گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۶

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
چشم‌عصمت سرمه‌خواندگرد دامان تو را
بسکه بر خود می‌تپد از آرزوی ناوکت
می‌کند در سینه دل هم‌کار پیکان تو را
در تماشایت همین مژگان تحیر ساز نیست
هر بن مو چشم قربانی‌ست حیران تو را
گلشن‌از اوراق‌گل عمری‌ست‌پیش عندلیب
می‌گشاید دفتر خون شهیدان تو را
درگرفتاری بود آسایش عشاق و بس
آشیان از حلقهٔ دام است مرغان تو را
سرمه از خاک شهیدان‌گر نینگیزد غبار
کیست تا فهمد زبان بینوایان تو را
غیر جرم عشق در آزار ما آزردگان
حیله بسیار است خوی ناپشیمان تو را
طیلسان را از غبار خود به‌دوش افکندنست
تا توان بستن به دل احرام دامان تو را
پیکر مجنون به‌تشریف دگرمحتاج نیست
کسوت خارا همان زیباست عریان تو را
نشئهٔ عمر خضر جوش دوبالا می‌زند
گر عصا گیرد بلندیهای مژگان تو را
می‌تواند دقتم فرق شکست از موج‌کرد
لیک نشناسم ز رنگ خویش پیمان تو را
ای دل‌گم‌کرده مطلب هرزه نالی تا به‌کی
جوش ابرامت اثرگم کرد افغان تو را
تا شوی یک چشم رسوای تماشای بتان
چون مژه صد چاک می‌بایدگریبان تو را
بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد
جدول رنگ بهار اوراق دیوان تو را

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا
چشم‌عصمت سرمه‌خواندگرد دامان تو را
هوش مصنوعی: زیبایی و جاذبه تو به قدری است که حتی آینه شرم دارد از نشان دادن روی درخشان تو. چشمان پاک و معصوم، دامن تو را مانند سرمه می‌ستایند.
بسکه بر خود می‌تپد از آرزوی ناوکت
می‌کند در سینه دل هم‌کار پیکان تو را
هوش مصنوعی: دل به شدت برای تو longing می‌کشد و از شدت آرزو، به گونه‌ای می‌زید که گویی پیکان تو در سینه‌اش نشسته است.
در تماشایت همین مژگان تحیر ساز نیست
هر بن مو چشم قربانی‌ست حیران تو را
هوش مصنوعی: در نگاه تو، این مژگان زیبایت تنها برای سرگرمی و حیرت نیست، بلکه هر تار مویت، چشمی است که به خاطر تو دچار حیرت شده است.
گلشن‌از اوراق‌گل عمری‌ست‌پیش عندلیب
می‌گشاید دفتر خون شهیدان تو را
هوش مصنوعی: باغی از برگ‌های گل، سال‌هاست که پرنده‌ای را به آواز خواندن دعوت می‌کند و در این میان، داستان خون شهیدان تو را باز می‌کند.
درگرفتاری بود آسایش عشاق و بس
آشیان از حلقهٔ دام است مرغان تو را
هوش مصنوعی: در این دنیا، عشق و آسایش عاشقان در هم تنیده است و همچنین، زندگی آن‌ها به دام‌هایی وابسته است که مانند حلقه‌ای برای پرندگان گرداگردشان است.
سرمه از خاک شهیدان‌گر نینگیزد غبار
کیست تا فهمد زبان بینوایان تو را
هوش مصنوعی: اگر سرمه‌ای از خاک شهیدان تولید نشود، پس چه کسی می‌تواند غبار را درک کند؟ این سخن به زبان کسانی که درمانده و بی‌چاره‌اند، اشاره می‌کند.
غیر جرم عشق در آزار ما آزردگان
حیله بسیار است خوی ناپشیمان تو را
هوش مصنوعی: غیر از عشق، هیچ چیز دیگری باعث آزار ما نمی‌شود و ما که زخم‌خورده‌ایم، فریب‌های زیادی از سوی تو دیده‌ایم که نشانه‌ای از نادم بودن تو نیست.
طیلسان را از غبار خود به‌دوش افکندنست
تا توان بستن به دل احرام دامان تو را
هوش مصنوعی: برای رهایی از غبار و سختی‌های زندگی، همچون پوشیدن لباس سفید برای ورود به حرم، باید خود را از همه چیز فارغ کنم تا بتوانم به عشق و محبت تو نزدیک شوم.
پیکر مجنون به‌تشریف دگرمحتاج نیست
کسوت خارا همان زیباست عریان تو را
هوش مصنوعی: جسم مجنون دیگر نیازی به پوشش و ظاهر زیبا ندارد، زیرا زیبایی اصلی و واقعی او در عریانی‌اش نهفته است.
نشئهٔ عمر خضر جوش دوبالا می‌زند
گر عصا گیرد بلندیهای مژگان تو را
هوش مصنوعی: عمر طولانی خضر که نشانهٔ حیات جاودانه است، به یاد زیبایی و جذابیت چشمان تو، دوباره جان می‌گیرد و زندگی تازه‌ای پیدا می‌کند، انگار که عصای خود را برای بالارفتن از زیبایی‌های چشمان تو به دست می‌گیرد.
می‌تواند دقتم فرق شکست از موج‌کرد
لیک نشناسم ز رنگ خویش پیمان تو را
هوش مصنوعی: می‌توانم با دقت بفهمم که تفاوت شکست و آسیب دیدن در اثر موج چیست، اما نمی‌توانم از رنگ و نشانه‌های خودم، پیمان و تعهد تو را بشناسم.
ای دل‌گم‌کرده مطلب هرزه نالی تا به‌کی
جوش ابرامت اثرگم کرد افغان تو را
هوش مصنوعی: ای دل گم‌شده، چرا بدون هدف و از روی ناامیدی ناله می‌زنی؟ تا چه زمانی باید از اثر و نتیجه‌ی غم و اندوهت بگویی؟ صدای تو هم به ما نمی‌رسد و گم شده است.
تا شوی یک چشم رسوای تماشای بتان
چون مژه صد چاک می‌بایدگریبان تو را
هوش مصنوعی: برای اینکه در دیدن زیبایی‌های معشوقه‌ها دچار خجالت و رسوایی شوی، باید همچون مژه که از چندین چاک تشکیل شده، دلبستگی و تعلقات زیادی را تحمل کنی.
بیدل از رنگین خیالیهای فکرت می‌سزد
جدول رنگ بهار اوراق دیوان تو را
هوش مصنوعی: بیدل به زیبایی‌های خیال و اندیشه‌ات می‌بالد و این مسأله باعث می‌شود که بهار و رنگ‌های آن نتوانند به چشم بخوانند و دیوان تو را زینت بخشند.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۴۶ به خوانش عندلیب