گنجور

شمارهٔ ۲۱۲ -بیزاری از حیات

مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون
هزار لعنت بر این زمانهٔ ملعون
ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند
که آن قرین ملالست و این دچار جنون
بدان خدای که با چند قطره باران داد
به باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون
که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزد
که تیر آهی بگشاید از دلی محزون
فلک به دست کسانی سپرد رشتهٔ کار
که در سرشت‌، پلیدند و در منش مطعون
قرایح همه همچون رویه نامطبوع
طبایع همه همچون قریحه ناموزون
حرام ساخته بر خلق زندگی و به خویش
حلال داشته مال و مباح ساخته خون
اگر به زندان‌، حلق پسر برند به تیغ
به تعزیت نبود مادر و پدر مأذون
وگر بخواهد نعش پسر ز زندانبان
پدر به زندان گردد بدین گنه مسجون
مرا ز نیستی و مرگ بیم و وحشت نیست
که لذتی نبرم زین حیات ناموزون
چه تندرست و چه بیمار، پیش دیدهٔ من
خوش است مرگ، چو لیلی به دیدهٔ مجنون
برابر است مرا فکر زندگانی و مرگ
نه از یکی متنفر، نه بر یکی مفتون
جهان به دیدهٔ من گلشنی است رنگارنگ
حیات در بر من نعمتی است گوناکون
ولی چو از پس یک عمر، بایدم مردن
اگر بمیرم اکنون‌، نباشمی مغبون
مبین که نیست تو را در جهان عدیل و قرین
ببین به دیدهٔ عبرت به رفتگان قرون
بسا کس از در سمج اجل درون رفتند
ولی از آن همه یک تن نیامده است برون
یکی نیامد از آن رفتگان که گوید باز
به کس چه می‌گذرد، چون بمرد و شد مدفون
کجاست نفس بهیمی و چیست عقل شریف
کجاست روح که از تن رود چو ربزد خون‌؟
به جز شگفتی و حیرت همی چه افزاید؟
از آنچه دیدی و گفتند گونه گونه سخون
نشد یقین و مسلم نداشت ذوق سلیم
که روح آدمی و نفس چند باشد و چون
بسا کسا که بمردند و رفته‌اند از یاد
همی به خواب من آیند هر شبم اکنون
چه حکمتی است که بینیم ما به عالم خواب
بسی مثال که باشد به راستی مقرون‌؟
به کودکی ز جفای مربیان‌ بودم
ستمکش و عصبی، تلخکام و خوار و زبون
نیافتم خورش خوب از آنکه گفت پدر
که هوش طفل شود کم چو یافت لقمه فزون
به هجده سالگی اندر، پدر بمرد و مرا
سپرد با دو سه طفل دگر به دهر حرون
نه ثروتی که توان برد راه در هر جای
نه بنیتی که توان کرد پنجه با هر دون
چه رنج‌ها که کشیدم به روزگار دراز
چه رنگ‌ها که بدیدم ز دهر بوقلمون
اگر نبود به دستم بضاعتی مکفی
ولیک بود به مغزم‌، قریحتی مکنون
مرا به روز و شبان مونسی نه‌، غیر کتاب
که بد به مخزنم اندر، کتاب‌ها مخزون
از آن سپس منم و نظم و نثر و علم و هنر
که هریکی را خصمی است‌ چیره چون گردون
من از حسود به رنجم ولی هزاران شکر
که نیست با حسد و رشگ‌، خاطرم مقرون
مراست روحی خالی ز عجز و ذلت و ضعف
مرا دلی است مبرا ز مکر و کید و فسون
پدر به عفت و شرمم چنان مؤدب ساخت
که گشت شرم و حیا با ضمیر من معجون
حیا به شرع پیمبر بزرگ‌تر صفتی است
ولی دریغ که من زین صفت شدم مغبون
حیا برفت و وقاحت به جای او بنشست
زمانه گشت دگرگون و خلق دیگرگون
چو نظم بگسلد و پی سپر شود آداب
ادب‌نخوانده‌ قوی گردد و ادیب زبون
شود دلیل هنر، کذب و خودستایی و لاف
دلیل بی‌هنری‌، خامشی و صبر و سکون

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

مرا دلی است ز دست زمانه غرقه به خون
هزار لعنت بر این زمانهٔ ملعون
هوش مصنوعی: دل من به خاطر بدی‌های زمانه پر از اندوه و خون است و هزاران نفرین بر این زمانه‌ای که لعنت شده است.
