گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۲

به‌ گلشنی‌ که دهم عرض شوخی او را
تحیر آینهٔ رنگ می‌کند بو را
خموش‌ گشتم و اسرار عشق پنهان نیست
کسی چه چاره‌ کند حیرتِ سخنگو را
سرِ بریده‌ هم‌ اینجا چو شمع بی‌خواب‌ است
مگر به بالشِ داغی نهیم پهلو را
ندانم از اثر کوشش کدام دل است
که می‌کِشند به پابوسِ یار، گیسو را
چه ممکن است نگردد کبابِ حیرانی
نموده‌اند به آیینه جلوهٔ او را
به سینه تا نفسی هست‌، مشقِ حسرت‌ کن
اَمل به رنگ‌ کشیده‌ست خامهٔ مو را
غبار آینه‌ گشتی‌، غبار دل مپسند
مکن به زشتیِ رو جمع  زشتیِ خو را
اگر به خوانِ فلک فیضِ نعمتی می‌بود
نمی‌نمود هلال استخوان‌ِ پهلو را
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
گرفته است سُویدا سواد دل بیدل
تصرفی‌ست درین دشت چشم آهو را

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

به‌ گلشنی‌ که دهم عرض شوخی او را
تحیر آینهٔ رنگ می‌کند بو را
هوش مصنوعی: در باغی که حضور او را با شیطنتی به گل می‌برم، عطر و بوی گل‌ها در آینه رنگ و جلوه‌ای خاص پیدا می‌کند.
خموش‌ گشتم و اسرار عشق پنهان نیست
کسی چه چاره‌ کند حیرتِ سخنگو را
هوش مصنوعی: سکوت کرده‌ام و رازهای عشق کمتر پنهان می‌مانند. چه کسی می‌تواند در برابر حیرت کسی که حرف می‌زند، کاری انجام دهد؟
سرِ بریده‌ هم‌ اینجا چو شمع بی‌خواب‌ است
مگر به بالشِ داغی نهیم پهلو را
هوش مصنوعی: این جمله به تصویر کشیدن حالتی غم‌انگیز است. حتی وقتی که سر بریده‌ای در اینجا وجود دارد، همچنان حالتی از خواب آلودگی و سستی دارد، مانند شمعی که روشن است اما بی‌حرکت. تنها راهی که برای آرام کردن این وضعیت می‌توان تصور کرد، قرار دادن آن بر روی بالش گرم و داغ است تا شاید کمی تسکین یابد. این بیان به نوعی نشان‌دهنده تنهایی و دل‌تنگی است و به احساس فقدان و نیاز به آرامش اشاره دارد.
ندانم از اثر کوشش کدام دل است
که می‌کِشند به پابوسِ یار، گیسو را
هوش مصنوعی: نمی‌دانم تلاش و کوشش کدام دل باعث شده که موهایش را به عنوان نشانه‌ی ارادت به یار، به زمین بکشاند.
چه ممکن است نگردد کبابِ حیرانی
نموده‌اند به آیینه جلوهٔ او را
هوش مصنوعی: چه چیزی ممکن است به کبابِ حیرانی تبدیل نشود، وقتی که زیبایی او را در آینه نشان داده‌اند؟
به سینه تا نفسی هست‌، مشقِ حسرت‌ کن
اَمل به رنگ‌ کشیده‌ست خامهٔ مو را
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندگی در سینه‌ات هست، به یاد آرزوهای ناچیزت فکر کن، چراکه هر آنچه می‌خواهی، به نوعی رنگ و بویی از آرزوی تو دارد.
غبار آینه‌ گشتی‌، غبار دل مپسند
مکن به زشتیِ رو جمع  زشتیِ خو را
هوش مصنوعی: مراقب باش که زشتی‌های دل را تحت تأثیر ظاهری نامناسب قرار ندهی. به جای قضاوت کردن درباره‌ی دیگران به خاطر ظاهر، بهتر است با نگاهی عمیق‌تر به زیبایی‌های درون توجه کنیم.
اگر به خوانِ فلک فیضِ نعمتی می‌بود
نمی‌نمود هلال استخوان‌ِ پهلو را
هوش مصنوعی: اگر در سفره‌ی آسمان نعمتی بود، هلالی که از استخوان پهلو حکایت می‌کند، آشکار نمی‌شد.
دمی به یاد خیال تو سر فروبردم
به آفتاب رساندم دماغ زانو را
هوش مصنوعی: لحظه‌ای به یاد تو سرم را پایین آوردم و اینگونه خود را به تابش آفتاب نزدیک کردم.
گرفته است سُویدا سواد دل بیدل
تصرفی‌ست درین دشت چشم آهو را
هوش مصنوعی: دل بیدل به حالت خیالی و پر از شوق دچار شده و در این دشت، چشمی مانند چشم آهو به زیبایی توجه جلب می‌کند. این وضعیت به نوعی تسلط و احاطه بر احساسات و زیبایی‌های پیرامون را نشان می‌دهد.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۴۲ به خوانش عندلیب