گنجور

بخش ۶۹ - ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف قدس الله روحه العزیز

آن مقرب احدیت آن مقدس صمدیت آن برکشیده درگاه آن برگزیدهٔ الله آن محقق لطیف قطب وقت ابوعبدالله محمدبن الخفیف رحمةالله علیه شیخ المشایخ عهد خویش بود ویگانه عالم بود و درعلوم ظاهر و باطن مقتدا بود ورجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود بینایی عظیم داشت و خاطری بزرگ و احترامی به غایت و فضائل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر او نتوان کرد و مجتهد بود در طریقت و مذهبی خاص داشت در طریقت جماعتی‌اند از متصوفه که تولا بدو کنند ودر هرچهل روز تصنیفی از غوامض حقایق می‌ساخت و درعالم ظاهر بسی تصنیف نفیس دارد همه مقبول و مشهود و آن مجاهدات که او کرد در وسع بشر نگنجد و آن نظر که او را بود در حقایق و اسرار در عهد اوکس را نبود وبعد ازوی در پارس خلفی نماند چنانکه نسبت بدو درست کردی و از ابناء ملوک بود و بر تجرید سفرها کرده رویم و جریری و ابن عطا ومنصور حلاج را دیده بودو جنید را یافته و در ابتدا که درد دین دامندل او بگرفت چنان شد که در رکعتی نماز ده هزار بار قل هوالله احد برخواندی و بسیار بودی که از بامداد تا شب هزار رکعت نماز کردی و بیست سال پلاس پوشیده بود وهر سال چهارچهله بداشتی و آن روز که وفات کرد چهل چهله پیاپی بداشته بود که در آن چهلهٔ آخر وفات کرد و پلاس از خود بیرون نکردی.

نقلست که در وقت او پیری محقق بود اما از علماء طریقت نبود و در پارس مقام داشت نام اومحمد ذکیری و هرگز مرقع نپوشیدی از عبدالله خفیف پرسیدند که شرط در مرقع چیست وداشتن آن کرا مسلم است گفت: شرط مرقع آنست که محمدذکیری در پیراهن سفید به جای می‌آورد وداشتن او را مسلم است و ما در میان پلاسی نمی‌دانیم تا به جای توانیم آورد یا نه و او را خفیف از آن گفتند که هر شب غذای او بوقت افطار هفت میویز بودی بیش نه سبک بار بوده است و سبک روح و سبک حساب باشد در آن جهان شبی خادم هشت میویز بداد شیخ ندانست و بخورد حلاوت طاعت بر قاعدهٔ هر شب نیافت خادم را بخواند و از آن حال سئوال کرد گفت: امشب هشت میویز ترا دادم شیخ گفت: چراگفت: ترا ضعیف دیدم و دلم به درد آمد گفتم تا ترا قوتی باشد شیخ گفت: پس تو یار من نبودهٔ بلکه خصم من بودهٔ که اگر یار من بودتی شش دادتی نه هشت پس شیخ او را ازخدمت مهجور کرد و خادمی دگر نصب کرد.

و گفت: چهل سال است تا مرا قبول است میان خاص و عام و چندان نعمت برماریختند که او را حد نبود و چنان زیستم در این مدت که زکوة فطر بر من واجب نشد.

و گفت: در ابتدا خواستم که به حج روم چون به بغداد رسیدم چندان پندار در سر من بود که بدیدن جنید نرفتم چون به بادیه فروشدم رسنی و دلوی داشتم تشنه شدم چاهی دیدم که آهوئی از وی آب می‌خورد چون بسر چاه رفتم آب بزیر چاه رفت گفتم خداوندا عبدالله را قدر از این آهو کمتر است آوازی شنیدم کهاین آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود وقتم خوش آمد دلو و رسن بینداختم و روانه شدم آوازی شنیدم یا عبدالله ما ترا تجربت می‌کردیم تا چون صبر می‌کنی بازگرد و آب خور بازگشتم آب برلب چاه آمده بود وضو ساختم وآب خوردم و برفتم تا به مدینه حاجتم هیچ به آب نبود به سبب طهارت چون بازگشتم به بغداد رسیدم روز آدینه به جامع شدم جنید را چشم بر من افتاد گفت: اگر صبر گردی آب از زیر قدمت بر آمدی.

نقلست که گفت: در حال جوانی درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من بدید مرا به خانه خواند و گوشتی پخته بودبوی گرفته مرا از خوردن آن کراهت می‌آمد و رنج می‌رسید تا درویش آن تعزز در من بدید شرم زده شد و من نیز خجل گشتم برخاستم و با جماعتی اصحاب نقل کردیم چون بقادسیهٔ رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه نداشتیم تا چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم تا حال چنان شد که سگی به قیمت گران بخریدیم و بریان کردیم لقمهٔ از آن به من دادند خواستم تا بخورم حال آن درویش و طعام یاد آمد با خود گفتم که این عقوبت آنست که این درویش آن روز از من خجل شد درحال توبه کردم تا راه بما نمودند چون بازآمدم از آن درویش عذر خواستم.

و گفت: یکبار شنیدم که در مصر پیری و جوانی به مراقبت نشسته‌اند بر دوام آنجا رفتم دو شخص رادیدم رو به قبله کرده سه بار سلام کردم جواب ندادند گفتم به خدای بر شما که سلام مرا جواب دهید آن جوان سر برآورد وگفت: یا ابن خفیف دنیا اندک است و از این اندک اندکی مانده است از این اندک نصیب بسیار بستان یا ابن خفیف مگر فارغی که به سلام ما می‌پردازی این بگفت: و سر فرو برد و من گرسنه و تشنه بودم گرسنگی را فراموش کردم همگی من ایشان گرفتند توقف کردم و با ایشان نماز پیشین گزاردم و نماز دیگر گزاردم وگفتم مرا پندی ده گفت: یا ابن خفیف ما اهل مصیبتیم ما را زبان پند نبود کسی باید که اصحاب مصیبت را پند دهد سه روز آنجا بودم که نه چیزی خوردیم ونه خفتیم با خود گفتم چه سوگند دهم تا مرا پندی دهند آن جوان سر برآورد وگفت: صحبت کسی طلب کن که دیدن او ترا از خدای یاد دهد و هیبت او بر دل تو افتد و ترا به زبان فعل پند دهد نه به زبان گفتار.

نقلست که گفت: یکسال بروم بودم روزی به صحرا شدم رهبانی را بیاوردند چون خیالی و بسوختند و خاکستر او را چشم کوران کشیدند به قدرت خدای تعالی بینا شدند و بیماران می‌خوردند و شفا می‌یافتند عجب داشتم که ایشان بر باطل‌اند این چگونه بود آن شب مصطفی را صلی الله علیه و آله و سلم به خواب دیدم گفتم یا رسول الله تو آنجا چه می‌کنی گفت: آمده‌ام برای تو گفتم یا رسول الله این چه حالت فرمود که اثر صدق و ریاضت است که رد باطل است اگردرحق بود چگونه بود.

و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام بخواب دیدم که بیامدی و مرا بسر پای بیدار کردی و من در وی نگاه کرد می‌فرمود که هر که راهی بشناسد و رفتن آن را پیش گیرد پس از سلوک بازایستد حق تعالی او را عذابی کند که هیچکس را از عالمیان چنان عذاب نکند.

