گنجور

شمارهٔ ۱۰ - مدح حسین خان شاملو

دوش بزمی داشتم فرخنده چون روی نگار
غم صراحی درد ساغر غصه ساقی می‌خمار
سونش الماس و ریش سینه در ناز و نیاز
نشتر یاس و دل افگار در بوس و کنار
ز آسمان گفتی که می‌بارید آه شعله‌‌‌ریز
در زمین گفتی که می‌‌‌جوشید چشم اشکبار
کاندر آمد از درم شادان و خندان همچو گل
شاهد نوروز و شاه هفت اقلیم بهار
با چنان رویی که از جام تجلیش ار شدی
مست موسی در قیامت هم نگشتی هوشیار
نکهتی گر دل نهادی بر فراق سنبلش
آسمان را سینه گشتی ناف آهوی تتار
زود بر جستم ز جا وز شوق کردم بر فراخ
واندر آغوشش کشیدم تنگ همچو درد یار
لب ز باغ تهنیت چون چید گل‌ها گفتمش
کای گلت را صد بهشت تازه در هر نوک خار
این چه آشوبست؟ گفت از بهر استقبال عید
می‌شتابند از صغار آفرینش تا کبار
خیز تا ما هم ز شهد سیر لب شیرین کنیم
چند بنشینی چو زهر اندر بن دندان مار
بس که شد گرم تقاضا خون فشانیهای شرم
شست پاکم از رخ اندیشه گرد اعتذار
آمدیم القصه بیرون زان غم‌آباد و شدیم
او بر اسب خویش و من بر سایه اسبش سوار
خوش خوشک را ندیم تا جایی که گفتی بسته‌اند
هم نظرها از تراکم بر نظرها رهگذار
حاش لله مجمعی دیدم چه مجمع محشری!
جمله اولاد هستی حاضر آنجا جز شمار
گشته چون بکر عدم خود برقع رخسار خویش
بس که بر هم ریخته بر ساحت غیر اعتبار
انتظار ار چه فراوان ریخت خون شد ناگهان
دور‌باش چاوشان مرثیه‌خوان انتظار
از میان گرد ناگه هودج سلطان عید
راست همچون آفتاب منکسف شد آشکار
هودجی دیدیم چون روی عروس آراسته
نه از زر [و] زیور ز نور خویشتن خورشید‌وار
روشن و نیکو چو روی صبح در شبهای هجر
دلکش و زیبا چو زلف شب به چشم روزه‌دار
روح زیبایی اگر بودی مصور شخص روح
نو‌بهار خوبی ار بودی مجسم نو‌بهار
برقعش چون سوخت حسن از باده شوقش نماند
عقل‌ها هم هوشمند و هوش‌ها هم هوشیار
خوش شکفته از نسیم وصل هم نوروز و عید
شاد و خندان تنگ بگرفتند هم را در کنار
بر هم افشاندند از بس در ز درج تهنیت
عقل می‌پنداشت سطح خاک را قعر بحار
همچنین راندند تا درگاه خاقان زمان
صاحب صاحبقران دارای گردون اقتدار
خان عالی‌شان حسین آن خسرو عادل که هست
افتخار آسمان و آسمان افتخار
ای بهشت دولتت را هشت جنت یک چمن
وی همای همتت را هر دو عالم یک شکار
آستینت را که باشد نایبش دست کلیم
گر بر افشانی بر این هفت و شش و پنج و چهار
بس که گردد منقلب ماهیت هستی شود
هجر وصل و وصل هجر و نار نور و نور نار
ناز را از مهر گردد تکیه گه دوش نیاز
رفع ضدیت کنی گر از مزاج روزگار
ور عیاذا بالله امرت نهی آمیزش کند
ریش ناسورم شود بیزار از جان فگار
دور بادا چشم بد خوش محفلی آراستند
ای غبار آستانت آسمان اعتبار
صف اقبال از پس سر فوج حسن از پیش روی
عید دولت بر یمین نوروز عشرت بر یسار
قدسیان صف بسته هر سودست خدمت بر کمر
ساقیان با زلف‌های عنبر‌ین در‌گیر و دار
خرم آن ساعت که باشد زلف ساقی عود‌سوز
سر خوش آن محفل که گردد جام می‌‌ آیینه‌دار
بوی آن ترسم هوس را مشک ریزد در مشام
جان فدایت باد ساقی زلف برگیر از عذار
