آن صاحب مقام استقامت آن عالی همت امامت آن شمع عالم توفیق آن رکن کعبه تحقیق آن قبله روحانی شیخ ابوبکر کتانی رحمةالله علیه شیخ مکه بود و پیرزمانه بودو درورع و تقوی و زهد و معرفت یگانه بود و از کبار مشایخ حجاز بود و در طریقت صاحب تصنیف و صاحب تمکین و در ولایت صاحب مقام و در فراست صاحب عمل و درمجاهدت و ریاضت سخت بزرگوار و در انواع علوم کامل خاصه در علم حقایق و معرفت صحبت جنید و ابوسعید خراز ونوری یافته بود و او را چراغ حرم گفتند و در مکه مجاور بود تا وقت وفات و اول شب تا آخر نمازکردی و قرآن ختم کردی و درطواف دوازده هزار ختم قرآن کرده بود و سی سال درحرم بزیر ناودان نشسته بود که درین سی سال در شبانروزی یکبار طهارت تازه کردی و درین مدت خواب نکرد و درابتدا دستوری از مادر خواست که به حج رود گفت: چون دربادیه شدم حالتی در من پدید آمد که موجب غسل بود با خود گفتم مگر شرط نیامدهام بازگشتم چون به درخانه رسیدم مادر در پس درنشسته بود بانتظار من گفتم ای مادر نه اجازت داده بودی گفت: بلی اما خانه را بیتو نمیتوانستم دید تا تو رفتهٔ این جا نشستهام ونیت کرده بودم تا بازنیائی برنخیزم پس چون مادر وفات کرد روی در بادیه نهاد.
گفت: در بادیه بودم درویشی را دیدم مرده ومیخندید گفتم تو مردهٔ و میخندی گفت: محبت خدای چنین بود.
بوالحسن مزین گفت: به بادیه فرو شدم بیزاد و راحله چون به کنار حوضی رسیدم بنشستم و با خود گفتم بادیه بریدم بیزاد و راحله یکی رادیدم که بانگ بر من زد که ای حجام لاتمت نفسک بالاباطیل نگاه کردم کتانی رادیدم توبه کردم و به خدای بازگشتم.
و گفت: مرا اندکی غبار بود در دل با امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه نه به جهت چیزی دیگر بلکه به جهت آن که رسول صلی الله علیه و آله وسلم فرمود لافتی الاعلی شرط فتوت آن بود که اگرچه معاویه بر باطل بودو او بر حق کاربوی بازگذاشتی تا چندان خون ریخته نشدی و گفت: میان مروه و صفا خانهٔ داشتم در آنجا مصطفی را علیه السلام به خواب دیدم با یاران او رضوان الله علیهم اجمعین که درآمدی و مرادر کنار گرفتی پس اشارت کرد بابوکر که او کیست گفتم ابوبکر پس به عمر اشارت کرد گفتم عمر پس اشارت کرد به عثمان گفتم عثمان پس اشارت کرد به علی من شرم داشتم به سب آن غبار پس سید علیه السلام مرا با علی برادری داد تا یکدیگر در کنار گرفتیم پس ایشان برفتند و من و علی بماندیم علی رضی الله عنه مرا گفت: بیا تا به کوه بوقیس رویم بسر کوه رفتیم ونظارهٔ کعبه کردیم چون بیدار شدم خود را بر کوه ابوقبیس دیدم ذرهٔ از آن غبار بر دلم نمانده بود.
وگفت: یکی با من صحبت میداشت و عظیم بر من ثقلی بود ازوی چیزی بوی بخشیدم آن ثقل زایل نشد او را به خانه بردم و گفتم پای بر روی من نه نمینهاد الحاح کردم تا پای بنهاد بروی من و میداشت چنانکه ثقل زایل شد و بدوستی بدل گشت مرا دویست درم از وجه حلال فتوح شده بود پیش او بردم و بر کنار سجادهٔ او نهادم گفتم در وجه خودصرف کن بگوشهٔ چشم در من نگریست و گفت: من این وقت را بهفتادهزار دینار خریدهام تو میخواهی که مرا بدین غره کنی پس برخاست و سجاده برفشاند و برفت و هرگز چون عزاو و دل خود ندیدم که آن ساعت که آن درمها میچیدم.
نقلست که مریدی داشت مگر در حال نزاع بود چشم باز کرد و در کعبه نگرید اشتری برسید و لگدی زد و چشمش بیرون انداخت در حال بسر شیخ ندا کردند که در این حالت ارادت غیبی و مکاشفات حقیقی بدو فرو میآمد و او به کعبه نگریست ادبش کردند که در حضور رب البیت نظاره بیت کردن روا نبود.
