گنجور

شمارهٔ ۱۲ - مدح حسین‌خان شاملو و عذرخواهی از او

خنده زد گلهای رنگارنگ شرمم بر عذار
گلستانم را مبارک باد فیض نوبهار
هر سر مویم کلید قفل محنت خانه‌ایست
غم مرا بهر گشاد خویش دارد بی‌قرار
از بن هر موی من طوفان شرمی موج زد
کس چو من هرگز مباد از کرده خود شرمسار
سالها درس وفا خواندم بر استاد عشق
بی‌وفا گشتم ز بخت واژگون انجام کار
یا چو همرنگی به یار خویش شرط دوستیست
کرد در طبعم سرایت بی‌وفاییهای یار
تیزناخن بود دهر و تار پیمانم گسست
رشته جان کو که پیوندم بر آن بگسسته تار
صیقل غم زنگ از آن ز آیینه رویم زدود
تا نماید صورت نامردی من آشکار
حیض مردانست بدعهدی و من چون حایضم
هم به خون خویشتن غسلی برآرم مردوار
بعد از آن گر رخصت اقبال باشد سجده‌ای
آرم اندر آستان خان کیوان اقتدار
موجه دریای احسان خان دریا دل حسین
آنکه بر دریای دولت موج‌سان بادا سوار
آنکه طفل فطرتم را ابجد حسن قبول
کرد او تعلیم و بودش آفرینش پیشکار
آنکه ز انفاس مسیحا و دم روح‌القدس
ساخت ترکیب گلم همچون دل کامل عیار
آنکه از تشریف مدحش بکر فکرم یافتی
خلعتی هر دم لعاب قدسیانش بود و تار
آنکه همچون نقطه موهوم بودم بی‌نسب
چون سویدای دلم کرد از کرم عالی‌تبار
آنکه چون در موج خون دیدی دل ریش مرا
زاشتیاق ناله چون تار غمم زار و نزار
هر رگ جان مرا دادی نوای تازه‌ای
کافرین بر سعی آن مضراب و آن اقبال تار
آنکه گر آشفته دیدی طره بخت مرا
شانه کردی دست اقبالش به مژگان نگار
آنکه گر از ضعف ماندی ناله‌ای بر لب مرا
می‌رساند از پایمردی تا حریم گوش یار
آنکه اول سجده کردی در حریم دولتش
زان سپس بر اشهب معنی شدی لفظم سوار
عزم تسخیر جهان کردی و از اقبال او
هفت اقلیمش شدی مفتوح با این نه حضار
آنکه بخت تیره‌روزم بود زو بر اوج قدر
سالها هم خوابه خورشید چون زلف نگار
آنکه رأس المال نطقم بود لفظی چند پوچ
طوطیم در شکرستانها چو شد دستان سپار
کشور فیضم مسلم داشت لطفش تا گشود
کاروانی از معانی در دل هر لفظ بار
آنکه هر طفل رقم کز خامه‌ام زاینده شد
در کنار حسن دادش پرورش چون خط یار
آنکه کرد از کوکب بخت سیاهم آفتاب
کردمش از تیره‌روزی منکسف خورشیدوار
خاک بر فرقم که گردیدم غبار خاطرش
آنکه بر من مهربان‌تر بود از باد بهار
رفت آن کز دولتش بی‌منت چشم نیاز
از تماشای بهشت ناز بودم کامگار
وین زمان چون زخم سرتاسر همه چشمم ولی
جمله خونبار از نهیب چشم‌زخم روزگار
گلشنی راکش درم روح‌القدس یک غنچه بود
دست قهرش بست آیین بهار از نیش خار
در درختستان طبعم زآفت بی‌میوگی
می‌طپد در آرزوی سنگ طفلان شاخسار
می‌چکید آب حیات از شعرم اکنون می‌چکد
آب خجلت بس که هست از نسبت من شرمسار
نظم من لولوی لالا بود تاج فخر را
فوج ادباری بر آن بگذشت و شد پامال عار
دولتش عمری به نامم خطبه اقبال خواند
بر فراز عرش عزت در حریم اعتبار
در حضیض دوزخ بی‌اعتباری این زمان
منبر شیطان شدم از طالع ناسازگار
نام من کز فر او زیب نگین قدس بود
خاتم ابلیس دارد این زمان زین نقش عار
در گلستان خیالم گر سمومی می‌وزید
حسن طبعم بوی پیراهن بر آن می‌کرد بار
