانه بود علم عیب و دانش عار
هوش مصنوعی: در این زمانه چندان به علم و دانش نمیتوان اعتماد کرد، چرا که میدانم در حال حاضر علم به نوعی نقص و دانش به نوعی زحمت و بار اضافی محسوب میشود.
همیشه تا که درین کارگاه خلعت عمر
زمانه بافد از تار و پود لیل و نهار
هوش مصنوعی: در هر لحظه از زندگی، زمان به مانند یک بافنده در کارگاه خود، روز و شب را بههم میتند و لباس عمر ما را میبافد.
قبای جاه ترا کش بقا بود نساج
خلود بادا پود و دوام بادا تار
هوش مصنوعی: لباس مقام و رتبه تو، نشان جاودانگی و ماندگاری است. امید است که این پیراهن از الیاف ابدیت و ثبات دوخته شده باشد.