مطربان نی عندلیبان سرابستان قدس
سازها نی روح داود مجسم در کنار
ناید اندر گوش بی آهنگ بانگ آفرین
بس که سیر آهنگ آید نغمه‌شان بیرون ز تار
مرحبا ای عود تو معبود دلهای حزین
زخمه‌ای بر تار‌زن تا سازمت جان‌ها نثار
جوش زد شهد و شکر از ریش‌های سینه‌ام
هست مضرابت مگر شاگرد مژگان نگار
مطربا نی دلبرا یک ره کمانچه ساز کن
ناله‌های زار را ای نغمه‌ات آیینه‌دار
گوش را جیب و کنار از مشک و عنبر گشت پر
یادگاری هست در دستت مگر از زلف یار
دردت افزون باد ای نایی به من برگوی راست
زین سیه مغزان ازرق طیلسان باکی مدار
کاین عصای موسی است اینجا شده عیسی نفس
یا نهال ایمن است آورده اینجا نغمه بار
این نه آهنگی‌ست کاول می‌سرودی ای قلم
برده هوشت را همانا باده مدحش ز کار
آسمان قدر آفتابا عرش مسند سرورا
ای هرات از فیض رای روشنت خورشید‌وار
دوش می‌گفتم تعالی الله عجب آباد شد
در زمان دو حسین این غیرت دارالقرار
هر چه عدل آن مصور کرد بر اوراق او
این دمیدش روح در تن از دم معجز شعار
هر نهال عافیت کو اندرین فردوس کاشت
این ز فیض نو‌بهار عدل دادش برگ و بار
ناگهم زد بانگ جبریل خرد کای هرزه سنج
از ادب هیچ ار نه اندیشی ز ما خود شرم‌دار
او چو با خود عقد بستش نو‌عروسی بود لیک
پیر زالی بود چون شد عدل اینش خواستگار
نو‌عروس آراستن آید ز هر مشاطه‌ای
پیر را کردن جوان ناید جز از پروردگار
خسروا جم مسندا حاتم‌دلا دریا کفا
ای به خاک در گهت اقبال را عهد استوار
من مدیحت سنجم و گوید فصیحی هر نفس
باز کش زین ره عنان راه مدیح خود سپار
گوهر پاکم ز کان فیض کو روح القدس
تا کند آیات فضلم را به دوش وحی بار
گوش‌ها از انتظارش سوخت اوصاف مرا
گرچه بیرون از شمارست آنچه بتوانی شمار
او لجاجت می‌برد از حد و من حیران که چون
نوش را بگذارم و مالم جگر بر نیش خار
نیستم دیگر حریف بادسنجی‌های او
یا مرا با مرگ یا او را به آسایش سپار
غصه را بر گو که بر رگ‌های او نشتر مزن
عافیت را گو که بر ریش مرهم گذار
ور به این‌ها به نگردد ریش عجبش امر کن
تا بر‌آرد شحنه غیبش دمار از روزگار
تا بود نوروز و عید ایام عیش و خرمی
فصل‌های سال تا افزون نباشد از چهار
باد یکسر سال عمرت دایما نوروز و عید
چار فصل دولتت بادا همیشه نو‌بهار
شاد گرد و شاد باش و شاد زی و شاد کن
زانکه می‌ماند همین نیکی ز نیکان یادگار

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دوش بزمی داشتم فرخنده چون روی نگار
غم صراحی درد ساغر غصه ساقی می‌خمار
هوش مصنوعی: دیروز در میخانه، همراهی خوشحال و شاداب داشتم که مانند چهره زیبارو بود. اما درد و غم مانند پیاله‌ای در دست ساقی مست قرار داشت.
سونش الماس و ریش سینه در ناز و نیاز
نشتر یاس و دل افگار در بوس و کنار
هوش مصنوعی: الماس درخشان و زیبایی که به صورت سینه‌اش جلوه می‌کند، به زیبایی و لطافت خود می‌بالد. او در دل‌مشغولی‌ها و خواسته‌هایش ناز و نوازش را طلب می‌کند، در حالی که در کنار یاس‌های دل‌افسرده، عشق و محبت را در بوسه‌ها و نزدیکی‌ها می‌جوید.