وین زمان کز من بهار خلق او رنجیده است
یاد خلد ار بگذرد زینجا برد غم یادگار
چون شمارم قطره قطره بحر احسان ترا
کشتی اعداد طوفانی شود ز آغاز کار
هم مگر از دیده گیرم یاد قانون حساب
ورنه کس چون بحر را زینگونه آرد در شمار
داورا دارم حدیثی بر زبان کز بیم آن
می طپد خون در رگ اندیشه ام سیماب وار
می‌زند آن مرغ وحشی بر در و بام قفس
سینه گرمی کز آن آتش گریزد در شرار
بندمش صد ره به زنجیر نفس اما ز شوق
بگلسلد زنجیر را هر گه که گردد بی‌قرار
گوش نطقت کز نوای شکر تنگ شکرست
ناله‌های تلخ کامان را در آن حضرت چه کار
با توام یارای گویایی نماند اما بگو
چارکت راکز فصیحی قصه او گوش دار
گرچه یک عالم گناهم هست عفوت را بگو
کز سحاب لطف خود یک قطره بر عالم ببار
رشحه‌ای کم‌گیر از آن شاداب ابری کو کند
از متاع قطره‌ای ترتیب سامان بهار
لمعه‌ای فانی شمر زآن آتش ایمن که کرد
یک فروغش ظلم را چون ظلمت شبهای تار
نکهتی معدوم انگار از گلستانی که هست
نیش خارش اوستاد ناف آهوی تتار
رخصت یک جلوه ده در طور احسان عفو را
تا لب از گستاخی «ارنی» نماند شرمسار
من کجا سامان عذر استغفرالله از کجا
لیک شهدی می‌تراود از لبم بی‌اختیار
شب که می‌رفت از حریمت عذر می‌گفت آفتاب
کاندرین سیر و سفر نبود مرا هیچ اختیار
ور مرا هیچ اختیار ستی مجاور بودمی
اندرین حضرت که بادا صبح قدرش پایدار
خود همین عنوان عذر نابسامان منست
گر پذیری ورنه امر از تست لطف از کردگار
تا که پیش گرم‌رویان شبستان چمن
عذر سردیهای دی خواهد لب باد بهار
عذر سردیهای من در گلستان عفو تو
گرم‌روتر باد هر دم چون گل روی نگار

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

خنده زد گلهای رنگارنگ شرمم بر عذار
گلستانم را مبارک باد فیض نوبهار
هوش مصنوعی: با رویش گل‌های زیبا و رنگارنگ، خوشحالی‌ام بر زیبایی چهره‌ام در میان باغ گل‌ها افزوده شده و از ظهور بهار بهره‌مندم.
هر سر مویم کلید قفل محنت خانه‌ایست
غم مرا بهر گشاد خویش دارد بی‌قرار
هوش مصنوعی: هر یک تار موی من به نوعی راز یا چالشی از درد و رنج‌های زندگی‌ام است. غم و اندوهم همیشه به خاطر خودم در نوسان و بی‌قراری است.
از بن هر موی من طوفان شرمی موج زد
کس چو من هرگز مباد از کرده خود شرمسار
هوش مصنوعی: از ریشه‌ی هر تار موی من طوفانی از شرم به وجود آمده است. هیچ کس مانند من نباید از کارهای خود احساس شرمندگی کند.
سالها درس وفا خواندم بر استاد عشق
بی‌وفا گشتم ز بخت واژگون انجام کار
هوش مصنوعی: سال‌ها در تلاش بودم تا وفاداری را بیاموزم، اما در نهایت به خاطر عشق غیرقابل اعتماد، سرنوشتم به هم ریخت.
یا چو همرنگی به یار خویش شرط دوستیست
کرد در طبعم سرایت بی‌وفاییهای یار
هوش مصنوعی: اگر بخواهم مانند یارم رنگ بگیرم، باید به او دوستی را شرط بندی کنم؛ اما در درون من، بی‌وفایی‌های او رسوخ کرده‌اند.
تیزناخن بود دهر و تار پیمانم گسست
رشته جان کو که پیوندم بر آن بگسسته تار
هوش مصنوعی: زمانه مانند ناخن تیز است و رابطه‌ام را گسسته، جانم را در پیوندی می‌جویم که با این تارهای پاره شده دیگر نمی‌توانم به آن دست یابم.
