گنجور

بخش ۲۸ - سؤال سالك وصول از پیر

راه بین گفتا که ای جان جهان
ای مرا تو آمده عین عیان
چون ندانی واصلی آنجایگاه
هم تویی و نه تویی اینجایگاه
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
بر من مسکین چه تاوان میکنی
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
هم مرا بنمای اکنون کل راه
تامراد خود دمی حاصل کنم
همچو تو من نیز خود واصل کنم
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
کی کجا یابی وصالم یک دمی
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
پس ندایی کن ندایی بشنوی
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
تو چنان دانی که از خود رفته است
این زمان هم باخود وهم بیخودست
در مقام کل فتاده بی خودست
سالها اینجا مقیم راز ماست
اندر آنجاگاه او دمساز ماست
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
رازها دارد درین ره راهبر
راز ما میداند او اینجایگاه
بازمانده در درون پرده گاه
این زمان مقصود او حاصل کنم
این زمانش دمبدم واصل کنم
راز ما میداند و از خود شدست
یک نظر دیدست و او بیخود شدست
همچنان ناپخته است اینجایگاه
عاقبت دریافت وصل پادشاه
صبر کن تا راز او را بنگری
تا تو نیز از راز او هم برخوری
صبر کن تا راز بنمائیم ما
راز خود بر راز بگشائیم ما
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
راز پنهانی بدو پیدا کنیم
این زمان اندر نظر او بیهش است
در چنان بیهوشی او خوش خوشست
این زمان اندر وجودست و عدم
میزند اینجایگه کلی قدم
یک نظر کردیم سوی پیر ما
این چنین گشتست حیران پیر ما
از کمال خود نظر کلّی کنیم
جزو او را این زمان کلّی کنیم
از کمال این پیر ره واصل کنم
عاقبت مقصود او حاصل کنم
یک زمان واایست اینجا و مترس
تا بدانی کاین چه رازست و مترس
برق استغنا چنان آید ز دور
آتشی گردد در آنجا همچو نور
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست
عشق ما اینست هم در عاقبت
ره ندانی تا که جویی عافیت
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم
عشق ما هرگز نداند عقل بین
در گمان هرگز کجا باشد یقین
تا نسازی و نسوزی پاک تو
کی توانی گشت نور پاک تو
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
از جلال خود نظر خواهیم کرد
تا شود فانی وباقی گردد او
این زمان کلّی تمامت گفت و گو
بشنو این اسرار جان گر آگهی
بشنوی از جان گر مرد رهی
رمز من نه عقل داند اندرین
در گمانت عقل کی یابد یقین
رمز من شوریدگان دانند و بس
رمز من سرّیست از اللّه و بس
رمز من کلّی حقیقت آمدست
اوّلت این عقل باید کرد پست
تا کمال لامکان حاصل شود
جان تو از این سخن واصل شود
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود
این رموز از لامکانست ای عزیز
سرّ این دریاب ناگردی عزیز
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
ناگهانی یک علم زد نور ذات
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
اندر آن آتش بکلی برفروخت
آتشش از پای تا سر در گرفت
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت
تا تمامت گشت خاکستر وجود
گوییا این پیر خود هرگز نبود
همچنان آواز میآمد یقین
این رموزم هم بدان ای راه بین
همچنان از شوق بودی نعره زن
همچنان از ذوق بود اندر سخن
همچنان در عشق پا تا سر ببود
بودآوازش ولی صورت نبود
همچنان میگفت ای کلّی شده
کام خود در عاقبت تو بستده
هم گمان من یقین گشته ز تو
پای تا سر راه بین گشته ز تو
نیستم هستم کنون در نیستی
هستی تو شد یقینم نیستی
هست گشتم نیستم در پرده من
پردهها کرده همی برگرد من
نیست گشتم هست گشتم جاودان
هست وخواهم بود و هستم جاودان
وارهیدم من ازین رنج و الم
بی وجودم روح پاکم در عدم
نیست در هستم یقین اندر عیان
هم جهانی نه جهانم در جهان
نه عیانم هم عیانم شد که من
نیستم اما توی کلی و من
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
در درون تو شدم بیرون مرا
راز من کلّی تو میدانی تویی
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی
بود من بود تو بُد چندین که بود
گوییا اکنون نمودم بود بود
آینه گشتم بکلی آینه است
روی من با روی تو هر آینه است
کان قلبی کالغوادی من فتوح
انت قلبی انت عینی انت روح
الصباحی فی منامی حالتی
ثم ضعت فی فوادی ضالتی
حالتی مجلی فوادی ظاهری
این زمان در باطنی و ظاهری
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان
من توم راهت تمامت پردهام
نه چو پرده اولین گم کردهام
واصلم کلی بکن اکنون تمام
تا نمانم من تو مانی والسّلام
واصلم گردان خودی خودنمای
جان جانی تو مرا جانم نمای
اول و آخر یقینم کن یقین
تا شود عین عیان عین یقین
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
این زمان بی تن بخون آغشتهام
واصلم کن عین گردانم عیان
جان کنون و جسم رفتم ازمیان
این دگر خواهم که داری حاصلم
هم ز فضلت تو بگردان واصلم
واصلم گردان ازین ما و منی
تا یکی گردم درین سر بی تنی
راز دیدم هم بگویم مر ترا
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
بی تنم اما چو شیدا آمدم
نه محیطم هم محیطم بر همه
نه شبانم هم شبانم بر رمه
نه دلم اما یقین دل گشتهام
اندرین ی خود خودی دل گشتهام
ره شدم نه ره شدم همره شدم
با توام نه بی توام آگه شدم
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
عشق شد معشوقه گشتم جاودان
پردهام نه پردهام در پردهام
نه چو سالک این زمان ره کردهام
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
روشنم نه روشنم هم روشنم
صورتم نه صورتم نه سیرتم
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
صادقم در عاشقی هم صادقم
من توام یا تو منی هم من توام
هر دو یکی گشته و نه من دوام
در وجودم در سجودم در خودم
در مقام عشق اکنون بی خودم
راز دارم ازتو امّا در نهان
بی خودم اما حقیقت بر عیان
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
رازدار من تویی ای بی نیاز
راز تو بر من عیان شد بی وجود
بود من کلی هم از بود توبود
راز دانی راز دانی رازدان
هم عیانی هم عیانی هم عیان
در عیان تو نهانی آمدست
در نهان تو عیانی آمدست
این نهان تو عیان را آشکار
کس نهان هرگز ندیده آشکار
در نهانی من عیان میبینمت
در عیانی جان جان میبینمت
راز هر دو کون گشته از تو فاش
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش
واصلم در ذات توفانی شده
از برون پرده اعیانی شده
واصلم در ذات تو افتاده من
سر بسوی حکم تو بنهاده من
واصلم در ذات تو مستغرقم
در جلال تو عیان مطلقم
ذات تو باقی و بنده فانیست
عین دانائی من نادانیست
راز تو بشناختم بر شش جهت
جمله یکی گشتم از روی صفت
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
از صفات تو دمی پنداشتم
من صفات تو کجا دانم صفت
کز صفت مستغنی و از معرفت
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
تا شدم در ذات تو فانی تمام
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
همچو تو، من خویشتن گم کرده او
عقل پنهان گشت و او را پرده است
در میان پردهها خو کرده است
بر سلوک خود هوسها میپزد
هرچه میخواهد زسودا میپزد
آخر الامرم وصولی راست شد
گرچه افزون بود علمم کاست شد
کل رازم فهم شد در جای خود
نیست چیزی دیگرم همتای خود
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
هیچکس از وقت من آگاه نیست
این زمان از عشق ذاتت سوختم
هرچه بودم جمله کلّی سوختم
در وجود ودرعدم کلی شدم
این زمانه بی عدد کلی شدم
سوختم از آتش عشق تو من
سوخته کی گوید آخر این سخن
تو منی و من ترا خواهم ز تو
گشته افزونم نکاهم من ز تو
بر جمال لایزالت عاشقم
میزنم یک دم که صبح صادقم
صبح گشتم شب شدم هم روز من
از وصال تو شدم فیروز من
این دلم شد محو ازکل نهان
دل بدل شد جان بجان ای جان جان
جان جانی هم عیانی در نظر
باخبر هستم ز عشقت بی خبر
مفلسم لیکن همه زان منست
نقش اشیا جملگی زان منست
هیچ در دستم ولی در دست من
از فراق بیخودی هم مست من
آفتابم نور او هم از منست
آفتاب از نور رویم روشن است
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
همچنان مستغرقم در فتح باب
آسمان لیکن نیم گردان شده
کوکبم اما نیم حیران شده
گردش اشیا همه ذات منست