ز آسمان گفتی که می‌بارید آه شعله‌‌‌ریز
در زمین گفتی که می‌‌‌جوشید چشم اشکبار
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد آسمان در حال باریدن است و این بارش به شوق و شعف حالتی آتشین بر زمین ایجاد کرده است. در همین حال، چشمان اشکبار نشان‌دهنده حس درد و اندوهی هستند که در دل وجود دارد و به نوعی از زمین جوشش و حرکت به همراه می‌آورد.
کاندر آمد از درم شادان و خندان همچو گل
شاهد نوروز و شاه هفت اقلیم بهار
هوش مصنوعی: از در خانه‌ام، شخصی شاد و خندان وارد شد، مانند گلی که در روز نوروز و در حالی که بهار به سراغ شاه هفت اقلیم آمده، شکوفا شده است.
با چنان رویی که از جام تجلیش ار شدی
مست موسی در قیامت هم نگشتی هوشیار
هوش مصنوعی: صورت او به قدری جذاب و دلرباست که اگر کسی از شراب زیبایی او سیراب شود، حتی در روز قیامت نیز نمی‌تواند هوشیار بماند.
نکهتی گر دل نهادی بر فراق سنبلش
آسمان را سینه گشتی ناف آهوی تتار
هوش مصنوعی: اگر دلت را بر جدایی از سنبل نهاد از غم و حسرت آن، آسمان را همچون سینه‌ای وسیع و پر از درد خواهی دید که همچون آهوی وحشی در دل تنگی‌اش دچار پریشانی است.
زود بر جستم ز جا وز شوق کردم بر فراخ
واندر آغوشش کشیدم تنگ همچو درد یار
هوش مصنوعی: به سرعت از جای خود بلند شدم و از شوق برفراز رفتم و او را به آغوشم کشیدم، به طوری که همچون درد دل با یاری عزیز، او را محکم در آغوش گرفتم.
لب ز باغ تهنیت چون چید گل‌ها گفتمش
کای گلت را صد بهشت تازه در هر نوک خار
هوش مصنوعی: وقتی گل‌ها را از باغ سلام و تبریک چیدند، به آن گل گفتم که تو روحت را در صد بهشت تازه پیدا خواهی کرد، حتی در هر نوک خار.
این چه آشوبست؟ گفت از بهر استقبال عید
می‌شتابند از صغار آفرینش تا کبار
هوش مصنوعی: این چه شلوغی و هیاهویی است؟ گفتند به خاطر نزدیک شدن عید، همه از کوچک و بزرگ در حال آماده شدن و شتاب کردن هستند.
خیز تا ما هم ز شهد سیر لب شیرین کنیم
چند بنشینی چو زهر اندر بن دندان مار
هوش مصنوعی: برخیز و به جمع ما بپیوند تا از شیرینی خوشی بهره‌مند شویم، مگر اینکه مثل زهر در دندان مار نشینی و زمان را بگذرانیم.
بس که شد گرم تقاضا خون فشانیهای شرم
شست پاکم از رخ اندیشه گرد اعتذار
هوش مصنوعی: به خاطر آن‌قدر که درخواستم شدید شده، تمامی احساسات و شرم و حیا را از خود دور کرده‌ام و اکنون هیچ نشانی از تردید و عذرخواهی بر چهره‌ام نیست.
آمدیم القصه بیرون زان غم‌آباد و شدیم
او بر اسب خویش و من بر سایه اسبش سوار
هوش مصنوعی: ما از آن دیار پرغم و غصه بیرون آمدیم و او سوار بر اسبش شد و من زیر سایه اسبش نشستم.
خوش خوشک را ندیم تا جایی که گفتی بسته‌اند
هم نظرها از تراکم بر نظرها رهگذار
هوش مصنوعی: بابت شادی و خوشحالی، دیگران را به جمع خود راه ندهید، چون تو وقتی گفتم که حسرت‌ها و افکار در هم پیچیده، راه را برای دیدن حقیقت بسته‌اند.
حاش لله مجمعی دیدم چه مجمع محشری!
جمله اولاد هستی حاضر آنجا جز شمار
هوش مصنوعی: من در جمعی شگفت‌انگیز و پرشکوه قرار گرفتم که تمامی فرزندان هستی در آنجا حضور داشتند، اما نمی‌توان آنها را شمارش کرد.
گشته چون بکر عدم خود برقع رخسار خویش
بس که بر هم ریخته بر ساحت غیر اعتبار
هوش مصنوعی: چون نتوانسته است خود را حفظ کند، پوشش چهره‌اش به هم ریخته و جذابیتش از بین رفته است. این وضعیت باعث شده که در نزد دیگران ارزش و اعتباری نداشته باشد.
