غزل شمارهٔ ۱۲۳
بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا
پیرهن در جلوه آبمگرکنی عریان مرا
تا به پستیها عروج اعتبارمگلکند
خامشی چون آتش یاقوت زد دامان مرا
از پی اصلاح ناهمواری طبع درشت
آمد ورفت نفسها بس بود سوهان مرا
کاروان اشکم از عاجز متاعیها مپرس
آبله محملکش است از دیده تا دامان مرا
شوق دیدارم، چهسود ازخویش بیرون رفتنم
دیدهٔ یعقوبم و جا نیست درکنعان مرا
ای طلب دروصل هم مشکن غبارجستجو
آتشمگر زنده میخوهی ز پا منشان مرا
در شکست من بنای ناامیدی محکم است
فکر تعمیری ندارم تاکند ویران مرا
در غمآباد فلک چون خانهٔ وهم حباب
نیست جزیک عقدهٔ تار نفس، سامان مرا
زین سبکساریکه در هرصفحه نقشم زایل است
عشق ترسم محو سازد از دل یاران مرا
همچو شبنم نیست در آشوبگاه این چمن
گوشهٔ امنی به غیر از دیدهٔ حیران مرا
می رسد دلدار رومنعمریستازخودرفتهام
بک نگاه واپسین ای شوق برگردان مرا
در رهش چون خامهکار پستیام بالاگرفت
آنچه بیدل، ناخن پا بود، شد مژگان مرا
غزل شمارهٔ ۱۲۲: قاصد به حیرتکن ادا تمهید پیغام مراغزل شمارهٔ ۱۲۴: رخصت نظارهایگر میدهد جانان مرا
اطلاعات
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا
پیرهن در جلوه آبمگرکنی عریان مرا
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی و لطافتی که دارم، مانند گلی در میان پردهها میدرخشم. اگر تو بخواهی، با برهنه کردن من، میتوانی جذابیت و زیباییام را بیش از پیش نشان دهی.
تا به پستیها عروج اعتبارمگلکند
خامشی چون آتش یاقوت زد دامان مرا
هوش مصنوعی: برای اینکه به جایگاههای بالاتر برسم، باید از امور بیارزش دوری کنم. سکوت من همانند آتش، گنجینهای ارزشمند و درخشان در وجودم است که به من قدرت و اعتبار میبخشد.
از پی اصلاح ناهمواری طبع درشت
آمد ورفت نفسها بس بود سوهان مرا
هوش مصنوعی: برای بهبود ویژگیهای ناپسند خود و اصلاح آنها، نفسهای عمیق و مکرر کافی بود تا مانند یک سوهان عمل کند و سرشت من را نرم کند.
کاروان اشکم از عاجز متاعیها مپرس
آبله محملکش است از دیده تا دامان مرا
هوش مصنوعی: از کسی که نمیتواند به دردهای من پی ببرد، درباره بارها و دردهایم نپرس. اشکهایم مانند آبله به محملها چسبیده و از چشمانم تا دامنم جاری است.
شوق دیدارم، چهسود ازخویش بیرون رفتنم
دیدهٔ یعقوبم و جا نیست درکنعان مرا
هوش مصنوعی: شوق دیدار تو باعث شده که از خودم خارج شوم. مانند یعقوب، که بیتاب دیدار یوسفش بود، اما من جایی در کنعان ندارم.
ای طلب دروصل هم مشکن غبارجستجو
آتشمگر زنده میخوهی ز پا منشان مرا
هوش مصنوعی: ای کاش در جستجوی وصال، موانع را از بین ببری. اگر میخواهی آتشی را که در درون دارم به زندگی برگردانی، مرا از پا نینداز.
در شکست من بنای ناامیدی محکم است
فکر تعمیری ندارم تاکند ویران مرا
هوش مصنوعی: من به شدت ناامید شدهام و حس میکنم که هیچ امید و فرصتی برای بازسازی و بهبود وضعیت خودم ندارم. در واقع، احساس میکنم که ویرانیام عمیق و محکم است و هیچ راهی برای ترمیم آن وجود ندارد.
در غمآباد فلک چون خانهٔ وهم حباب
نیست جزیک عقدهٔ تار نفس، سامان مرا
هوش مصنوعی: در دنیایی پر از غم و اندوه، جایی که همه چیز همچون حبابی ناپایدار است، تنها چیزی که برای من باقی مانده، احساسی عمیق و درونی از ناراحتی و سردرگمی است.
زین سبکساریکه در هرصفحه نقشم زایل است
عشق ترسم محو سازد از دل یاران مرا
هوش مصنوعی: به خاطر این سبکسری که در هر لحظه از نقشم کاسته میشود، میترسم عشق باعث شود که یاد و خاطر من از دل دوستانم محو گردد.
همچو شبنم نیست در آشوبگاه این چمن
گوشهٔ امنی به غیر از دیدهٔ حیران مرا
هوش مصنوعی: در این چمن آشفته، مانند شبنم، جایی امن وجود ندارد جز نگاه متعجب من.
می رسد دلدار رومنعمریستازخودرفتهام
بک نگاه واپسین ای شوق برگردان مرا
هوش مصنوعی: دلدار به من نزدیک میشود، سالهاست که از خودم دور شدهام. ای شوق! با تنها یک نگاه به من، مرا به حالت اولیهام برگردان.
در رهش چون خامهکار پستیام بالاگرفت
آنچه بیدل، ناخن پا بود، شد مژگان مرا
هوش مصنوعی: در مسیر عشقش من مانند قلمی در کارم افتخار کردم. آنچه بهعنوان درد و رنجی کوچک در وجودم بود، تبدیل به مژگانی زیبا و دلنشین شد.
خوانش ها
غزل شمارهٔ ۱۲۳ به خوانش عندلیب
حاشیه ها
1395/02/15 22:05
حمید زارعیِ مرودشت
بیت یازده
میرسد دلدار و من عمریست از خود رفته ام
یک نگاه ِ وا پسین ای شوق برگردان مرا

بیدل دهلوی