مصحف کل نقش آیات منست
آتشم وز آتش غم سوختم
این چنین نور یقین افروختم
زادم و بر باد دادم زندگی
زنده گشتم من زروی مردگی
آب لطف تو بدم گشته روان
این زمان بر باد دادم آن مکان
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
عین کل گشتیم اندر عین ذل
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
بهره از روی یقین برداشتم
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
کام دل از جبرئیلم بستدم
هستم اسرافیل و صورم در دمست
افکننده صورتم در دم دمست
من ز میکائیل عزت یافتم
از وجود رزق حرمت یافتم
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
از غم صورت که آزادم کنون
نه شبم نه روز هم روز و شبم
بی تو اکنون در میان ماتمم
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
برقم و از تف سوزان گشتهام
در وجودم از عدم دارم الم
در دلم دارم کرم اما عدم
در نهانم آشکارم از همه
این زمان چون بردبارم از همه
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
ازکمال شوق گفتن واصلم
با تومیگویم همه من خود توام
من نخواهم این زمان چون من توام
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
پردههای بی صفت با عین ذل
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
تا که ذاتت بی صفت بشناختم
ذات خواهم گشت در ذات تو من
تا شود منزلگه ذات تو من
من نمانم من نمانم من توام
بی توام اما یقین اندر توام
در زمانم بی زمانم بی مکان
هم زمان بی مکان اندر عیان
هرچهار آمد برون از هر چهار
صد هزار آمد فزون از صد هزار
بحر گردون موج گردم لاجرم
عرش گشتم در درون فرش هم
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
این زمان در عرش هستم گوشوار
فرشم و الارض کل مایدون
فرش را دادی شرف از مایدون
گشته کلی راز تو اعیان کنم
تا تو مانی تو برین بر جان کنم
در مقامات تو کلّم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
عارفم مستغنی از کل شده
اولم در آخر تو گم بُده
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
هم دُر اسرار خواهم سفت باز
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست
غیر نیست اندر درون ذات تو
غیر هم نبود صفات ذات تو
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
دیدهام این جملگی دیر توبود
چون یقینی پس چرا اندر گمان
داشتی در پرده خویشم نهان
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
هم مرا اندر جفا میداشتی
از وفای تو جفا آمد برم
عاقبت محو تمام آمد برم
از تو دارم درد درمانم تویی
آشکارا این زمان دانم تویی
آشکارایی ولی گشته نهان
بگذرم من از نهانت بر عیان
از نهان و از عیان هر دو یکم
در تمامت جزو و کل مستغرقم
کاشکی اول چو آخر بودمی
یعنی از باطن بظاهر بودمی
کاشکی اول مرا من همچنین
بودمی اندر عیان او یقین
چون تو بودی من که بودم لاجرم
این کمال از تو شدم پیدا عدم
چون تو بودی و تو باشی جاودان
هم تو خواهی بود آنجا کاروان
جاودانی جاودانی جان شده
گشته پیدا وز نظر پنهان شده
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
یدرک الابصار خود هرگز ندید
نحن اقرب راستی را بر حضور
پای تا سر گر شده نور تو نور
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
میکنی کلی صفات بی صفات
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
آتشی و باد نه آب و گلی
جمله و از جمله فارغ آمدی
بر همه عالم تو عاشق آمدی
نحن اقرب خویشتن بشناختی
هم کمال خود زعشقت باختی
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
چون نهانی این همه پیدا چه بود
هم نهانی و تو پیدا آمدی
آشکارا آشکارا آمدی
آشکارا بودی وپنهان شده
هم ز پیدائی خود یکسان شده
چون نبودم من تو بودی در جهان
هم نبودی محدث ودر جان نهان
کی مکان تو شود پیدا چنین
بی مکان هرگز مکان گردد یقین
این مکان و این زمان چون باشدت
در برون و در درون چون باشدت
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
کی گمانی بود بر تو این سخن
و هومعکم ذات پاک تو بود
هرچه هست کلی چو خاک تو بود
اصلی اما فرع را بگذاشته
فرع فرع تو همه بگماشته
آب با برف آمده بسته شده
هر دو یکی گشته و پشته شده
آب چون در گل شود نبود خراب
فهم از این سان باشدت فهم کلاب
آب چون با گل شود در یک جهت
رنگ وبوی گل شود در معرفت
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
آب چون گل گشت از روی یقین
بوی او دارد همیشه بوی تو
زانکه خو کرده است او باخوی تو
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
هردو یک بویست چون بوی آوری
هر دو یک بویست از آثار کل
علو کلی میشود آنجای کل
چون یکی گردد یکی به بی صفت
چون توانم کرد کلی معرفت
چون یکی گشتم همه یکی شویم
از دو بینی آن زمان کلی شویم
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
کل کل هستیم و کُلات آمدیم
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
هم خودی خود بدیدم بی صفت
در صفات خود صفت بگذاشتم
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم
من نهانیام نهانی بر عیان
بر عیانم بر عیانم بر عیان
در عیان گشتم نهانی زین غرض
تا نداند راز و حالم بد غرض
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
این زمان بگذاشتم من عین ذل
ذات خواهم گشت اندر نور تو
تا شوم کلی تمامت نور تو
آن زمان یکی بود هم بیشکی
کی بود شکی گمان اندر یکی
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
هرچه میگفتم تویی وهم تویی
این همه از تو بگفتم هم بتو
از تو میگویم عیان هم من بتو
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام
من یکی خوانم یکی دانم ترا
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا
من یکی ام قل هواللّه احد
چو عدد یکی شود کل عدد
چون یکی گشتم نماندستم دویی
من نمانم این زمان جمله تویی
در ره توحید فانی گشتهام
غرق آب زندگانی گشتهام
جمله یکی گشتهام من بی صفت
جملگی چون اوست نیستم معرفت
معرفت شد جمله در یکی تمام
این زمان یکی ترا بینم مدام
جمله یک چیزست اما من نیم
پای تا سر محو گشتم من نیم

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانه تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

راه بین گفتا که ای جان جهان
ای مرا تو آمده عین عیان
هوش مصنوعی: در این بیت، گوینده به محبوبش خطاب می‌کند و او را با عنوان "جان جهان" معرفی می‌کند. او از محبوبش می‌خواهد که به او نزدیک شود و به وضوح او را درک کند، به گونه‌ای که حضورش را به چشم ببیند و احساس کند. این بیان، نمایانگر عشق عمیق و وابستگی گوینده به محبوبش است.
چون ندانی واصلی آنجایگاه
هم تویی و نه تویی اینجایگاه
هوش مصنوعی: اگر به حقیقت و اصل موضوع پی نبری، باید بدانی که در آن مکان هم تو خود هستی و هم نیستی.
راز تو دریافتم چون گفتهٔ
درّ معنی اندرین ره سفتهٔ
هوش مصنوعی: من راز تو را فهمیدم مانند جمله‌ای که درون گوهرها نهفته است. در این مسیر، سختی‌ها را پشت سر گذاشتم.
راز خود اکنون تو پنهان میکنی
بر من مسکین چه تاوان میکنی
هوش مصنوعی: حالا راز خود را از من مخفی می‌کنی، اما نمی‌دانی چه بهایی باید بپردازی.
چون تو آوردی مرا اینجایگاه
هم مرا بنمای اکنون کل راه
هوش مصنوعی: وقتی تو مرا به این مکان آوردی، حالا لطفاً تمام مسیر را هم به من نشان بده.
تامراد خود دمی حاصل کنم
همچو تو من نیز خود واصل کنم
هوش مصنوعی: می‌خواهم لحظه‌ای از زندگی‌ام را مثل تو به دست آورم و به هدف‌هایم برسم.
گفت آن هاتف تو خود دیدی همی
کی کجا یابی وصالم یک دمی
هوش مصنوعی: هاتف به تو گفت که تو خود دیدی، حالا نمی‌دانی که کجا می‌توانی یک لحظه به وصالم برسی.
خود مبین حق بین که تا تو حق شوی
پس ندایی کن ندایی بشنوی
هوش مصنوعی: هرگز تنها به خودت نگاه نکن و از روی ظواهر قضاوت نکن. ابتدا سعی کن حقیقت را ببینی و درک کنی. وقتی که به درک حقیقت رسیدی، آنگاه می‌توانی چیزی بگویی و صدای حق را بشنوی.
در نگر کاین سرهم از خود رفته است
تو چنان دانی که از خود رفته است
هوش مصنوعی: به تماشای این موضوع بپرداز و ببین که چطور این موجود سرگشته و غافل از حقیقت خود شده است. تو نیز به خوبی می‌دانی که او از خود بی‌خبر است.
