گنجور

شمارهٔ ۵۸ - در صفت شب و منقبت علی (‌ع)

شب برکشید رایت اسود
لون شبه گرفت زبرجد
شد چیره بر عمائم خضرا
بار دگر علائم اسود
گفتی ز نو سلالهٔ عباس
بردند حق آل محمد
مشرق به رنگ سوسن بری
مغرب به رنگ ورد مُورد
در یک کرانه‌، پردهٔ ماتم
در یک کرانه‌، خونین مشهد
بازیگر شب آمد و افراخت
آن خیمهٔ سیاه معسجد
و آن مرده‌ریگ‌های کهنسال
کش بازمانده از پدر و جد
وز هرکرانه لعبتکان را
آورد و برنشاند به مسند
آن‌بایکی‌وشاح موشح
این با یکی قلاده مقلد
زهره نخست بار ز بالا
بنمود همچو دیدهٔ ارمد
مه بر فضول خال نهاده
زانگشت جابجای بر آن خد
کیوان میان به افسون بسته
از حلقهٔ حدید موقد
بهرام کرده پوشش خفتان
از لاله برک و درع ز بسد
وان کهکشان فشانده پیاپی
بر اختران گلاب مصعد
یک سو نموده نعشی پوبا
نه مدفنی پدید و نه مرقد
یک سو نموده نسری طایر
نه منزلی پدید و نه مقصد
گه گه برون فرستد پیکی
ز استاره همچو حبلی ممتد
چون کاتبی که با قلم سرخ
بر صفحهٔ سیاه کشد مد
برخیز و بزمگاه برافروز
ای ماهروی سرو سهی قد
در دلبری مباش جفاکار
در دوستی مباش مردد
دریاب قدر صحبت پیران
ای تندخو جوان معربد
کز نیکوان عتاب و درشتی
نیکو بود ولی نه بدین حد
یزدان نمود حسن و بهارا
بر چهرهٔ تو وقف موبد
زان دیو رشک برد و نهانی
با دست آن دو زلف مجعّد
بنمود تقوی و دل و دین را
در طرهٔ تو حبس مخلّد
بگذاشتم شبی به رخ او
پیچنده چون سلیم مسهد
بودیم در سخن که برآمد
آوازهٔ خروس مغرد
سر زد سپیده از بر البرز
چون برکشیده تیغ مهنّد
گفتی بکرد بیرون‌، موسی
از جیب جامه آن هنری ید
چون اژدهای مخرفه اوبار
چرخ از ستاره کرد مجرد
نه مشتری بماند و نه عوّا
نه نعش و نه جدی و نه فرقد
گیتی خموش و سرد و تهی شد
چون کعبه در ولایت مرتد
نجم سحر ز اوج همی تافت
چون شمعی از میانهٔ معبد
جادوی چرخ ملعبه برچید
گشت زمانه گشت مجدد
گنجشگکان شدند هم‌آواز
چون کودکان به خواندن ابجد
خورشید چیره‌دست بگسترد
زرّ طلا به لوح زبرجد
چون طبع من که شعر طرازد
در مدحت خلیفهٔ احمد
شیر خدا که هست جبینش
تا بشگه ستارهٔ سودد
یزدان نهاده از بر فرقش
دیهیم پادشاهی سرمد
ز او خاسته است جمله فضائل
چون خیزش جموع ز مفرد
باران فضل اوست همه سیل
درباب علم اوست همه مد
ز امواج دانشش دو سه قطره
شد میغ و درچکید به فدفد
یک قطره شد خلیل و کسایی
یک قطره سیبویه و مبرد
درکعبه زاد و شد ز وی اشرف
ز آدم چکید و شد ز وی امجد
گلبن بزاد ورد ولیکن
زان اشرف است ورد مورّد
وز شاخ خاست فاکهه اما
زان شاخ هست فضل وی از ید
دعوی نداشت ورنه ورا بود
همچون قران هزار مجلد
روزی که جست عمرو ز خندق
بسته به خنگ تازی‌، مقود
ازخشم همچو مرگ مجسم
وز هول همچو کوه مجسد
تارک به زیر مغفر فولاد
سینه درون درع مزرّد
زی قوم شد چو رعد خروشان
وز بیم او یلان شده ارعد
شیر خدا ز خیل برآمد
خمیده‌ای به چنگ محدد
با حد تیغ‌، کفر بینداخت
برداشت دین ز خاک بدان حد
نزد حق از نیاز دو گیهان
افزود قدر ضربت آن ید
دست خداش خواند ازین روی
پیغمبر کریم ممجد
زبرا که بود آن دل و آن دست
پیوسته از خدای مؤید
غالی خداش خواند و من آن را
نپذیرم و نه زود کنم رد
چون بنده جویدی ره دادار
باقی نماندی به میان حد
خلق بشر خدای بدان کرد
تا سازدش به خویش مقید
سوی خدای ره برد امروز
مانندهٔ خدای شود غد
حیدر موحدیست خداجوی
وز هرچه جز خدای‌، مجرد
زبن رو ندانمش که چه خوانم
هستم درین میانه مردد
بحث است تا به علم معانی
از مسندالیه و ز مسند
اعدای او به محنت دایم
احباب او به عیش مؤبد

اطلاعات

وزن: مفعول فاعلات فعولن
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شب برکشید رایت اسود
لون شبه گرفت زبرجد
هوش مصنوعی: شب چادر سیاهی را بر سر کشید و رنگ سبز زبرجد را به خود گرفت.