نقلست که روزی پیری نورانی ردا برافکنده با شکوه از باب بنی شیبه درآمد و پیش کتانی رفت و او سر فرو کشیده بود وگفت: بعد از سلام که ای شیخ چرا به مقام ابراهیم نروی که پیری بزرگ آمده است و اخبار عالی روایت میکند تا سماع کنی کتانی سر برآورد و گفت: ای شیخ از که روایت میکند گفت: از عبدالله بن معمر و از زهری و از ابوهریره و از پیغامبر صلی الله علیه و علی آله و سلم گفت: ای شیخ دراز اسنادی آوردی هرچه ایشان آنجا باسناد خبر میدهند ما اینجا بیاسناد میشنویم پیر گفت: از که میشنوی گفت: حدثنی قلبی عن ربی جل جلاله دلم از خدای میشنود پیر گفت: چه دلیل داری بدین سخن گفت: دلیل آن دارم که دلم میگوید که تو خضری خضر علیه السلام گفت: تا آن وقت میپنداشتم که خدای را هیچ ولی نیست که من او را نشناسم تا ابابکر کتانی را دیدم که من او رانشناختم و او مرا شناخت دانستم که خدای را دوستاناند که مرا شناسند و من ایشان را نشناسم.
نقلست که وقتی در نماز بود طراری بیامد و ردا ازکتف شیخ باز کرد وبه بازار برد تا بفروشد در حال دستش خشک شد او را گفتند که مصلحت تو آنست که باز بری به خدمت شیخ و شفاعت کنی تا دعا کند باشد که خدای تعالی دستت باز دهد طرار باز آمد و شیخ هم چنان در نماز بود و ردا در کتف شیخ داد و بنشست تا شیخ از نماز فارغ شد در قدمهاء او افتاد و عذر میخواست و زاری میکرد حال بگفت: شیخ گفت: بعزت و جلال خدای که نه از بردن خبر دارم و نه از آوردن پس گفت: الهی او برده بازآورد آنچه از او ستدهٔ باز ده در حال دستش نیک شد.
نقلست که گفت: جوانی به خواب دیدم به غایت صاحب جمال گفتم کیستی گفت: تقوی گفتم کجا باشی گفت: در دل اندوهگنان پس نگه کردم زنی سیاه دیدم به غایت زشت گفتم تو کیستی گفت: خنده ونشاط و خوش دلی گفتم کجا باشی گفت: در دل غافلان واهل نشاط چون بیدار شدم نیت کردم که هرگز نخندم مگر بر من غلبه کند.
و گفت: در شبی پنجاه و یک بار پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم و مسایل پرسیدم.
و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام به خواب دیدم گفتم چه دعا کنم تا حق تعالی دل مرا نمیراند گفت: هر روزی چهل بار بگوی بصدق یا حی یا قیوم یا لااله الاانت اسئلک ان تحبی قلبی بنور معرفتک ابداً.
و گفت: درویشی به نزدیک من آمد و میگریست و گفت: ده روز است تا گرسنهام با بعضی یاران از گرسنگی شکایت کردم پس به بازار شدم در مییافتم در راه که بر آننوشته بود که خدای به گرسنگی تو عالم نیست که شکایت میکنی.
و گفت: یکی ازوی وصیت خواست گفت: چنانکه فردا خدای تعالی ترا خواهد بود تو امروز او را باش.
و گفت: انس به مخلوق عقوبت است و قرب اهل دنیا معصیت و با ایشان میل کردن مذلت.
وگفت: زاهد آن باشد که هیچ نیابد دلش شاد بود بنایافتن آن وجد و جهد لازم گیرد و احتمال دل کند به صبر و راضی باشد بدین تا بمیرد.
و گفت: تصوف همه خلق است هر که را خلق بیشتر تصوف بیشتر.
و گفت: فراست پیدا شدن یقین است و دیدار غیب و آن از اثر ایمان است.
و گفت: محبت ایثار است برای محبوب.
و گفت: تصوف صفوة است و مشاهده.
و گفت: صوفی کسی است که طاعت او نزدیک او جنایت بود و از آن استغفار باید کرد.
و گفت: استغفار توبه است و توبه اسمی است جامع شش چیز را اول پشیمانی بر آنچه گذشته باشد دوم عزم کردن بدانکه بیش به گناه رجوع نکند سوم به گزاردن هر فریضه که میان او و خدای است چهارم ادا کند مظالم خلق را پنجم بگدازد هر گوشت و پوست و شحم که از حرام رسته باشد ششم تن را الم طاعت بچشاند چنانکه حلاوت معصیت چشانیده است.
و گفت: اول وجد حلواست ومیانه مر و آخر سقم.
وگفت: توکل در اصل متابعت علم است و در حقیقت کامل شدن یقین.
و گفت: عبادت هفتاد و دو باب است هفتاد ویک در حیا است از خدای تعالی.
و گفت: علم به خدای تمامتر از عبادت خدای را.
و گفت: طعامی مشتهی لقمهٔ است از ذکر خدای در دهان یقین که حالت توحید آن لقمه را از مایدهٔ رضا برگرفته باشد با گمان نیکو به کرامت حق.
وگفت: هرگز بندگان را زبان بدعا گشاده نکند و به عذر خواستن نگرداند تا در مغفرت گشاده نکند.
وگفت: چون افتقار به خدای درست شود عنایت درست شود از جهت آنکه این دو حالت تمام نشود مگر به یکدیگر.