این زمان هم باخود وهم بیخودست
در مقام کل فتاده بی خودست
هوش مصنوعی: این زمان هم، هم به خود آگاه است و هم در حالتی از بی‌خبری قرار دارد. در مقام کل، به‌طور کامل در حالت بی‌خودی است و از خود بی‌خبر است.
سالها اینجا مقیم راز ماست
اندر آنجاگاه او دمساز ماست
هوش مصنوعی: سال‌هاست که ما در اینجا به راز و رمزهای خود می‌پردازیم، و در آنجا او همواره همراه و هم‌دل ماست.
این درخت و مرغ و صندوق و گهر
رازها دارد درین ره راهبر
هوش مصنوعی: این درخت، پرنده، صندوق و جواهر هر کدام دارای اسراری هستند که در این مسیر می‌توانند راهنمایی کنند.
راز ما میداند او اینجایگاه
بازمانده در درون پرده گاه
هوش مصنوعی: او تنها کسی است که از راز ما باخبر است و در این مکان، در عمق وجود ما، باقی مانده است.
این زمان مقصود او حاصل کنم
این زمانش دمبدم واصل کنم
هوش مصنوعی: این زمان می‌خواهم به هدفم برسم و دائماً به او نزدیک‌تر شوم.
راز ما میداند و از خود شدست
یک نظر دیدست و او بیخود شدست
هوش مصنوعی: راز ما را کسی می‌داند که از خودگذشته و با یک نگاه به ما، به حالت بی‌خود و حیرت‌زده درآمده است.
همچنان ناپخته است اینجایگاه
عاقبت دریافت وصل پادشاه
هوش مصنوعی: این مکان هنوز آماده و کامل نشده است، زیرا نهایتاً برای رسیدن به پیوند و ارتباط با پادشاه نیازمند زمان و آمادگی بیشتری است.
صبر کن تا راز او را بنگری
تا تو نیز از راز او هم برخوری
هوش مصنوعی: صبور باش تا راز او را ببینی تا تو هم از آن اسرار بهره‌مند شوی.
صبر کن تا راز بنمائیم ما
راز خود بر راز بگشائیم ما
هوش مصنوعی: صبر کن تا ما اسرار خود را نشان دهیم و رازی که در دل داریم را فاش کنیم.
آنچه ما دانیم آن پیدا کنیم
راز پنهانی بدو پیدا کنیم
هوش مصنوعی: آنچه را که ما می‌دانیم، آشکار کنیم و رازهای نهفته را نیز نمایان سازیم.
این زمان اندر نظر او بیهش است
در چنان بیهوشی او خوش خوشست
هوش مصنوعی: در این لحظه، او به گونه‌ای غافل از واقعیت است که در آن حالت بی‌حواسی خود، بسیار خوشحال و راضی به نظر می‌رسد.
این زمان اندر وجودست و عدم
میزند اینجایگه کلی قدم
هوش مصنوعی: این زمان در وجود ماست و عدم در این مکان حاکم است، در اینجا همه چیز در حال حرکت و پیشرفت است.
یک نظر کردیم سوی پیر ما
این چنین گشتست حیران پیر ما
هوش مصنوعی: به یک نگاه به استاد خودمان توجه کردیم و او از این نگاه ما به شدت متعجب و شگفت‌زده شد.
از کمال خود نظر کلّی کنیم
جزو او را این زمان کلّی کنیم
هوش مصنوعی: به جای این که فقط به جزئیات و ویژگی‌های کوچک بپردازیم، بهتر است به یک دید کلی و جامع از خود و وجودمان دست یابیم و همه جنبه‌ها را در نظر بگیریم.
از کمال این پیر ره واصل کنم
عاقبت مقصود او حاصل کنم
هوش مصنوعی: از ویژگی‌های برجسته این پیر حکیم بهره‌مند شوم و در نهایت به هدف او دست یابم.
یک زمان واایست اینجا و مترس
تا بدانی کاین چه رازست و مترس
هوش مصنوعی: مدتی اینجا بایست و نترس تا ببینی این چه رازی است و نترس.
برق استغنا چنان آید ز دور
آتشی گردد در آنجا همچو نور
هوش مصنوعی: آتش نیازمندی به قدری دور از دسترس است که وقتی به آن نزدیک می‌شویم، مانند نوری درخشان حس می‌شود و ما را به خود جذب می‌کند.
خودببینی آنچه اینجا دیدنیست
بازدانی آنچه اینجا کرد نیست
هوش مصنوعی: خودبینی باعث می‌شود که فقط به چیزهایی که در اینجا دیده‌اید توجه کنید و از آنچه که در اینجا انجام شده، غافل بمانید.
عشق ما اینست هم در عاقبت
ره ندانی تا که جویی عافیت
هوش مصنوعی: عشق ما به این شکل است که در نهایت نمی‌دانی چه راهی را باید بروی تا آرامش و خوشبختی را پیدا کنی.
عشق ما اینست و ما پیداکنیم
آنچه پنهانست ما پیدا کنیم
هوش مصنوعی: عشق ما به این صورت است که ما سعی می‌کنیم آن چیزهایی را که پنهان هستند، آشکار کنیم.
عشق ما هرگز نداند عقل بین
در گمان هرگز کجا باشد یقین
هوش مصنوعی: عشق ما از درک عقل فراتر است و هرگز نخواهد دانست که یقین در کجاست، چرا که عقل همیشه در تردید به سر می‌برد.
تا نسازی و نسوزی پاک تو
کی توانی گشت نور پاک تو
هوش مصنوعی: برای اینکه به نور پاک خود برسی، باید به خودسازی و تلاش بپردازی. بدون کوشش و صبوری، نمی‌توانی به این نور دست یابی.
این زمان ما یک نظر خواهیم کرد
از جلال خود نظر خواهیم کرد
هوش مصنوعی: در این زمان ما به یکدیگر نگاهی خواهیم انداخت و از عظمت و شکوه خود به یکدیگر خواهیم نگریست.
تا شود فانی وباقی گردد او
این زمان کلّی تمامت گفت و گو
هوش مصنوعی: برای اینکه فانی شود و باقی بماند، باید در این زمان تمام گفت و گو را بیان کرد.
بشنو این اسرار جان گر آگهی
بشنوی از جان گر مرد رهی
هوش مصنوعی: اگر از رازهایی که مربوط به روح و جان است آگاهی پیدا کنی، درک عمیق‌تری از وجود خودت و مسیر زندگی‌ات به‌دست می‌آوری. اگر هم در این راه گام برداری، به زندگی و مسیر خود بیشتر پی خواهی برد.
رمز من نه عقل داند اندرین
در گمانت عقل کی یابد یقین
هوش مصنوعی: رمز من را نه عقل می‌داند و نه در این موضوع می‌تواند به درستی قضاوت کند؛ چرا که عقل چگونه می‌تواند به یقین برسد؟
رمز من شوریدگان دانند و بس
رمز من سرّیست از اللّه و بس
هوش مصنوعی: راز من تنها در دل عاشقان است و بس. راز من امری است پنهان از خداوند و بس.
رمز من کلّی حقیقت آمدست
اوّلت این عقل باید کرد پست
هوش مصنوعی: حقیقت اصلی در این است که برای درک امور عمیق‌تر، ابتدا باید از عقل و منطق معمولی فاصله بگیریم و آن را کنار بگذاریم.
تا کمال لامکان حاصل شود
جان تو از این سخن واصل شود
هوش مصنوعی: برای رسیدن به کمالی فراتر از مکان و زمان، باید روح تو از این گفتار بهره‌مند شود.
بوی این گر هیچ بتوانی شنود
گوی از کونین بتوانی ربود
هوش مصنوعی: اگر بتوانی بوی این را حس کنی، می‌توانی از تمام هستی فراتر بروی و آن را درک کنی.
این رموز از لامکانست ای عزیز
سرّ این دریاب ناگردی عزیز
هوش مصنوعی: این رازها از دنیایی فراتر از عالم مادی است، ای عزیز. به عمق این موضوع پی ببر و نگذار غفلت تو را در خود غرق کند.
ناگهی از حضرت عزت ز ذات
ناگهانی یک علم زد نور ذات
هوش مصنوعی: ناگهان از جانب خداوند متعال، یک نور از ذات او تابید و علمی آشکار شد.
پیر در ساعت در آنجا گه بسوخت
اندر آن آتش بکلی برفروخت
هوش مصنوعی: پیر در آنجا به مدت طولانی در آتش سوزی به طور کامل سوخت.
آتشش از پای تا سر در گرفت
خوش همی سوزید و خاکستر گرفت
هوش مصنوعی: شعله‌های آتش او از سر تا پایش را فرا گرفت و او با خوشحالی سوزانده شد و به خاکستر تبدیل گشت.
