گنجور

شمارهٔ ۱۴ - به یاد وطن (لزنیه)

مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ‌، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب‌، لزن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته‌ تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش‌، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
‌*
*‌
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن‌
کورش‌، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب‌، ختن را
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون‌، صفت بیت حزن را
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
در پیش دو دریای خروشان‌، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «‌وهرز»‌
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی‌ به شب تیره وسن را
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت‌، چو شمشیر سحر عقد پرن را
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح‌، ره تازه شدن را
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه‌، گل و لای و لجن را
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه‌، شمشیرزن و دایره‌زن را
من نیک شناسم فن این کهنه‌حریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بی‌تربیت‌، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
بی‌نیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را

اطلاعات

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: پروژهٔ بازبینی OCR

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
هوش مصنوعی: ماه با زیبایی تمام در دل کوه‌ها و دره‌ها می‌درخشد و زمین و چمن را مانند جویبار نقره‌ای پر می‌کند.
گیتی به غبار دمه و میغ‌، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب‌، لزن را
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر غبار و مه پنهان شده است، انگار که همه چیز با جاروبی تمیز شده و رفته‌اند.
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
هوش مصنوعی: چهرهٔ زیبای او از دید دور شد، چون که قلهٔ کوه جنوبی آن را پوشانید.
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
هوش مصنوعی: آن جنگلی که مانند موهای زیبا و پرچین عروس‌های حجاز است، بر روی سر مقنعه‌های زنان یمنی سرازیر شده است.
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
هوش مصنوعی: برف بر روی رشته‌کوه‌های آلپ نشسته و مانند یک کفن آن‌ها را پوشانده است، و مه نیز به آرامی برف‌ها را مانند کافور می‌پوشاند.
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
هوش مصنوعی: کافور را پراکنده می‌کند تا کوه کافور زنده شود. شنیده‌ای که چگونه بدن را زنده می‌کند؟
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را
هوش مصنوعی: من بالاى کوه نشسته‌ام و به یک قصر نگاه می‌کنم که زیبایی درخت سرو و گل سمن را نمایان می‌سازد.
ناگاه یکی سیل رسید از دره‌ای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هوش مصنوعی: ناگهان سیلابی از دره‌ای عمیق به راه افتاد و تمامی زمین، دشت و صحرا را زیر آب برد.
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته‌ تن را
هوش مصنوعی: هر جریانی که از بالا به پایین می‌آید، به مانند یک سیل است، در حالی که این سیل که از پایین به بالا می‌رود، به سختی و قوی تن را به حرکت در می‌آورد.
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
هوش مصنوعی: گفتی نهنگی از کمین بیرون آمد و ناگهان لزن را بلعید و دهانش را بست.
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
هوش مصنوعی: پرندگان دیگر هیچ صدایی نمی‌زنند و انگار در این تاریکی، سخن و یاد آن را از یاد برده‌اند.
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
هوش مصنوعی: خورشید چنان می‌تابد که هیچ‌کس به سر آب نمی‌نگرد، مانند درخشندگی لگن نقره‌ای.
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش‌، صد تل جگن را
هوش مصنوعی: دنیای تو تاریک شد و تو گویی که کسی به عمد یکباره آتش را به تمام جوانب آن افروخته است، همچون صدها چراغی که خاموش شده‌اند.
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
هوش مصنوعی: گفتی آیا نادانی می‌تواند بر چهره‌ی علم پوششی بگذارد یا اینکه بی‌خود بودن، اعتبار و آبروی دانش و مهارت را خدشه‌دار کند؟
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
هوش مصنوعی: تمام زیبایی‌ها و نشانه‌ها از نظرم دور شد و این وضعیت مرا به یاد وطنم انداخت.
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