و گفت: دردی بوقت انتباه از غفلت و انقطاعی از حظ نفسانی و لرزیدن از بیم قطیعت فاضلتر از عبادت انس و جن.
و گفت: اعمال جامهٔ بندگی است هر که او را خدای تعالی وقت قسمت از رحمت دور کرد امروز عمل راترک گیرد و هر که نزدیک گردانید بر اعمال ملازمت کند و چون پیشه گیرد.
و گفت: دنیا را بربلوی قسمت کردهاند و بهشت را بر تقوی.
و گفت: از حکم مرید سه چیز است یکی خوابش در وقت غلبه بود و خوردش در وقت فاقه بود و سخنش در وقت ضرورت.
و گفت: شهوت مهار دیو است که هر که مهار دیو گرفت با دیو بهم بود.
و گفت: بتن در دین باش و بدل در آخرت.
و گفت: چون از خدای توفیق خواهی ابتدا به عمل کن.
و گفت: مادین خدای مبنی بر سه رکن یافتیم برحق و بر عدل و بر صدق حق بر جوارح است و عدل بر قلوبست وصدق بر عقل یعنی حق جز به ظاهر نتوان داشت کماقال علیه السلام نحن نحکم بالظاهر ابلیس و ادریس در عالم باطن بودند تا ظاهر نشدند معلوم نشد که ابلیس باطل است و ادریس بر حق و عدل بر دلست قسمت به عدل دل نتواند کرد به حسب هر یکی و صدق به عقل تعلق دارد که فردا که از صدق سوال کنند عاقلان را کنند وگفت: وجود عطا از حق شهود حق است به حق ازجهت آن که حق است دلیل بر هر چیزی و هیچ چیز دون حق دلیل نیست برحق.
و گفت: خدای را بادی است که آن را بادصبیحه خوانند که آن باد مخزن است در زیر عرش وقت سحر وزیدن گیرد ونالهها و استغفار برگیرد و به ملک جبار رساند.
و گفت: شکرکردن در موضع استغفار گناه بودو استغفار در موضع شکر گناه بود.
نقلست که چون کتانی را وفات نزدیک برسید گفتند در حال حیات عمل تو چه بود تا بدین مقام رسیدی گفت: اگراجلم نزدیک نبودی نگفتمی پس گفت: چهل سال دیدبان بودم هرچه غیرخدای بود ازدل دور میکردم تا دل چنان شد که هیچ چیز دیگر ندانست جز خدای تبارک و تعالی و تقدس.
برگردان به زبان ساده
آن صاحب مقام استقامت آن عالی همت امامت آن شمع عالم توفیق آن رکن کعبه تحقیق آن قبله روحانی شیخ ابوبکر کتانی رحمةالله علیه شیخ مکه بود و پیرزمانه بودو درورع و تقوی و زهد و معرفت یگانه بود و از کبار مشایخ حجاز بود و در طریقت صاحب تصنیف و صاحب تمکین و در ولایت صاحب مقام و در فراست صاحب عمل و درمجاهدت و ریاضت سخت بزرگوار و در انواع علوم کامل خاصه در علم حقایق و معرفت صحبت جنید و ابوسعید خراز ونوری یافته بود و او را چراغ حرم گفتند و در مکه مجاور بود تا وقت وفات و اول شب تا آخر نمازکردی و قرآن ختم کردی و درطواف دوازده هزار ختم قرآن کرده بود و سی سال درحرم بزیر ناودان نشسته بود که درین سی سال در شبانروزی یکبار طهارت تازه کردی و درین مدت خواب نکرد و درابتدا دستوری از مادر خواست که به حج رود گفت: چون دربادیه شدم حالتی در من پدید آمد که موجب غسل بود با خود گفتم مگر شرط نیامدهام بازگشتم چون به درخانه رسیدم مادر در پس درنشسته بود بانتظار من گفتم ای مادر نه اجازت داده بودی گفت: بلی اما خانه را بیتو نمیتوانستم دید تا تو رفتهٔ این جا نشستهام ونیت کرده بودم تا بازنیائی برنخیزم پس چون مادر وفات کرد روی در بادیه نهاد.
هوش مصنوعی: شیخ ابوبکر کتانی رحمتاللهعلیه، شخصیتی برجسته و صاحب مقام در علم و spirituality بود. او از بزرگان مشایخ حجاز به شمار میرفت و در زمینههای تقوی، زهد، و معرفت، یکتا و بینظیر بود. شناختهشده به عنوان "چراغ حرم"، او در مکه زندگی میکرد و در زمان حیاتش به ممارست در طواف و ختم قرآن میپرداخت. با سی سال نشستن در حرم و بدون خواب، او مدام در حال عبادت و طهارت بود. در آغاز سفر حج برای انجام دستوری از مادرش، او تجربهای روحانی داشت که موجب بازگشتش به خانه شد. پس از وفات مادرش، تصمیم به ادامه سفر به بادیه گرفت و در مسیر زندگیاش از علم و حقایق معنوی بهرهمند شد.
گفت: در بادیه بودم درویشی را دیدم مرده ومیخندید گفتم تو مردهٔ و میخندی گفت: محبت خدای چنین بود.