نقلست که پیغامبر علیه السلام بر سر دو انگشت پای نماز گزاردی و عبدالله چنان بود که هیچ سنت پیغمبر از وی فوت نشد خواست که او نیز همچنان نماز کند چون یک رکعت نماز بر سر انگشت گزارددوم نتوانست پیغمبر علیه السلام را به خواب دید که ازمحراب درآمد و گفت: این نماز خاص مرا است و تو این مکن.

نقلست که نیمه شب خادم را گفت: که زنی حاصل که تا بخواهم خادم گفت: در این نیمه شب کجا روم اما مرا دختری هست شیخ اگر اجازت دهد بیاورم گفت: بیار پس خادم دختر بیاورد و شیخ در حال نکاح کرد چون هفت ماه برآمد طفلی بوجودآمد وفات کرد شیخ خادم را گفت: دختر را بگو تا طلاق بستاند و اگر می‌خواهد هم چنان می‌باشد خادم گفت: یا شیخ در این چه سر است گفت: آن شب که نکاح کردم قیامت را به خواب دیدم و خلق بسیار درمانده و همه درعرق غرق شده که ناگاه طفلی بیامد و دست پدر و مادر گرفت و چون باد از صراط بگذرانید من نیز خواستم تا مرا طفلی باشد چون آن طفل بیامد و برفت مقصود حاصل شد بعد از آن نقل کند که چهارصد عقد و نکاح کرده است از آنکه او از ابناء ملوک بود چون توبه کرد وحاصل او به کمال رسید بدو تقرب می‌کردند دوگان و سه گان درعقد می‌آورد و یکی چهل سال در عقد او بود و او دختر وزیر بود نقلست که از زنان او پرسیدند که شیخ با شما چون باشد در خلوت همه گفتند ما از صحبت او هیچ خبر نداریم اگر کسی را خبر باشد دختر وزیر را باشد ازوی پرسیدند گفت: چون خبر شدی که شیخ امشب به خانه من می‌آید طعامهاء لذیذ پختمی و خود را زینت کردمی چون بیامدی آن بدیدی مرا بخواندی و ساعتی در من نگریستی و زمانی درآن طعام نگه کردی تا شبی همچنین دست من بگرفت و در آستین کشید و بر شکم خود مالید از سینه تا ناف پانزده عقد دیدم گفت: که ای دختر بپرس که این عقد چیست پرسیدم گفت: این همه لهب و شدت صبر است که گره بر گره بسته‌ام از چنین روی و چنین طعام که در پیش من نهاده این بگفت: و برخاست و مرا بیش از این باوی گستاخی نبوده است که او بغایت در ریاضت بوده است.

نقلست که او را دو مرید بود یکی احمدمه ویکی احمدکه و شیخ با احمد که به بودی اصحاب را از آن غیرت آمد یعنی احمدمه کارها کرده است و ریاضت کشیده شیخ را از آن معلوم شد خواست که با ایشان نماید که احمدکه بهتر است شتری بر در خانقاه خفته بود شیخ گفت: یا احمدمه گفت: لبیک گفت: آن شتر را بر بام خانقاه بر احمد گفت: یا شیخ شتر را چون بر بام توان برد شیخ گفت: اکنون رها کن پس گفت: یا احمدکه گفت: لبیک گفت: آن شتر بر بام خانقاه بر در حال میان دربست وآستین باز کرد و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد و قوت کرد نتوانست گرفت شیخ گفت: که تمام شد یا احمد و معلوم گشت پس اصحاب را گفت: که احمدکه از آن خودبجای آورد و به فرمان قیام نمود و باعتراض پیش نیامد و به فرمان ما نگریست نه بکار که تواند کرد یا نه و احمدمه بحجت مشغول شد و در مناظره آمد از ظاهر حال مطالعهٔ باطن می‌توان کرد.

نقلست که شیخ را مسافری رسید خرقهٔ سیاه پوشیده و شملهٔ سیاه برکرده و ایزاری سیاه و پیراهنی سیاه شیخ را در باطن غیرت آمد چون مسافر دو رکعتی بگزارد و سلام کرد شیخ گفت: یا اخی چرا جامهٔ سیاه‌داری گفت: از آنکه خدایانم بمرده‌اند یعنی نفس و هوا گفت: افرأیت من اتخذالهه هواه شیخ گفت: او را بیرون کنید بیرون کنید بیرون کردند بخواری پس بفرمود که بازآرید باز آوردند بعد همچنین چهل بار فرمود که او را بخواری بیرون می‌کردند و باز می‌آوردند از آن شیخ برخاست و قبله بر سر اوداد وعذر خواست و گفت: ترا مسلم است سیاه پوشیدن که در این چهل بارخواری که به تو کردند متغیر نشدی.

نقلست که دو صوفی از جایی دور به زیارت شیخ آمدند شیخ را در خانقاه نیافتند پرسیدند که کجاست گفتند بسرای عضدالدوله گفتند شیخ را با سرای سلاطین چه کار دریغا آن ظن ما بدین شیخ پس گفتند که در شهر طوفی کنیم در بازار شدند در دکان خیاطی رفتند تا جیب خرقه بدوزند خیاط را مقراض ضایع شد ایشان را گفتند که شما گرفته‌اید پس بدست سرهنگی دادند به سرای عضدالدوله بردند عضدالدوله فرمود که دست ایشان بازکنید شیخ عبدالله خفیف حاضر بود گفت: صبرکنید که این کار ایشان نیست ایشان را خلاص دادند پس با صوفیان گفت: ای جوانمردان آن ظن شما راست بود اما آمدن ما بسرای سلاطین به جهت چنین کارهاست هر دو صوفی مرید آنشدند تا بدانی که هر که دست در دامن مردان زند او را ضایع نگذارند و دست او بر باد برندهند.

نقلست که شیخ را مسافری رسید که اسهالش می‌آمد بدست خود آن شب طاس او برداشت و یک ساعت نخفت تا نزدیک صبح شیخ یک نفس چشم بر هم نهاد آن مسافر آواز داد و گفت: کجائی که لعنت بر تو باد شیخ در حال برجست ترسان ولرزان و طاس آنجابرد بامداد مریدان با شیخ گفتند آخر این چه مسافر است که لفظی چنین و چنین گفت: وما را طاقت تحمل نماندو تو تااین غایت صبر می‌کنی شیخ گفت: من چنین شنیدم که رحمت بر توباد.

و سخن اوست که حق تعالی ملایکه را بیافرید و جن و انس را و عصمت و حیلت و کفایت بیافرید پس ملایکه را گفتند اختیار کنید از اینها ایشان عصمت اختیار کردند پس جن را گفتند شما نیز اختیار کنید عصمت اختیار می‌کردند گفتند ملایکه سبقت نموده‌اند کفایت اختیار کردند گفتند جن سبقت گرفته‌اند پس حیلت اختیار کردند و به جهد خویش حیلتی می‌کنند.

ابواحمد صغیر شیخ را گفت: مرا وسوسه رنجه می‌دارد شیخ گفت: صوفیان که من دیده‌ام بر دیو سخریت کردندی اکنون دیو بر صوفی سخریت می‌کند.

و گفت: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و هوا را بچشاند طعم جفا و دنیا را بیندازد از پس قفا.

