شمارهٔ ۱۳ - مدح حضرت محمد مصطفی(ص)
هین که صبا برفکند زلف ز رخسار یار
وز دل شب جلوه کرد صبح پسین آشکار
شوق جمالی مگر رهزن دل شد که باز
خواب فراموش کرد دیده شب زندهدار
عشق چو در دیدهای سرمه حیرت کشد
بر نظرش کی شود خواب عدم پردهدار
صید محبت به خون گر نطپد چون کند
شوق صبوری گداز حسن تغافل شعار
چون خم پرگار عشق دایرهای نقش بست
نقطه همی گرد خویش گردد پرگاروار
بی تو اسیرانت از صبر و خرد فارغند
بی سر و در مغز هوش بیدل و در دل قرار
زلف تو سر رشته عافیت از هم گسیخت
ورنه نبود این چنین ابر بلا فتنهبار
ره سوی بستان فکن زلفکشان زیر پا
تا خس و خار آورد جای ثمر مشکبار
در چمن جان درآ پیش از آن دم که هجر
بر سر آتش کند خار و خس ما نثار
عافیتم دشمنست ورنه که باور کند
یار همی درنظر خون جگر در کنار
درد که درمان ماست بر دل ما وقف کن
دردکشان تراست از دل آسوده عار
عشق چو در بزم جان جام تجرد دهد
هستی ما زان میان رخت نهد بر کنار
باده این جام را نشئه «اناالحق» بود
هین بکش اما بکوش تا نبری سر به دار
کسوت صورت بهل دیده معنی گشای
عزم تماشات هست گر نفسی دیدهوار
صیقل عرفان بگیر زنگ خود از خود زدای
تا چو پیمبر شوی پیش خود آیینهوار
خسرو ملک ازل احمد مرسل که هست
فیض شب قدر او صبح قدم را مدار
شوقش اگر در ازل حلقه فرو کوفتی
بر در عالم نبود علت اولی به کار
یک قدم از قدر خویش ماند فروتر شبی
بیخردانش همی نام نهند اعتبار
پاش رکاب براق نیک نسوده هنوز
هفته افلاک را دیده در آغوش پار
وه چه براقی که گر عزم کند راکبش
کز سوی مغرب کند جانب مشرق گذار
طی کند این راه باز خیمه به مغرب زند
ناشده اما هنوز سایه او بیقرار
شوق تماشایش از پیر جهان را کند
از سر تا پا نظر مردمک دیدهوار
در کف سرعت عنان بسپرد و بگذرد
چشم جهان را هنوز طفل نظر در کنار
شمارهٔ ۱۲ - مدح حسینخان شاملو و عذرخواهی از او: خنده زد گلهای رنگارنگ شرمم بر عذارشمارهٔ ۱۴ - در منقبت مولای متقیان حضرت علی علیه السلام: همای عشق کشد چون در آشیانه صفیر
اطلاعات
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
هین که صبا برفکند زلف ز رخسار یار
وز دل شب جلوه کرد صبح پسین آشکار
هوش مصنوعی: بنگر که نسیم چ چگونه موهای عشق را از چهره یار برمیدارد و بعد از شب تار، صبحی روشن و زیبا خود را نشان میدهد.
شوق جمالی مگر رهزن دل شد که باز
خواب فراموش کرد دیده شب زندهدار
هوش مصنوعی: آیا زیبایی او باعث شد که دل چون دزدی به تماشای او بپردازد و از خواب شبزندهداری بیخبر بماند؟
عشق چو در دیدهای سرمه حیرت کشد
بر نظرش کی شود خواب عدم پردهدار
هوش مصنوعی: عشق مانند سرمهای است که در چشم وجود دارد و وقتی به فردی نگاه میشود، آن نگاه دیگر نمیتواند به خواب عدم برود یا از واقعیت جدا شود.
صید محبت به خون گر نطپد چون کند
شوق صبوری گداز حسن تغافل شعار
هوش مصنوعی: اگر عشق و محبت به دل آید و دردناک باشد، چگونه میتوان انتظار داشت که شوق و اشتیاق ما آرامش را تحمل کند، در حالی که زیبایی در نادیدهگرفتن خود را به صف میکشد؟
چون خم پرگار عشق دایرهای نقش بست
نقطه همی گرد خویش گردد پرگاروار
هوش مصنوعی: وقتی که عشق خطی دایرهای را رسم کرد، نقطه نیز به دور خود میچرخد، مانند پرگار.
بی تو اسیرانت از صبر و خرد فارغند
بی سر و در مغز هوش بیدل و در دل قرار
هوش مصنوعی: بدون تو، اطرافیانم از صبر و عقل بیبهرهاند و در حالی که بیسر و بیقرارند، در دل نیز آرامش ندارند.
زلف تو سر رشته عافیت از هم گسیخت
ورنه نبود این چنین ابر بلا فتنهبار
هوش مصنوعی: موهای تو باعث بر هم خوردن آرامش و آسایش من شده است، وگرنه این همه مشکلات و بلاها بر من نازل نمیشد.