تا تمامت گشت خاکستر وجود
گوییا این پیر خود هرگز نبود
هوش مصنوعی: تا زمانی که تمام وجودت به خاکستر تبدیل شود، انگار این پیر هرگز وجود نداشته است.
همچنان آواز میآمد یقین
این رموزم هم بدان ای راه بین
هوش مصنوعی: صدا همچنان به گوش می‌رسید و من مطمئن بودم که این اسرار به آگاهی‌ام افزوده می‌شوند، ای کسی که راه را می‌شناسی.
همچنان از شوق بودی نعره زن
همچنان از ذوق بود اندر سخن
هوش مصنوعی: او به خاطر شادی و شوقی که دارد، به طور مداوم فریاد می‌زند و همچنان با شور و ذوق در حال سخن گفتن است.
همچنان در عشق پا تا سر ببود
بودآوازش ولی صورت نبود
هوش مصنوعی: در عشق تمام وجودش را تسلیم کرده بود و در حالی که صدایش در فضا هویدا بود، تصویرش ناپیدا بود.
همچنان میگفت ای کلّی شده
کام خود در عاقبت تو بستده
هوش مصنوعی: او همچنان می‌گفت که تو در پایان کار، به تمام آرزوها و خواسته‌هایت رسیده‌ای.
هم گمان من یقین گشته ز تو
پای تا سر راه بین گشته ز تو
هوش مصنوعی: از وقتی که به تو فکر می‌کنم، تمام وجودم به یقین و باور رسیده است و راهی که پیش رو دارم تحت تأثیر تو قرار گرفته است.
نیستم هستم کنون در نیستی
هستی تو شد یقینم نیستی
هوش مصنوعی: من در عدم هستم، اما در حال حاضر به وجود تو یقین دارم که وجودی در عدم من است.
هست گشتم نیستم در پرده من
پردهها کرده همی برگرد من
هوش مصنوعی: من در حالتی هستم که به نظر می‌رسد نیستم، و در پس پرده‌ها، هرچه هستم را در بر گرفته‌ام و به دور من می‌چرخاند.
نیست گشتم هست گشتم جاودان
هست وخواهم بود و هستم جاودان
هوش مصنوعی: من ابتدا نبودم و حالا به وجود آمدم؛ ازلی و ابدی هستم و همیشه خواهیم بود.
وارهیدم من ازین رنج و الم
بی وجودم روح پاکم در عدم
هوش مصنوعی: من از این درد و رنج بی‌نیازی یافتم، روح پاکم در عدم و نیستی قرار دارد.
نیست در هستم یقین اندر عیان
هم جهانی نه جهانم در جهان
هوش مصنوعی: در وجود من، هیچ چیز به طور قطع و واضح وجود ندارد؛ نه جهانی هست و نه من خودم در جهانی قرار دارم.
نه عیانم هم عیانم شد که من
نیستم اما توی کلی و من
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که من خودم را واضح و روشن نمی‌بینم، اما تو کاملاً مرا درک کرده‌ای. به نوعی، وجود من برای تو پررنگ‌تر از خودم است.
درتو گم گشتم تویی اکنون مرا
در درون تو شدم بیرون مرا
هوش مصنوعی: من در تو سرگردان شدم و حالا که درون تو را درک کرده‌ام، احساس می‌کنم که از خودم دور شده‌ام.
راز من کلّی تو میدانی تویی
هرچه گفتم بر زبان کلّی تویی
هوش مصنوعی: راز من را تو به خوبی می‌دانی و هرچه که من گفته‌ام، در واقع از دل تو به زبان آمده است.
بود من بود تو بُد چندین که بود
گوییا اکنون نمودم بود بود
هوش مصنوعی: من و تو هر دو وجود داشتیم، اما اکنون به روشنی می‌بینم که آن وجود چه بوده است.
آینه گشتم بکلی آینه است
روی من با روی تو هر آینه است
هوش مصنوعی: من همچون آینه‌ام و تمام وجودم به تصویر تو وابسته است. هر بار که به تو نگاه می‌کنم، چهره‌ام همچنان همچون آینه‌ای از روی تو بازتاب می‌یابد.
کان قلبی کالغوادی من فتوح
انت قلبی انت عینی انت روح
هوش مصنوعی: قلب من مانند دره‌ای وسیع و پردرخت است، تو قلب منی، تو چشمان منی، تو روح منی.
الصباحی فی منامی حالتی
ثم ضعت فی فوادی ضالتی
هوش مصنوعی: صبحگاهی در خواب حالتی به من دست داد که در دل من آرزویی نامشخص شکل گرفت.
حالتی مجلی فوادی ظاهری
این زمان در باطنی و ظاهری
هوش مصنوعی: حالت دلنشینی که در ظاهر این زمان وجود دارد، با احساسی عمیق در باطن همراه است.
جزو گشتی کل بدیدی جاودان
چون نهان گشتی عیان دیدی نهان
هوش مصنوعی: اگر در جزئیات غرق شوی، کل را نمی‌بینی؛ اما وقتی به حالت نهان می‌روی و دور می‌شوی، حقیقت را به وضوح می‌یابی.
من توم راهت تمامت پردهام
نه چو پرده اولین گم کردهام
هوش مصنوعی: من تمام راه‌هایت را می‌شناسم و دیگر پرده‌هایم مانند پرده‌های ابتدایی نیست که گم کرده باشم.
واصلم کلی بکن اکنون تمام
تا نمانم من تو مانی والسّلام
هوش مصنوعی: اکنون همه چیز را جمع و جور کن تا من دیگر نمانم و فقط تو بمانید، والسلام.
واصلم گردان خودی خودنمای
جان جانی تو مرا جانم نمای
هوش مصنوعی: ای خودی، مرا به وجود و زیبایی‌ات آشنا کن، تو جان بخش منی و من هم جانم را به تو تقدیم می‌کنم.
اول و آخر یقینم کن یقین
تا شود عین عیان عین یقین
هوش مصنوعی: ابتدا و انتهای من را با اطمینان پر کن تا آن یقین به عیان و حقیقت تبدیل شود.
در تن و بی تن چو تنها گشتهام
این زمان بی تن بخون آغشتهام
هوش مصنوعی: در حال حاضر، هم در جسم و هم در بی‌جسمی به تنهایی دچار شده‌ام و حس می‌کنم که این تنهایی به خونم آغشته شده است.
واصلم کن عین گردانم عیان
جان کنون و جسم رفتم ازمیان
هوش مصنوعی: من را به خود نزدیک کن، چهره‌ام را آشکار کن و اکنون جانم را حس کن، که جسمم از میان رفته است.
این دگر خواهم که داری حاصلم
هم ز فضلت تو بگردان واصلم
هوش مصنوعی: من می‌خواهم که تو با لطف و فضل خود، به من کمک کنی و پیشرفتم را به سوی آرزوهایم راهنمایی کنی.
واصلم گردان ازین ما و منی
تا یکی گردم درین سر بی تنی
هوش مصنوعی: من را از این خودپرستی و منیت رها کن تا در این حالت بی‌وجودی به وحدت دست یابم.
راز دیدم هم بگویم مر ترا
چون تو من گشتی شنو کل ماجرا
هوش مصنوعی: من رازهایی را که دیده‌ام به تو می‌گویم، چون تو هم مثل من شده‌ای، پس شنیدنت ضروری است تا تمام ماجرا را بفهمی.
در تو گم گشتم چو تنها آمدم
بی تنم اما چو شیدا آمدم
هوش مصنوعی: من وقتی به تو رسیدم، گم شدم و تنها بودم، بدون هیچ چیز. اما حالا با تمام شیدایی و عشق آمده‌ام.
نه محیطم هم محیطم بر همه
نه شبانم هم شبانم بر رمه
هوش مصنوعی: من نه محیطی برای دیگران هستم و نه ناظمی برای آن‌ها. نه می‌توانم به عنوان یک شبان برای رمه‌ای عمل کنم.
نه دلم اما یقین دل گشتهام
اندرین ی خود خودی دل گشتهام
هوش مصنوعی: دلم نه، اما با اطمینان می‌گویم که در این خودم، به حقیقت، قلبم به خودش وابسته شده است.
ره شدم نه ره شدم همره شدم
با توام نه بی توام آگه شدم
هوش مصنوعی: من در مسیر خود حرکت کردم و اکنون تنها نیستم، بلکه همیشه با تو همراه هستم و از این حقیقت آگاه شدم.
عاشقم تا روی تو دیدم عیان
عشق شد معشوقه گشتم جاودان
هوش مصنوعی: من عاشق تو شدم زمانی که چهره‌ات را به وضوح دیدم و عشق، من را به معشوقی ابدی تبدیل کرد.