هوش مصنوعی: گفت: در بیابان بودم و درویشی را دیدم که مرده بود و میخندید. به او گفتم: تو مردهای و میخندی؟ او پاسخ داد: این نشانه محبت خداوند است.
بوالحسن مزین گفت: به بادیه فرو شدم بیزاد و راحله چون به کنار حوضی رسیدم بنشستم و با خود گفتم بادیه بریدم بیزاد و راحله یکی رادیدم که بانگ بر من زد که ای حجام لاتمت نفسک بالاباطیل نگاه کردم کتانی رادیدم توبه کردم و به خدای بازگشتم.
هوش مصنوعی: بوالحسن مزین گفت: به بیابان رفتم بدون توشه و وسیله، وقتی به حوضی رسیدم نشستم و با خودم گفتم که به بیابان آمدم بدون توشه و وسیله. ناگهان صدایی شنیدم که به من گفت: ای قصاب، خودت را به بیهوده نکش. نگاه کردم و پارچهای دیدم، سپس توبه کردم و به سوی خدا بازگشتم.
و گفت: مرا اندکی غبار بود در دل با امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه نه به جهت چیزی دیگر بلکه به جهت آن که رسول صلی الله علیه و آله وسلم فرمود لافتی الاعلی شرط فتوت آن بود که اگرچه معاویه بر باطل بودو او بر حق کاربوی بازگذاشتی تا چندان خون ریخته نشدی و گفت: میان مروه و صفا خانهٔ داشتم در آنجا مصطفی را علیه السلام به خواب دیدم با یاران او رضوان الله علیهم اجمعین که درآمدی و مرادر کنار گرفتی پس اشارت کرد بابوکر که او کیست گفتم ابوبکر پس به عمر اشارت کرد گفتم عمر پس اشارت کرد به عثمان گفتم عثمان پس اشارت کرد به علی من شرم داشتم به سب آن غبار پس سید علیه السلام مرا با علی برادری داد تا یکدیگر در کنار گرفتیم پس ایشان برفتند و من و علی بماندیم علی رضی الله عنه مرا گفت: بیا تا به کوه بوقیس رویم بسر کوه رفتیم ونظارهٔ کعبه کردیم چون بیدار شدم خود را بر کوه ابوقبیس دیدم ذرهٔ از آن غبار بر دلم نمانده بود.
هوش مصنوعی: گفت: در دلم نسبت به امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه به خاطر کمی غبار احساس سنگینی میکردم، نه به خاطر چیز دیگری، بلکه به این خاطر که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند که اگرچه معاویه در باطل بود، او در حق ماند و با این حال خونریزی نداشت. به یاد دارم که در بین مروه و صفا خانهای داشتم و در آنجا پیامبر را علیه السلام در خواب دیدم، در حالی که با یارانش بودند و به من اشاره کرد که میخواهم کنار بروم. او به ابوبکر اشاره کرد و من گفتم ابوبکر، سپس به عمر اشاره کرد و من گفتم عمر، بعد به عثمان اشاره کرد و من گفتم عثمان، و در نهایت به علی اشاره کرد. من از اینکه غبار در دلم بود، خجالت کشیدم. سپس سید علیه السلام مرا با علی برادر کرد و ما در کنار هم ایستادیم. آنها رفتند و من و علی ماندیم. علی رضی الله عنه گفت: بیا تا به کوه ابوقبیس برویم. پس به کوه رفتیم و کعبه را مشاهده کردیم. هنگام بیداری، خودم را بر کوه ابوقبیس دیدم و دیگر هیچ اثری از آن غبار در دلم نمانده بود.
وگفت: یکی با من صحبت میداشت و عظیم بر من ثقلی بود ازوی چیزی بوی بخشیدم آن ثقل زایل نشد او را به خانه بردم و گفتم پای بر روی من نه نمینهاد الحاح کردم تا پای بنهاد بروی من و میداشت چنانکه ثقل زایل شد و بدوستی بدل گشت مرا دویست درم از وجه حلال فتوح شده بود پیش او بردم و بر کنار سجادهٔ او نهادم گفتم در وجه خودصرف کن بگوشهٔ چشم در من نگریست و گفت: من این وقت را بهفتادهزار دینار خریدهام تو میخواهی که مرا بدین غره کنی پس برخاست و سجاده برفشاند و برفت و هرگز چون عزاو و دل خود ندیدم که آن ساعت که آن درمها میچیدم.
هوش مصنوعی: او گفت: یکی با من صحبت میکرد و بار سنگینی از او بر دوشم بود که چیزی به او دادم. این بار سنگین برطرف نشد. او را به خانهام بردم و از او خواستم که پایش را روی من بگذارد. اصرار کردم تا پایش را بر روی من بگذارد و او این کار را کرد و بار سنگین از دوشم برداشته شد و به دوستی تبدیل شد. من دو هزار درهم از درآمد حلالم به او دادم و بر کنار سجادهاش گذاشتم و گفتم این را برای خودت صرف کن. اما او با گوشه چشم به من نگریست و گفت: من این زمان را به هفتاد هزار دینار خریدهام، تو میخواهی مرا به این مقدار فریب بدهی؟ سپس برخاست و سجادهاش را کنار زد و رفت، و هرگز لحظهای را که آن درهمها را میچیدم، فراموش نکردم.