شد چیره بر عمائم خضرا
بار دگر علائم اسود
هوش مصنوعی: بار دیگر، نشانه‌های سیاه بر عمامه‌های سبز چیره شدند.
گفتی ز نو سلالهٔ عباس
بردند حق آل محمد
هوش مصنوعی: تو گفتی که از نو، نسل عباس، حق آل محمد را گرفتند.
مشرق به رنگ سوسن بری
مغرب به رنگ ورد مُورد
هوش مصنوعی: سوی شرق مانند سوسن زیبا و تازه است و سمت غرب به رنگ گل‌های خوشبو و خوش‌رنگ می‌درخشد.
در یک کرانه‌، پردهٔ ماتم
در یک کرانه‌، خونین مشهد
هوش مصنوعی: در یک سوی دنیا، حالتی غم‌انگیز و ماتم همه‌جا را فرا گرفته و در سوی دیگر، صحنه‌ای از جنگ و خشونت با خونریزی در مشهد وجود دارد.
بازیگر شب آمد و افراخت
آن خیمهٔ سیاه معسجد
هوش مصنوعی: شب به تماشاگران خود آمد و خیمهٔ سیاه معبد را برپا کرد.
و آن مرده‌ریگ‌های کهنسال
کش بازمانده از پدر و جد
هوش مصنوعی: و آن دانه‌های خاکی و ریز و قدیمی که از نسل پدر و اجداد به‌جامانده‌اند.
وز هرکرانه لعبتکان را
آورد و برنشاند به مسند
هوش مصنوعی: از هر سو زبانه‌های بازیگران را آورد و آن‌ها را بر جایگاه نشاند.
آن‌بایکی‌وشاح موشح
این با یکی قلاده مقلد
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و ظرافتی اشاره دارد که در روح و شخصیت افراد وجود دارد. در آن به شهره‌ای باوقار و زیبایی متناسب با یک زینت یا آذین تشبیه شده است. این تصویر به ما حس زیبایی و توجه به جنبه‌های ظریف زندگی را منتقل می‌کند.
زهره نخست بار ز بالا
بنمود همچو دیدهٔ ارمد
هوش مصنوعی: زهره، که به نام ستاره صبح نیز شناخته می‌شود، ابتدا از آسمان نمایان شد و جلوه‌گری کرد، مانند چشمان زیبا و شفاف.
مه بر فضول خال نهاده
زانگشت جابجای بر آن خد
هوش مصنوعی: ماه، لکه‌ای زیبا بر روی صورت خود دارد که به مانند اثر انگشتی، بر آن نقش بسته است.
کیوان میان به افسون بسته
از حلقهٔ حدید موقد
هوش مصنوعی: کیوان در میان، به طرز جادویی با حلقه‌ای از آهن محاصره شده است.
بهرام کرده پوشش خفتان
از لاله برک و درع ز بسد
هوش مصنوعی: بهرام، با پوشش زیبای خود که از لاله و زره ساخته شده، به میدان آمده است.
