گنجور

غزل شمارهٔ ۱۲۱

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان داده‌ست پیغام مرا
بی‌نشانی مقصدم اما سراغ ما و من
جامه‌ای دارد که پوشیده‌ست احرام مرا
عمرها شد در فضای بی‌نشان پر می‌زنم
آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا
در غبارگردش رنگم خرام نازکیست‌؟
اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا
پردهٔ‌چشمم‌به‌برق حسرت‌دیدارسوخت
انتظار آخر مقشرکرد بادام مرا
قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع
جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا
اوج‌اقبالم حضوپک‌نفس راحت‌بس است
سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا
از سواد فقرگرد سرمه رنگ آورده‌ام
چشم اگر داری چراغ خانه‌کن شام مرا
نشکند رنگی‌که‌گلزاری نپردازد ز من
کلک نقاش است ساقی‌گردش جام مرا
حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکنده‌ام
پر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا
قاصد حسرت نصیبان وفا پیداست‌کیست
بخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا
چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس
عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بی‌سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
زخم دل چندین زبان داده‌ست پیغام مرا
هوش مصنوعی: باید بدون حرف زدن گوش بدهی، چون نام من مانند نگینی است که زخم دل‌های زیادی پیام مرا به زبان‌ها آورده‌اند.
بی‌نشانی مقصدم اما سراغ ما و من
جامه‌ای دارد که پوشیده‌ست احرام مرا
هوش مصنوعی: مقصدم مشخص نیست و گم شده‌ام، اما در جستجوی من، نشانه‌هایی از جامه‌ای دیده می‌شود که نشانه سفر معنوی من است.
عمرها شد در فضای بی‌نشان پر می‌زنم
آشیان در عالم عنقاست اوهام مرا
هوش مصنوعی: سال‌ها در فضای بی‌نشان پرواز کرده‌ام و در دنیای خیالات، آرزو دارم که لانه‌ای داشته باشم، اما این آرزو در دنیای غیر قابل دسترس است.
در غبارگردش رنگم خرام نازکیست‌؟
اندکی از خویش رو تا بشمری گام مرا
هوش مصنوعی: در میان توجه و جلب نگاه دیگران، نازکی و ظرافتی در وجودم وجود دارد. کمی از خود فاصله بگیر تا بتوانی اندازه و اهمیت گام‌هایم را بسنجی.
پردهٔ‌چشمم‌به‌برق حسرت‌دیدارسوخت
انتظار آخر مقشرکرد بادام مرا
هوش مصنوعی: چشمم به خاطر حسرت دیدار، به شدت در حال سوختن است و انتظار طولانی من باعث شده که روحم همچون یک بادام پوسته‌دار شود.
قدردان فرصت ساز تماشایم چو شمع
جز غم آغاز داغی نیست انجام مرا
هوش مصنوعی: من قدردان فرصتی هستم که می‌توانم به تماشای زندگی بپردازم؛ مثل شمعی که تنها در آنِ حال، درد و غم را حس می‌کند و هیچ‌چیز جز این غم در پایان زندگی‌ام وجود ندارد.
اوج‌اقبالم حضوپک‌نفس راحت‌بس است
سایهٔ دیوار دارد در بغل بام مرا
هوش مصنوعی: خوشبختی من تنها به این اندازه است که سایهٔ دیوار بامم را در آغوش بگیرم.
از سواد فقرگرد سرمه رنگ آورده‌ام
چشم اگر داری چراغ خانه‌کن شام مرا
هوش مصنوعی: من از تنگدستی و سختی‌هایی که کشیده‌ام، به اندازه‌ای برایت حرف دارم که اگر چشم بصیرتی داشته باشی، می‌توانم زندگی‌ام را برایت روشن کنم و از شب تاریکی که در آن هستم، تو را باخبر کنم.
نشکند رنگی‌که‌گلزاری نپردازد ز من
کلک نقاش است ساقی‌گردش جام مرا
هوش مصنوعی: هرگز رنگی که در باغ گلها وجود دارد، نمی‌شکند؛ زیرا ساقی که جام مرا به گردش می‌آورد، هنرمند نقاش است.
حلقهٔ چشمی به راه انتظار افکنده‌ام
پر میفشان ای مژه تا نگسلی دام مرا
هوش مصنوعی: من به انتظار کسی نشسته‌ام و چشمانم را به راه او دوخته‌ام. مژه‌ها، لطفاً مشغول ریزش اشک نشوید تا دامان انتظارم از هم گسسته نشود.
قاصد حسرت نصیبان وفا پیداست‌کیست
بخت برگرددکه خواند بر تو پیغام مرا
هوش مصنوعی: پیام‌آور غم‌ها و آرزوهای ما مشخص است. کسی که بختش برمی‌گردد و به تو پیام من را می‌رساند، چه کسی است؟
چارهٔ سودای من بیدل ز چشم یار پرس
عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا
هوش مصنوعی: در جستجوی راه حلی برای دل‌تنگی‌ام، به چشمان معشوق نگاه می‌کنم. عشق در وجودم همچون مغز بادام، پرورش یافته و دیوانگی در آن نهفته است.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۲۱ به خوانش عندلیب

حاشیه ها

1399/08/23 10:10
M

سلام
مفهوم مصراع «اشیان در عالم عنقاست اوهام مرا» چیست؟

1402/03/19 04:06
فاطمه یاوری

جوری که من متوجه شدم مرتب شده ی بیت میشه:  اوهام من آشیان در عالم عنقا دارند. 

و این به زبان امروزی یعنی من سطح افکارم بالاست! و یا حتی میشه گفت از یه دید دیگه دارم بیان میکنم.

1402/03/19 04:06
فاطمه یاوری

چاره ی سودای من بیدل ز چشم یار پرس...

عشق در مغز جنون پرورده بادام مرا...!:))))