نقلست که مریدی داشت مگر در حال نزاع بود چشم باز کرد و در کعبه نگرید اشتری برسید و لگدی زد و چشمش بیرون انداخت در حال بسر شیخ ندا کردند که در این حالت ارادت غیبی و مکاشفات حقیقی بدو فرو میآمد و او به کعبه نگریست ادبش کردند که در حضور رب البیت نظاره بیت کردن روا نبود.
هوش مصنوعی: نقل شده که مریدی در حال اختلاف نظر بود و ناگهان چشمش را باز کرد و به کعبه نگاه کرد. در این حال، یک الاغ به او نزدیک شد و لگدی زد که باعث شد چشمانش را از دست بدهد. در این هنگام به شیخ خبر دادند که در این حالت، ارادت و مکاشفات الهی بر او نازل میشود. اما او به کعبه نگاه کرد و به او یادآوری کردند که در حضور خداوند، نگاه کردن به خانهاش مناسب نیست.
نقلست که روزی پیری نورانی ردا برافکنده با شکوه از باب بنی شیبه درآمد و پیش کتانی رفت و او سر فرو کشیده بود وگفت: بعد از سلام که ای شیخ چرا به مقام ابراهیم نروی که پیری بزرگ آمده است و اخبار عالی روایت میکند تا سماع کنی کتانی سر برآورد و گفت: ای شیخ از که روایت میکند گفت: از عبدالله بن معمر و از زهری و از ابوهریره و از پیغامبر صلی الله علیه و علی آله و سلم گفت: ای شیخ دراز اسنادی آوردی هرچه ایشان آنجا باسناد خبر میدهند ما اینجا بیاسناد میشنویم پیر گفت: از که میشنوی گفت: حدثنی قلبی عن ربی جل جلاله دلم از خدای میشنود پیر گفت: چه دلیل داری بدین سخن گفت: دلیل آن دارم که دلم میگوید که تو خضری خضر علیه السلام گفت: تا آن وقت میپنداشتم که خدای را هیچ ولی نیست که من او را نشناسم تا ابابکر کتانی را دیدم که من او رانشناختم و او مرا شناخت دانستم که خدای را دوستاناند که مرا شناسند و من ایشان را نشناسم.
هوش مصنوعی: روزی پیری با وقار و نورانی از درب خانهای معروف وارد شد و به سمت کتانی رفت که سرش پایین بود. او به کتانی گفت: "سلام، چرا به مقام ابراهیم نمیروی که مردی بزرگ آمده و حدیثهای عالی نقل میکند تا تو هم بشنوی؟" کتانی سرش را بلند کرد و پرسید: "این احادیث را از کی میشنوی؟" پاسخ داد: "از عبدالله بن معمر، زهری و ابوهریره و همچنین از پیامبر خدا." کتانی گفت: "تو سندی که این احادیث را ثابت کند آوردی، ولی ما در اینجا بدون سند میشنویم." پیر پاسخ داد: "دل من از خدای بزرگ میشنود." کتانی پرسید: "چه دلیلی داری بر این ادعا؟" پیر گفت: "دلیل من این است که دلم به من میگوید تو خضر هستی." او ادامه داد که تا آن زمان فکر میکرده هیچ ولی و دوست خاص خدایی وجود ندارد که او را نشناسد، تا زمانی که ابابکر کتانی را دید که او را نمیشناخت، اما ابابکر او را شناخته بود. این نشان داد که خداوند دوستانی دارد که او آنها را میشناسد، اما آنها او را نمیشناسند.
نقلست که وقتی در نماز بود طراری بیامد و ردا ازکتف شیخ باز کرد وبه بازار برد تا بفروشد در حال دستش خشک شد او را گفتند که مصلحت تو آنست که باز بری به خدمت شیخ و شفاعت کنی تا دعا کند باشد که خدای تعالی دستت باز دهد طرار باز آمد و شیخ هم چنان در نماز بود و ردا در کتف شیخ داد و بنشست تا شیخ از نماز فارغ شد در قدمهاء او افتاد و عذر میخواست و زاری میکرد حال بگفت: شیخ گفت: بعزت و جلال خدای که نه از بردن خبر دارم و نه از آوردن پس گفت: الهی او برده بازآورد آنچه از او ستدهٔ باز ده در حال دستش نیک شد.
هوش مصنوعی: روزی شخصی به نام طراری در حال نماز بودن شیخی را دید و بدون اجازه ردا (عبای) او را از دوشاش برداشت و به بازار برد تا بفروشد. در میانه راه، دست طراری به طور ناگهانی خشک شد و او به خود آمد که شاید بهتر باشد به نزد شیخ برگردد و از او بخواهد که دعا کند تا خدا دستش را شفا دهد. طراری دوباره به نزد شیخ برگشت و دید که شیخ همچنان در حال نماز است. او ردا را به شیخ پس داد و در انتظار فراغت او نشست. زمانی که شیخ از نماز فارغ شد، طراری به پای او افتاد و به خاطر کارش عذرخواهی کرد و درخواست رحمت کرد. شیخ در جواب گفت: "به عزت و جلال خداوند، نه از بردن خبر دارم و نه از آوردن." سپس شیخ دعا کرد و گفت: "پروردگارا، آنچه را که از او گرفتهای، به او بازگردان." بلافاصله دست طراری به حالت نیکو برگشت.