و گفت: منزه بودن از دنیا عین راحت است در وقت بیرون شدن ازدنیا.

و گفت: تصوف صبر است در تحت مجاری اقتدار و فراگرفتن از دست ملک جبار و قطح کردن بیابان و کوهسار.

و گفت: رضا بر دو قسم بود رضا بدو و رضا از او رضا بدو در تدبیر بود و رضا ازو در آنچه قضا کند.

و گفت: ایمان تصدیق دل است بدانچه از غیب بروکشف افتد.

و گفت: ارادت رنج دایم است و ترک راحت.

و گفت: وصلت آنست که به محبوب اتصال پدید آید از جمله چیزها و غیبت افتد از جمله چیزها جز حق تعالی.

و گفت: انبساط برخاستن احتشام است در وقت سوال.

و گفت: تقوی دور بودن است از هرچه ترا از خدای دور کند.

و گفت: ریاضت شکستن نفس است به خدمت و منع کردن نفس از فترت در خدمت.

و گفت: قناعت طلب ناکردن است آنرا که در دست تو نیست و بی‌نیاز شدن از آنچه در دست توست.

وگفت: زهد راحت یافتن است از بیرون آمدن از ملک.

و گفت: اندوه تن را بازدارد از طرب.

و گفت: رجا شاد شدن بود بوجود وصال او.

و گفت: فقر نیستی ملک بود و بیرون آمدن از صفات خود.

و گفت: یقین حقیقت اسرار بود بحکمتهاء غیب.

پرسیدند که عبودیت کی درست آید گفت: چون همه کارهاء خود به خدای بازگذارد و در بلاها صبر کند.

پرسیدند که درویشی که سه روز گرسنه بود بعد از آن بیرون آید و سئوال کند بدان قدر که او را کفایت بود او را چه گویند گفت: او را کذاب گویند.

و گفت: چیزی می‌خورید و خاموش می‌باشید که اگر درویشی از این در درآید همه را فضیحت کند.

نقلست که چون وفاتش نزدیک آمد خادم را گفت: که من بندهٔ عاصی گریزه پای بودم غلی بر گردن من نه و بندی بر پای من نه و همچنان رو به قبله کن و مرا بنشان باشد که در پذیرد بعد ازمرگ خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد هاتفی آواز داد که هان ای بی‌خبر مکن می‌خواهی که عزیزکردهٔما را خوارکنی، رحمةالله علیه.

بخش ۶۸ - ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز: آن صاحب مقام استقامت آن عالی همت امامت آن شمع عالم توفیق آن رکن کعبه تحقیق آن قبله روحانی شیخ ابوبکر کتانی رحمةالله علیه شیخ مکه بود و پیرزمانه بودو درورع و تقوی و زهد و معرفت یگانه بود و از کبار مشایخ حجاز بود و در طریقت صاحب تصنیف و صاحب تمکین و در ولایت صاحب مقام و در فراست صاحب عمل و درمجاهدت و ریاضت سخت بزرگوار و در انواع علوم کامل خاصه در علم حقایق و معرفت صحبت جنید و ابوسعید خراز ونوری یافته بود و او را چراغ حرم گفتند و در مکه مجاور بود تا وقت وفات و اول شب تا آخر نمازکردی و قرآن ختم کردی و درطواف دوازده هزار ختم قرآن کرده بود و سی سال درحرم بزیر ناودان نشسته بود که درین سی سال در شبانروزی یکبار طهارت تازه کردی و درین مدت خواب نکرد و درابتدا دستوری از مادر خواست که به حج رود گفت: چون دربادیه شدم حالتی در من پدید آمد که موجب غسل بود با خود گفتم مگر شرط نیامده‌ام بازگشتم چون به درخانه رسیدم مادر در پس درنشسته بود بانتظار من گفتم ای مادر نه اجازت داده بودی گفت: بلی اما خانه را بی‌تو نمی‌توانستم دید تا تو رفتهٔ این جا نشسته‌ام ونیت کرده بودم تا بازنیائی برنخیزم پس چون مادر وفات کرد روی در بادیه نهاد. بخش ۷۰ - ذکر ابومحمد جریری قدس الله روح العزیز: آن ولی قبه ولایت آن صفی کعبه هدایت آن متمکن عاشق آن متدین صادق آن درمشاهدهٔ بصیری شیخ وقت ابومحمد جریری رحمةالله علیه یگانه وقت بود و برگزیده زمانه در میان اقران واقف بود بر دقایق طریقت و پسندیده بود بهمه نوع و کامل بود در ادب و در انواع علوم حظی وافر داشت و در فقه مفتی و امام عصر بود ودر علم اصول بغایت بود و در طریقت استاد بود تا حدی که جنید مریدان را گفت: که ولی عهد من اوست صحبت عبدالله تستری یافته بود و آداب او چنان بود که گفت: بیست سال است تا پای در خلوت دراز نکردم وحسن ادب با خدای اولی‌تر.