پردهام نه پردهام در پردهام
نه چو سالک این زمان ره کردهام
هوش مصنوعی: این بیت به معنای این است که من هنوز از حجاب‌ها و پوشش‌های دنیوی رهایی نیافته‌ام و مانند سالکی هستم که در این زمان در مسیر خود حرکت کرده‌ام. به عبارتی، شخص در حال تلاش برای عبور از موانع و محدودیت‌های دنیوی است و در جستجوی حقیقت و روشنایی است.
بی تنم هم بی تنم هم با تنم
روشنم نه روشنم هم روشنم
هوش مصنوعی: من بی‌بدن هم هستم و با بدنم هم، اما در هر دو حالت روشن هستم یا نه، باز هم روشنم.
صورتم نه صورتم نه سیرتم
نه بمعنی ن ه بتقوی سیرتم
هوش مصنوعی: صورت من، نه حالت من، نه به معنای واقعی، نشان‌دهنده تقوا یا باطن من نیست.
عاقلم نه عاقلم هم عاقلم
صادقم در عاشقی هم صادقم
هوش مصنوعی: من نه عاقل هستم و نه به درستی به عقل خود اعتماد دارم، اما در عشق، همواره صادق و راستگو هستم.
من توام یا تو منی هم من توام
هر دو یکی گشته و نه من دوام
هوش مصنوعی: ما در واقع یکی هستیم، تو منی و من توئم. دیگر تفاوتی میان ما نیست و هیچ‌یک از ما به تنهایی وجود ندارد.
در وجودم در سجودم در خودم
در مقام عشق اکنون بی خودم
هوش مصنوعی: در وجود من، در حال سجود و در درون خودم، در حالت عشق، اکنون به شدت از خود بی‌خود شده‌ام.
راز دارم ازتو امّا در نهان
بی خودم اما حقیقت بر عیان
هوش مصنوعی: من از تو رازی دارم، اما در درون خودم نه می‌توانم آن را پنهان کنم و نه می‌توانم خودم را کنترل کنم؛ اما حقیقت به وضوح مشخص است.
راز تو هم باتو خواهم گفت باز
رازدار من تویی ای بی نیاز
هوش مصنوعی: رازهای تو را با خودت در میان می‌گذارم، زیرا تو تنها کسی هستی که می‌توانم به او اعتماد کنم و نیازی به کسی دیگر ندارم.
راز تو بر من عیان شد بی وجود
بود من کلی هم از بود توبود
هوش مصنوعی: راز تو برای من روشن شد، اما من خودم وجودی نداشتم. تمام آنچه بود، از وجود تو بود.
راز دانی راز دانی رازدان
هم عیانی هم عیانی هم عیان
هوش مصنوعی: اگر به رازها آگاهی و از آن‌ها مطلع هستی، هم خودت می‌دانی و هم دیگران می‌توانند آن‌ها را ببینند.
در عیان تو نهانی آمدست
در نهان تو عیانی آمدست
هوش مصنوعی: آنچه در ظاهر تو پنهان است، در باطن تو به وضوح نمایان شده است. و آنچه در پنهان تو وجود دارد، در آشکارسازی خود را نشان داده است.
این نهان تو عیان را آشکار
کس نهان هرگز ندیده آشکار
هوش مصنوعی: این جمله به مضمون این اشاره دارد که حقیقتی که در درون انسان نهفته است، برای دیگران قابل مشاهده نیست و هر کس تنها آنچه را که به ظاهر نمایان است می‌تواند ببیند. در واقع، آنچه در دل و وجود شخص وجود دارد، معمولا از چشم دیگران پنهان می‌ماند و تنها خود فرد از آن آگاه است.
در نهانی من عیان میبینمت
در عیانی جان جان میبینمت
هوش مصنوعی: در پنهان تو را به وضوح می‌بینم و در ظاهر، تو را همچون جان خودم احساس می‌کنم.
راز هر دو کون گشته از تو فاش
هر دو کون از ذات نوشد جمله فاش
هوش مصنوعی: راز هر دو عالم به وسیله تو روشن شده است و هر دو جهان از وجود تو آگاه هستند.
واصلم در ذات توفانی شده
از برون پرده اعیانی شده
هوش مصنوعی: من به حقیقت در دل تو رسیده‌ام، حالا که از دنیای بیرون جلوه‌ای زیبا و شگفت‌آور پیدا کرده‌ای.
واصلم در ذات تو افتاده من
سر بسوی حکم تو بنهاده من
هوش مصنوعی: من در وجود تو محو شده‌ام و سر به فرمان تو سپرده‌ام.
واصلم در ذات تو مستغرقم
در جلال تو عیان مطلقم
هوش مصنوعی: من در وجود تو غرق شده‌ام و در عظمت تو به روشنی نمایانم.
ذات تو باقی و بنده فانیست
عین دانائی من نادانیست
هوش مصنوعی: وجود تو همیشگی و پایدار است، در حالی که بنده فقط گذرا و موقت است. حقیقت دانش من در واقع نادانی من است.
راز تو بشناختم بر شش جهت
جمله یکی گشتم از روی صفت
هوش مصنوعی: من راز تو را در همه جهات شناختم و با توجه به ویژگی‌هایت، به یک حقیقت واحد تبدیل شدم.
بی صفت گشتم صفت بگذاشتم
از صفات تو دمی پنداشتم
هوش مصنوعی: به خاطر ویژگی‌های تو، خود را بدون صفت و توصیف محسوس می‌دیدم و لحظه‌ای فکر کردم که از صفات و ویژگی‌هایم فرار کرده‌ام.
من صفات تو کجا دانم صفت
کز صفت مستغنی و از معرفت
هوش مصنوعی: من چگونه می‌توانم به صفات تو آگاه شوم در حالی که صفتی وجود ندارد که از تو بی‌نیاز باشد و شناخت از تو به تمام معناست؟
عقل و جان ایثار کردم زین مقام
تا شدم در ذات تو فانی تمام
هوش مصنوعی: من عقل و جان خود را در این راه فدا کردم تا به مقام والای تو برسم و در وجود تو محو شوم.
عقل بیرون ماند و شد در پرده او
همچو تو، من خویشتن گم کرده او
هوش مصنوعی: عقل از من کنار رفته و در پرده‌ای پنهان شده است، مانند تو که من در افکارم گم شدم.
عقل پنهان گشت و او را پرده است
در میان پردهها خو کرده است
هوش مصنوعی: عقل از دید ما پنهان شده و در ورای چندین پرده است. او به این حالت عادت کرده و نمی‌تواند خود را نشان دهد.
بر سلوک خود هوسها میپزد
هرچه میخواهد زسودا میپزد
هوش مصنوعی: بر اساس مسیر زندگی‌ام، آرزوها و خواسته‌هایم به هر آنچه که می‌خواهم تبدیل می‌شود و در این راه، به دنبال سود و منفعت شخصی هستم.
آخر الامرم وصولی راست شد
گرچه افزون بود علمم کاست شد
هوش مصنوعی: در نهایت به هدف خود رسیدم، هرچند دانش من کم بود و نقص‌هایی داشت.
کل رازم فهم شد در جای خود
نیست چیزی دیگرم همتای خود
هوش مصنوعی: تمام رازهای من به وضوح در جاهای خود پیدا شدند و چیزی دیگر که شبیه من باشد وجود ندارد.
هیچ دیگر در خیالم راه نیست
هیچکس از وقت من آگاه نیست
هوش مصنوعی: هیچ کس در ذهن من جایی ندارد و هیچ کس از زمان من خبر ندارد.
این زمان از عشق ذاتت سوختم
هرچه بودم جمله کلّی سوختم
هوش مصنوعی: این زمان به خاطر عشق به تو سوخته‌ام و هر چیزی که بودم به‌طور کامل از بین رفته‌ام.
در وجود ودرعدم کلی شدم
این زمانه بی عدد کلی شدم
هوش مصنوعی: در حال حاضر، من به مرحله‌ای رسیده‌ام که از محدودیت‌ها و تمایزها فراتر رفته‌ام و به شکلی جامع و به وسعت وجود و عدم پی برده‌ام. این زمانه به من کمک کرده تا به یک نوع کمال بی‌پایان دست یابم.
سوختم از آتش عشق تو من
سوخته کی گوید آخر این سخن
هوش مصنوعی: من در آتش عشق تو سوختم، اما کسی که سوخته باشد، نمی‌تواند در مورد این حالش صحبت کند.
تو منی و من ترا خواهم ز تو
گشته افزونم نکاهم من ز تو
هوش مصنوعی: من تو را دارم و تو هم مال من هستی، حالا که به تو وابسته‌تر شده‌ام، بیشتر به تو نگاه می‌کنم.