انتظار ار چه فراوان ریخت خون شد ناگهان
دور‌باش چاوشان مرثیه‌خوان انتظار
هوش مصنوعی: اگر چه انتظار بسیار طولانی شده، اما ناگهان همه چیز به طرز غم‌انگیزی تغییر می‌کند. دیگر به دنبال نوید دهنده‌های غم و مرثیه نباشید.
از میان گرد ناگه هودج سلطان عید
راست همچون آفتاب منکسف شد آشکار
هوش مصنوعی: در میان گرد و غبار، ناگهان هودج سلطان به روشنی آفتاب نمایان شد.
هودجی دیدیم چون روی عروس آراسته
نه از زر [و] زیور ز نور خویشتن خورشید‌وار
هوش مصنوعی: ما هودجی را مشاهده کردیم که مانند چهره عروسی آراسته است، نه به خاطر طلا و جواهر، بلکه به خاطر نور و زیبایی ذاتی‌اش مانند خورشید می‌درخشد.
روشن و نیکو چو روی صبح در شبهای هجر
دلکش و زیبا چو زلف شب به چشم روزه‌دار
هوش مصنوعی: چهره‌اش مانند صبح روشن و زیباست و در شب‌های دوری دل‌انگیز و دل‌رباست، همچون موهای شب در دیدگان روزه‌داران.
روح زیبایی اگر بودی مصور شخص روح
نو‌بهار خوبی ار بودی مجسم نو‌بهار
هوش مصنوعی: اگر روح زیبایی وجود داشته باشد، می‌تواند به‌صورت تجسم یافته‌ای از زیبایی نمایان شود و اگر روحی از خوبی باشد، به‌صورت نو بهاری تجلی پیدا می‌کند.
برقعش چون سوخت حسن از باده شوقش نماند
عقل‌ها هم هوشمند و هوش‌ها هم هوشیار
هوش مصنوعی: وقتی پرده‌اش سوخت، زیبایی‌اش از شوق شراب قابل دیدن شد و دیگر هیچ فکری باقی نماند، چرا که همه عاقل‌ها و هوشیارها از حیرت بهت زده شدند.
خوش شکفته از نسیم وصل هم نوروز و عید
شاد و خندان تنگ بگرفتند هم را در کنار
هوش مصنوعی: در اثر وزش نسیم وصال، شادابی و آرامش به وجود آمده است. فصل نو و جشن خوشی در کنار هم آغوش گرفته‌اند و هر دو به زیبایی در کنار هم قرار دارند.
بر هم افشاندند از بس در ز درج تهنیت
عقل می‌پنداشت سطح خاک را قعر بحار
هوش مصنوعی: آن‌ها از شادی و خوشحالی چنان شروع به پخش کردن کردند که عقل گمان می‌کرد سطح زمین، عمق دریاهاست.
همچنین راندند تا درگاه خاقان زمان
صاحب صاحبقران دارای گردون اقتدار
هوش مصنوعی: آنها به سرعت و با شتاب به درگاه پادشاه بزرگ و قدرتمند زمان رسیدند، کسی که سلطنت و قدرت عظیمی دارد.
خان عالی‌شان حسین آن خسرو عادل که هست
افتخار آسمان و آسمان افتخار
هوش مصنوعی: این بیت درباره شخصیتی برجسته و معتبر به نام حسین صحبت می‌کند که به عنوان یک خسرو عادل شناخته می‌شود. او نه تنها موجب افتخار مردم خود است، بلکه آسمان نیز به او افتخار می‌کند. در واقع، او نماد عدالت و بزرگی است و به خاطر ویژگی‌هایش مورد ستایش قرار گرفته است.
ای بهشت دولتت را هشت جنت یک چمن
وی همای همتت را هر دو عالم یک شکار
هوش مصنوعی: ای بهشت، تو سرزمین خوشبختی و سعادت هستی، جایی که به زیبایی هشت باغ بهشت در یک دشت می‌درخشی. تلاش و اراده‌ات نیز همچون پرنده‌ای بلندپرواز است که در جستجوی اهداف و موفقیت‌ها در دو جهان، به شکار می‌پردازد.