وان کهکشان فشانده پیاپی
بر اختران گلاب مصعد
هوش مصنوعی: آن کهکشان مدام و پیوسته بر ستاره‌ها گلابی می‌پاشد که به سوی بالا می‌رود.
یک سو نموده نعشی پوبا
نه مدفنی پدید و نه مرقد
هوش مصنوعی: در یک سو، جسد پوبا را گذاشته‌اند و نه قبر مشخصی وجود دارد و نه مقبره‌ای قابل توجه.
یک سو نموده نسری طایر
نه منزلی پدید و نه مقصد
هوش مصنوعی: پرنده‌ای در آسمان پرواز می‌کند و نه خانه‌ای برای نشستن دارد و نه هدفی برای رسیدن.
گه گه برون فرستد پیکی
ز استاره همچو حبلی ممتد
هوش مصنوعی: زمانی در برخی لحظات، پیام‌هایی از ستاره‌ای دوردست ارسال می‌شود، شبیه به رشته‌ای که به طور مداوم کشیده می‌شود.
چون کاتبی که با قلم سرخ
بر صفحهٔ سیاه کشد مد
هوش مصنوعی: این زبان به گونه‌ای است که مانند یک نویسنده که با قلم سرخ بر روی زمینه‌ای تیره نوشته‌ می‌نویسد، تاثیر و تأمل خاصی را ایجاد می‌کند.
برخیز و بزمگاه برافروز
ای ماهروی سرو سهی قد
هوش مصنوعی: ای ماه نمای زیبا، بلند شو و جشنی را برپا کن.
در دلبری مباش جفاکار
در دوستی مباش مردد
هوش مصنوعی: در عشق ورزیدن، بی‌رحمی نکن و در دوستی تردید نداشته باش.
دریاب قدر صحبت پیران
ای تندخو جوان معربد
هوش مصنوعی: ای جوانی که تندخو هستی، ارزش صحبت و تجربه‌های پیران را درک کن و از آن‌ها بهره‌ ببر.
کز نیکوان عتاب و درشتی
نیکو بود ولی نه بدین حد
هوش مصنوعی: از نیکوکاران، انتقاد و تندخویی خوب است، اما نه به این شدت.
یزدان نمود حسن و بهارا
بر چهرهٔ تو وقف موبد
هوش مصنوعی: خداوند زیبایی و بهار را بر چهرهٔ تو نثار کرده است، همچون اینکه این زیبایی‌ها به عنوان هدیه‌ای از سوی موبد سرشار از برکت است.
زان دیو رشک برد و نهانی
با دست آن دو زلف مجعّد
هوش مصنوعی: آن دیو با آن دو زلف زیبای مجعد، به طور پنهانی حسرت می‌خورد و غبطه می‌زند.
بنمود تقوی و دل و دین را
در طرهٔ تو حبس مخلّد
هوش مصنوعی: در موهای تو نشانه‌ای از تقوا، دل و دین وجود دارد که به‌طور جاودانه در آن جا گرفته است.
بگذاشتم شبی به رخ او
پیچنده چون سلیم مسهد
هوش مصنوعی: شبی را به خاطر او گذراندم، در حالی که مانند بخاری که در مسهد پیچیده است، غرق در احساسات و زیبایی‌اش شدم.
بودیم در سخن که برآمد
آوازهٔ خروس مغرد
هوش مصنوعی: ما در گفتگو بودیم که ناگهان صدای خروس خوش‌خوان بلند شد.
سر زد سپیده از بر البرز
چون برکشیده تیغ مهنّد
هوش مصنوعی: سپیده دم از لابه‌لای کوه‌های البرز بیرون آمد، مانند اینکه تیغی از غلاف بیرون می‌آید.
گفتی بکرد بیرون‌، موسی
از جیب جامه آن هنری ید
هوش مصنوعی: گفتی موسی از جیب جامه‌اش آن هنر را بیرون آورد.
چون اژدهای مخرفه اوبار
چرخ از ستاره کرد مجرد
هوش مصنوعی: چون اژدهای بزرگ و ترسناک، او در آسمان از ستاره‌ها جدا شد و به دور خود چرخ می‌زند.