ره سوی بستان فکن زلفکشان زیر پا
تا خس و خار آورد جای ثمر مشکبار
هوش مصنوعی: به سمت باغ برو و با موهای خود بر وزش باد بیفکن تا اینکه علفها و خارا در زیر پا به جای میوههای خوشبو از عطر گلابی شوند.
در چمن جان درآ پیش از آن دم که هجر
بر سر آتش کند خار و خس ما نثار
هوش مصنوعی: قبل از اینکه فراق و جدایی دردناک بر سر ما بیفتد، بیایید در کنار هم و در زیبایی چمنزار زندگی کنیم و عشق و محبتمان را نثار کنیم.
عافیتم دشمنست ورنه که باور کند
یار همی درنظر خون جگر در کنار
هوش مصنوعی: سلامتی من دشمن من است، وگرنه کسی به این باور نمیرسد که دوست، در نظرش زخم دل و خون جگرش را ببیند.
درد که درمان ماست بر دل ما وقف کن
دردکشان تراست از دل آسوده عار
هوش مصنوعی: دردی که ما را بهبود میبخشد، به دل ما اختصاص بده. کسانی که درد را تحمل میکنند، به تو وابستهاند و از دل آرام فرار میکنند.
عشق چو در بزم جان جام تجرد دهد
هستی ما زان میان رخت نهد بر کنار
هوش مصنوعی: عشق وقتی در مراسم جان حضور پیدا کند، حالت بینظیری به ما میبخشد و در این میان، زیبایی تو را در کنار خود قرار میدهد.
باده این جام را نشئه «اناالحق» بود
هین بکش اما بکوش تا نبری سر به دار
هوش مصنوعی: هرگز فراموش نکن که سرشت این نوشیدنی، ذوقی از «انا الحق» دارد. پس باده را بنوش، اما سعی کن که با این نشئه، به ورطه هلاکت نیفتی و سر تو بر دار نرود.
کسوت صورت بهل دیده معنی گشای
عزم تماشات هست گر نفسی دیدهوار
هوش مصنوعی: لباس ظاهری را کنار بگذار و عمق معنای آن را ببین، زیرا تماشای واقعی نیاز به درک و توجه عمیق دارد.
صیقل عرفان بگیر زنگ خود از خود زدای
تا چو پیمبر شوی پیش خود آیینهوار
هوش مصنوعی: برای رسیدن به درک عمیق و واقعی از خود، باید زنگارها و آلودگیهای درونیات را از بین ببری. زمانی که این کار را انجام دهی و خود را تصفیه کنی، میتوانی مانند پیامبران به آینهای صاف و روشن تبدیل شوی که حقیقت را به وضوح نشان میدهد.
خسرو ملک ازل احمد مرسل که هست
فیض شب قدر او صبح قدم را مدار
هوش مصنوعی: خسرو ملک جاودان و پیامبر احمد، که او باعث برکت شب قدر است، قدمی را در صبح خیری که میآید، فراموش نکن.
شوقش اگر در ازل حلقه فرو کوفتی
بر در عالم نبود علت اولی به کار
هوش مصنوعی: اگر عشق او در آغاز عالم به در کوبیده میشد، هیچ دلیلی برای پیدایش این عالم وجود نداشت.
یک قدم از قدر خویش ماند فروتر شبی
بیخردانش همی نام نهند اعتبار
هوش مصنوعی: یکی از شبها فردی بیخبر از جایگاه و ارزش واقعی خود، به طرز نادانی به او توهین میکند و او را کمارزش میشمارد.
پاش رکاب براق نیک نسوده هنوز
هفته افلاک را دیده در آغوش پار
هوش مصنوعی: پای روی رکاب اسبی درخشان قرار دارد که هنوز خاکی نشده و در آغوش ایک از آسمانها را مشاهده میکند.
وه چه براقی که گر عزم کند راکبش
کز سوی مغرب کند جانب مشرق گذار
هوش مصنوعی: چه درخشش و جلا که اگر سوارکار تصمیم بگیرد، میتواند به سمت شرق از سوی غرب حرکت کند.
طی کند این راه باز خیمه به مغرب زند
ناشده اما هنوز سایه او بیقرار
هوش مصنوعی: این راه را ادامه میدهد و در غرب خیمه میزند، هرچند هنوز به مقصد نرسیده، اما سایهاش در تلاطم و بیقراری است.
شوق تماشایش از پیر جهان را کند
از سر تا پا نظر مردمک دیدهوار
هوش مصنوعی: شوق دیدن او، دیدی را که از پیر زندگی دارم، از سر تا پا در نظر مردم مانند دانهای در چشمی مینگرد.
در کف سرعت عنان بسپرد و بگذرد
چشم جهان را هنوز طفل نظر در کنار
هوش مصنوعی: در دستِ سرعت، رخش را رها کرده و میگذرد؛ در حالی که چشمِ دنیا هنوز مانند کودکی، به زیباییها و جلوهها خیره مانده است.