صیقل غم زنگ از آن ز آیینه رویم زدود
تا نماید صورت نامردی من آشکار
هوش مصنوعی: غم و اندوهی که بر چهره‌ام نشسته بود، مانند زنگاری بود که بر روی آینه نشسته است. من این غم را از خود دور کردم تا چهره واقعی و شخصیت نامردی‌ام به خوبی نمایان شود.
حیض مردانست بدعهدی و من چون حایضم
هم به خون خویشتن غسلی برآرم مردوار
هوش مصنوعی: مردان با بدعهدی خود شبیه به حالتی هستند که در دوران قاعدگی زنان وجود دارد و من هم به خاطر وضعیت خود، باید با تمام وجودم و به شکل مردانه به مقابله بپردازم و از این وضعیت عبور کنم.
بعد از آن گر رخصت اقبال باشد سجده‌ای
آرم اندر آستان خان کیوان اقتدار
هوش مصنوعی: اگر پس از آن، شانس و فرصت مساعد باشد، در برابر درگاه خان کیوان اقتدار، سجده‌ای خالصانه می‌گذارم.
موجه دریای احسان خان دریا دل حسین
آنکه بر دریای دولت موج‌سان بادا سوار
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به توصیف ویژگی‌های شخصیتی و زبانی فردی می‌پردازد که دارای بخشندگی و مهربانی است. او را به عنوان کسی معرفی می‌کند که دارای جایگاه بلند و ثروت فراوان است و به مانند دریایی وسیع و عمیق از لطف و generosity برخوردار است. این شخصیت خصوصیاتش به گونه‌ای است که تأثیرات مثبتی بر دیگران دارد و به خصوص در دنیای ثروت و قدرت، می‌توان او را به عنوان یک رهبری عظیم و مؤثر شناخت.
آنکه طفل فطرتم را ابجد حسن قبول
کرد او تعلیم و بودش آفرینش پیشکار
هوش مصنوعی: کسی که کودک درونم را با محبت و خوبی پذیرفت، او معلم من است و آفرینش او خدمتگزاری برای من محسوب می‌شود.
آنکه ز انفاس مسیحا و دم روح‌القدس
ساخت ترکیب گلم همچون دل کامل عیار
هوش مصنوعی: کسی که از نفس‌های مسیح و دم روح‌القدس وجود مرا شکل داده است، مانند دلی کامل و باارزش است.
آنکه از تشریف مدحش بکر فکرم یافتی
خلعتی هر دم لعاب قدسیانش بود و تار
هوش مصنوعی: کسی که با ستایش و مقامش ذهن مرا به خود مشغول کرده، همواره پوشش و زیبایی خاصی دارد که مانند نوری از پاکی و الهام قدسیان بر او می‌تابد.
آنکه همچون نقطه موهوم بودم بی‌نسب
چون سویدای دلم کرد از کرم عالی‌تبار
هوش مصنوعی: آنکه مانند یک نقطه نامشخص بودم و هیچ نسبتی نداشتم، با لطف و بزرگواری خود باعث شد که به جایگاه ویژه‌ای در دل من برسد.
آنکه چون در موج خون دیدی دل ریش مرا
زاشتیاق ناله چون تار غمم زار و نزار
هوش مصنوعی: شخصی که وقتی در میان امواج خون به من نگاه کرد، دل شکسته‌ام را از شدت اشتیاق مشاهده کرد و ناله‌ام مانند تار زاری که غمگین و رنجور است، به گوشش رسید.
هر رگ جان مرا دادی نوای تازه‌ای
کافرین بر سعی آن مضراب و آن اقبال تار
هوش مصنوعی: هر رگ وجود من را با صدای جدیدی پر کردی، مانند کافرانی که به تلاش آن نوازنده و بخت تار، اعتنایی ندارند.
آنکه گر آشفته دیدی طره بخت مرا
شانه کردی دست اقبالش به مژگان نگار
هوش مصنوعی: کسی که وقتی مرا در حالتی آشفته و پریشان دید، با محبت و دلسوزی به آرام کردن و مدیریت سرنوشت من پرداخت. دست خوش‌شانسی‌اش را نیز با عشق و لطافت بر چشمان زیبا کنار زد.
آنکه گر از ضعف ماندی ناله‌ای بر لب مرا
می‌رساند از پایمردی تا حریم گوش یار
هوش مصنوعی: اگر از ضعف و ناتوانی ناله‌ای بر لب من جاری شود، این ناله به گوش معشوق می‌رسد و نشان‌دهنده‌ی استقامتم در عشق است.
