غزل شمارهٔ ۱۶۹
عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را
ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را
اشکْ در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت
از بنِ چاه برآر این مَهِ کنعانی را
عشقْ نبود به عمارتگریِ عقلْ شریک
سیلْ از کف ندهد صنعتِ ویرانی را
ازخط و زلف بتان تازه دلیل است که حُسن
کردهْ چترِ بدن اسبابِ پریشانی را
بار یابی چو به خاکِ درِ صاحبنظران
چینِ دامانِ ادب کن خطِ پیشانی را
ریزشِ اشکِ ندامت ز سیهکاریهاست
لازم است ابر سیهْ قطرهٔ نیسانی را
زیرِ گردون نتوان غیرِ کثافت اندوخت
ناخن و موست رسا مردمِ زندانی را
لافِ آزادگی از اهل فنا نازیباست
دامنِ چیده چه لازمْ تنِ عریانی را
جاهل از جمعِ کتبْ صاحبِ معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
نفسِ سوخته باید به تپش روشنکرد
نیست شمعِ دگر این انجمنِ فانی را
نتوان یافت از آن جلوهٔ بیرنگ سراغ
مگر آیینه کنی دیدهٔ قربانی را
بازگشتی نبودْ پایِ طلب را بیدل
سیلِ ما نشنود افسونِ پشیمانی را
غزل شمارهٔ ۱۶۸: بههستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی راغزل شمارهٔ ۱۷۰: فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
اطلاعات
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
عیشْ داندْ دلِ سرگشتهْ پریشانی را
ناخدا باد بود کشتیِ توفانی را
هوش مصنوعی: دل سرگشته و حیران، زندگی را میشناسد، همانطور که ناخدا از کشتی در میان طوفان آگاه است.
اشکْ در غمکدهٔ دیده ندارد قیمت
از بنِ چاه برآر این مَهِ کنعانی را
هوش مصنوعی: اشکی که در غم و اندوه چشمها وجود دارد، ارزشی ندارد. از عمق چاه این غم، این مه لطیف را به بیرون بیاور.
عشقْ نبود به عمارتگریِ عقلْ شریک
سیلْ از کف ندهد صنعتِ ویرانی را
هوش مصنوعی: عشق نمیتواند با تفکر منطقی و عقلانی همراه باشد؛ چرا که لحظهای که احساساتی مانند عشق در وجود انسان شعلهور میشود، نمیتواند اجازه دهد که عقل و منطق در مدیریت و ساختار زندگی موثر واقع شوند. در واقع، فوران احساسات، مانند طغیانی در رودخانه، تمام مهارتها و دستاوردهای رسمی را به ویرانی میکشاند.
ازخط و زلف بتان تازه دلیل است که حُسن
کردهْ چترِ بدن اسبابِ پریشانی را
هوش مصنوعی: از نشانههای زیبایی و جذابیت بتی، که موها و خطوط دلفریبش را به نمایش میگذارد، میتوان فهمید که زیباییاش مانند چتری است که وسایل پریشانی و آشفتگی را در بر میگیرد.
بار یابی چو به خاکِ درِ صاحبنظران
چینِ دامانِ ادب کن خطِ پیشانی را
هوش مصنوعی: وقتی که به سرزمین علم و ادب میروی، تلاش کن تا از دانش و فضیلت کسانی که در این زمینه خبره هستند بهرهمند شوی و بر سیرت خود بیفزایی.
ریزشِ اشکِ ندامت ز سیهکاریهاست
لازم است ابر سیهْ قطرهٔ نیسانی را
هوش مصنوعی: ریزش اشکهای توبه از کارهای ناپسند ضروری است مانند اینکه ابر تیره باید قطرههای باران را بریزد.
زیرِ گردون نتوان غیرِ کثافت اندوخت
ناخن و موست رسا مردمِ زندانی را
هوش مصنوعی: در دنیا نمیتوان جز زشتیها چیزی جمع کرد، همانطور که ناخن و مو از بدن انسان جدا نمیشود. این بیان به روشنی نشان میدهد که زندگی در این دنیا پر از مشکلات و گرفتاریهاست و به نوعی برای انسانها مانند زندانی است.
لافِ آزادگی از اهل فنا نازیباست
دامنِ چیده چه لازمْ تنِ عریانی را
هوش مصنوعی: افتخار به آزادی در میان کسانی که به زوال نزدیکاند، زیبا نیست. کسانی که در پی حریفی غیرفطری هستند، نیازی به برازندگی ندارند.
جاهل از جمعِ کتبْ صاحبِ معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
هوش مصنوعی: ناپختگی و بیخبر بودن از دانش نمیتواند فردی را به معنای واقعی دانا کند، زیرا تنها داشتن کتاب و اطلاعات کافی نیست، بلکه تسلط بر اصول و ساختار سخنوری است که فرد را به یک گویندهی خوب تبدیل میکند.
نفسِ سوخته باید به تپش روشنکرد
نیست شمعِ دگر این انجمنِ فانی را
هوش مصنوعی: روحی که دچار درد و آتش است، باید با تپش و زندگی دوباره امیدوار شود. در این جمع بیدوام، دیگر شمعی نیست که نورانیام کند.
نتوان یافت از آن جلوهٔ بیرنگ سراغ
مگر آیینه کنی دیدهٔ قربانی را
هوش مصنوعی: تنها راهی که میتوانی زیبایی خالص و بیرنگ را ببینی، این است که همچون آینهای برای کسی که عاشق و فدای آن زیبایی است، عمل kنی.
بازگشتی نبودْ پایِ طلب را بیدل
سیلِ ما نشنود افسونِ پشیمانی را
هوش مصنوعی: هیچ راهی برای برگشتن وجود ندارد، ما به دنبال چیزی هستیم و در این مسیر، نیازی به شنیدن سخنان پشیمانی نداریم.
خوانش ها
غزل شمارهٔ ۱۶۹ به خوانش عندلیب
حاشیه ها
1393/02/28 10:04
منتقد
جاهل از جمعکتب صاحب معنی نشود
نسبتی نیست به شیرازه سخندانی را
::
نمایشگاه کتاب...
1399/05/30 11:07
تیمور ناصری
لاف (آزادگی) از اهل فنا نازیباست
دامن چیده چه لازم تن عریانی را

بیدل دهلوی