هوش مصنوعی: دل من دوباره داغ شد و به یادم افتاد تاریکی و روزهای سخت ایران باستان.
‌*
*‌
هوش مصنوعی: تجربه‌ها و آموخته‌های زندگی به ما کمک می‌کند تا بهتر تصمیم بگیریم و از چالش‌ها عبور کنیم. این نکته‌ای است که نشان می‌دهد دانش ما از گذشته می‌تواند راهنمای ما در آینده باشد.
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
هوش مصنوعی: آن روز چه اتفاقی افتاد که ایران به واسطه‌ی نور عدالت، زمین و زمان را مانند بهشتی زیبا کرد؟
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
هوش مصنوعی: در آن روز که گودرز برای مقابله با دشمنان تلاش می‌کرد، گلرنگ به رنگ خون پسران دشت پشن آغشته بود.
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن‌
کورش‌، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
هوش مصنوعی: در آن روزی که کورش به رودهای اروند و اردن رسید، سرزمین‌های کر و وخش و ترک و مرو و تجن را نیز به تصرف درآورد.
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
هوش مصنوعی: روزی که کمبوجیه به ایران پیوست، سرزمین‌های فینیقی، قرطاجنه، مصر و عدن را نیز به دست آورد.
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
هوش مصنوعی: روزی خواهد آمد که با کمک شانس و اقبال، قدرت بزرگ مشکلات و آشوب‌ها از ریشه برچیده خواهد شد.
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب‌، ختن را
هوش مصنوعی: در این متن به گسترش سرزمین‌ها و مناطق مختلف اشاره شده است. به این معنا که به خوارزم و بلغار افزوده شده و همچنین سرزمین حبشه به لیبی و پنجاب متصل گردیده است. این جابه‌جایی‌های سرزمینی نشان‌دهنده‌ی ارتباط و پیوستگی میان مناطق مختلف است.
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
هوش مصنوعی: پس از اینکه قرن‌ها به سبب اسکندر و نسل‌های پلید او در مشکلات و بلاها به سر بردیم،
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
هوش مصنوعی: ناگهان خشم کشاورزان خراسان باعث شد که زاغ و زغن از باغ وطن فرار کنند.
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون‌، صفت بیت حزن را
هوش مصنوعی: روزی که تراژان از سرزمین ارمنستان گذشت، تیسفون را به تصرف درآورد و از آنجا به شدت ناراحتی و غم را احساس کرد.
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
هوش مصنوعی: مردی از غرب و کسی از شرق، فتنه‌ای را که در خواب بود بیدار کردند.
در پیش دو دریای خروشان‌، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
هوش مصنوعی: در برابر دو دریای خروشان، سپاه پارت ایستادگی کرد و با دلیری از وطن خود دفاع کرد.
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
هوش مصنوعی: افراد خشمگین در مناطق ری، گرگان و خراسان، به شدت به مبارزه پرداخته و از پناهگاه خود خارج شدند.
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
هوش مصنوعی: وقتی به شجاعت و عظمت رزمندگان کراسوس و سورن فکر می‌کنم، احساس غرور و افتخار در وجودم شعله‌ور می‌شود.
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «‌وهرز»‌
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
هوش مصنوعی: روزی که نجاشی با یک تیر از وهرز، زمین یمن را از دست گرفت و تحت کنترل خود درآورد، کجا رفت؟
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
هوش مصنوعی: در آن روزی که شاپور به نشانه احترام و ادب، زانو زد و به سم اسب شبرنگ خود ادای احترام کرد.
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
هوش مصنوعی: روزی که بهرام با یک حمله، سرزمین ساوه را به زانو درآورد و دشمنانش را شکست داد، کجا رفت؟
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
هوش مصنوعی: روزی که اسلام از پنجاب و کشمیر خارج شد، کجا رفت که به بت‌پرستی و جادوگری پایان داد؟
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی‌ به شب تیره وسن را
هوش مصنوعی: در روزی که شمشیر سربازان قزلباش به حرکت درآمد، در چشمان رومی‌ها، شب تاریکی به وجود آمد و سیاهی بر دل‌ها و روزگارشان سایه افکند.
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت‌، چو شمشیر سحر عقد پرن را
هوش مصنوعی: در آن روز که نادر، صف دشمنان را شکافت و مانند شمشیر صبحگاهی، پرده تاریکی را کنار زد.
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
هوش مصنوعی: آن‌گاه که با شمشیر انتقام به دست آورد، پیشاور و دهلی و لهور و دکن را.
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
هوش مصنوعی: آن پادشاه بخارا را رها کرد و به سوی بخارا رفت، به طوری که از ترس، بدخشان و پکن نیز به لرزه افتادند.
