گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۱

هر کجا نسخه‌ ‌کنند آن خط ریحانی را
نیست جز ناله‌کشیدن قلم مانی را
پیش از آن‌ کز دم شمشیر تو نم بردارد
شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی را
مطلب شوخی پرواز ز موج گهرم
به قفس کرده‌ام امید پرافشانی را
اشک ما صرف تبهکاری غفلت گردید
ریخت این ابر سیه جوهر نیسانی را
جاه با بندگی آب رخ دیگر دارد
عزت افزود ز زنار سلیمانی را
چشمم از جنبش مژگان به‌ شمار نفس است
جلوه‌ات برد ازین آینه حیرانی را
دم تیغ تو و خورشید به یک چشم‌زدن
عرصهٔ صبح‌ کند دیدهٔ قربانی را
جمع‌گشتن دل ما را به تسلی نرساند
از گهر کیست برد شیوهٔ غلتانی را
خلق بر وضع‌ جنون محو نظردوختن است
آنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را
هر کرا چشم‌ درین بزم‌ گشودند چو شمع
دید در نقش‌ کف پا خط پیشانی را
برخط و زلف بتان غره عشقی بیدل
حسن فهمیده‌ای اجزای پریشانی را

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

هر کجا نسخه‌ ‌کنند آن خط ریحانی را
نیست جز ناله‌کشیدن قلم مانی را
هوش مصنوعی: هر جا که آن خط خوش و دل‌نواز را کپی می‌کنند، تنها صدای ناله و حسرت قلمی را می‌شنوید که به شکلی غمگین و دلتنگی وفادار است.
پیش از آن‌ کز دم شمشیر تو نم بردارد
شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی را
هوش مصنوعی: قبل از اینکه دم شمشیر تو بخت را به چالش بکشد، تعجب و حیرت بر صفحهٔ چشمان قربانی حاکم می‌شود.
مطلب شوخی پرواز ز موج گهرم
به قفس کرده‌ام امید پرافشانی را
هوش مصنوعی: در اینجا به نظر می‌رسد که گویا نویسنده به نوعی در حال بیان آرزوی آزادی و رهایی است، چرا که به پرواز و جانداری در میان امواج و دریا اشاره دارد. او با وجود محبوس شدن در قفس، هنوز امید دارد که روزی بتواند به شکوفایی و آزادی دست یابد. به عبارتی دیگر، او از محدودیت‌ها رنج می‌برد اما هنوز رویای پرواز و اوج گرفتن را در دل دارد.
اشک ما صرف تبهکاری غفلت گردید
ریخت این ابر سیه جوهر نیسانی را
هوش مصنوعی: به خاطر غفلت و نادانی ما، اشک و اندوه‌مان به هدر رفت و مانند ابر تیره‌ای که در فصل بهار باران می‌بارد، از دست رفته است.
جاه با بندگی آب رخ دیگر دارد
عزت افزود ز زنار سلیمانی را
هوش مصنوعی: وقار و مقام انسانی که از احترام و خدمت به دیگران سرچشمه می‌گیرد، با مقام و رتبه‌ای که از طریق تعلق به خانواده‌ای بزرگ و با ریشه به دست می‌آید، تفاوت زیادی دارد. عزت و ارزش واقعی به وسیله‌ی طرز رفتار و اخلاق انسان به دست می‌آید، نه صرفاً از طریق انتساب به یک نسل یا نژاد خاص.
چشمم از جنبش مژگان به‌ شمار نفس است
جلوه‌ات برد ازین آینه حیرانی را
هوش مصنوعی: چشمانم با حرکت مژگان به شمارش نفس‌ها مشغول است، حضور تو از این آینه، حیرت و شگفتی را از من برده است.
دم تیغ تو و خورشید به یک چشم‌زدن
عرصهٔ صبح‌ کند دیدهٔ قربانی را
هوش مصنوعی: نوک تیز شمشیر تو و نور خورشید به قدری نزدیک و سریع هستند که در یک لحظه، صبح، چشم قربانی را می‌زند.
جمع‌گشتن دل ما را به تسلی نرساند
از گهر کیست برد شیوهٔ غلتانی را
هوش مصنوعی: همرنگ شدن دل ما با دیگران، ما را آرامش نمی‌دهد، چون از کجا آمده‌ایم یا به چه دلیلی به این وضعیت دچار شده‌ایم، همچنان شبیه دنبال کردن یک روش بی‌ثبات و بی‌سامان است.
خلق بر وضع‌ جنون محو نظردوختن است
آنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را
هوش مصنوعی: مردم به طرز جنون‌آوری مشغول کار خود هستند، آنقدر به زحمت و تلاش نپرداز که لباس بی‌خودیت را، که نشانی از عریانی‌ات است، پاره کنی.
هر کرا چشم‌ درین بزم‌ گشودند چو شمع
دید در نقش‌ کف پا خط پیشانی را
هوش مصنوعی: هرکس که در این محفل چشم باز کرد، مانند شمعی شد که در آثار نقش کف پای خود، خط پیشانی را مشاهده می‌کند.
برخط و زلف بتان غره عشقی بیدل
حسن فهمیده‌ای اجزای پریشانی را
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به زیبایی و جذابیت خاصی که در زلف‌های معشوقه‌اش وجود دارد، اشاره می‌کند. او احساس می‌کند که عشق او به این زیبایی‌ها باعث شده است تا درک عمیق‌تری از جزئیات و عناصر پیچیده‌ای که در حال و هوای عشق وجود دارد، پیدا کند. در واقع، او از طریق این عشق به درک بهتری از دنیا و روابط انسانی دست یافته است.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۷۱ به خوانش عندلیب

حاشیه ها

1399/05/30 12:07
تیمور ناصری

خلق بروضع‌جنون محونظر(دوختن) است
آنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را