آنکه اول سجده کردی در حریم دولتش
زان سپس بر اشهب معنی شدی لفظم سوار
هوش مصنوعی: کسی که نخستین بار در پیشگاه قدرت او سجده کرد، در ادامه به مقام بلندی رسید و کلماتش سرشار از معنی و احساس شد.
عزم تسخیر جهان کردی و از اقبال او
هفت اقلیمش شدی مفتوح با این نه حضار
هوش مصنوعی: تو اراده کردی که جهان را فتح کنی و با مدد خوشبختی، هفت کشور را به تسخیر خود درآوردی، با این گروه حاضر در کنار خود.
آنکه بخت تیره‌روزم بود زو بر اوج قدر
سالها هم خوابه خورشید چون زلف نگار
هوش مصنوعی: آن که از بختش بدی به دنبال اوست، حتی وقتی که سال‌ها در اوج مقام و fortune باشد، مثل زلف محبوبش در برابر خورشید، نمی‌تواند خوشبختی را تجربه کند.
آنکه رأس المال نطقم بود لفظی چند پوچ
طوطیم در شکرستانها چو شد دستان سپار
هوش مصنوعی: آنکه سرمایه اصلی سخنانم واژه‌هایی بی‌ارزش بود، مانند طوطی‌ای در باغ‌های شیرین که دستانش را سپرده است.
کشور فیضم مسلم داشت لطفش تا گشود
کاروانی از معانی در دل هر لفظ بار
هوش مصنوعی: خداوند رحمت و لطف فراوانی دارد که موجب می‌شود معانی عمیق و ارزشمندی از هر کلمه و واژه به وجود آید و دل‌ها را پر کند.
آنکه هر طفل رقم کز خامه‌ام زاینده شد
در کنار حسن دادش پرورش چون خط یار
هوش مصنوعی: کسی که هر کودک تازه‌ای که از قلم من به وجود آمده را با زیبایی و محبت می‌پرورد، همچون خطی زیبا و دوست‌داشتنی.
آنکه کرد از کوکب بخت سیاهم آفتاب
کردمش از تیره‌روزی منکسف خورشیدوار
هوش مصنوعی: آن کسی که باعث شد بخت شوم و تاریک من، مانند خورشید درخشان و تابناک شود، نشان از این است که توانسته‌ام از سیاهی و بدی روزگار خود بیرون بیایم.
خاک بر فرقم که گردیدم غبار خاطرش
آنکه بر من مهربان‌تر بود از باد بهار
هوش مصنوعی: سرنوشت و مشکلاتی که بر سرم آمده، برایم سنگینی می‌کند. غبار دلتنگی‌ام به خاطر کسی است که نسبت به من مهربان‌تر از نسیم بهاری بود.
رفت آن کز دولتش بی‌منت چشم نیاز
از تماشای بهشت ناز بودم کامگار
هوش مصنوعی: آن کسی که برایش بهشتی بدون زحمت و با ناز و عشق آرزو داشتم، رفت و حالا دیگر امیدی به چنین خوشبختی ندارم.
وین زمان چون زخم سرتاسر همه چشمم ولی
جمله خونبار از نهیب چشم‌زخم روزگار
هوش مصنوعی: در این زمان، درد و رنج در تمام چشمانم نمایان است، ولی همه‌ی آن‌ها از تأثیرات منفی و غم‌انگیز زندگی پر از خون و غم است.
گلشنی راکش درم روح‌القدس یک غنچه بود
دست قهرش بست آیین بهار از نیش خار
هوش مصنوعی: در باغی که گل‌ها می‌رویند، یکی از گل‌ها که نماد لطافت و زیبایی است، به عشق و عشق‌ورزی دچار شده و با وجود دشواری‌ها و موانع، هنوز هم امید به بهار و شکوفایی دارد. اما در عین حال، وجود خارها و مشکلات باعث می‌شود که این گل نتواند به طور کامل شکفته شود و زیبایی خود را نمایان کند. این تصویر نشان‌دهنده تلاطم عشق و دشواری‌های زندگی است.
در درختستان طبعم زآفت بی‌میوگی
می‌طپد در آرزوی سنگ طفلان شاخسار
هوش مصنوعی: در باغ وجودم به خاطر کمبود میوه‌ها در حال رنج کشیدن هستم و در آرزوی سنگ‌ریزه‌های بازی بچه‌ها در میان شاخه‌ها هستم.