اطلاعات

منبع اولیه: کتابخانه تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

آن مقرب احدیت آن مقدس صمدیت آن برکشیده درگاه آن برگزیدهٔ الله آن محقق لطیف قطب وقت ابوعبدالله محمدبن الخفیف رحمةالله علیه شیخ المشایخ عهد خویش بود ویگانه عالم بود و درعلوم ظاهر و باطن مقتدا بود ورجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود بینایی عظیم داشت و خاطری بزرگ و احترامی به غایت و فضائل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر او نتوان کرد و مجتهد بود در طریقت و مذهبی خاص داشت در طریقت جماعتی‌اند از متصوفه که تولا بدو کنند ودر هرچهل روز تصنیفی از غوامض حقایق می‌ساخت و درعالم ظاهر بسی تصنیف نفیس دارد همه مقبول و مشهود و آن مجاهدات که او کرد در وسع بشر نگنجد و آن نظر که او را بود در حقایق و اسرار در عهد اوکس را نبود وبعد ازوی در پارس خلفی نماند چنانکه نسبت بدو درست کردی و از ابناء ملوک بود و بر تجرید سفرها کرده رویم و جریری و ابن عطا ومنصور حلاج را دیده بودو جنید را یافته و در ابتدا که درد دین دامندل او بگرفت چنان شد که در رکعتی نماز ده هزار بار قل هوالله احد برخواندی و بسیار بودی که از بامداد تا شب هزار رکعت نماز کردی و بیست سال پلاس پوشیده بود وهر سال چهارچهله بداشتی و آن روز که وفات کرد چهل چهله پیاپی بداشته بود که در آن چهلهٔ آخر وفات کرد و پلاس از خود بیرون نکردی.
هوش مصنوعی: این شخص بزرگ و مقدس، ابوعبدالله محمد بن الخفیف، یکی از بزرگ‌ترین علمای زمان خود بود. او در علوم معنوی و ظاهری سرآمد بود و بسیاری از پیروان طریقت به او رجوع می‌کردند. از ویژگی‌های او بینش عمیق، خاطر بزرگ و احترام فوق‌العاده‌ای بود که داشت. فضائل او به قدری زیاد بود که نمی‌توان همه آن‌ها را برشمرد. او مجتهد در طریقت بود و پیروان خاصی داشت. در هر چهل روز، آثار گران‌بهایی از حقایق می‌نوشت و در عرصه علمی، آثار ارزشمندی از خود به جا گذاشت که همگی مورد توجه و قبول بودند. مجاهدت‌های او فراتر از حد تصور بود و او در فهم حقایق و اسرار در زمان خود یکتایی داشت. او در میان اهل طریقت از نسل پادشاهان بود و سفرهای معنوی زیادی انجام داد. او شخصیت‌هایی چون جریری، ابن عطا، منصور حلاج و جنید را ملاقات کرده بود. در ابتدای جستجوی معنوی‌اش، به قدری عابر شده بود که در یک رکعت ده هزار بار آیه "قُلْ هُوَ ٱللَّهُ أَحَدٌ" را قرائت کرده بود. همچنین می‌توانست از صبح تا شب هزار رکعت نماز بخواند و بیست سال لباس پلاس بر تن داشت. او هر سال چهار دوره چهله (چهل روز عبادت) را می‌گذرانید و در روز وفاتش، در چهل چهله متوالی بود. او در لحظه مرگش، لباس پلاس خود را از تن خارج نکرد.
نقلست که در وقت او پیری محقق بود اما از علماء طریقت نبود و در پارس مقام داشت نام اومحمد ذکیری و هرگز مرقع نپوشیدی از عبدالله خفیف پرسیدند که شرط در مرقع چیست وداشتن آن کرا مسلم است گفت: شرط مرقع آنست که محمدذکیری در پیراهن سفید به جای می‌آورد وداشتن او را مسلم است و ما در میان پلاسی نمی‌دانیم تا به جای توانیم آورد یا نه و او را خفیف از آن گفتند که هر شب غذای او بوقت افطار هفت میویز بودی بیش نه سبک بار بوده است و سبک روح و سبک حساب باشد در آن جهان شبی خادم هشت میویز بداد شیخ ندانست و بخورد حلاوت طاعت بر قاعدهٔ هر شب نیافت خادم را بخواند و از آن حال سئوال کرد گفت: امشب هشت میویز ترا دادم شیخ گفت: چراگفت: ترا ضعیف دیدم و دلم به درد آمد گفتم تا ترا قوتی باشد شیخ گفت: پس تو یار من نبودهٔ بلکه خصم من بودهٔ که اگر یار من بودتی شش دادتی نه هشت پس شیخ او را ازخدمت مهجور کرد و خادمی دگر نصب کرد.
هوش مصنوعی: در زمان او، شخصی به نام محمد ذکیری وجود داشت که در پیری به سر می‌برد و در پارس ساکن بود. او عالم طریقت نبود اما به مقام علمی رسیده بود. روزی از عبدالله خفیف درباره‌ی شرط مرقع (پوشش خاصی که برخی عرفا می‌پوشند) سؤال کردند و او گفت که شرط آن این است که محمد ذکیری باید یک پیراهن سفید بپوشد. عبدالله خفیف همچنین گفت که ما نمی‌دانیم آیا می‌توانیم چنین چیزی پیدا کنیم یا نه. او همچنین اشاره کرد که هر شب در وقت افطار، محمد ذکیری هفت میوه خشک می‌خورد و از این بابت سبک بار و روحیه‌ای سبک داشت. یک شب، خادم او به اشتباه هشت میوه خشک به او داد و محمد ذکیری در مورد این مسئله از خادم سؤال کرد. خادم توضیح داد که چون او را ضعیف دیده، تصمیم گرفته تا با دادن هشت میوه به او قوت بیشتری بدهد. اما محمد ذکیری بر این باور بود که اگر خادم واقعی او باشد، باید تنها شش میوه می‌داد، نه هشت. در نتیجه، محمد ذکیری این خادم را از خدمت مهجور کرد و فرد دیگری را برای خدمت انتخاب کرد.
و گفت: چهل سال است تا مرا قبول است میان خاص و عام و چندان نعمت برماریختند که او را حد نبود و چنان زیستم در این مدت که زکوة فطر بر من واجب نشد.
هوش مصنوعی: او گفت: چهل سال است که همه مرا می‌شناسند و میان مردم عادی و خاص جا دارم و نعمت‌هایی به من داده شده که شمارش آنها ممکن نیست. به طوری زندگی کرده‌ام که حتی زکات فطر بر من واجب نشده است.
و گفت: در ابتدا خواستم که به حج روم چون به بغداد رسیدم چندان پندار در سر من بود که بدیدن جنید نرفتم چون به بادیه فروشدم رسنی و دلوی داشتم تشنه شدم چاهی دیدم که آهوئی از وی آب می‌خورد چون بسر چاه رفتم آب بزیر چاه رفت گفتم خداوندا عبدالله را قدر از این آهو کمتر است آوازی شنیدم کهاین آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود وقتم خوش آمد دلو و رسن بینداختم و روانه شدم آوازی شنیدم یا عبدالله ما ترا تجربت می‌کردیم تا چون صبر می‌کنی بازگرد و آب خور بازگشتم آب برلب چاه آمده بود وضو ساختم وآب خوردم و برفتم تا به مدینه حاجتم هیچ به آب نبود به سبب طهارت چون بازگشتم به بغداد رسیدم روز آدینه به جامع شدم جنید را چشم بر من افتاد گفت: اگر صبر گردی آب از زیر قدمت بر آمدی.
هوش مصنوعی: گفت: در ابتدا قصد داشتم به حج بروم، اما وقتی به بغداد رسیدم، آنقدر افکار در سرم بود که به دیدن جنید نرفتم. وقتی به بیابان رسیدم، دارم رسن و دلو داشتم و تشنه شدم. چاهی را دیدم که آهوئی از آن آب می‌خورد. وقتی نزدیک چاه رفتم، آب به زیر زمین رفت. به خود گفتم: خداوندا، وجود عبدالله از این آهو کمتر است. ناگهان صدایی شنیدم که می‌گفت: این آهو هیچ دلو و رسنی نداشت و تنها به ما اعتماد کرده بود. سپس دلو و رسن را به چاه انداختم و راهی شدم. دوباره صدایی شنیدم که می‌گفت: ای عبدالله، ما تو را آزمایش می‌کردیم تا بپرسیم چه مقدار صبر می‌کنی. به همین دلیل برگشتم و آب بر لب چاه آمده بود. وضو گرفتم و آب خوردم و دیگر به سمت مدینه رفتم. در واقع، نیازی به آب نداشتم و چون به بغداد برگشتم، روز جمعه به جامع رفتم. جنید که مرا دید گفت: اگر صبر کرده بودی، آب از زیر پایت بیرون می‌آمد.
