غزل شمارهٔ ۱۱۸
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را
ز افسوسیکهدارد عبرت خون شهید من
حنایی میکند سودنکف دست نگارم را
مبادا دیدهٔ یعقوب توفان نموگیرد
نگاری در سر راه تمنا انتظارم را
ز اشکم بر سر مژگان عنان داری نمیآید
گِرُوتازی ست با صد شعله طفلِ نِی سوارم را
توقع هرچهباشد بیصداعی نیست ایساقی
قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را
ز دل شورقیامت میدماند رشک همچشمی
به هر آیینه منمایید رویگلعذارم را
شرارکاغذم از فرصت عیشم چه میپرسی
به رنگ رفته چشمکهاستگلهای بهارم را
به چشم بسته هم پیدا نشدگرد خیال من
نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را
هوس در عالمناموس یکتایی نمیگنجد
سراغشکن ز من هرجا تهی یابیکنارم را
گر این بیحاصلی از مزرع خشکم نمو دارد
جبین هم دستخواهد از عرق شستآبیارمرا
چو آتش سرکشیها میکنم اما ازین غافل
که جز افتادگی ،کَس برنخواهد داشت بارَم را
شررخیزستگرد پایمال بیکسی بیدل
به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را
هوش مصنوعی: اگر لبخند زیبای او را ببیند و از غبار چهرهام بپرسد، بوسهای بر خاک مزارم بزند تا همیشه بوی گل را از آن احساس کند.
ز افسوسیکهدارد عبرت خون شهید من
حنایی میکند سودنکف دست نگارم را
هوش مصنوعی: از اندوهی که دارم، خون شهید من مانند حنا بر روی دست نگارم رنگ میزند.
مبادا دیدهٔ یعقوب توفان نموگیرد
نگاری در سر راه تمنا انتظارم را
هوش مصنوعی: مبادا چشمان یعقوب به خاطر غم از دست دادن، غرق در اشک شود؛ زیرا در مسیر آرزوی من، زیبایی وجود دارد که منتظر من است.
ز اشکم بر سر مژگان عنان داری نمیآید
گِرُوتازی ست با صد شعله طفلِ نِی سوارم را
هوش مصنوعی: از اشکام که بر مژههایم ریخته است، درمییابی که گرمای آتشین عشق بر من چیره شده است، گویی در میان شعلههای آتش به مانند کودکی سوار بر نی، در تلاش هستم.
توقع هرچهباشد بیصداعی نیست ایساقی
قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را
هوش مصنوعی: از تو میخواهم که هر چه میخواهی را از من طلب نکنی، زیرا بیدرد و بیغم هیچ چیزی به دست نمیآید. ای ساقی، جام را به سنگ بزن تا رنگ مستی من را بشکنی و از حال ناهوشیاری بیرونم آوری.
ز دل شورقیامت میدماند رشک همچشمی
به هر آیینه منمایید رویگلعذارم را
هوش مصنوعی: از دل عاشق به خاطر روز قیامت، حسودیام به دیگران میرسد، پس به هیچ آینهای چهرهام را نشان ندهید.
شرارکاغذم از فرصت عیشم چه میپرسی
به رنگ رفته چشمکهاستگلهای بهارم را
هوش مصنوعی: نپرس از من که چگونه روزهای خوبم را میگذرانم؛ چشمانم دیگر درخشان نیست و زیباییهای بهارم در حال کمرنگ شدن است.
به چشم بسته هم پیدا نشدگرد خیال من
نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را
هوش مصنوعی: حتی با چشم بسته، نمیتوانستم او را پیدا کنم، زیرا خیال من در عمق پنهانیتر از هر چیزی قرار دارد و آن را به شکل واضحتری به نمایش گذاشتند.
هوس در عالمناموس یکتایی نمیگنجد
سراغشکن ز من هرجا تهی یابیکنارم را
هوش مصنوعی: هوس و آرزو در دنیای اطراف به تنهایی جایی ندارد؛ برای پیدا کردنش به من مراجعه کن، هر جا که خلوت و سکوتی یافتی، در کنار من خواهی بود.
گر این بیحاصلی از مزرع خشکم نمو دارد
جبین هم دستخواهد از عرق شستآبیارمرا
هوش مصنوعی: اگر این بیحاصلی در مزرعه خشک من رشد کند، من هم از عرق جبینم به آبیار نیاز پیدا میکنم.
چو آتش سرکشیها میکنم اما ازین غافل
که جز افتادگی ،کَس برنخواهد داشت بارَم را
هوش مصنوعی: من همچون آتش به شورش و سرکشی میپردازم، اما غافل از این هستم که تنها نتیجهام را افتادگی و شکست خواهد بود و کسی بار سنگین من را نخواهد کشید.
شررخیزستگرد پایمال بیکسی بیدل
به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را
هوش مصنوعی: این بیت به نوعی حس تنهایی و حسرت شاعر را نشان میدهد. او از یک دنیای پرهیاهو و آسیبپذیر صحبت میکند که در آن احساس انزوا و بیکسی دارد. یادآوری دامن قاتل به معنای یادآوری یک عشق یا رابطه دردناک است که بر زخمهای او میافزاید. او همچنین به خون شکارش اشاره میکند که نمادی از احساسات و قربانیهایی است که در زندگیاش تجربه کرده است. در مجموع، احساس خمودگی و غم نسبت به گذشتهای تلخ و ناکامیها را به تصویر میکشد.
خوانش ها
غزل شمارهٔ ۱۱۸ به خوانش عندلیب
حاشیه ها
1402/11/02 12:02
سیدمحمد جهانشاهی
گِروتازی ست با صد شعله طفلِ نِی سوارم را
1402/11/02 12:02
سیدمحمد جهانشاهی
که جز افتادگی ،کَس برنخواهد داشت بارَم را

بیدل دهلوی