می‌چکید آب حیات از شعرم اکنون می‌چکد
آب خجلت بس که هست از نسبت من شرمسار
هوش مصنوعی: آب حیات که به معنای سرزندگی و نشاط است، از شعر من جاری می‌شد، اما اکنون احساس شرمندگی و خجالت از نسبت‌ام به دیگران، مانند آبی که می‌چکد، بر من تاثیر گذاشته است.
نظم من لولوی لالا بود تاج فخر را
فوج ادباری بر آن بگذشت و شد پامال عار
هوش مصنوعی: نظم من همچون لالی آرامش بخش بود، ولی زمانی که تاج افتخار بر آن قرار گرفت، در برابر آن ادب و احترام، برچیده و بی‌احترامی شد.
دولتش عمری به نامم خطبه اقبال خواند
بر فراز عرش عزت در حریم اعتبار
هوش مصنوعی: دولت او سال‌هاست که به نام من پیروزی و موفقیت را جشن گرفته و در بالاترین مقام‌ها و جایگاه‌های محترم از من یاد کرده است.
در حضیض دوزخ بی‌اعتباری این زمان
منبر شیطان شدم از طالع ناسازگار
هوش مصنوعی: در پایین‌ترین نقطه دوزخ و در حالتی از بی‌اعتباری قرار دارم، به‌طوری که به دلیل بخت بد، به نوعی سخنران شیطان شده‌ام.
نام من کز فر او زیب نگین قدس بود
خاتم ابلیس دارد این زمان زین نقش عار
هوش مصنوعی: نام من که نماد زیبایی و افتخار در آسمان‌ها بود، اکنون به دلیل افکاری ناپسند و نادرست، به نوعی زینت بخش شیطان شده است.
در گلستان خیالم گر سمومی می‌وزید
حسن طبعم بوی پیراهن بر آن می‌کرد بار
هوش مصنوعی: در دنیای خیال من، حتی اگر وزش بادهای تند و نامطلوبی وجود داشته باشد، لطافت و خوبی طبع من بوی خوشی از پیراهن به آن می‌پاشد.
وین زمان کز من بهار خلق او رنجیده است
یاد خلد ار بگذرد زینجا برد غم یادگار
هوش مصنوعی: این زمان که بهار وجود من از خشم و ناراحتی به سر می‌برد، اگر یاد بهشت از اینجا بگذرد، غم این یادگاری با خود می‌برد.
چون شمارم قطره قطره بحر احسان ترا
کشتی اعداد طوفانی شود ز آغاز کار
هوش مصنوعی: وقتی احسان و نیکی‌های تو را به طور جداگانه حساب می‌کنم، مانند دریا عظیم و بی‌پایانی می‌شود که ابتدای آن باعث طوفانی از اعداد و حساب‌ها می‌شود.
هم مگر از دیده گیرم یاد قانون حساب
ورنه کس چون بحر را زینگونه آرد در شمار
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که بشود یاد قانون حساب را از چشم دور کرد؟ وگرنه آیا کسی می‌تواند در چنین وضعیتی، دریا را به شمارش بیاورد؟
داورا دارم حدیثی بر زبان کز بیم آن
می طپد خون در رگ اندیشه ام سیماب وار
هوش مصنوعی: داوری دارم که داستانی را با اضطراب بر زبان می‌آورم، به گونه‌ای که از ترس آن، خون در رگ‌های فکر و اندیشه‌ام مانند جیوه می‌جوشد و می‌تپد.
می‌زند آن مرغ وحشی بر در و بام قفس
سینه گرمی کز آن آتش گریزد در شرار
هوش مصنوعی: آن پرنده‌ی وحشی بر در و دیوار قفس می‌زند و از سینه‌اش گرما و حرارتی به وجود می‌آید که از این آتش می‌گریزد و در آتش عشق می‌سوزد.
بندمش صد ره به زنجیر نفس اما ز شوق
بگلسلد زنجیر را هر گه که گردد بی‌قرار
هوش مصنوعی: با وجود اینکه بارها به خاطر اشتیاق شدیدم خودم را به زنجیر کشیده‌ام، اما هر بار که دلم بی‌قرار می‌شود، آن زنجیر را می‌شکنم.