نقلست که گفت: جوانی به خواب دیدم به غایت صاحب جمال گفتم کیستی گفت: تقوی گفتم کجا باشی گفت: در دل اندوهگنان پس نگه کردم زنی سیاه دیدم به غایت زشت گفتم تو کیستی گفت: خنده ونشاط و خوش دلی گفتم کجا باشی گفت: در دل غافلان واهل نشاط چون بیدار شدم نیت کردم که هرگز نخندم مگر بر من غلبه کند.
هوش مصنوعی: روزی جوانی در خواب مردی زیبا و جالب توجه دید و از او سوال کرد که کیستی. او در پاسخ گفت: "تقوا". جوان پرسید که کجا هستی و او گفت: "در دل کسانی که اندوهگین هستند." سپس جوان متوجه زنی زشت و سیاهچهره شد و از او پرسید که کیستی؟ زن در پاسخ گفت: "خنده، نشاط و خوشدلی". وقتی جوان از او پرسید که کجا هستی، او پاسخ داد: "در دل کسانی که غافل و اهل خوش گذرانی هستند." پس از بیدار شدن، جوان تصمیم گرفت که هرگز نخندد مگر اینکه خندهاش بر او غالب شود.
و گفت: در شبی پنجاه و یک بار پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم و مسایل پرسیدم.
هوش مصنوعی: او گفت: در یک شب، پنجاه و یک بار پیامبر را خواب دیدم و درباره مسایل مختلف از او پرسیدم.
و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام به خواب دیدم گفتم چه دعا کنم تا حق تعالی دل مرا نمیراند گفت: هر روزی چهل بار بگوی بصدق یا حی یا قیوم یا لااله الاانت اسئلک ان تحبی قلبی بنور معرفتک ابداً.
هوش مصنوعی: شبی پیامبر (ص) را در خواب دیدم و از ایشان پرسیدم که چه دعایی بکنم تا خداوند دل مرا خالی نکند. ایشان فرمودند: هر روز چهل بار بگو: «با صدق، ای حی و ای قیوم، ای کسی که جز تو معبودی نیست، از تو میخواهم که دل من را به نور معرفتت مملو کنی.»
و گفت: درویشی به نزدیک من آمد و میگریست و گفت: ده روز است تا گرسنهام با بعضی یاران از گرسنگی شکایت کردم پس به بازار شدم در مییافتم در راه که بر آننوشته بود که خدای به گرسنگی تو عالم نیست که شکایت میکنی.
هوش مصنوعی: درویشی به من نزدیک شد و با ناراحتی اشک میریخت. او به من گفت که ده روز است که گرسنه است و با بعضی از دوستانش از وضع گرسنگیاش شکایت کردهاند. سپس به بازار رفت و در میان راه متوجه شد که بر روی دیواری نوشته شده که خدا از گرسنگی او بیخبر است، در حالی که او در حال شکایت کردن است.
و گفت: یکی ازوی وصیت خواست گفت: چنانکه فردا خدای تعالی ترا خواهد بود تو امروز او را باش.
هوش مصنوعی: او گفت: یکی از او وصیت خواست و او پاسخ داد: همانطور که فردا خداوند تو را خواهد بود، تو باید امروز هم او را داشته باشی.
و گفت: انس به مخلوق عقوبت است و قرب اهل دنیا معصیت و با ایشان میل کردن مذلت.
هوش مصنوعی: او گفت: ارتباط و نزدیکی به مخلوق باعث عذاب است و نزدیک شدن به اهل دنیا گناه محسوب میشود و تمایل به آنها سبب خوار شدن انسان میگردد.
وگفت: زاهد آن باشد که هیچ نیابد دلش شاد بود بنایافتن آن وجد و جهد لازم گیرد و احتمال دل کند به صبر و راضی باشد بدین تا بمیرد.
هوش مصنوعی: او گفت: زاهد کسی است که حتی اگر هیچ چیزی نداشته باشد، دلش شاد و خوشحال است. برای رسیدن به این حالت نیاز به تلاش و کوشش دارد و باید قلبش را به صبر عادت دهد و با این وضعیت کنار بیاید تا زمان مرگش فرارسد.
و گفت: تصوف همه خلق است هر که را خلق بیشتر تصوف بیشتر.
هوش مصنوعی: او گفت: تصوف متعلق به همه مردم است و هرچه افراد بیشتری وجود داشته باشند، تصوف نیز گستردهتر خواهد بود.
و گفت: فراست پیدا شدن یقین است و دیدار غیب و آن از اثر ایمان است.
هوش مصنوعی: او گفت: فراست به معنای یقین پیدا کردن و مشاهده ناپیدا است و این نتیجه ایمان است.