آستینت را که باشد نایبش دست کلیم
گر بر افشانی بر این هفت و شش و پنج و چهار
هوش مصنوعی: اگر آستین تو را کسی به عنوان نماینده داشته باشد، مانند دست موسی، پس بر این عددها (هفت، شش، پنج و چهار) افشاگری کن.
بس که گردد منقلب ماهیت هستی شود
هجر وصل و وصل هجر و نار نور و نور نار
هوش مصنوعی: هرچقدر که ماهیت وجود دچار تغییر و تحول شود، از هم جدا شدن و نزدیک شدن به همدیگر به هم می‌آمیزد و روشنایی و تاریکی تبدیل به یکدیگر می‌شوند.
ناز را از مهر گردد تکیه گه دوش نیاز
رفع ضدیت کنی گر از مزاج روزگار
هوش مصنوعی: اگر با محبت بتوانی از ناز و غم‌ها دوری کنی و در زیر بار نیاز به عشق تکیه کنی، می‌توانی بر مشکلات و تضادهای زندگی فایق شوی.
ور عیاذا بالله امرت نهی آمیزش کند
ریش ناسورم شود بیزار از جان فگار
هوش مصنوعی: اگر به خاطر خداوند، به من دستور بدهی که با کسی ارتباط برقرار کنم، از این کار متنفرم و از جان خود خسته شده‌ام.
دور بادا چشم بد خوش محفلی آراستند
ای غبار آستانت آسمان اعتبار
هوش مصنوعی: آرزومندم که چشم‌های بد از این محفل دور باشند، چرا که اینجا جایی زیبا و با اعتبار است و تو مانند آسمانی برای ما هستی.
صف اقبال از پس سر فوج حسن از پیش روی
عید دولت بر یمین نوروز عشرت بر یسار
هوش مصنوعی: خوشبختی در پشت سر، و زیبایی در پیش رو، جشن و شادمانی در سمت راست و خوشی در سمت چپ از آن ماست.
قدسیان صف بسته هر سودست خدمت بر کمر
ساقیان با زلف‌های عنبر‌ین در‌گیر و دار
هوش مصنوعی: فرشتگان صف کشیده‌اند و آماده خدمت به خدایان هستند، در حالی که ساقی‌ها با زلف‌های عطرآگین خود در حال سرویس‌دهی و شگفتی‌اند.
خرم آن ساعت که باشد زلف ساقی عود‌سوز
سر خوش آن محفل که گردد جام می‌‌ آیینه‌دار
هوش مصنوعی: ساعتی خوشایند است که در آن زلف‌های ساقی در حال سوختن باشند. این محفل شادی‌بخش و دل‌انگیز، زمانی است که杯 می‌ از آیینه روشن و زیبا باشد.
بوی آن ترسم هوس را مشک ریزد در مشام
جان فدایت باد ساقی زلف برگیر از عذار
هوش مصنوعی: من از بوی خوشی می‌ترسم که شاید هوس و علاقه‌ام را بیشتر کند و در جانم رسوخ کند. ای ساقی، زلف خود را از روی خویش کنار بزن و نشان بده.
مطربان نی عندلیبان سرابستان قدس
سازها نی روح داود مجسم در کنار
هوش مصنوعی: موسیقی‌دانان و خوانندگان در باغ‌های بهشت، نغمه‌هایی دلنشین می‌نوازند و نوای روح داود در کنار آن‌ها به گوش می‌رسد.
ناید اندر گوش بی آهنگ بانگ آفرین
بس که سیر آهنگ آید نغمه‌شان بیرون ز تار
هوش مصنوعی: اگر در گوش کسی صدای خوشی استفاده نشود، بانگ ستایش هم به گوش او نمی‌رسد، زیرا از آنجا که نغمه‌ها و موسیقی‌ها به دل و جان انسان می‌نشیند، در نتیجه وقتی تحریر و آهنگ نباشد، صداها و نغمه‌ها به آرامی از تاریکی و سکوت بیرون می‌آید.
مرحبا ای عود تو معبود دلهای حزین
زخمه‌ای بر تار‌زن تا سازمت جان‌ها نثار
هوش مصنوعی: سلام به تو ای عود، که معبودی برای دل‌های غمگین هستی. با نواختن بر تارهای ساز، جان‌ها را فدای تو می‌کنم.
جوش زد شهد و شکر از ریش‌های سینه‌ام
هست مضرابت مگر شاگرد مژگان نگار
هوش مصنوعی: عطر و شیرینی از دل من برمی‌خیزد، اگرچه فقط درودی به سویت می‌زنم. آن کار تو، چون شاگردی از ناز چشمانت، مرا به وجد می‌آورد.