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
هوش مصنوعی: امروز چه کاری انجام دادیم که در ظاهر و باطن، نشانه‌های تربیت را از دست دادیم؟
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
هوش مصنوعی: روزهای بد نمی‌تواند با تربیت نادرست بهبود یابد و نمی‌توان بیماری یا مشکل را فقط با دارویی مانند کافور درمان کرد.
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
هوش مصنوعی: به طور کلی، غیر ممکن است که آرایشگر بتواند چین و چروک‌ها و نواقص چهرهٔ این پیر را اصلاح کند.
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح‌، ره تازه شدن را
هوش مصنوعی: تنها چیزی که باقی می‌ماند این است که جوان تمام وجودش تغییر کند و در مسیر بهبود و اصلاح، به دنبال راهی نو باشد.
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف وضعیتی می‌پردازد که یک چشمه زلال و صاف، به مرور زمان دچار آلودگی و کدورت شده است. این تغییر تدریجی، چشمه را به جایی رسانده است که آب آن به شدت کثیف و آلوده شده، تا جایی که نزدیک به سطح آب و زیر چانه، لجن و کثیفی وجود دارد. به نوعی می‌توان گفت که این توصیف نمادی از تخریب تدریجی یک منبع پاک و زلال است.
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه‌، گل و لای و لجن را
هوش مصنوعی: آیا مردی دلیر و توانا وجود دارد که بتواند از این چشمه، گل و لای و کثیفی‌ها را پاک کند؟
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
هوش مصنوعی: هرچند که تدبیر و برنامه‌ریزی ممکن است سخت و پیچیده به نظر بیاید، اما می‌تواند به سمت هدفی هدایت شود که مانند دایره‌ای است که در آن، ریسه‌ای گم‌شده را پیدا کنیم.
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه‌، شمشیرزن و دایره‌زن را
هوش مصنوعی: از بی‌نظمی و ناپختگی، انتظار اصلاح و بهبود نداشته باشید، چراکه در یک بار نمی‌توان هم شمشیرزن را داشت و هم دایره‌زن را.
من نیک شناسم فن این کهنه‌حریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
هوش مصنوعی: من به خوبی با شیوه کار این حریفان قدیمی آشنا هستم و می‌دانم که آنها با انجام کارهای خوب، مفاهیم «لم» و «لن» را درک می‌کنند.
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
هوش مصنوعی: کسی که با دسیسه و حقه‌بازی، تمامی اصول و قوانین تجارت را زیر پا می‌گذارد.
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
هوش مصنوعی: آدم طماع نباید مصلحت خود را فراموش کند؛ لقمه‌ای که در دهانش است، او را از درست حرکت کردن دور نمی‌کند.
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
هوش مصنوعی: تنها گروهی که می‌تواند برای برطرف کردن فسادها اقدام کند، گروهی است که با معاشرت و برخوردهای نیکو، هیچگونه شرم و حیا نسبت به تو و من ندارد.
بی‌تربیت‌، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
هوش مصنوعی: اگر کسی تربیت نشده باشد، نمی‌تواند هم آزادی و هم قانون را داشته باشد. مانند این است که میوه‌ای نارس را بخواهیم بخوانیم، در حالی که هنوز نرسیده است.
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
هوش مصنوعی: امروز همه جا پر از شور و شادی است و باید آرامش را حفظ کنیم تا بدنمان در این حال خوب باقی بماند.
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
هوش مصنوعی: اگر از ابتدا بر کار خود یک‌دست و متمرکز نباشیم، نخواهیم توانست از بدن در برابر مرگ محافظت کنیم.
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
هوش مصنوعی: تنها در سایه مجلس ملی است که استبداد شکست می‌خورد و آتش‌افروزان قدرت به مقابله با اهریمن می‌پردازند.
بی‌نیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
هوش مصنوعی: بدون قدرت و قوانین، هیچ کاری پیش نمی‌رود و تنها می‌توان از آهن و فلز استفاده کرد.
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
هوش مصنوعی: بهار به زبان شیرین و دلنشین گفته می‌شود که وطن، غذای روح ماست و مانند لبن (شیر) از لب کودک نمی‌تواند ما را از آن منع کند. در واقع، بهار اشاره به زیبایی و سرزندگی وطن دارد که مانند شیر برای روح ما لازم و ضروری است.
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
هوش مصنوعی: سخن گفتن به این شیوه، برای هر کسی ممکن نیست؛ فقط کسانی که آراسته به هنر هستند، می‌توانند زیبایی‌های موضوعات مختلف را به خوبی نشان دهند.
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را
هوش مصنوعی: خدایا، تو حافظ دل‌های مردم سرزمین خود باش، زیرا آنان دلبسته و شادمان از ایران باستان هستند.