ز دستبرد حوادث دل و دماغ نماند
که آن قرین ملالست و این دچار جنون
هوش مصنوعی: حوادث و اتفاقات زندگی باعث شده‌اند که نه حوصله‌ای برای ما بماند و نه آرامشی در دل. یکی از این حالات پر از نشانه‌های ناراحتی است و دیگری به جنون و دیوانگی دچار شده است.
بدان خدای که با چند قطره باران داد
به باد حادثه‌، تخت و کلاه ناپلئون
هوش مصنوعی: بدان خدایی که با چند قطره باران، قدرت و سلطنت ناپلئون را به باد داد.
که تاج و تخت شهی این‌ قدر نمی‌ارزد
که تیر آهی بگشاید از دلی محزون
هوش مصنوعی: تاج و تخت یک پادشاه به اندازه‌ای ارزش ندارد که کسی به خاطر دلشکستگی، تیر آهی از دل محزون خود رها کند.
فلک به دست کسانی سپرد رشتهٔ کار
که در سرشت‌، پلیدند و در منش مطعون
هوش مصنوعی: آسمان سرنوشت و امور را به دست افرادی سپرده که ذاتاً ناپاک و از نظر رفتار مورد انتقاد هستند.
قرایح همه همچون رویه نامطبوع
طبایع همه همچون قریحه ناموزون
هوش مصنوعی: همه‌ی ویژگی‌ها و خصوصیات مانند روی نامتعارف و ناپسند هستند و هر طبع و ذاتی هم مانند یک قریحه ناهماهنگ جلوه می‌کند.
حرام ساخته بر خلق زندگی و به خویش
حلال داشته مال و مباح ساخته خون
هوش مصنوعی: او بر مردم زندگی را حرام کرده، اما برای خود اموال را حلال دانسته و به خون دیگران مجوز داده است.
اگر به زندان‌، حلق پسر برند به تیغ
به تعزیت نبود مادر و پدر مأذون
هوش مصنوعی: اگر پسر را به زندان ببرند و با شمشیر بکشند، مادر و پدر از این موضوع معاف نیستند و نمی‌توانند آن را تسلیت بپذیرند.
وگر بخواهد نعش پسر ز زندانبان
پدر به زندان گردد بدین گنه مسجون
هوش مصنوعی: اگر پسر بخواهد که به زندان پدرش برود، به خاطر این کار ناپسند، در واقع خود را به زنجیر و اسارت می‌کشاند.
مرا ز نیستی و مرگ بیم و وحشت نیست
که لذتی نبرم زین حیات ناموزون
هوش مصنوعی: من از نبودن و مرگ ترسی ندارم، چون از این زندگی نامتعادل لذتی نمی‌برم.
چه تندرست و چه بیمار، پیش دیدهٔ من
خوش است مرگ، چو لیلی به دیدهٔ مجنون
هوش مصنوعی: برای من مرگ، چه برای افراد سالم و چه بیماران، زیبا و دل‌نشین است، مانند لیلی که در دیدگان مجنون می‌درخشد.
برابر است مرا فکر زندگانی و مرگ
نه از یکی متنفر، نه بر یکی مفتون
هوش مصنوعی: فکر کردن به زندگی و مرگ برای من یکسان است؛ نه از زندگی بدم می‌آید و نه از مرگ شگفت‌زده‌ام.
جهان به دیدهٔ من گلشنی است رنگارنگ
حیات در بر من نعمتی است گوناکون
هوش مصنوعی: دنیا برای من مانند یک باغ رنگارنگ است و زندگی با تمام زیبایی‌ها و نعمت‌هایش در کنار من قرار دارد.
ولی چو از پس یک عمر، بایدم مردن
اگر بمیرم اکنون‌، نباشمی مغبون
هوش مصنوعی: اگر بعد از یک عمر زندگی باید بمیرم، حالا که اینجا هستم، اگر بمیرم، احساس نمی‌کنم که چیزی را از دست داده‌ام.