گوش نطقت کز نوای شکر تنگ شکرست
ناله‌های تلخ کامان را در آن حضرت چه کار
هوش مصنوعی: صدای سخن تو که شیرین و دل‌نشین است، چه ارتباطی با ناله‌های تلخ و غم‌انگیز کسانی دارد که از زندگی ناخشنودند؟
با توام یارای گویایی نماند اما بگو
چارکت راکز فصیحی قصه او گوش دار
هوش مصنوعی: با تو هستم، اما دیگر قدرت بیان کردن ندارم؛ با این حال، بگویید داستانت را که خود را از نظر سخنوری قوی می‌دانید، بشنوم.
گرچه یک عالم گناهم هست عفوت را بگو
کز سحاب لطف خود یک قطره بر عالم ببار
هوش مصنوعی: با وجود اینکه گناهان زیادی دارم، لطف و بخشش تو را از من دریغ نکن. از رحمت خود یک قطره به من عطا کن تا زندگی‌ام را روشن کند.
رشحه‌ای کم‌گیر از آن شاداب ابری کو کند
از متاع قطره‌ای ترتیب سامان بهار
هوش مصنوعی: برای به دست آوردن زیبایی و سرزندگی بهاری از بارش ابری، حتی یک قطره هم کافی است. این نشان می‌دهد که گاهی یک منبع کوچک می‌تواند تأثیر بزرگی داشته باشد و زندگی را سامان ببخشد.
لمعه‌ای فانی شمر زآن آتش ایمن که کرد
یک فروغش ظلم را چون ظلمت شبهای تار
هوش مصنوعی: از روشنی زودگذر نترس، زیرا که همان آتش می‌تواند ظلم را چون شب‌های تار بپوشاند و محو کند.
نکهتی معدوم انگار از گلستانی که هست
نیش خارش اوستاد ناف آهوی تتار
هوش مصنوعی: گویی در گلستانی که وجود دارد، گل‌های خوشبو و بی‌نظیری هستند، اما هرچند زیبا به نظر می‌رسند، خزانی و کدری هم در دل آنها نهفته است. این کدر بودن به خاطر نیش و گزند مگسی است که در آن‌جا وجود دارد. به عبارتی، زیبایی‌ها همیشه با یک سایه‌ی تیره همراه هستند.
رخصت یک جلوه ده در طور احسان عفو را
تا لب از گستاخی «ارنی» نماند شرمسار
هوش مصنوعی: اجازه بده یک نشانه‌ای از رحمت و بخشش به من بدهی تا از جسارت «نمودن خود را» شرمنده نشوم.
من کجا سامان عذر استغفرالله از کجا
لیک شهدی می‌تراود از لبم بی‌اختیار
هوش مصنوعی: من در وضعیتی هستم که به سختی می‌توانم عذرخواهی کنم، اما بدون اراده و به طور طبیعی، شهدی شیرین از لبانم جاری می‌شود.
شب که می‌رفت از حریمت عذر می‌گفت آفتاب
کاندرین سیر و سفر نبود مرا هیچ اختیار
هوش مصنوعی: شب که دور می‌شد، آفتاب از تو عذرخواهی می‌کرد، چون می‌دانست من در این سفر و سیر هیچ اختیاری ندارم.
ور مرا هیچ اختیار ستی مجاور بودمی
اندرین حضرت که بادا صبح قدرش پایدار
هوش مصنوعی: اگر بر من هیچ اختیاری نبود، و در این مقام نزدیک به او بودم، امیدوار بودم که صبح قدرش همیشه پایدار باشد.
خود همین عنوان عذر نابسامان منست
گر پذیری ورنه امر از تست لطف از کردگار
هوش مصنوعی: این عنوان خود دلیل اصلی وضعیت نامناسب من است. اگر قبول کنی، خوب است، وگرنه این امر به تو مربوط می‌شود و لطف از جانب خداوند خواهد بود.
تا که پیش گرم‌رویان شبستان چمن
عذر سردیهای دی خواهد لب باد بهار
هوش مصنوعی: به زودی که در کنار زیبارویان در باغ می‌نشینم، دیگر از سردی‌های دی ماه عذر و بهانه‌ای نخواهم داشت و نسیم بهاری خواهد وزید.
عذر سردیهای من در گلستان عفو تو
گرم‌روتر باد هر دم چون گل روی نگار
هوش مصنوعی: من به خاطر سردی‌هایم در مقابل محبت و بخشش تو، از تو عذرخواهی می‌کنم؛ امیدوارم به گرمی و زیبایی خود ادامه دهی، مثل گلی که همیشه در شکوفایی است.