گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۷

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را
مدارکار فرمایی برانگشت است خاتم را
به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد
به‌رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم را
کرم درگشت استغنا پرکاهی نمی‌ارزد
گداگر نیستی تا چندگیری نام حاتم را
به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد
چه‌امکان است سازدلربایی زلف‌پرچم‌را
ز وصل مدعاسعی طلب‌مایوس می‌گردد
به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را
به پاس عصمتند از بس هواخواهان رنگ گل
چو بو از حجره‌های غنچه می‌رانند شبنم را
نمایان است حال رفتگان از خاک این وادی
زنقش پا توان‌کردن سراغ ساغر جم را
هجوم پیچ و تابی زین‌گلستان دسته می‌بندم
به‌دامن جای‌گل‌چون زلف‌خوبان چیده‌ام خم‌را
نشاط زندگی خواهی نم چشمی مهیاکن
همین‌، اشک است اگرهست آبیاری نخل ماتم را
گر از زنار وارستیم فکر سبحه پیش آمد
نفس مصروف چندین پشه دارد تخم‌آدم را
شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل
ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

نباشد بی‌عصا امداد طاقت پیکر خم را
مدارکار فرمایی برانگشت است خاتم را
هوش مصنوعی: اگر به عصا نیاز نداشته باشی، نمی‌توانی بر روی بدن آسیب‌دیده‌ات تکیه کنی. اما آنچه که به تو کمک می‌کند، همچون انگشتان دست به پیش می‌آید، مانند نشان یا نشانه‌ای بر کارهایی که باید انجام دهی.
به ارباب تلون صافدل کی مختلط‌گردد
به‌رنگ لاله وگل امتزاجی نیست شبنم را
هوش مصنوعی: به ارباب تلوّن صافدل، نمی‌تواند به رنگ گل و لاله درآید؛ زیرا شبنم هیچ‌گاه با آن‌ها ترکیب نمی‌شود.
کرم درگشت استغنا پرکاهی نمی‌ارزد
گداگر نیستی تا چندگیری نام حاتم را
هوش مصنوعی: انسان وقتی در مقام و دارایی استغنا قرار گیرد، دیگر به چیزهای ناچیز اهمیت نمی‌دهد. پس اگر خودت را گدا و بی‌چیز می‌دانی، تا چه زمانی می‌خواهی به نام و شهرت حاتم طایی (بخیل معروف) افتخار کنی؟
به تقلید آشنای نشئهٔ تحقیق نتوان شد
چه‌امکان است سازدلربایی زلف‌پرچم‌را
هوش مصنوعی: به تقلید نمی‌توان به جایگاه واقعی تحقیق رسید، چون امکان ندارد که کسی با ظاهری فریبنده و زلفی زیبا در دل‌ها نفوذ کند.
ز وصل مدعاسعی طلب‌مایوس می‌گردد
به بیکاری نشاند التیام زخم مرهم را
هوش مصنوعی: از پیوستن به معشوق ، کوشش برای رسیدن به او به ناامیدی می‌انجامد، در حالی که در بی‌کاری، مداوا و مرهم زخم‌ها را آرامش می‌بخشد.
به پاس عصمتند از بس هواخواهان رنگ گل
چو بو از حجره‌های غنچه می‌رانند شبنم را
هوش مصنوعی: به خاطر پاکی و بی‌گناهی خود، آن‌چنان طرفدارانی دارند که مانند عطر گل، شبنم‌ها را از درون حجره‌های غنچه دور می‌کنند.
نمایان است حال رفتگان از خاک این وادی
زنقش پا توان‌کردن سراغ ساغر جم را
هوش مصنوعی: حال و روز کسانی که از این سرزمین رفته‌اند، آشکار است. آیا می‌توان از رد پای آنها به جستجوی جامی از شراب پرداخت؟
هجوم پیچ و تابی زین‌گلستان دسته می‌بندم
به‌دامن جای‌گل‌چون زلف‌خوبان چیده‌ام خم‌را
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از زیبایی‌های گلستان صحبت می‌کند و به زیبایی زلف‌های معشوق اشاره دارد. او می‌گوید که از گل‌های این باغ زیبا دسته‌گلی می‌سازد و به دامن می‌زند، به‌طوری که به یاد زلف‌های خوش‌فرم معشوقش می‌افتد. به نوعی، شاعر در اینجا احساس زیبایی‌شناسی و عشق را به تصویر می‌کشد.
نشاط زندگی خواهی نم چشمی مهیاکن
همین‌، اشک است اگرهست آبیاری نخل ماتم را
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی زندگی شاد و سرزنده‌ای داشته باشی، نگاهی شاداب به دنیا داشته باش. چرا که اگر نگاهی غیر از این داشته باشی، تنها اشک است که می‌چکد و نخل غم را آبیاری می‌کند.
گر از زنار وارستیم فکر سبحه پیش آمد
نفس مصروف چندین پشه دارد تخم‌آدم را
هوش مصنوعی: اگر از قید و زد و بندهای دنیا آزاد شویم، در آن صورت فکر و تأمل در مسائل معنوی و روحانی به سراغ ما می‌آید، اما در عین حال، نفس ما از فکرم و توجه به اموری که برای ما کم‌اهمیت هستند، مشغول و درگیر است. اینجا به ما یادآوری می‌شود که انسان ممکن است تحت تأثیر امور بی‌اهمیت و کوچکی قرار گیرد که باعث حواس‌پرتی و عدم تمرکز بر ابعاد بالاتر زندگی‌اش شود.
شرار وحشی‌ام اما درین حیرتسرا بیدل
ز نومیدی به‌دوش سنگ دارم محمل رم را
هوش مصنوعی: من آتش وحشی‌ای هستم، اما در این خانه پر از حیرت و شگفتی، از ناامیدی بیدل، بار سنگینی به دوش دارم که نماد بار حزن و غم من است.

خوانش ها

غزل شمارهٔ ۱۰۷ به خوانش عندلیب