نقلست که گفت: در حال جوانی درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من بدید مرا به خانه خواند و گوشتی پخته بودبوی گرفته مرا از خوردن آن کراهت می‌آمد و رنج می‌رسید تا درویش آن تعزز در من بدید شرم زده شد و من نیز خجل گشتم برخاستم و با جماعتی اصحاب نقل کردیم چون بقادسیهٔ رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه نداشتیم تا چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم تا حال چنان شد که سگی به قیمت گران بخریدیم و بریان کردیم لقمهٔ از آن به من دادند خواستم تا بخورم حال آن درویش و طعام یاد آمد با خود گفتم که این عقوبت آنست که این درویش آن روز از من خجل شد درحال توبه کردم تا راه بما نمودند چون بازآمدم از آن درویش عذر خواستم.
هوش مصنوعی: روزی داستانی نقل شده که در جوانی، درویشی به نزد من آمد و متوجه شد که گرسنه‌ام. او من را به خانه‌اش دعوت کرد و غذا، یعنی گوشتی پخته شده، برایم آماده کرده بود. اما بوی غذا باعث می‌شد که نتوانم آن را بخورم و به شدت احساس رنج می‌کردم. درویش متوجه تعجب و شرم من شد و من هم خیلی خجالت‌زده شدم. پس از آن از آنجا برخاستم و با گروهی از دوستانم به سفر ادامه دادم. وقتی به بقادسیه رسیدیم، راه را گم کردیم و هیچ مکانی برای پناه نداشتیم. چند روزی صبر کردیم و به هلاکت نزدیک شدیم. در نهایت، ما مجبور شدیم سگی را به قیمت گزافی بخریم و آن را بریان کردیم. وقتی لقمه‌ای از آن به من دادند، ناگهان یاد آن درویش و غذایی که در آن روز برایم آماده کرده بود افتادم. این باعث شد که به خودم بگویم این نتیجه رفتار من با اوست، چرا که او از من خجالت کشیده بود. بنابراین توبه کردم و وقتی که به راه درست برگشتم، از درویش عذرخواهی کردم.
و گفت: یکبار شنیدم که در مصر پیری و جوانی به مراقبت نشسته‌اند بر دوام آنجا رفتم دو شخص رادیدم رو به قبله کرده سه بار سلام کردم جواب ندادند گفتم به خدای بر شما که سلام مرا جواب دهید آن جوان سر برآورد وگفت: یا ابن خفیف دنیا اندک است و از این اندک اندکی مانده است از این اندک نصیب بسیار بستان یا ابن خفیف مگر فارغی که به سلام ما می‌پردازی این بگفت: و سر فرو برد و من گرسنه و تشنه بودم گرسنگی را فراموش کردم همگی من ایشان گرفتند توقف کردم و با ایشان نماز پیشین گزاردم و نماز دیگر گزاردم وگفتم مرا پندی ده گفت: یا ابن خفیف ما اهل مصیبتیم ما را زبان پند نبود کسی باید که اصحاب مصیبت را پند دهد سه روز آنجا بودم که نه چیزی خوردیم ونه خفتیم با خود گفتم چه سوگند دهم تا مرا پندی دهند آن جوان سر برآورد وگفت: صحبت کسی طلب کن که دیدن او ترا از خدای یاد دهد و هیبت او بر دل تو افتد و ترا به زبان فعل پند دهد نه به زبان گفتار.
هوش مصنوعی: شخصی می‌گوید که در مصر به یک پیر و جوان برخورد کرده است که مشغول مراقبه بودند. وقتی به آن‌ها سلام می‌کند، جواب نمی‌دهند و او مجبور می‌شود برای جلب توجه‌شان به خداییشان قسم بخورد. در این حین، جوان سرش را بلند می‌کند و به او می‌گوید که دنیا بسیار کوتاه است و از زمان باقی‌مانده باید بهترین بهره را ببرد و به او توصیه می‌کند که به جای سلام و احوال‌پرسی، به دنبال شخصی باشد که دیدن او انسان را به یاد خدا بیندازد و از او درس بگیرد. سپس او به یاد می‌آورد که باید از کسانی که در مشکلات و مصائب هستند پند بگیرد و به‌دنبال گفتن و یادآوری پندها باشد. در نهایت، او تصمیم می‌گیرد که از کسی که قابل احترام و پرنفوذ است یاد بگیرد و کرامت او را مورد توجه قرار دهد.
نقلست که گفت: یکسال بروم بودم روزی به صحرا شدم رهبانی را بیاوردند چون خیالی و بسوختند و خاکستر او را چشم کوران کشیدند به قدرت خدای تعالی بینا شدند و بیماران می‌خوردند و شفا می‌یافتند عجب داشتم که ایشان بر باطل‌اند این چگونه بود آن شب مصطفی را صلی الله علیه و آله و سلم به خواب دیدم گفتم یا رسول الله تو آنجا چه می‌کنی گفت: آمده‌ام برای تو گفتم یا رسول الله این چه حالت فرمود که اثر صدق و ریاضت است که رد باطل است اگردرحق بود چگونه بود.
هوش مصنوعی: روزی شخصی نقل می‌کند که به مدت یک سال در بیابان بوده و در آنجا فردی مذهبی به او معرفی شده است. این فرد به دلیل انجام اعمالی خاص سوخت و خاکسترش توسط نابینایان مورد استفاده قرار گرفت. به لطف خدا، نابینایان بینا شدند و بیماران از خوردن آن خاکستر شفا یافتند. او شگفت‌زده بود زیرا می‌دید که این مردم بر حق نیستند. در ادامه، آن شب خواب پیامبر اسلام را می‌بیند و از او می‌پرسد که چرا در آنجا است. پیامبر پاسخ می‌دهد که برای او آمده است و توضیح می‌دهد که این نتیجه صدق و تلاش‌های اوست و نشان می‌دهد که باطل نمی‌تواند حق را رد کند. او از این موضوع تعجب می‌کند و به فکر فرو می‌رود که اگر این امر حقیقت دارد، چرا اینگونه می‌شود.
و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام بخواب دیدم که بیامدی و مرا بسر پای بیدار کردی و من در وی نگاه کرد می‌فرمود که هر که راهی بشناسد و رفتن آن را پیش گیرد پس از سلوک بازایستد حق تعالی او را عذابی کند که هیچکس را از عالمیان چنان عذاب نکند.
هوش مصنوعی: او گفت: شبی خواب پیغمبر (ص) را دیدم که به نزد من آمد و مرا از خواب بیدار کرد. در آن خواب نگاهش می‌کردم که می‌فرمود هر کسی که راهی را بشناسد و تصمیم به رفتن در آن بگیرد، اما پس از مدتی از سلوک و پیشرفت باز بایستد، خداوند او را عذابی خواهد کرد که هیچ‌کس را در این عالم به آن شکل عذاب نخواهد کرد.
نقلست که پیغامبر علیه السلام بر سر دو انگشت پای نماز گزاردی و عبدالله چنان بود که هیچ سنت پیغمبر از وی فوت نشد خواست که او نیز همچنان نماز کند چون یک رکعت نماز بر سر انگشت گزارددوم نتوانست پیغمبر علیه السلام را به خواب دید که ازمحراب درآمد و گفت: این نماز خاص مرا است و تو این مکن.
هوش مصنوعی: روایت شده که پیامبر (ص) بر روی دو انگشت پا نماز می‌خواندند و عبدالله به‌گونه‌ای بود که هیچ سنت پیامبر از او فوت نمی‌شد. او نیز خواست که مثل پیامبر نماز بخواند، اما وقتی یک رکعت را بر روی انگشتانش انجام داد، نتوانست ادامه دهد. سپس در خواب پیامبر را دید که از محل عبادتشان خارج شدند و فرمودند: این نوع نماز خاص من است و تو نمی‌توانی اینطور نماز بخوانی.
نقلست که نیمه شب خادم را گفت: که زنی حاصل که تا بخواهم خادم گفت: در این نیمه شب کجا روم اما مرا دختری هست شیخ اگر اجازت دهد بیاورم گفت: بیار پس خادم دختر بیاورد و شیخ در حال نکاح کرد چون هفت ماه برآمد طفلی بوجودآمد وفات کرد شیخ خادم را گفت: دختر را بگو تا طلاق بستاند و اگر می‌خواهد هم چنان می‌باشد خادم گفت: یا شیخ در این چه سر است گفت: آن شب که نکاح کردم قیامت را به خواب دیدم و خلق بسیار درمانده و همه درعرق غرق شده که ناگاه طفلی بیامد و دست پدر و مادر گرفت و چون باد از صراط بگذرانید من نیز خواستم تا مرا طفلی باشد چون آن طفل بیامد و برفت مقصود حاصل شد بعد از آن نقل کند که چهارصد عقد و نکاح کرده است از آنکه او از ابناء ملوک بود چون توبه کرد وحاصل او به کمال رسید بدو تقرب می‌کردند دوگان و سه گان درعقد می‌آورد و یکی چهل سال در عقد او بود و او دختر وزیر بود نقلست که از زنان او پرسیدند که شیخ با شما چون باشد در خلوت همه گفتند ما از صحبت او هیچ خبر نداریم اگر کسی را خبر باشد دختر وزیر را باشد ازوی پرسیدند گفت: چون خبر شدی که شیخ امشب به خانه من می‌آید طعامهاء لذیذ پختمی و خود را زینت کردمی چون بیامدی آن بدیدی مرا بخواندی و ساعتی در من نگریستی و زمانی درآن طعام نگه کردی تا شبی همچنین دست من بگرفت و در آستین کشید و بر شکم خود مالید از سینه تا ناف پانزده عقد دیدم گفت: که ای دختر بپرس که این عقد چیست پرسیدم گفت: این همه لهب و شدت صبر است که گره بر گره بسته‌ام از چنین روی و چنین طعام که در پیش من نهاده این بگفت: و برخاست و مرا بیش از این باوی گستاخی نبوده است که او بغایت در ریاضت بوده است.
