گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۹

دام یک عالم تعلق‌ گشت حیرانی مرا
عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام
سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا
جوش زخم سینه‌ام‌،‌ کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ای‌ گل‌ گر بخندانی مرا
ای ادب‌! سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
مدّ عمرم‌ یک‌ قلم‌ چون شمع‌ در وحشت‌ گذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
عجز هم‌ چون‌ سایه اوج‌ اعتباری داشته‌ست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
پردهٔ ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله می‌گردم به هر رنگی‌ که‌ گردانی مرا
ناله‌واری سر ز جیب دل برون آورده‌ام
شعلهٔ شوقم‌، مباد ای یأس بنشانی مرا
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

دام یک عالم تعلق‌ گشت حیرانی مرا
عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا
هوش مصنوعی: دام یک عالم، مرا گرفتار و محصور کرده است. در نهایت این وضعیت، باعث حیرت و شگفتی من شده و من را به مانند زندانی درآورده است.
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام
سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا
هوش مصنوعی: عشق و اشتیاق من به بوی صبحی که در انتظارش هستم، مرا در حالتی سرد و حیرت‌زده قرار داده است، مانند قربانی‌ای که در چشمانش تنها حیرت می‌درخشد.
جوش زخم سینه‌ام‌،‌ کیفیت چاک دلم
خرمی مفت تو ای‌ گل‌ گر بخندانی مرا
هوش مصنوعی: زخم سینه‌ام در حال جوشیدن است و درد چاک دلم را نشان می‌دهد. ای گل، اگر تو به من لبخند بزنی، حال من بهتر می‌شود.
ای ادب‌! سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا
هوش مصنوعی: ای ادب! خاموشی تو هم بی‌نوا نیست، مانند مژگانی که نوازنده‌ای در حیرت می‌سازد.
مدّ عمرم‌ یک‌ قلم‌ چون شمع‌ در وحشت‌ گذشت
آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا
هوش مصنوعی: مدت زندگی‌ام همچون شمعی در وحشت و تنهایی گذشته و هیچ عشقی در دل نداشته‌ام که از نورانیتم بهره‌مند شود.
عجز هم‌ چون‌ سایه اوج‌ اعتباری داشته‌ست
کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا
هوش مصنوعی: ناتوانی من مانند سایه‌ای است که در برابر عظمت تو قدری دارد. تلاش من به منظور رسیدن به آستانت همچون فرشی است که به زیر پای تو گسترده شده است.
پردهٔ ساز جنونم خامشی آهنگ نیست
ناله می‌گردم به هر رنگی‌ که‌ گردانی مرا
هوش مصنوعی: دیواری که در دل من ایجاد شده، به خاطر جنونم، آهنگی ندارد. من مانند ناله‌ای می‌چرخم و به هر شکلی که بخواهی مرا تغییر می‌دهی.
ناله‌واری سر ز جیب دل برون آورده‌ام
شعلهٔ شوقم‌، مباد ای یأس بنشانی مرا
هوش مصنوعی: من با دل شکسته و ناراحت، صدای ناله‌ای از اعماق وجودم بیرون آورده‌ام که نشان‌دهنده شوق و آرزوهایم است. ای ناامیدی، مرا از این شوق دور نکن و نگذار که در غم و یأس غرق شوم.
احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست
من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا
هوش مصنوعی: نیازی به خودشناسی و درک عمقی نیست، چون اگر من خودم را نشناسم، تو به خوبی من را می‌شناسی.
بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام
آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا
هوش مصنوعی: بیدل در این شعر به احساسات و جنون خود اشاره می‌کند. او می‌گوید که این احساسات مانند افسون و جادو هستند و به نوعی سبب شده‌اند که حقیقت وجودش نمایان شود. در واقع، این جنون و درد او مانند آبی است که به آینه می‌خورد و باعث می‌شود تا عریان بودن و vulnerability او با رنگ اشک‌هایش مشخص گردد. به این ترتیب، احساساتش باعث می‌شود که ضعف‌ها و آسیب‌پذیری‌هایش به وضوح قابل مشاهده باشد.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۲۹ به خوانش عندلیب