و گفت: محبت ایثار است برای محبوب.
هوش مصنوعی: او گفت: عشق واقعی یعنی فدای محبوب شدن و تقدیم کردن خود به او.
و گفت: تصوف صفوة است و مشاهده.
هوش مصنوعی: وی بیان کرد که تصوف به معنای خلوص و دیدن حقیقت است.
و گفت: صوفی کسی است که طاعت او نزدیک او جنایت بود و از آن استغفار باید کرد.
هوش مصنوعی: او گفت: صوفی کسی است که اطاعت و عبادت او در نظر خودش گناه محسوب میشود و به همین دلیل باید از آن استغفار کند.
و گفت: استغفار توبه است و توبه اسمی است جامع شش چیز را اول پشیمانی بر آنچه گذشته باشد دوم عزم کردن بدانکه بیش به گناه رجوع نکند سوم به گزاردن هر فریضه که میان او و خدای است چهارم ادا کند مظالم خلق را پنجم بگدازد هر گوشت و پوست و شحم که از حرام رسته باشد ششم تن را الم طاعت بچشاند چنانکه حلاوت معصیت چشانیده است.
هوش مصنوعی: استغفار به معنای توبه است و توبه شامل شش نکته مهم است: نخست، احساس پشیمانی نسبت به کارهای گذشته؛ دوم، تصمیم بر اینکه دیگر به سمت گناه نرود؛ سوم، انجام فریضههایی که بین او و خداوند است؛ چهارم، پرداخت حقوق و مظالم دیگران؛ پنجم، از بین بردن هر چیزی که از حرام به دست آمده؛ و ششم، طعم درد و سختی عبادت را چشیدن، همانطور که طعم لذت گناه را چشیده است.
و گفت: اول وجد حلواست ومیانه مر و آخر سقم.
هوش مصنوعی: او گفت: ابتدا شیرینی و لذت وجود دارد، سپس میانمایگی و در نهایت مشکل و نامساعدی.
وگفت: توکل در اصل متابعت علم است و در حقیقت کامل شدن یقین.
هوش مصنوعی: او گفت: اعتماد به خدا در اصل به معنای پیروی از علم و در واقع به معنای کامل شدن ایمان است.
و گفت: عبادت هفتاد و دو باب است هفتاد ویک در حیا است از خدای تعالی.
هوش مصنوعی: او گفت: عبادت دارای هفتاد و دو در است که هفتاد و یک در آن مربوط به حیا و حیاء از خداوند متعال میباشد.
و گفت: علم به خدای تمامتر از عبادت خدای را.
هوش مصنوعی: او گفت: شناخت خداوند بهتر و ارزشمندتر از پرستش اوست.
و گفت: طعامی مشتهی لقمهٔ است از ذکر خدای در دهان یقین که حالت توحید آن لقمه را از مایدهٔ رضا برگرفته باشد با گمان نیکو به کرامت حق.
هوش مصنوعی: او گفت: غذایی لذیذ است که با یاد خدا در دهان یقین قرار دارد و حالت توحید این لقمه، آن را از سفرهٔ رضا به دست آورده است و با امید به کرامت الهی به آن نگاه میشود.
وگفت: هرگز بندگان را زبان بدعا گشاده نکند و به عذر خواستن نگرداند تا در مغفرت گشاده نکند.
هوش مصنوعی: او گفت: هیچگاه بندگان را به دعا کردن تشویق نکند و از عذرخواهی باز ندارد تا زمانی که در رحمت و بخشش باز باشد.
وگفت: چون افتقار به خدای درست شود عنایت درست شود از جهت آنکه این دو حالت تمام نشود مگر به یکدیگر.
هوش مصنوعی: او گفت: وقتی ارتباط صحیح و واقعی با خدا برقرار شود، توجه و رحمت نیز به درستی به وجود میآید، زیرا این دو وضعیت تنها زمانی ممکن است که با یکدیگر وجود داشته باشند.
و گفت: دردی بوقت انتباه از غفلت و انقطاعی از حظ نفسانی و لرزیدن از بیم قطیعت فاضلتر از عبادت انس و جن.
هوش مصنوعی: او گفت: دردی که در زمان بیداری از خواب غفلت و پایبند نبودن به لذتهای دنیوی احساس میشود و لرزشی که ناشی از ترس از ناگزیری است، ارزشمندتر از عبادت انسانها و جنهاست.
و گفت: اعمال جامهٔ بندگی است هر که او را خدای تعالی وقت قسمت از رحمت دور کرد امروز عمل راترک گیرد و هر که نزدیک گردانید بر اعمال ملازمت کند و چون پیشه گیرد.
هوش مصنوعی: او گفت: اعمالی که انجام میدهیم، نشانهٔ بندگی ما هستند. هرکس که خداوند رحمتش را از او دور کرده باشد، امروز باید از عمل و کار خود کنارهگیری کند، اما کسی که به خدا نزدیک شده است، باید به کارهای نیک ادامه دهد و بر آنها پافشاری کند و مانند یک پیشه به آنها بپردازد.
و گفت: دنیا را بربلوی قسمت کردهاند و بهشت را بر تقوی.