نه مشتری بماند و نه عوّا
نه نعش و نه جدی و نه فرقد
هوش مصنوعی: در اینجا به نظر می‌رسد که هیچ‌کس برای خرید یا فروش نمی‌ماند، نه کسی که به دنبال کالا باشد و نه کسی که به شکل جدی مشغول کارش باشد، و نه کسی که به مسائلی از جمله زندگی و مرگ توجه کند. همه چیز در حال تغییر است و هیچ‌کس به طور ثابت در جای خود قرار ندارد.
گیتی خموش و سرد و تهی شد
چون کعبه در ولایت مرتد
هوش مصنوعی: دنیا ساکت و سرد و خالی شده است، مانند کعبه‌ای که در سرزمین کافران قرار دارد.
نجم سحر ز اوج همی تافت
چون شمعی از میانهٔ معبد
هوش مصنوعی: ستارهٔ سحر در اوج آسمان می‌درخشد، مثل شمعی که در وسط معبد روشن است.
جادوی چرخ ملعبه برچید
گشت زمانه گشت مجدد
هوش مصنوعی: زمانه به گونه‌ای تغییر کرد که هر چیز به نوبت و در مدت زمان مشخصی دگرگون می‌شود. زندگی و حوادث همچون جادو و بازی در چرخش‌اند و هیچ چیزی دائمی نیست.
گنجشگکان شدند هم‌آواز
چون کودکان به خواندن ابجد
هوش مصنوعی: گنجشک‌ها مانند کودکان به خواندن الفبا شروع به آواز خواندن کردند.
خورشید چیره‌دست بگسترد
زرّ طلا به لوح زبرجد
هوش مصنوعی: خورشید با هنرمندی و توانمندی خود، طلایی درخشان را بر صفحه‌ای از سنگ زبرجد می‌افشاند.
چون طبع من که شعر طرازد
در مدحت خلیفهٔ احمد
هوش مصنوعی: من به خاطر طبیعت شاعری‌ام که در ستایش خلیفه احمد شعر می‌سراید، به این کار مشغولم.
شیر خدا که هست جبینش
تا بشگه ستارهٔ سودد
هوش مصنوعی: شیر خدا، با چهره‌ای درخشان و مانند ستاره‌ای درخشان و زیبا، درخشانی دارد.
یزدان نهاده از بر فرقش
دیهیم پادشاهی سرمد
هوش مصنوعی: خداوند تاج پادشاهی جاودانی را بر سر او نهاده است.
ز او خاسته است جمله فضائل
چون خیزش جموع ز مفرد
هوش مصنوعی: تمامی فضائل از او نشأت گرفته‌اند، مانند اینکه جمعیت‌ها از افراد به وجود می‌آیند.
باران فضل اوست همه سیل
درباب علم اوست همه مد
هوش مصنوعی: باران رحمت و نعمت اوست و تمام سیلاب‌ها به عظمت علم او وابسته است.
ز امواج دانشش دو سه قطره
شد میغ و درچکید به فدفد
هوش مصنوعی: از امواج دانش او، چند قطره مانند باران به شکل ابری متراکم شد و سپس بر زمین فرو ریخت.
یک قطره شد خلیل و کسایی
یک قطره سیبویه و مبرد
هوش مصنوعی: در اینجا به این موضوع اشاره شده که افراد بزرگی چون خلیل و کسایی به اندازه‌ی یک قطره، به سادگی و صمیمیت در آوردند و زبانی قوی و پرمحتوا همچون سیبویه و مبرد به وجود آوردند. این بیان نشان‌دهنده‌ی اثر عمیق و معنای واقعی کلمات و زبان است.
درکعبه زاد و شد ز وی اشرف
ز آدم چکید و شد ز وی امجد
هوش مصنوعی: در کعبه، موجودی شریف و بزرگ زاده شد که از آدم برتر و والاتر است.
گلبن بزاد ورد ولیکن
زان اشرف است ورد مورّد
هوش مصنوعی: گلستانی به وجود آمد که به خاطر زیبایی‌اش مشهور است، ولی آنچه که بیشتر از همه ارزشمند است، عطر و رایحه آن گل است.
وز شاخ خاست فاکهه اما
زان شاخ هست فضل وی از ید
هوش مصنوعی: درختی که میوه می‌دهد، از شاخه‌اش جوانه می‌زند، اما این شاخه به‌خاطر لطف و برکت آن درخت است.