مبین که نیست تو را در جهان عدیل و قرین
ببین به دیدهٔ عبرت به رفتگان قرون
هوش مصنوعی: به دیگران متوجه نباش که در این جهان همتایی برای تو وجود ندارد؛ با دیدهٔ عبرت به گذشتگان نگاه کن.
بسا کس از در سمج اجل درون رفتند
ولی از آن همه یک تن نیامده است برون
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد به وسیله تقدیر و سرنوشت به درون مرگ رفتند، اما از میان آن‌ها هیچ‌کس نتوانسته است به زندگی برگردد.
یکی نیامد از آن رفتگان که گوید باز
به کس چه می‌گذرد، چون بمرد و شد مدفون
هوش مصنوعی: هیچ‌کسی از آن‌هایی که رفته‌اند نیامده است تا بگوید به کسانی که در این دنیای زندگان هستند، چه می‌گذرد، زیرا پس از مرگ، در خاک مدفون می‌شوند.
کجاست نفس بهیمی و چیست عقل شریف
کجاست روح که از تن رود چو ربزد خون‌؟
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر از وجود و ماهیت انسان سخن می‌گوید. او می‌پرسد که نفس وحشی کجاست و عقل باارزش کجا رفته است. همچنین به روح اشاره می‌کند و می‌پرسد که وقتی خون ریخته می‌شود، چرا روح از بدن جدا نمی‌شود؟ این سوالات نشان‌دهنده‌ی تردید و نگرانی درباره‌ی وضعیت انسان و ارتباط میان بدن، جان و عقل است.
به جز شگفتی و حیرت همی چه افزاید؟
از آنچه دیدی و گفتند گونه گونه سخون
هوش مصنوعی: جز شگفتی و تعجب، چه چیز دیگری می‌تواند به آنچه دیده‌ای و گفته‌اند، اضافه کند؟
نشد یقین و مسلم نداشت ذوق سلیم
که روح آدمی و نفس چند باشد و چون
هوش مصنوعی: ذوق سلیم و شعور انسانی آنقدر یقین و وضوح ندارد که بتواند به درستی بگوید روح آدمی و نفس او چه تعداد هستند و این موضوع چگونه است.
بسا کسا که بمردند و رفته‌اند از یاد
همی به خواب من آیند هر شبم اکنون
هوش مصنوعی: بسیاری از افرادی که از دنیا رفته‌اند و فراموش شده‌اند، هر شب در خواب من حضور دارند و به یاد من می‌آیند.
چه حکمتی است که بینیم ما به عالم خواب
بسی مثال که باشد به راستی مقرون‌؟
هوش مصنوعی: این یک سؤال فلسفی است که به تفاوت میان خواب و واقعیت اشاره دارد. در اینجا به این موضوع پرداخته می‌شود که چه دلیلی وجود دارد که ما در خواب تجربه‌هایی داریم که به نظر واقعی می‌آیند، اما در حقیقت واقعیت ندارند. به عبارت دیگر، آیا می‌توانیم اعتماد کنیم که آنچه در خواب مشاهده می‌کنیم، واقعی است یا فقط تصوری از ذهن ماست؟
به کودکی ز جفای مربیان‌ بودم
ستمکش و عصبی، تلخکام و خوار و زبون
هوش مصنوعی: در دوران کودکی به خاطر بدرفتاری معلمان دچار درد و رنج شدم و احساس خشم و تلخی را تجربه کردم و به حالت حقارت و ذلت فرو رفتم.
نیافتم خورش خوب از آنکه گفت پدر
که هوش طفل شود کم چو یافت لقمه فزون
هوش مصنوعی: پدر گفت که خورش خوب نمی‌تواند از کسی به دست آید که به اندازه یک کودک هوش ندارد، چون وقتی لقمه‌ای بیشتر از نیاز دارد، هوش و درک او کم می‌شود.
به هجده سالگی اندر، پدر بمرد و مرا
سپرد با دو سه طفل دگر به دهر حرون
هوش مصنوعی: در هجده سالگی پدرم فوت کرد و من را با چند کودک دیگر به دنیا واگذار کرد.