بر جمال لایزالت عاشقم
میزنم یک دم که صبح صادقم
هوش مصنوعی: عاشق زیبایی بی‌پایانم هستم و لحظه‌ای برای این عشق از یاد نمی‌برم، زیرا همیشه در حال آزادی و راستگویی‌ام.
صبح گشتم شب شدم هم روز من
از وصال تو شدم فیروز من
هوش مصنوعی: صبح را به شب تبديل کردم، و تمام روز من به خاطر وصال تو، به حالتی خوش و پیروزی‌آمیز درآمده است.
این دلم شد محو ازکل نهان
دل بدل شد جان بجان ای جان جان
هوش مصنوعی: دل من به طور کامل در عشق محو شده و از تمام چیزهای دنیا بی‌خبر است. جان من به جان تو پیوند خورده، ای محبوب.
جان جانی هم عیانی در نظر
باخبر هستم ز عشقت بی خبر
هوش مصنوعی: من به خوبی می‌دانم که عشق تو چگونه بر جان من تأثیر گذاشته است، اما در عین حال، خودم را از حقیقت عشقت دور می‌بینم.
مفلسم لیکن همه زان منست
نقش اشیا جملگی زان منست
هوش مصنوعی: من در عین فقر و درماندگی‌ام، اما همه چیز به خاطر من است و شکل و نظر به هر چیزی به من وابسته است.
هیچ در دستم ولی در دست من
از فراق بیخودی هم مست من
هوش مصنوعی: هیچ چیزی در دست ندارم، اما از جدایی و بیخبری تا حدی مست و سرمست هستم که انگار همه چیز در دستان من است.
آفتابم نور او هم از منست
آفتاب از نور رویم روشن است
هوش مصنوعی: من همچون آفتابم و نورم از اوست؛ همان‌طور که آفتاب از نور صورت من درخشان است.
ماهم و افتاده اندر تف و تاب
همچنان مستغرقم در فتح باب
هوش مصنوعی: ماه من در حال غرق شدن در تلاطم و هیاهو است و من همچنان مشغول گشایش درهای جدید هستم.
آسمان لیکن نیم گردان شده
کوکبم اما نیم حیران شده
هوش مصنوعی: آسمان به حالت عجیبی درمی‌آید و من هم در حالتی ناآشنا و گیج قرار دارم.
گردش اشیا همه ذات منست
مصحف کل نقش آیات منست
هوش مصنوعی: تمامی اشیاء در اطراف من بیانگر وجود من هستند و هر چیز موجود مانند کتابی است که نقش و نشانه‌های وجود من را در بر دارد.
آتشم وز آتش غم سوختم
این چنین نور یقین افروختم
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر به تجربه سوز و ساز درد و غم خود اشاره دارد و می‌گوید که از طریق این آتش و سختی‌ها، به روشنی و حقیقتی عمیق دست پیدا کرده است. غم و درد باعث شده تا او توانایی درک روشن‌تری از واقعیت‌ها را کسب کند.
زادم و بر باد دادم زندگی
زنده گشتم من زروی مردگی
هوش مصنوعی: زندگی را در آغاز از دست دادم، اما اکنون با رهایی از قید مرگ، به حقیقت زنده بودن دست یافته‌ام.
آب لطف تو بدم گشته روان
این زمان بر باد دادم آن مکان
هوش مصنوعی: آب محبت تو باعث شده که زندگی ام در این زمان به سمت بیهوده‌گی برود و آن مکان را که قبلاً برایم ارزشمند بود، اکنون رها کردم.
حال آن خاکستر اکنون گشته گل
عین کل گشتیم اندر عین ذل
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که در گذشته ما وضعیتی ناراحت‌کننده و بی‌ارزش داشتیم، شبیه خاکستر، اما اکنون تبدیل به چیزی زیبا و ارزشمند شده‌ایم، مثل گل. در این مسیر، هر یک از ما تجربه‌هایی از حالت ذلت و پایین بودن را پشت سر گذاشته و به رشد و تعالی رسیده‌ایم.
بحرم از شوق تو این ساعت بجوش
تا ابد هرگز نخواهم شد خموش
هوش مصنوعی: در این لحظه به خاطر عشق تو در درونم شعله‌ای در حال جوشیدن است و تا همیشه هرگز سکوت نخواهم کرد.
کوهم امّا کوه غم بگذاشتم
بهره از روی یقین برداشتم
هوش مصنوعی: من کوه هستم، اما بار غم را کنار گذاشتم و با اعتماد به نفس، بهره‌ای از زندگی گرفتم.
جبرئیلم نه ز جبریل آمدم
کام دل از جبرئیلم بستدم
هوش مصنوعی: من از سوی جبرئیل نیامده‌ام، بلکه از او برای رسیدن به خواسته‌ام یاری گرفته‌ام.
هستم اسرافیل و صورم در دمست
افکننده صورتم در دم دمست
هوش مصنوعی: من مانند اسرافیل هستم که در لحظه دمیدن، صورتم را در دم می‌افکنم.
من ز میکائیل عزت یافتم
از وجود رزق حرمت یافتم
هوش مصنوعی: من از میکائیل، که نماد برکت و پشتیبانی است، قدرت و عزت به دست آورده‌ام و از وجود فضل و نعمت او، احترام و حرمت یافته‌ام.
هم ز عزرائیل جان دارم کنون
از غم صورت که آزادم کنون
هوش مصنوعی: من اکنون از غم و اندوه خود رها شده‌ام و تنها به خاطر جدایی از صورت و زندگی، از عزرائیل (فرشته مرگ) درخواست جان دارم.
نه شبم نه روز هم روز و شبم
بی تو اکنون در میان ماتمم
هوش مصنوعی: من نه شب هستم و نه روز، بلکه همزمان روز و شب به سر می‌برم. در این حال، به خاطر نبود تو، در میان اندوه و غم خود غرق شده‌ام.
ابرم و از رعد غرّان گشتهام
برقم و از تف سوزان گشتهام
هوش مصنوعی: من مانند ابری هستم که از رعد و برق به شدت تکان می‌خورم و از حرارت شدید به شدت می‌سوزم.
در وجودم از عدم دارم الم
در دلم دارم کرم اما عدم
هوش مصنوعی: در وجودم از عدم، درد دارم و در دلم مهر و محبت وجود دارد، اما همچنان درگیر عدم هستم.
در نهانم آشکارم از همه
این زمان چون بردبارم از همه
هوش مصنوعی: من در دل خود از دیگران واضح‌ترم، زیرا صبورتر از همه هستم.
حاصلم شد واصلی بی حاصلم
ازکمال شوق گفتن واصلم
هوش مصنوعی: من به نتیجه‌ای رسیدم که هیچ حاصل واقعی ندارم، اما به خاطر شدت شوقی که برای بیان این احساسات دارم، به خودم پی می‌برم.
با تومیگویم همه من خود توام
من نخواهم این زمان چون من توام
هوش مصنوعی: من به تو می‌گویم که همه وجود من از توست. اکنون نمی‌خواهم که خودم را از تو جدا بدانم چون من بخشی از تو هستم.
بی تو کی باشد تمامت جزو و کل
پردههای بی صفت با عین ذل
هوش مصنوعی: بدون تو، هیچ چیزی کامل نیست و همه چیز بی‌معنا و بی‌فایده به نظر می‌رسد. حضور تو تنها چیزی است که به زندگی معنا می‌دهد.
رفت عقل و رفت صبر و کل شدم
این زمان معشوقهٔ بی دل شدم
هوش مصنوعی: عقل و صبر از من رفته و اکنون تبدیل به کسی شده‌ام که عاشق بدون دل شده‌ام.
کل و جزوم جزو و کل دریافتم
تا که ذاتت بی صفت بشناختم
هوش مصنوعی: تمام اجزا و کل را به خوبی درک کردم تا اینکه ذات تو را بدون هیچ صفتی شناختم.
ذات خواهم گشت در ذات تو من
تا شود منزلگه ذات تو من
هوش مصنوعی: من در ذات تو محو خواهم شد تا جایی که سرانجام، خانه‌ام در وجود تو قرار گیرد.
من نمانم من نمانم من توام
بی توام اما یقین اندر توام
هوش مصنوعی: من در کنار تو نیستم، ولی وجود من به تو وابسته است و در عمق وجودم مطمئنم که تو برای من اهمیت داری.
در زمانم بی زمانم بی مکان
هم زمان بی مکان اندر عیان
هوش مصنوعی: در زمان و مکان زندگی نمی‌کنم، اما در عین حال در وقتی نامشخص و در مکانی نامشخص وجود دارم.
هرچهار آمد برون از هر چهار
صد هزار آمد فزون از صد هزار
هوش مصنوعی: هر آنچه که به چهار دسته تقسیم شود، از هر کدام صد هزار مورد وجود دارد که بیشتر از صد هزار است.