مطربا نی دلبرا یک ره کمانچه ساز کن
ناله‌های زار را ای نغمه‌ات آیینه‌دار
هوش مصنوعی: ای نوازنده، ای محبوب من، نواختن کمانچه‌ای دل‌انگیز را شروع کن. بگذار صداهای غم‌انگیز ما در آهنگ تو نمایان شود.
گوش را جیب و کنار از مشک و عنبر گشت پر
یادگاری هست در دستت مگر از زلف یار
هوش مصنوعی: گوشی که پر از عطر و بوی خوش باشد، یادگاری از معشوقه‌ات در دستانت خواهد بود؛ مگر اینکه تنها زلف او را به یاد آوری.
دردت افزون باد ای نایی به من برگوی راست
زین سیه مغزان ازرق طیلسان باکی مدار
هوش مصنوعی: ای نای عزیز، کاش درد تو بیشتر شود. به من حقیقت را بگو، از این افراد بدخلق و بدزبان نگران نباش.
کاین عصای موسی است اینجا شده عیسی نفس
یا نهال ایمن است آورده اینجا نغمه بار
هوش مصنوعی: این متن به تصویری از حضور و تأثیر قدرت و رحمت الهی اشاره دارد. عصای موسی نماد معجزه و هدایت است، در حالی که عیسی نمایانگر شفا و زندگی است. همچنین، واژه "نغمه بار" به یک پیام خوشایند و پر از امید اشاره دارد که در این مکان وجود دارد. به طور کلی، متن به معنای ظهور و بروز نیروی الهی و برکات آن است.
این نه آهنگی‌ست کاول می‌سرودی ای قلم
برده هوشت را همانا باده مدحش ز کار
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که آنچه که می‌نویسی، صرفاً یک آهنگ یا سرود نیست. ای قلم، تو باید آگاهی و هوش خود را از دست ندهی، بلکه باید به شوری و تحسینی که در مورد او (شخص مورد مدح) وجود دارد توجه کنی. در واقع، این مضمون به اهمیت دقت و احساس در نوشتار اشاره دارد.
آسمان قدر آفتابا عرش مسند سرورا
ای هرات از فیض رای روشنت خورشید‌وار
هوش مصنوعی: ای هرات، تو مانند آسمانی هستی که نور خورشید بر تو می‌تابد و به خاطر روشنی‌هایت، همچون خورشید درخشان و باارزش به نظر می‌رسی. عرش، به عنوان جایگاه والا، بر تو سایه افکنده است.
دوش می‌گفتم تعالی الله عجب آباد شد
در زمان دو حسین این غیرت دارالقرار
هوش مصنوعی: دیروز به یاد خدا گفتم که چه شگفت‌انگیز است که در زمان دو حسین، این سرزمین پر از افتخار و آرامش شده است.
هر چه عدل آن مصور کرد بر اوراق او
این دمیدش روح در تن از دم معجز شعار
هوش مصنوعی: هر آنچه که قانون و عدالت بر صفحات زندگی او نقش‌زد، این نفس معجزه‌آسا به تن او روح بخشید.
هر نهال عافیت کو اندرین فردوس کاشت
این ز فیض نو‌بهار عدل دادش برگ و بار
هوش مصنوعی: هر درختی که در این بهشت بنا شده، با برکت و لطف بهاری که از عدالت سرچشمه می‌گیرد، شکوفه و بارور می‌شود.
ناگهم زد بانگ جبریل خرد کای هرزه سنج
از ادب هیچ ار نه اندیشی ز ما خود شرم‌دار
هوش مصنوعی: به ناگاه صدای جبریل خرد به من گفت: ای شخص بی‌ادب، اگر هیچ چیزی از آداب و ادب نمی‌دانی، لااقل از خودت خجالت بکش.
او چو با خود عقد بستش نو‌عروسی بود لیک
پیر زالی بود چون شد عدل اینش خواستگار
هوش مصنوعی: او زمانی که با خود عهد و پیمان بست، مثل یک عروس جدید بود، اما در واقع پیرمردی با تجربه بود که وقتی زمانش فرا رسید، خواستگار شد.