هوش مصنوعی: یک روز در نیمه شب، خادم به شیخ گفت که زنی پیدا کرده، اما نمی‌داند کجا باید برود. شیخ گفت اگر اجازه دهم، دخترم را بیاور. خادم دختر را آورد و شیخ با او ازدواج کرد. پس از هفت ماه، دختری متولد شد و شیخ فوت کرد. شیخ به خادم گفت که دختر را طلاق دهد، اما اگر می‌خواهد، همچنان با او بماند. خادم از شیخ پرسید که چه مسئله‌ای در این میان وجود دارد. شیخ پاسخ داد که در شب ازدواج، قیامت را در خواب دیده که مردم در سختی و عرق غوطه‌ورند و ناگهان کودکی به سویش آمد و دست پدر و مادرش را گرفت و راهی را به او نشان داد. او سپس چهارصد بار ازدواج کرد، چرا که از نسل ملوک بود. بعد از توبه، او را در ازدواج‌های دو یا سه گانه می‌آوردند و یکی از زنانش، دختر وزیر، به او گفت که وقتی خبر می‌شنید که شیخ به خانه‌اش می‌آید، غذایی خوشمزه درست می‌کرد و خود را آماده می‌کرد. وقتی شیخ می‌آمد، او را می‌خواند و برای مدتی به او نگاه می‌کرد و در نهایت، به طور عاطفی او را در آغوش می‌گرفت. او سپس به دختر وزیر گفت که این نشانه‌های روی بدنش ثمره صبر و ریاضت اوست و غذایی که در پیش او بود، نمایاندۀ همین تلاش‌ها بود.
نقلست که او را دو مرید بود یکی احمدمه ویکی احمدکه و شیخ با احمد که به بودی اصحاب را از آن غیرت آمد یعنی احمدمه کارها کرده است و ریاضت کشیده شیخ را از آن معلوم شد خواست که با ایشان نماید که احمدکه بهتر است شتری بر در خانقاه خفته بود شیخ گفت: یا احمدمه گفت: لبیک گفت: آن شتر را بر بام خانقاه بر احمد گفت: یا شیخ شتر را چون بر بام توان برد شیخ گفت: اکنون رها کن پس گفت: یا احمدکه گفت: لبیک گفت: آن شتر بر بام خانقاه بر در حال میان دربست وآستین باز کرد و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد و قوت کرد نتوانست گرفت شیخ گفت: که تمام شد یا احمد و معلوم گشت پس اصحاب را گفت: که احمدکه از آن خودبجای آورد و به فرمان قیام نمود و باعتراض پیش نیامد و به فرمان ما نگریست نه بکار که تواند کرد یا نه و احمدمه بحجت مشغول شد و در مناظره آمد از ظاهر حال مطالعهٔ باطن می‌توان کرد.
هوش مصنوعی: روایتی وجود دارد که بیان می‌کند در میان دو مرید شیخ، یکی به نام احمدمه و دیگری احمدکه بود. شیخ با دیدن رفتار احمدمه که به خاطر غیرت نسبت به اصحابش کارهایی انجام داده و ریاضت کشیده، تصمیم گرفت نشان دهد که احمدکه بهتر است. در این حین، شتری در مقابل خانقاه خوابیده بود. شیخ به احمدمه گفت که آن شتر را بر بام خانقاه ببرد. احمدمه پاسخ داد که چگونه می‌توان آن شتر را بر بام برد. شیخ به او گفت که اکنون رها کن و سپس به احمدکه گفت که آن شتر را بر بام ببرد. احمدکه نیز با شور و اشتیاق این کار را آغاز کرد و دستانش را زیر شتر برد، اما نتوانست آن را بلند کند. شیخ به او گفت که این کار تمام شده و مشخص شد که احمدکه با توجه به دستورات عمل کرده و از خود اعتراضی نمی‌کند، در حالی که احمدمه همچنان در بحث و مناظره مشغول بود. این وضعیت به گونه‌ای بود که می‌شد از ظاهر حال آن‌ها به باطنشان پی برد.
نقلست که شیخ را مسافری رسید خرقهٔ سیاه پوشیده و شملهٔ سیاه برکرده و ایزاری سیاه و پیراهنی سیاه شیخ را در باطن غیرت آمد چون مسافر دو رکعتی بگزارد و سلام کرد شیخ گفت: یا اخی چرا جامهٔ سیاه‌داری گفت: از آنکه خدایانم بمرده‌اند یعنی نفس و هوا گفت: افرأیت من اتخذالهه هواه شیخ گفت: او را بیرون کنید بیرون کنید بیرون کردند بخواری پس بفرمود که بازآرید باز آوردند بعد همچنین چهل بار فرمود که او را بخواری بیرون می‌کردند و باز می‌آوردند از آن شیخ برخاست و قبله بر سر اوداد وعذر خواست و گفت: ترا مسلم است سیاه پوشیدن که در این چهل بارخواری که به تو کردند متغیر نشدی.
هوش مصنوعی: روزی مسافری به شیخ رسید که لباس‌های تیره‌ای پوشیده بود. او دو رکعت نماز خواند و بعد از سلام شیخ از او پرسید که چرا لباس سیاه بر تن دارد. مسافر پاسخ داد که به خاطر این است که خداهایم، یعنی نفس و هوا، مرده‌اند. شیخ به او گفت که آیا نمی‌دانی کسی که هوای نفسش را به عنوان معبود می‌پرستد، چه اندازه خوار است؟ سپس دستور داد که او را بیرون کنند و او را چندین بار به خاری بیرون کردند و دوباره آوردند. در نهایت، شیخ از جا برخاست و به او گفت که قبله را بر سرت می‌گذارم و عذرخواهی می‌کنم، زیرا با وجود این که چهل بار به تو توهین کردند، تو هنوز هم تغییر نکرده‌ای.
نقلست که دو صوفی از جایی دور به زیارت شیخ آمدند شیخ را در خانقاه نیافتند پرسیدند که کجاست گفتند بسرای عضدالدوله گفتند شیخ را با سرای سلاطین چه کار دریغا آن ظن ما بدین شیخ پس گفتند که در شهر طوفی کنیم در بازار شدند در دکان خیاطی رفتند تا جیب خرقه بدوزند خیاط را مقراض ضایع شد ایشان را گفتند که شما گرفته‌اید پس بدست سرهنگی دادند به سرای عضدالدوله بردند عضدالدوله فرمود که دست ایشان بازکنید شیخ عبدالله خفیف حاضر بود گفت: صبرکنید که این کار ایشان نیست ایشان را خلاص دادند پس با صوفیان گفت: ای جوانمردان آن ظن شما راست بود اما آمدن ما بسرای سلاطین به جهت چنین کارهاست هر دو صوفی مرید آنشدند تا بدانی که هر که دست در دامن مردان زند او را ضایع نگذارند و دست او بر باد برندهند.
هوش مصنوعی: دو صوفی از مکانی دور به دیدن شیخی رفتند، اما او را در خانقاه نیافتند. از دیگران پرسیدند که شیخ کجاست و گفتند که به خانه عضدالدوله رفته است. آنها تعجب کردند و گفتند، "شیخ چه کار با خانه سلاطین دارد؟" سپس تصمیم گرفتند در شهر بگردند و به بازار رفتند. در دکان یک خیاط وارد شدند تا جیب خرقه‌ای برای خود بدوزند. اما خیاط ناگهان قیچی‌اش را گم کرد و به آنها گفت که شما آن را برده‌اید. سپس قیچی به دست یک سرهنگ افتاد و آنها را به خانه عضدالدوله بردند. عضدالدوله دستور داد که دست آنها را باز کنند. شیخ عبدالله خفیف که حاضر بود، گفت: "صبر کنید، این کار از آنها نیست." سرانجام آنها آزاد شدند و شیخ به دو صوفی گفت: "شما در مورد ما درست فکر کرده‌اید، اما آمدن ما به خانه سلاطین به خاطر چنین کارهایی بوده است." هر دو صوفی از آن زمان به پیروی از او پرداختند تا بفهمند هر کس به مردان بزرگ روی آورد، به فراموشی سپرده نخواهد شد و موجب تباهی او نمی‌شود.
