گنجور

شمارهٔ ۴۴۴

منم دل پریشان چه در طرب گشایم
چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم
حذر از شکایت من که بود تمام آتش
ز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم
هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرین
منم آنکه چشم موری بچنین رطب گشایم
تو میان دهی وگرنه بخیال در نگنجد
که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم
چو بمرگم آتش او نرود ز جان شیرین
چه زبان به تلخ گفتن بعذاب تب گشایم
به غزال خویش گاهی برسم که چون فغانی
قدم رمیده از خود بره طلب گشایم

اطلاعات

وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: چکامه

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

منم دل پریشان چه در طرب گشایم
چو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم
هوش مصنوعی: من دل نگران و ناراحت دارم و حتی وقتی خوشحالم، نمی‌توانم لبخند بزنم چون یاد تو مانع از این کار می‌شود.
حذر از شکایت من که بود تمام آتش
ز دل شکسته آهی که بنیم شب گشایم
هوش مصنوعی: از شکایت من بپرهیز که شعله‌ای آتشین از دل شکسته‌ام برخاسته است، آهی که در شب می‌گشایم.
هوس وصال ان لب چه کنی بگفت شیرین
منم آنکه چشم موری بچنین رطب گشایم
هوش مصنوعی: دوست عزیز، زمانی که به یاد وصال آن لب می‌افتم، شیرینم می‌گوید من همان کسی هستم که با چشمانم می‌توانم میوه‌ای شیرین و خوشمزه مانند خرما را باز کنم و تو را به آن دعوت کنم.
تو میان دهی وگرنه بخیال در نگنجد
که چنان کمر که دانی من بی ادب گشایم
هوش مصنوعی: اگر تو در میان قبیله‌ای، در غیر این صورت نمی‌توان به تصور آورد که من چقدر بی‌ادبانه کمر را باز می‌کنم.
چو بمرگم آتش او نرود ز جان شیرین
چه زبان به تلخ گفتن بعذاب تب گشایم
هوش مصنوعی: وقتی که بمیرم، عشق و محبت از وجودم نمی‌رود. حتی اگر بخواهم به تلخی سخن بگویم، نمی‌توانم به عذاب و رنج دچار شوم.
به غزال خویش گاهی برسم که چون فغانی
قدم رمیده از خود بره طلب گشایم
هوش مصنوعی: گاهی به غزال خود نزدیک می‌شوم، به طوری که مانند فغانی، قدم‌هایم از خودم دور می‌شود و خواسته‌ام را ابراز می‌کنم.