غزل شمارهٔ ۱۲۲
قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مرا
کز من نمیماند نشان گر میبری نام مرا
حرفیست نیرنگ بقا، نشنیدهگیر این ماجرا
می نیست جز رنگ صداگر بشکنی جاممرا
دارم ز سامان الست اولگداز آخر شکست
یک شیشه باید نقش بست آغاز وانجام مرا
هرچند تا عنقا رسی براوج همت نارسی
از خود برآتا وارسیکیفیت بام مرا
چون شمعگر واماندهم صد اشک محمل راندهام
رو سبحهگیر از آبله تا بشمری گام مرا
برق حقیقت شعله زن آنگه دماغ ما ومن
ناپخته باید سوختن اندیشهٔ خام مرا
گردونکه داغش باد مه، تا نشکند صبحمکله
در پردهٔ روز سیه میپرورد شام مرا
بر بوی صید رحمتی دارم سجود خجلتی
یک دانه نتوان یافتن غیر ز عرق دام مرا
چشمیکه شد حیران او برگل نمیآید فرو
آن سوی باغ رنگ و بو نخلیست بادام مرا
بیدل زکلکم میچکد آب حیات نیک و بد
خضر است اگرکس میخورد امروز دشنام مرا
غزل شمارهٔ ۱۲۱: بیسخن باید شنیدن چون نگین نام مراغزل شمارهٔ ۱۲۳: بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مرا
کز من نمیماند نشان گر میبری نام مرا
هوش مصنوعی: جامعهای که پیغام من را میفرستی، در حیرت است و نمیداند چطور این پیام را بفرستد. من هیچ نشانی از خودم نمیگذارم، تنها نام من را با خودت ببر.
حرفیست نیرنگ بقا، نشنیدهگیر این ماجرا
می نیست جز رنگ صداگر بشکنی جاممرا
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که چیزی که از آن صحبت میشود، فریبنده و بیمعنی است. بهتر است به این ماجرا توجه نکنیم، زیرا تنها ظاهری از واقعیت است. اگر بخواهی به درونم نفوذ کنی، باید مانع از شکستن قلبم شوی.
دارم ز سامان الست اولگداز آخر شکست
یک شیشه باید نقش بست آغاز وانجام مرا
هوش مصنوعی: دارم از نظم و ترتیب وجودم میگوید که آخرین شکست و آسیب من، مانند شکستن یک شیشه است و باید یک طرح و نقش برای آغاز و پایان من ایجاد شود.
هرچند تا عنقا رسی براوج همت نارسی
از خود برآتا وارسیکیفیت بام مرا
هوش مصنوعی: هرچقدر هم که به دوردستها بروی و به بلندای آرزوهایت نزدیک شوی، از خودت دور نشو و به تمام جوانب زندگیات دقت کن. من از تو میخواهم که وضعیت و حال و هوای بام من را بشناسی.
چون شمعگر واماندهم صد اشک محمل راندهام
رو سبحهگیر از آبله تا بشمری گام مرا
هوش مصنوعی: من مانند شمعی که نیمهکار مانده، با صد اشک خود را به کار انداختهام. از تو میخواهم که مانند سبحهای از آبلهام، گامهای مرا بشماری.
برق حقیقت شعله زن آنگه دماغ ما ومن
ناپخته باید سوختن اندیشهٔ خام مرا
هوش مصنوعی: زمانی که حقیقت درخشنده مانند برق بزند، ما و اندیشههای ناپختهام باید آماده سوختن باشیم. این نشاندهنده نیاز به رشد و پختگی در افکار است تا در برابر واقعیتهای عمیق و روشن زندگی مقاومت کنیم.
گردونکه داغش باد مه، تا نشکند صبحمکله
در پردهٔ روز سیه میپرورد شام مرا
هوش مصنوعی: آسمان که شگفتی و هیجان آن همچون باد در دماوند است، نمیگذارد صبح من با روشنیاش در کنار روز سیاه از هم بپاشد و مرا در سایه شب پرورش میدهد.
بر بوی صید رحمتی دارم سجود خجلتی
یک دانه نتوان یافتن غیر ز عرق دام مرا
هوش مصنوعی: من به خاطر رایحه صید، به حالت خضوع و شرمندگی درآمدهام. هیچ چیز دیگری جز قطرهای از عرق دام من نمیتوان یافت.
چشمیکه شد حیران او برگل نمیآید فرو
آن سوی باغ رنگ و بو نخلیست بادام مرا
هوش مصنوعی: چشمی که به خاطر عشقش گیج و سردرگم است، نمیتواند به گلها و زیباییهای باغ توجه کند. در آنسوی باغ، درختی از نوع بادام وجود دارد که به من تعلق دارد.
بیدل زکلکم میچکد آب حیات نیک و بد
خضر است اگرکس میخورد امروز دشنام مرا
هوش مصنوعی: زبان بیدل به نوعی میگوید که از وجود تو، جوهر زندگی به بیرون میریزد و این زندگی ممکن است در مقام خیری یا شری باشد. به این معنا که اگر کسی امروز به من بیاحترامی کند یا بدی بکند، این به خاطر همان جوهر وجودیات است.
خوانش ها
غزل شمارهٔ ۱۲۲ به خوانش عندلیب
حاشیه ها
1399/03/25 19:05
پارسا د
به به
چون شمع گر واماندهام، صداشکمحمل راندهام
رو سبحه گیر از آبله تا بشمری گام مرا
1402/03/19 04:06
فاطمه یاوری
هرچند تا عنقا رسی،
بر اوج همت نارسی!
از خود "برا"
تا وارسی کیفیت بام مرا.....(((:
1402/03/19 04:06
فاطمه یاوری
چشمی که شد حیران او
بر گل نمی آید فرو
آن سوی باغ رنگ و بو
نخلی است بادام مرا.....!
چقدر جالب:) بخصوص این قسمت آخرش... بادام یعنی همون چشم و یه مراعات جالب با نخل ایجاد میکنه.

بیدل دهلوی