هوش مصنوعی: گفت: دنیا را بین مردم به نسبت تقسیم کردهاند و بهشت را به افرادی میدهند که تقوی و پرهیزکاری دارند.
و گفت: از حکم مرید سه چیز است یکی خوابش در وقت غلبه بود و خوردش در وقت فاقه بود و سخنش در وقت ضرورت.
هوش مصنوعی: او گفت: حکم مرید سه چیز است: یکی اینکه در زمان غلبه باید خوابش را کنترل کند، دوم اینکه در شرایط نیاز باید به غذا توجه کند و سوم اینکه در مواقع ضروری باید صحبت کند.
و گفت: شهوت مهار دیو است که هر که مهار دیو گرفت با دیو بهم بود.
هوش مصنوعی: او گفت که شهوت مانند یک افسار برای دیو است و هر کسی که بتواند این افسار را در دست بگیرد، با دیو مرتبط خواهد شد.
و گفت: بتن در دین باش و بدل در آخرت.
هوش مصنوعی: و گفت: در دنیا بهدنبال کارهای خوب و درست باش و در آخرت منتظر پاداش آنها باش.
و گفت: چون از خدای توفیق خواهی ابتدا به عمل کن.
هوش مصنوعی: او گفت: وقتی از خداوند توفیق میخواهی، ابتدا باید عمل کنی.
و گفت: مادین خدای مبنی بر سه رکن یافتیم برحق و بر عدل و بر صدق حق بر جوارح است و عدل بر قلوبست وصدق بر عقل یعنی حق جز به ظاهر نتوان داشت کماقال علیه السلام نحن نحکم بالظاهر ابلیس و ادریس در عالم باطن بودند تا ظاهر نشدند معلوم نشد که ابلیس باطل است و ادریس بر حق و عدل بر دلست قسمت به عدل دل نتواند کرد به حسب هر یکی و صدق به عقل تعلق دارد که فردا که از صدق سوال کنند عاقلان را کنند وگفت: وجود عطا از حق شهود حق است به حق ازجهت آن که حق است دلیل بر هر چیزی و هیچ چیز دون حق دلیل نیست برحق.
هوش مصنوعی: او گفت: ما به این نتیجه رسیدیم که خداوند بر اساس سه اصل حق، عدل و صدق هستند. حق به اوصاف ظاهری مربوط میشود، عدل به قلوب مربوط است و صدق به عقل. به این معنا که حق را نمیتوان فقط به ظواهر محدود کرد، همانطور که پیامبر فرمودند ما بر اساس ظواهر قضاوت میکنیم. ابلیس و ادریس در عالم باطن بودند و تا زمانی که ظاهر نشدند، مشخص نشد که ابلیس باطل و ادریس راستگو و عادل است. عدل به دل تعلق دارد و نمیتوان بر اساس عدالت به دل تقسیمبندی کرد، بلکه هر کس به نوع خود. صدق نیز با عقل ارتباط دارد و در روز قیامت از عاقلان درباره صدق پرسش خواهند کرد. همچنین او گفت: وجود عطا از جانب حق، شهود حق است و حق به عنوان دلیل برای هر چیزی شناخته می شود و هیچ چیزی جز حق نمیتواند به عنوان دلیل مورد قبول قرار گیرد.
و گفت: خدای را بادی است که آن را بادصبیحه خوانند که آن باد مخزن است در زیر عرش وقت سحر وزیدن گیرد ونالهها و استغفار برگیرد و به ملک جبار رساند.
هوش مصنوعی: او گفت: خدایی وجود دارد که بادی به نام «بادصبیحه» دارد. این باد در زیر عرش در وقت سحر وزیدن میگیرد و نالهها و درخواستهای مغفرت را جمعآوری کرده و به درگاه خداوند قدرتمند میرساند.
و گفت: شکرکردن در موضع استغفار گناه بودو استغفار در موضع شکر گناه بود.
هوش مصنوعی: او گفت: شکرگزاری در زمانی که باید طلب بخشش کرد، اشتباه است و همچنین طلب بخشش در وقتی که باید شکرگزاری کرد نیز نادرست است.
نقلست که چون کتانی را وفات نزدیک برسید گفتند در حال حیات عمل تو چه بود تا بدین مقام رسیدی گفت: اگراجلم نزدیک نبودی نگفتمی پس گفت: چهل سال دیدبان بودم هرچه غیرخدای بود ازدل دور میکردم تا دل چنان شد که هیچ چیز دیگر ندانست جز خدای تبارک و تعالی و تقدس.
هوش مصنوعی: روایت شده که زمانی که کتانی در آستانهی وفاتش قرار داشت، از او پرسیدند در زندگیات چه کردهای که به این جایگاه رفیع رسیدی. او پاسخ داد: اگر مرگ به این نزدیکی نبود، نمیگفتم. سپس توضیح داد که به مدت چهل سال مراقب و نگهبان بودم و هر چیزی غیر از خدا را از دلام دور میکردم تا جایی رسید که دلام هیچ چیز دیگری جز خدای بزرگ و والا را نشناخت.