نو‌عروس آراستن آید ز هر مشاطه‌ای
پیر را کردن جوان ناید جز از پروردگار
هوش مصنوعی: نو عروس به زیبایی‌هایش توجه‌ها را جلب می‌کند و هیچ آرایشگری نمی‌تواند یک انسان مسن را جوان کند، مگر اینکه از جانب خداوند این تغییر و تحول رخ دهد.
خسروا جم مسندا حاتم‌دلا دریا کفا
ای به خاک در گهت اقبال را عهد استوار
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که در این بیت، شاعر به ویژگی‌های برجسته و زوال‌ناپذیر یک انسان بزرگ اشاره می‌کند. او به نوعی به مقام و جایگاه یکی از شخصیت‌های محترم و نیکوکار اشاره کرده و به عظمت و شایستگی او در مقایسه با دیگران می‌پردازد. به طور کلی، این شعر به مفهوم ارادت و احترام به شخصیت‌های بزرگ و تاثیرگذار می‌پردازد و نشان می‌دهد که اقبال و سرنوشت در خاک منزل آن‌ها همواره پایدار و استوار است.
من مدیحت سنجم و گوید فصیحی هر نفس
باز کش زین ره عنان راه مدیح خود سپار
هوش مصنوعی: من به اندازه‌ی توانم تو را ستایش می‌کنم و هر بار که به زبان می‌آورم، به یاد می‌آورم که باید در مسیر ستایش تو درست رفتار کنم و خود را به این راه بسپارم.
گوهر پاکم ز کان فیض کو روح القدس
تا کند آیات فضلم را به دوش وحی بار
هوش مصنوعی: من گوهری ارزان‌قیمت هستم که از معدن فیض و رحمت الهی به وجود آمده‌ام، تا روح القدس به من الهام کند و سخنان و نعمت‌های فضیلت‌بارم را با وحی بر دوش بگیرد.
گوش‌ها از انتظارش سوخت اوصاف مرا
گرچه بیرون از شمارست آنچه بتوانی شمار
هوش مصنوعی: گوش‌هایم از شنیدن انتظار ملاقاتش بی‌تاب شده است. با این حال، ویژگی‌ها و خصوصیات من آنقدر زیاد و بی‌نظیر است که نمی‌توان آنها را به سادگی شمرد.
او لجاجت می‌برد از حد و من حیران که چون
نوش را بگذارم و مالم جگر بر نیش خار
هوش مصنوعی: او به میزان زیادی stubborn شده و من در تعجب هستم که چگونه می‌توانم نوشیدنی‌ام را کنار بگذارم در حالی که قلبم به شدت تحت فشار و ناراحتی است.
نیستم دیگر حریف بادسنجی‌های او
یا مرا با مرگ یا او را به آسایش سپار
هوش مصنوعی: دیگر قادر به مقابله با ترفندهای او نیستم، یا باید خودم را به مرگ تسلیم کنم یا او را به آرامش بسپارم.
غصه را بر گو که بر رگ‌های او نشتر مزن
عافیت را گو که بر ریش مرهم گذار
هوش مصنوعی: درد و غم را به او بگو که به رگ‌هایش زخم نزن، و از آرامش بخواه که بر زخم‌های او تسکین بگذارد.
ور به این‌ها به نگردد ریش عجبش امر کن
تا بر‌آرد شحنه غیبش دمار از روزگار
هوش مصنوعی: اگر به این مسائل توجه نکند، تعجبی ندارد که دستور بدهد تا نگهبان غیبی‌اش، روزگار را به نابودی بکشاند.
تا بود نوروز و عید ایام عیش و خرمی
فصل‌های سال تا افزون نباشد از چهار
هوش مصنوعی: تا زمانی که نوروز و عید و روزهای شادی و خوشی وجود دارد و مواسم سال ادامه دارد، هرگز نباید از چهار فصل بیشتر شود.
باد یکسر سال عمرت دایما نوروز و عید
چار فصل دولتت بادا همیشه نو‌بهار
هوش مصنوعی: باد همیشه در سال عمرت، نوروز و عید باشد و چهار فصل زندگی‌ات همیشه سرشار از خوشبختی و تازگی باشد.
شاد گرد و شاد باش و شاد زی و شاد کن
زانکه می‌ماند همین نیکی ز نیکان یادگار
هوش مصنوعی: شاد باش و زندگی شادت را ادامه بده و به دیگران نیز شادی ببخش، زیرا تنها چیزی که از نیکوکاران باقی می‌ماند، یاد نیکی‌های آنهاست.