دعوی نداشت ورنه ورا بود
همچون قران هزار مجلد
هوش مصنوعی: اگر ادعایی نداشت، در واقع او همچون قرآنی بسیار بزرگ و پرمقدار بود.
روزی که جست عمرو ز خندق
بسته به خنگ تازی‌، مقود
هوش مصنوعی: روزی که در پی زندگی خویش بودم و در دام مشکلات گرفتار شده بودم.
ازخشم همچو مرگ مجسم
وز هول همچو کوه مجسد
هوش مصنوعی: از شدت خشم مانند مرگی که به وضوح قابل مشاهده است، و از ترس همچون کوهی بزرگ و پر صلابت.
تارک به زیر مغفر فولاد
سینه درون درع مزرّد
هوش مصنوعی: زرهی که بر تن دارد، سینه‌اش همچون فولاد محکم است و در زیر کلاه‌خود، تارهایی وجود دارد که او را محافظت می‌کند.
زی قوم شد چو رعد خروشان
وز بیم او یلان شده ارعد
هوش مصنوعی: از میان مردم مانند رعدی خروشان بیرون آمد و به خاطر ترس او، دلیران هم به لرزه افتادند.
شیر خدا ز خیل برآمد
خمیده‌ای به چنگ محدد
هوش مصنوعی: شیر خدا از میان جمعیتی بیرون آمد و چنگی در دست دارد که به شکل خمیده است.
با حد تیغ‌، کفر بینداخت
برداشت دین ز خاک بدان حد
هوش مصنوعی: با تیزی شمشیر، کفر را نابود کرد و دین را از زمین بالا برد.
نزد حق از نیاز دو گیهان
افزود قدر ضربت آن ید
هوش مصنوعی: در برابر خداوند، از نیاز دو جهان به یکدیگر افزوده می‌شود و ارزش قدرت آن دست، بیشتر می‌گردد.
دست خداش خواند ازین روی
پیغمبر کریم ممجد
هوش مصنوعی: خدا به پیغمبر بزرگوار و محترم خود، دستی از نعمت و رحمت عطا کرده است.
زبرا که بود آن دل و آن دست
پیوسته از خدای مؤید
هوش مصنوعی: این دل و آن دست همواره به یاری و تأیید خداوند وابسته بودند و همواره در ارتباط با او بودند.
غالی خداش خواند و من آن را
نپذیرم و نه زود کنم رد
هوش مصنوعی: خدا را به عنوان پروردگارش قبول دارد، اما من این عقیده را نمی‌پذیرم و به سادگی هم آن را رد نمی‌کنم.
چون بنده جویدی ره دادار
باقی نماندی به میان حد
هوش مصنوعی: وقتی که بندگی و خدمت به پروردگار را جستجو کردی، دیگر در میان محدوده‌های دنیا باقی نخواهی ماند.
خلق بشر خدای بدان کرد
تا سازدش به خویش مقید
هوش مصنوعی: خداوند انسان‌ها را خلق کرده است تا آن‌ها را به خود نزدیک و متصل کند.
سوی خدای ره برد امروز
مانندهٔ خدای شود غد
هوش مصنوعی: امروز به سوی خدا برو که مانند روز غدیر، نزد او با عظمت و مقام خواهی بود.
حیدر موحدیست خداجوی
وز هرچه جز خدای‌، مجرد
هوش مصنوعی: حیدر مردی است با ایمان و جویای خدا، او از هر چیزی که غیر از خداوند است، دوری می‌کند.
زبن رو ندانمش که چه خوانم
هستم درین میانه مردد
هوش مصنوعی: نمی‌دانم چه بگویم، در این شرایط دچار تردید هستم.
بحث است تا به علم معانی
از مسندالیه و ز مسند
هوش مصنوعی: گفتگو ادامه دارد تا به دانش معانی برسیم، از مقامات یا از جایگاه‌های مختلف.
اعدای او به محنت دایم
احباب او به عیش مؤبد
هوش مصنوعی: خشم و دشمنی او برای دوستانش، همیشه باعث رنج و زحمت است، در حالی که خوشی و شادی آن‌ها بی‌پایان است.

حاشیه ها

1397/07/11 04:10
مجتبی

وزن شعر (مفعول فاعلات فعولن) صحیح است.