نقلست که شیخ را مسافری رسید که اسهالش می‌آمد بدست خود آن شب طاس او برداشت و یک ساعت نخفت تا نزدیک صبح شیخ یک نفس چشم بر هم نهاد آن مسافر آواز داد و گفت: کجائی که لعنت بر تو باد شیخ در حال برجست ترسان ولرزان و طاس آنجابرد بامداد مریدان با شیخ گفتند آخر این چه مسافر است که لفظی چنین و چنین گفت: وما را طاقت تحمل نماندو تو تااین غایت صبر می‌کنی شیخ گفت: من چنین شنیدم که رحمت بر توباد.
هوش مصنوعی: روایت شده است که یک مسافر به شیخ رسید که دچار اسهال شده بود. شیخ شب را بی‌خواب گذرانید و تا نزدیک صبح یک لحظه هم چشمانش را بسته نگذاشت. وقتی صبح نزدیک شد، آن مسافر فریاد زد و گفت: "کجایی که لعنت بر تو باد!" در همان لحظه، شیخ ترسان و لرزان از جا پرید و طاسش را برداشت. مریدان او که صبح به همراه شیخ بودند، از او پرسیدند: "این مسافر کیست که چنین سخن زشت و بی‌احترامی می‌گوید؟ ما دیگر نمی‌توانیم تحمل کنیم، تو چطور تا به اینجا صبر کرده‌ای؟" شیخ در پاسخ گفت: "من شنیده‌ام که بر تو رحمت باد."
و سخن اوست که حق تعالی ملایکه را بیافرید و جن و انس را و عصمت و حیلت و کفایت بیافرید پس ملایکه را گفتند اختیار کنید از اینها ایشان عصمت اختیار کردند پس جن را گفتند شما نیز اختیار کنید عصمت اختیار می‌کردند گفتند ملایکه سبقت نموده‌اند کفایت اختیار کردند گفتند جن سبقت گرفته‌اند پس حیلت اختیار کردند و به جهد خویش حیلتی می‌کنند.
هوش مصنوعی: خداوند فرشتگان و جن و انسان‌ها را آفرید و همچنین صفات پاکی، تدبیر و کفایت را نیز ایجاد کرد. فرشتگان قدرتمندترین موجودات را انتخاب کردند و به جن گفتند که شما نیز از میان این صفات انتخاب کنید. جن تصمیم به انتخاب پاکی داشتند اما چون فرشتگان این انتخاب را کرده بودند، پس به کفایت روی آورده و این انتخاب را برگزیدند. جن نیز پس از آنها، به دلیل اینکه فرشتگان در این انتخاب پیشتاز بودند، به حیلت و تدبیر متوصل شدند و با تلاش خود به ساختن تدابیری پرداختند.
ابواحمد صغیر شیخ را گفت: مرا وسوسه رنجه می‌دارد شیخ گفت: صوفیان که من دیده‌ام بر دیو سخریت کردندی اکنون دیو بر صوفی سخریت می‌کند.
هوش مصنوعی: ابواحمد صغیر به شیخ گفت که وسوسه‌ای او را آزار می‌دهد. شیخ در پاسخ گفت: صوفیانی که من دیده‌ام بر دیوها تسلط داشتند، اما حالا می‌بینم که دیو بر صوفی‌ها تسلط پیدا کرده است.
و گفت: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و هوا را بچشاند طعم جفا و دنیا را بیندازد از پس قفا.
هوش مصنوعی: او گفت: صوفی کسی است که لباس صوف بر تن کند و احساسات پاک و آرام را تجربه کند، در حالی که طعم سختی‌ها و رنج‌ها را بچشد و دنیا را پشت سر بگذارد.
و گفت: منزه بودن از دنیا عین راحت است در وقت بیرون شدن ازدنیا.
هوش مصنوعی: او گفت: دوری از دنیا در زمان خروج از آن، خود نشانه راحتی و آرامش است.
و گفت: تصوف صبر است در تحت مجاری اقتدار و فراگرفتن از دست ملک جبار و قطح کردن بیابان و کوهسار.
هوش مصنوعی: او گفت: تصوف به معنای صبر در برابر شرایط دشوار و قدرت‌های بزرگ است، و همچنین به معنای تحمل سختی‌ها و عبور از بیابان‌ها و کوه‌ها.
و گفت: رضا بر دو قسم بود رضا بدو و رضا از او رضا بدو در تدبیر بود و رضا ازو در آنچه قضا کند.
هوش مصنوعی: او گفت: رضا به دو دسته تقسیم می‌شود؛ یکی رضا به خدا که در تدبیر و برنامه‌ریزی است و دیگری رضا به آنچه که خداوند مقدر کرده است.
و گفت: ایمان تصدیق دل است بدانچه از غیب بروکشف افتد.
هوش مصنوعی: او گفت: ایمان به معنای تایید قلبی است نسبت به آنچه که از امور غیبی بر انسان آشکار می‌شود.
و گفت: ارادت رنج دایم است و ترک راحت.
هوش مصنوعی: او گفت: وابستگی به چیزی همیشه باعث سختی و زحمت است و رهایی از راحتی را ضروری می‌کند.
و گفت: وصلت آنست که به محبوب اتصال پدید آید از جمله چیزها و غیبت افتد از جمله چیزها جز حق تعالی.
هوش مصنوعی: او گفت: وصلتی به وجود می‌آید که در آن ارتباط با محبوب برقرار می‌شود و هر چیزی دیگر به جز خدا ناپدید می‌شود.
و گفت: انبساط برخاستن احتشام است در وقت سوال.
هوش مصنوعی: او گفت: گشایش و بسط پیدا کردن، نشانه‌ی احترام و وقار است در زمان پرسش.
و گفت: تقوی دور بودن است از هرچه ترا از خدای دور کند.
هوش مصنوعی: او گفت: تقوی به معنای دوری از هر چیزی است که تو را از خداوند دور می‌کند.
و گفت: ریاضت شکستن نفس است به خدمت و منع کردن نفس از فترت در خدمت.
هوش مصنوعی: او گفت: ریاضت به معنای کنترل نفس است و باید خود را به خدمت مشغول کنیم و از تنبلی در این خدمت خودداری کنیم.
و گفت: قناعت طلب ناکردن است آنرا که در دست تو نیست و بی‌نیاز شدن از آنچه در دست توست.
هوش مصنوعی: او گفت: قناعت به این معناست که به آنچه در دستت نیست، نیازمندی نداشته باشی و از آنچه که در دست داری، بی‌نیاز باشی.
وگفت: زهد راحت یافتن است از بیرون آمدن از ملک.
هوش مصنوعی: او گفت: زهد یعنی آرامش پیدا کردن از رهایی از دنیا.
و گفت: اندوه تن را بازدارد از طرب.
هوش مصنوعی: او گفت: غم و اندوه بدن را از شادی و خوشحالی بازمی‌دارد.
و گفت: رجا شاد شدن بود بوجود وصال او.
هوش مصنوعی: او گفت: امید به شادی به خاطر رسیدن به او بود.
و گفت: فقر نیستی ملک بود و بیرون آمدن از صفات خود.
هوش مصنوعی: او گفت: فقر یکی از ویژگی‌های سلطنت است و رهایی از آن به معنای رها شدن از صفات خود است.
و گفت: یقین حقیقت اسرار بود بحکمتهاء غیب.
هوش مصنوعی: او گفت: به طور قطع، حقیقت اسرار به حکم غیب است.
پرسیدند که عبودیت کی درست آید گفت: چون همه کارهاء خود به خدای بازگذارد و در بلاها صبر کند.
هوش مصنوعی: پرسیدند که عبودیت چه زمانی به درستی می‌رسد، او پاسخ داد: هنگامی که تمامی امور خود را به خدا بسپارد و در برابر مشکلات صبر کند.
پرسیدند که درویشی که سه روز گرسنه بود بعد از آن بیرون آید و سئوال کند بدان قدر که او را کفایت بود او را چه گویند گفت: او را کذاب گویند.
هوش مصنوعی: پرسیدند که درویشی که سه روز گرسنه مانده و پس از آن برای برآورده کردن نیازهایش بیرون می‌رود و سؤال می‌کند، چه نام دارد؟ پاسخ دادند: او را دروغگو می‌نامند.
و گفت: چیزی می‌خورید و خاموش می‌باشید که اگر درویشی از این در درآید همه را فضیحت کند.
هوش مصنوعی: او گفت: شما چیزی می‌خورید و ساکت هستید، در حالی که اگر یک درویش از این در وارد شود، همه را رسوا می‌کند.
نقلست که چون وفاتش نزدیک آمد خادم را گفت: که من بندهٔ عاصی گریزه پای بودم غلی بر گردن من نه و بندی بر پای من نه و همچنان رو به قبله کن و مرا بنشان باشد که در پذیرد بعد ازمرگ خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد هاتفی آواز داد که هان ای بی‌خبر مکن می‌خواهی که عزیزکردهٔما را خوارکنی، رحمةالله علیه.
هوش مصنوعی: روزی گفته شده که زمانی که مرگش نزدیک بود، به خادمش گفت: من بنده‌ای نافرمان بودم و نه گردن یا پایم بندی وجود دارد. همچنین خواست که او را رو به قبله بنشاند تا بعد از مرگش مورد پذیرش قرار بگیرد. اما در این حال، صدای هتفی بلند شد که ای بی‌خبر، تو نمی‌خواهی عزیزکرده ما را خوار کنی. خداوند او را رحمت کند.