بحر گردون موج گردم لاجرم
عرش گشتم در درون فرش هم
هوش مصنوعی: من به مانند یک دریا در حال گردش هستم، به همین خاطر در عمق فرش، مانند عرش آسمان به وجود آمده‌ام.
فرشم و عرش تو گشتم پایدار
این زمان در عرش هستم گوشوار
هوش مصنوعی: من بر روی فرشم ایستاده‌ام و در حال حاضر در کنار تو در عرش هستم و به زیبایی و شکوه آن می‌نگرم.
فرشم و الارض کل مایدون
فرش را دادی شرف از مایدون
هوش مصنوعی: هر چیز در زمین به نوعی فرش و زیرانداز به حساب می‌آید، و تو به این فرش شأن و احترامی بخشیدی که از انواع مختلف زمین ایجاد شده است.
گشته کلی راز تو اعیان کنم
تا تو مانی تو برین بر جان کنم
هوش مصنوعی: تمام رازهای تو را برای خودم فاش می‌کنم تا تو در اینجا باقی بمانی و من جانم را برای تو فدا کنم.
در مقامات تو کلّم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
هوش مصنوعی: در اینجا می‌گوید که در مقامات و جایگاه‌های تو، بدون هیچ تردید و با صداقت، آنچه را که در این زمان به ذهنم رسیده بیان کردم و هیچ گزاف‌گویی نکردم.
عارفم مستغنی از کل شده
اولم در آخر تو گم بُده
هوش مصنوعی: من عارفی هستم که از همه چیز بی‌نیاز شده‌ام؛ در آغاز وجودم، همه چیز را دارم و در پایان، به وجود تو که آن را گم کرده‌ام، می‌رسم.
بودم و هرگز نبودم بی خلاف
این زمان گفتم حدیث بی گزاف
هوش مصنوعی: من در زندگی‌ام همیشه وجود داشتم، اما به هیچ وجه حس نکردم که در این زمان هستم. تنها داستانی را بدون اغراق بیان کردم.
گرچه بسیاری بخواهم گفت باز
هم دُر اسرار خواهم سفت باز
هوش مصنوعی: با اینکه می‌خواهم چیزهای زیادی بگویم، اما باز هم به بیان رازها و نکات پنهان می‌پردازم.
از توجستم وز تو گفتم هرچه هست
هم تو گشتم هم تو هستم هرچه هست
هوش مصنوعی: از زمانی که به تو توجه کردم و درباره‌ات صحبت کردم، هر آنچه که هست، در واقع تو هستی. من نیز در جست‌وجوی تو بودم و همه‌چیز به تو مربوط می‌شود.
غیر نیست اندر درون ذات تو
غیر هم نبود صفات ذات تو
هوش مصنوعی: در درون وجود تو، هیچ چیز جز خود تو وجود ندارد و همچنین صفات تو نیز هیچ تفاوتی با ذات تو ندارند.
هیچ غیری نیست کل سیر تو بود
دیدهام این جملگی دیر توبود
هوش مصنوعی: هیچ کس دیگری نیست، تمام سفر و تجربه من به تو باز می‌گردد و من سال‌ها در انتظار تو بودم.
چون یقینی پس چرا اندر گمان
داشتی در پرده خویشم نهان
هوش مصنوعی: اگر می‌دانی که من حقیقت دارم و وجودم یقینی است، پس چرا در شک و تردید به من فکر کردی؟ من در پنهان وجود دارم و به وضوح نمایان نیستم.
چون یقینی پس چرا بگذاشتی
هم مرا اندر جفا میداشتی
هوش مصنوعی: چرا با وجود اینکه می‌دانی به من آسیب می‌زنی، هنوز هم بر رفتار نادرستت ادامه می‌دهی؟
از وفای تو جفا آمد برم
عاقبت محو تمام آمد برم
هوش مصنوعی: از وفای تو به من آسیب رسید و در نهایت، همه چیز از بین رفت.
از تو دارم درد درمانم تویی
آشکارا این زمان دانم تویی
هوش مصنوعی: من از تو درد و رنجی دارم که تو تنها کسی هستی که می‌توانی آن را درمان کنی و حالا به خوبی این را می‌دانم که تو همان درمان من هستی.
آشکارایی ولی گشته نهان
بگذرم من از نهانت بر عیان
هوش مصنوعی: ظاهر تو روشن است، ولی باطنت پنهان شده است. من از پنهانی‌ات عبور می‌کنم و به روشنایی می‌رسم.
از نهان و از عیان هر دو یکم
در تمامت جزو و کل مستغرقم
هوش مصنوعی: من از پنهان و آشکار هر دو، به طور کامل در تمامی وجودم غرق شده‌ام و بخشی از کل هستم.
کاشکی اول چو آخر بودمی
یعنی از باطن بظاهر بودمی
هوش مصنوعی: ای کاش که من از ابتدا همانطور که الان هستم، ظاهر و باطن یکسانی داشتم.
کاشکی اول مرا من همچنین
بودمی اندر عیان او یقین
هوش مصنوعی: کاش که در ابتدا من نیز مانند او به وضوح و یقین بودم.
چون تو بودی من که بودم لاجرم
این کمال از تو شدم پیدا عدم
هوش مصنوعی: وقتی تو هستی، من هم وجود دارم؛ بنابراین این کمال از وجود تو برای من روشن شده است و من به عدم یا نبود خود پی می‌برم.
چون تو بودی و تو باشی جاودان
هم تو خواهی بود آنجا کاروان
هوش مصنوعی: وقتی تو هستی و همیشه خواهی بود، در آنجا نیز تو هستی و کاروان به همراه تو خواهد بود.
جاودانی جاودانی جان شده
گشته پیدا وز نظر پنهان شده
هوش مصنوعی: جاودانگی پیدا شده و جان به وضوح نمایان گشته است، اما از دید پنهان مانده است.
دیدهٔ سر مر ترا هرگز ندید
یدرک الابصار خود هرگز ندید
هوش مصنوعی: چشمان سر نمی‌توانند تو را ببینند و درک کنند؛ چشم‌های خودت هیچ‌گاه چنین چیزی را ندیدند.
نحن اقرب راستی را بر حضور
پای تا سر گر شده نور تو نور
هوش مصنوعی: ما نزدیک‌ترین حقیقت را در حضور تو می‌یابیم، از سر تا پای وجود تو، که نور تو همان نور است.
نحن اقرب نی صفا تست و نه ذات
میکنی کلی صفات بی صفات
هوش مصنوعی: ما نزدیک‌تریم به صفای تو از آنچه خودت می‌پنداری و تو صفات زیادی داری اما در حقیقت بخشی از خودت بدون هیچ صفتی است.
نحن اقرب سخت نزدیک گلی
آتشی و باد نه آب و گلی
هوش مصنوعی: ما بسیار نزدیک هستیم به هم، همانند گل و آتش و باد که با هم مرتبطند، اما نه آب و گل.
جمله و از جمله فارغ آمدی
بر همه عالم تو عاشق آمدی
هوش مصنوعی: تو از همه چیز و همه افراد آزاد شده‌ای و به‌عنوان یک عاشق به سوی عالم آمده‌ای.
نحن اقرب خویشتن بشناختی
هم کمال خود زعشقت باختی
هوش مصنوعی: ما به شناخت خود نزدیک‌تر هستیم و از عشق تو، به کمال خویش پی برده‌ایم.
چون تو بودی این همه اشیا چه بود
چون نهانی این همه پیدا چه بود
هوش مصنوعی: وقتی تو وجود داری، این همه چیزها چه معنی دارند؟ و وقتی چیزی در درون خودت پنهان است، این همه چیزهای آشکار چه دلیلی دارند؟
هم نهانی و تو پیدا آمدی
آشکارا آشکارا آمدی
هوش مصنوعی: تو که در دل‌ها پنهان هستی، اما به وضوح و بی‌پرده خود را نشان داده‌ای.
آشکارا بودی وپنهان شده
هم ز پیدائی خود یکسان شده
هوش مصنوعی: تو همیشه به وضوح نمایان بوده‌ای و هم‌زمان گاهی به گونه‌ای پنهان شده‌ای که گویی از خودش بی‌خبر هستی.
چون نبودم من تو بودی در جهان
هم نبودی محدث ودر جان نهان
هوش مصنوعی: وقتی که من در این دنیا نبودم، تو بودی و زمانی که تو هم نبوددی، هیچ محدثی در این عالم وجود نداشت و هیچ چیزی از وجود تو در دل و جان پنهان نبود.
کی مکان تو شود پیدا چنین
بی مکان هرگز مکان گردد یقین
هوش مصنوعی: هرگز نخواهی توانست به مکانی مشخص دست پیدا کنی، اگر خود را در حالتی بی‌مکانی قرار دهی.