خوانش ها

شمارهٔ ۱۴ - به یاد وطن (لزنیه) به خوانش علی نظیری

حاشیه ها

1392/11/10 21:02
hsdds

آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت چون خلد برین کرد زمین را و زمن را؟
آن روز که از بیخ کهنسال فریدون برخاست منوچهر و بگستردفتن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد گلرنگ زخون پسران دشت پشن را
وان روز که پیوست به اروند و به اردن کورش کُر و وَخش و ترک و مرو و تجن را
وان روز که کمبوجیه پیوست به ایران فینیقی و قرطاجنه و مصروعدن را
وان روز که دارای کبیر از مدد بخت برکند زبن ریشه آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را پیوست به لیبی و به پنجاب، ختن را
زان پس که زاسکندر و اخلاف لعینش یک قرن کشیدیم بلایا و محن را

1393/09/19 20:12
مهدی پیربادیان

در صفحه 50 تا 52 کتاب "با چراغ وآئینه " استاد شفیعی کد کنی تفسیر جالبی در مورد این شعر نگاشته شده که خواندنی است . علاقمندان میتوانند مراجعه نمایند.

1393/12/06 11:03
سعید ارشی..ونداد

با درود
این دوشعر که
خون در سر من فخر کند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
و شعر قبلیش
مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را
اینها قصیده نیستن..و هردو غزل هستند..
غزل بسیار سخت و سرودنش بسیار دشواره اما قصیده بنسبت آسانتر هست..
لطفا اصلاح کنید
بدرود

1395/01/12 23:04
فرزام

این قصیده ی فاخر چنانچه خود می فرماید حد همه کس نیست وتنها شاعری چون بهار با آن صلابت زبان و گذشته ی تابناک آزادی خواهی و احاطه به زبان توان آفرینش این شاهکار را دارد.
شاعر گرامی زنده یاد سپانلو در کتاب "چهار شاعر آزادی" مقاله ای با عنوان "آخرین آتش بازی بهار" نوشته که بسیار جالب و خواندنی است. بیت دوم این قصیده غزل درخشان این گونه است:
آن روز که از بیخ کهن سال فریدون
برخاست منوچهر و بگسترد فنن را

1397/06/04 14:09
فرهام

شاعر بزرگ ما جهت درمان بیماری سل به اروپا سفر کرده بودند. یک عقیده باطل که در آن روزگار رواج داشته و در نزد اروپاییان هم مورد قبول بود بستری نمودن بیماران مسلول در ارتفاعات جهت درمان بوده است و به همین علت بهار را در این مکان که خود از آنجا به لزن یاد می کنند معالجه می کنند که از متن قصیده و مه گرفتن کوه هم مشخص می شود که این مکان در ارتفاع بوده است.
افسوس که این نوع معالجه هم هیچ گاه ثمربخش نبود و ای کاش بهار بزرگ در دوره ای میزیست که داروهای رایج این بیماری برایش استفاده می شد بلکه زمانی بیشتر از این قریحه سرشار و این ذوق شعری زیبا بهره میبردیم.
اما دست کم این قصیده بی نظیر دستاورد همان دوران بی ثمر درمان بوده است.

1397/06/04 21:09
محسن ، ۲

Lausanne ، لوزان
شهریست در منطقه ی خوش آب و هوا و کوهستانی سویس
فرانسه زبان
مرحوم بهار با زبان فرانسه آشنایی داشته
کلمه ی { لزن } را به مقتضای وزن شعر به جای لوزان آورده
گمان می کرده اند هوای کوهستان برای مسلولین بهتر است ، در صورتی که ارتفاع بلند به دلیل کمبود اکسیژن مناسب مرض سل نیست

1399/03/13 13:06
خروشنده

@ محسن
ارتفاع تهران (1191 متر) بیش از دوبرابر ارتفاع لوزان (495 متر) است.

1401/07/14 17:10
حدیث میرنظامی

لطفا این شعرو معنی کنید

1402/10/02 10:01
بهزاد پاکروح

۱. «لزن» در مصرع «مه کرد مسخر دره و کوه لزن‌ را» برخلاف تصور رایج، شهر لوزان سوئیس
Laussane
نیست، دهکده‌ای در سوئیس است به نام لیزان (که در فارسی لیسین هم نوشته‌اند)
Leysin
و یک مرکز درمان سل در آن‌جا وجود داشته.

بهار در سال‌های ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ میلادی برای درمان سل در مرکز درمانی در لیزان (لیسین)
Leysin
سوئیس اقامت داشته

سپس به ایران بازگشته و در سال ۱۹۵۱ درگذشته است.

۲. این‌که نوشته شده ارتفاع تهران از سطح دریا بیش از ارتفاع لوزان
Laussane
از سطح دریاست، ارتباطی به موضوع ندارد. ارتفاع لیزان (لیسین)
Leysin
از سطح دریا کمی بیش از ارتفاع تهران از سطح دریاست اما این هم اهمیتی ندارد!
مهم، آن مرکز درمان سل در لیزان بوده نه ارتفاع.

این مرکز در سال ۱۸۹۰ توسط تعدادی پزشک و هتل‌دار تأسیس شده بود.