حاشیه ها

1396/04/09 09:07
...

هجویری در کشف المحجوب، تذکره ای رو بسیار مختصرتر از این چیزی که عطار بیان کرده، آورده. هجویری معتقده ابوعبدالله خفیف محضر شبلی، حلاج و جریری رو درک کرده که دست کم به لحاظ تاریخی بعید به نظر نمی رسه.
ابوالحسن دیلمی، از شاگردان ابوعبدالله خفیف، در قرن چهارم کتاب «سیرت شیخ کبیر ابوعبدالله ابن خفیف شیرازی» رو به عربی تالیف می کنه که توسط رکن الدین یحی بن جنید شیرازی در قرن هشتم و نهم به فارسی ترجمه میشه و به تصحیح خانم شیمل، پژوهشگر عرفان و شرق شناس آلمانی چاپ میشه. این کتاب هم ملاقات ابوعبدالله خفیف رو با افرادی که هجویری میگه تایید میکنه (بعید نیست همین کتاب هم به عنوان منبع کشف المحجوب بوده باشه). البته در این کتاب از افراد دیگه ای هم به جز شبلی، حلاج و جریری اسم برده شده که ابوعبدالله خفیف با اونا برخورد داشته، مثل ابراهیم خواص، ابوالحسن مزین، ابوبکر کتانی، رویم و ...
عزیزالدین نسفی هم در کتاب ارزشمند خودش، انسان کامل، در پایان رساله هفتم (عشق) می نویسه:
ای درویش! این سه رساله را، رساله سلوک و رساله خلوت و رساله عشق را در شهر شیراز بر سر تربت شیخ المشایخ ابوعبدالله خفیف -قدس الله روحه العزیز- جمع کردم و الحمدلله رب العالمین.
حالا که یادی از جناب نسفی شد بد نیست مطالعه این اثر بزرگ ایشون (انسان کامل) رو به دوستان پیشنهاد کنم که از آثار قابل توجه در عرفان نظری و تئوری های تصوف هست.
با احترام.

1397/11/31 21:01
امیرعباس

خدا رحمتش کنه
مزارش واقعا با صفاس و پر از انرژی
و حاجت میده