نه ثروتی که توان برد راه در هر جای
نه بنیتی که توان کرد پنجه با هر دون
هوش مصنوعی: در این دنیا نه ثروت به تنهایی کافی است که بتوانی در هر جای دنیا بفتی و نه موقعیت خاصی که بتوانی با هر فرد نادرستی مقابله کنی.
چه رنج‌ها که کشیدم به روزگار دراز
چه رنگ‌ها که بدیدم ز دهر بوقلمون
هوش مصنوعی: در طول زندگی‌ام رنج‌های زیادی را تجربه کرده‌ام و در برابر زمانه دشواری‌های زیادی را دیده‌ام.
اگر نبود به دستم بضاعتی مکفی
ولیک بود به مغزم‌، قریحتی مکنون
هوش مصنوعی: اگرچه در دستم ندارم ثروت و دارایی زیاد، اما در ذهنم استعداد و خلاقیتی نهفته دارم.
مرا به روز و شبان مونسی نه‌، غیر کتاب
که بد به مخزنم اندر، کتاب‌ها مخزون
هوش مصنوعی: من در روز و شب کسی را به عنوان هم صحبت ندارم، جز کتاب‌ها که در خزانه‌ام وجود دارد و آن‌ها نیز ارزشمند و پر معنا هستند.
از آن سپس منم و نظم و نثر و علم و هنر
که هریکی را خصمی است‌ چیره چون گردون
هوش مصنوعی: سپس من وجود دارم با نظم و نثر و علم و هنر، هر کدام از این‌ها دشمنی دارند که مانند آسمان سلطه‌گر است.
من از حسود به رنجم ولی هزاران شکر
که نیست با حسد و رشگ‌، خاطرم مقرون
هوش مصنوعی: من از حسادت و کینه‌های دیگران رنج می‌برم، اما از این بابت شکرگزارم که دل من از حسد و رقابت خالی است.
مراست روحی خالی ز عجز و ذلت و ضعف
مرا دلی است مبرا ز مکر و کید و فسون
هوش مصنوعی: من روحی دارم که از ضعف و ذلت و ناتوانی خالی است و دلی دارم که از فریب و نیرنگ و سحر دور است.
پدر به عفت و شرمم چنان مؤدب ساخت
که گشت شرم و حیا با ضمیر من معجون
هوش مصنوعی: پدر به گونه‌ای مرا تربیت کرد که به شدت به عفت و شرم اهمیت می‌دهم و این احساسات به جزء جدایی ناپذیری از وجودم تبدیل شده‌اند.
حیا به شرع پیمبر بزرگ‌تر صفتی است
ولی دریغ که من زین صفت شدم مغبون
هوش مصنوعی: حیا یکی از ویژگی‌های بزرگ و مهمی است که در دین پیامبر (ص) مورد تأکید قرار گرفته است، اما افسوس که من به خاطر این ویژگی در موقعیت نادرستی قرار گرفته‌ام و از آن بهره‌ای نبرده‌ام.
حیا برفت و وقاحت به جای او بنشست
زمانه گشت دگرگون و خلق دیگرگون
هوش مصنوعی: حیا از بین رفته و بی‌شرمی جای آن را گرفته است. زمان تغییر کرده و مردم هم تغییر کرده‌اند.
چو نظم بگسلد و پی سپر شود آداب
ادب‌نخوانده‌ قوی گردد و ادیب زبون
هوش مصنوعی: وقتی نظم و هماهنگی از بین برود و انسان‌ها به رفتارهای ناپسند روی آورند، آداب و نزاکت بی‌استفاده و بی‌معنا می‌شود و در نتیجه افراد با ادب و فرهیخته در معرض ذلت و سقوط قرار می‌گیرند.
شود دلیل هنر، کذب و خودستایی و لاف
دلیل بی‌هنری‌، خامشی و صبر و سکون
هوش مصنوعی: هنر واقعی نشانه‌اش نادانی، خودستایی و بزرگ‌نمایی نیست؛ بلکه سکوت و صبر و آرامش از نشانه‌های نادانی و بی‌هنری به شمار می‌آید.