این مکان و این زمان چون باشدت
در برون و در درون چون باشدت
هوش مصنوعی: این مکان و زمان چگونه است که در بیرون و درون تو چه حالتی دارد؟
فهم کن تو و هومعکم زین سخن
کی گمانی بود بر تو این سخن
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که بر تو پوشیده نیست که باید به دقت به این سخن توجه کنی و هیچ شکی در مورد آن نداشته باشی.
و هومعکم ذات پاک تو بود
هرچه هست کلی چو خاک تو بود
هوش مصنوعی: در اینجا اشاره به این است که همه چیز در جهان از ذات پاک تو ناشی می‌شود و همه موجودات مانند خاک از تو تشکیل شده‌اند. یعنی در اصل، همه چیز وابسته به وجود توست و تو سرچشمه‌ی همه چیزها هستی.
اصلی اما فرع را بگذاشته
فرع فرع تو همه بگماشته
هوش مصنوعی: اصل را فراموش کرده‌اید و فقط به جزئیات بی‌اهمیت توجه نشان می‌دهید. در واقع، تمام تمرکز شما بر روی چیزهای کم‌ارزش است.
آب با برف آمده بسته شده
هر دو یکی گشته و پشته شده
هوش مصنوعی: آب و برف به هم پیوسته‌اند و حالا به یکدیگر تبدیل شده و لایه‌هایی بر روی هم جمع شده‌اند.
آب چون در گل شود نبود خراب
فهم از این سان باشدت فهم کلاب
هوش مصنوعی: وقتی آب در گل قرار می‌گیرد، دیگر به‌راحتی نمی‌توان آن را دید و این به این معناست که درک و فهم عمیق، در مواقعی که فضا و شرایط پیچیده است، دشوار می‌شود.
آب چون با گل شود در یک جهت
رنگ وبوی گل شود در معرفت
هوش مصنوعی: وقتی آب با گل ترکیب می‌شود، رنگ و بوی گل را به خود می‌گیرد و این به ما می‌آموزد که در دنیای معرفت نیز، ما تحت تأثیر محیط و اطراف خود قرار می‌گیریم.
رنگ گل با بوی تو شد همنشین
آب چون گل گشت از روی یقین
هوش مصنوعی: رنگ گل به دلیل بوی تو به آرامش رسید، همان‌طور که گل با یقین از روی آب شکفته می‌شود.
بوی او دارد همیشه بوی تو
زانکه خو کرده است او باخوی تو
هوش مصنوعی: بو و عطر او همیشه شبیه عطر توست، زیرا او به حضور و ویژگی‌های تو عادت کرده است.
هر دو یکسان گشت بر کل گوهری
هردو یک بویست چون بوی آوری
هوش مصنوعی: هر دو به یک شکل درآمدند و در حقیقت هر دو مشابه یکدیگرند، مانند عطر که هر دو بوی مشابهی دارد.
هر دو یک بویست از آثار کل
علو کلی میشود آنجای کل
هوش مصنوعی: هر دو از یک اصل هستند و به واسطه‌ی آثار آن اصل، تمام کل به وجود می‌آید.
چون یکی گردد یکی به بی صفت
چون توانم کرد کلی معرفت
هوش مصنوعی: زمانی که دو چیز به یکدیگر پیوند می‌خورند و یکی می‌شوند، چگونه می‌توانم به درک کامل و معرفت دست یابم وقتی که هیچ ویژگی خاصی در آنها وجود ندارد؟
چون یکی گشتم همه یکی شویم
از دو بینی آن زمان کلی شویم
هوش مصنوعی: وقتی که به وحدت می‌رسیم و از دوگانگی خارج می‌شویم، در آن لحظه به کمال و کلّیت دست خواهیم یافت.
کل کل گشتیم و در ذات آمدیم
کل کل هستیم و کُلات آمدیم
هوش مصنوعی: ما در بحث و گفتگو بسیار سرگردان بودیم و به عمق وجود خود رسیدیم. در حقیقت، ما همواره در جستجوی حقیقت هستیم و از آن سرچشمه می‌گیریم.
جزو بودیم این زمان کل گشتهام
گرچه بسیاری ابر ذل گشتهایم
هوش مصنوعی: در این زمان جزئی از کل هستیم، هرچند که به خاطر بسیاری از مشکلات بزرگ شده‌ایم.
بر صفت گشتم چنین من بی صفت
هم خودی خود بدیدم بی صفت
هوش مصنوعی: من به وصفی خاص تبدیل شده‌ام، در حالی که خود را بی‌صفت می‌بینم و همین بی‌صفتی باعث شده که خودم را بشناسم.
در صفات خود صفت بگذاشتم
هر چه فانی بد بکل بگذاشتم
هوش مصنوعی: من تمام ویژگی‌های زودگذر و نابودشدنی خود را کنار گذاشتم و تنها به صفاتی که ماندگارند توجه کردم.
من نهانیام نهانی بر عیان
بر عیانم بر عیانم بر عیان
هوش مصنوعی: من در پنهان خود را نشان نمی‌دهم، اما در آشکار به روشنی نمایانم.
در عیان گشتم نهانی زین غرض
تا نداند راز و حالم بد غرض
هوش مصنوعی: من در ظاهر خود را نمایان کرده‌ام تا کسی نگوید که از راز درونم و حال و روزم بد است.
واقفم بر جملهٔ اسرار کل
این زمان بگذاشتم من عین ذل
هوش مصنوعی: من از همهٔ اسرار و رازهای جهان باخبر هستم، اما به خاطر این زمان، خود را در ذلت و خفت گذاشته‌ام.
ذات خواهم گشت اندر نور تو
تا شوم کلی تمامت نور تو
هوش مصنوعی: من تمام وجودم را در نور تو می‌جستم تا به کمال و تمامیت آن نور برسم.
آن زمان یکی بود هم بیشکی
کی بود شکی گمان اندر یکی
هوش مصنوعی: در آن زمان، همه چیز در حالت واحدی بود و هیچ‌گونه تردیدی وجود نداشت که در این یک‌دویی، هیچ اختلافی نبوده است.
چون یکی گشتم نه بینم من دویی
هرچه میگفتم تویی وهم تویی
هوش مصنوعی: وقتی که به یکی تبدیل شدم، دیگر دوگانگی نمی‌بینم. هر چیزی که می‌گویم تو هستی و تنها تویی که وجود دارد.
این همه از تو بگفتم هم بتو
از تو میگویم عیان هم من بتو
هوش مصنوعی: من تا حالا این‌قدر از تو صحبت کرده‌ام و حالا هم به‌صورت واضح و آشکار از تو می‌گویم.
با تو خواهم گفت یکی گشتهام
گرچه راهت کل بدو کل گشتهام
هوش مصنوعی: من با تو صحبت می‌کنم که به نوعی تغییر کرده‌ام، حتی اگر در راه تو نتوانم به آنچه که می‌خواهم برسم.
من یکی خوانم یکی دانم ترا
هم یکی خواهم شدن بی ماجرا
هوش مصنوعی: من یکی هستم و تو هم یکی، می‌خواهم بدون هیچ دردسری با تو یکی شوم.
من یکی ام قل هواللّه احد
چو عدد یکی شود کل عدد
هوش مصنوعی: من هم یکی هستم. بگو که خداوند یکتاست. وقتی عدد یکی به حساب آید، تمام اعداد به یک معنا تبدیل می‌شوند.
چون یکی گشتم نماندستم دویی
من نمانم این زمان جمله تویی
هوش مصنوعی: وقتی که یکی شدم، دیگر دوگانگی وجود نداشت؛ اکنون فقط تو هستی و من دیگر وجود ندارم.
در ره توحید فانی گشتهام
غرق آب زندگانی گشتهام
هوش مصنوعی: در مسیر ایمان به یگانگی، تمام وجودم را فدای این عقیده کرده‌ام و به نوعی در دریای زندگی غرق شده‌ام.
جمله یکی گشتهام من بی صفت
جملگی چون اوست نیستم معرفت
هوش مصنوعی: تمامی توصیف‌ها و ویژگی‌ها را کنار گذاشته‌ام و یکدست شده‌ام. همه‌ی آنها مانند او هستند، اما من چنین چیزی نیستم.
معرفت شد جمله در یکی تمام
این زمان یکی ترا بینم مدام
هوش مصنوعی: آگاهی و شناخت همه چیز در یک جا خلاصه شده است. در این لحظه، همیشه تو را می‌بینم.
جمله یک چیزست اما من نیم
پای تا سر محو گشتم من نیم
هوش مصنوعی: تمام وجود من در این احساس گم شده است، اما من تنها بخشی از آن را درک کرده‌ام.