گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۴

زین وجودی‌کز عدم شرمنده می‌گیرد مرا
گریه‌ام گر درنگیرد، خنده می‌گیرد مرا
شعلهٔ حرصم دماغ جاه‌گر سوزد خوشست
فقر نادانسته زیر ژنده می‌گیرد مرا
خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلق
کم بهاتر از نگین‌کنده می‌گیرد مرا
در جهان انفعال از ملک ناز افتاده‌ام
دامن پاکی‌ و دست گنده می‌گیرد مرا
می‌رسد ناز غبارم بر دماغ بوی‌گل
گر همه عشقت به باد ارزنده می‌گیرد مرا
رنگم از بی‌دست و پایی خاک شد اما هنوز
حسرت‌گرد سرت‌گردنده می‌گیرد مرا
عمروحشی عاقبت دام‌نفس خواهدگسیخت
تاکجا این ریسمان کنده می‌گیرد مرا
مستی حالم خورد هرجا فریب جام هوش
چون عسس اوهام پیش آینده می‌گیرد مرا
ناتوان صیدم‌، ترحم غافل از حالم مباد
هرکه می‌گیرد به خاک افکنده می‌گیرد مرا
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست
خواجگی مفت طرب‌گر بنده می‌گیرد مرا

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

زین وجودی‌کز عدم شرمنده می‌گیرد مرا
گریه‌ام گر درنگیرد، خنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: این وجودی که از عدم و بی‌چیزی به وجود آمده، مرا به شدت تحت تأثیر قرار می‌دهد. اگر احساس گریه‌ام متوقف نشود، ممکن است در یک لحظه به خنده بیفتم.
شعلهٔ حرصم دماغ جاه‌گر سوزد خوشست
فقر نادانسته زیر ژنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: آتش حرص و طمع من، مانند بادی بر سر جاه‌طلبی می‌وزد، اما فقر را به ناخودآگاه می‌پذیرم و در لباس ساده زندگی می‌کنم.
خاتم ملک سلیمانم ولی تمییز خلق
کم بهاتر از نگین‌کنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: من دارای قدرت و مقام عالی‌رتبه‌ای مانند خاتم سلیمان هستم، اما ارزش من به اندازه‌ای نیست که از مردم متمایز شوم و از این بابت احساس خوبی ندارم.
در جهان انفعال از ملک ناز افتاده‌ام
دامن پاکی‌ و دست گنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: در این دنیا که دچار کسالت و بی‌حرکتی هستم، از مقام و موقعیت خود کاسته شده‌ام و در این حال، آلودگی و ناپاکی به من نزدیک می‌شود.
می‌رسد ناز غبارم بر دماغ بوی‌گل
گر همه عشقت به باد ارزنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: عطر گل همیشه مرا مجذوب خود می‌کند، حتی اگر تمام عشق تو در باد برود و از بین برود.
رنگم از بی‌دست و پایی خاک شد اما هنوز
حسرت‌گرد سرت‌گردنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: رنگ و رویم به خاطر نداشتن ثبات و استقامت خراب شده، اما هنوز هم دلم به گرد تو می‌چرخد و از دوری‌ات حسرت می‌خورم.
عمروحشی عاقبت دام‌نفس خواهدگسیخت
تاکجا این ریسمان کنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: سرانجام انسان غیرمتعارف به طور حتم از دام وسوسه‌ها و تمایلات نفسانی خود رهایی خواهد یافت. اما نمی‌دانم تا کجا این بندهای حال، من را نگه می‌دارند.
مستی حالم خورد هرجا فریب جام هوش
چون عسس اوهام پیش آینده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: حال سرخوشی من به قدری زیاد است که هر جا می‌روم، مانند حسی که در اثر نوشیدن می‌آید، اجازه نمی‌دهد که به درستی بفهمم. ذهنم مملو از افکار و خیالات است و آینده همواره به من نزدیک می‌شود.
ناتوان صیدم‌، ترحم غافل از حالم مباد
هرکه می‌گیرد به خاک افکنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: من دچار ناتوانی هستم و امیدوارم کسی به حال من ترحم نکند. هر کس که به زیر پا افکنده می‌شود، من را نیز به راحتی به دام می‌اندازد.
عشق را بیدل دماغ التفات یادکیست
خواجگی مفت طرب‌گر بنده می‌گیرد مرا
هوش مصنوعی: عشق در دل بیدل مانند توجهی است که خدای محبت به بندگانش می‌کند، و این حالتی است که می‌تواند انسان را از درد و رنج آزاد کند. وقتی کسی به چنین حالتی دست پیدا می‌کند، احساس خوشحالی و شگفتی می‌کند.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۱۴ به خوانش عندلیب

حاشیه ها

1399/04/22 16:06
ایمان

فهم شعرهای بیدل کمی سخت است خوب است ادیبان ما به اشعار زیبای بیدل توجه بیشتری کنند