گنجور

(۳) حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت

در افتادند در شهری سپاهی
گریزان شد نهان زان شهر شاهی
بشهری شد بگردانید جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
بجای آورد او را آشنائی
بدو گفتا چرائی چون گدائی
بگو آخر که من شاهم بایشان
چرا بنشستهٔ خوار و پریشان
شهش گفتا مگو آی در نظاره
که گر گویم کنندم پاره پاره
کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امکان ندارد
اگر بی‌دیده جوئی قربت شاه
شوی درخون جان خویش آنگاه

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانه تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

در افتادند در شهری سپاهی
گریزان شد نهان زان شهر شاهی
هوش مصنوعی: در یک شهر، سپاهی به نبرد مشغول شدند، و مردم از ترس، در آن شهر پنهان شدند.
بشهری شد بگردانید جامه
نه خاصه باز دانستش نه عامه
هوش مصنوعی: در یک شهر، کسی به دور خودش گردش کرد و لباسش را تغییر داد، اما نه مردم معمولی او را شناختند و نه افراد خاص.
بجای آورد او را آشنائی
بدو گفتا چرائی چون گدائی
هوش مصنوعی: او را دوست و آشنا حساب کن؛ اما او به او گفت: چرا این‌گونه می‌کنی همچون گدا؟
بگو آخر که من شاهم بایشان
چرا بنشستهٔ خوار و پریشان
هوش مصنوعی: بگو که من پادشاه هستم، پس چرا باید در کنار آن‌ها که خوار و پریشان حالند، بنشینم؟
شهش گفتا مگو آی در نظاره
که گر گویم کنندم پاره پاره
هوش مصنوعی: او می‌گوید: بهتر است هرگز از او سخن نگوئی، زیرا اگر چیزی بگویم، ممکن است به شدت آسیب ببینم و پاره‌پاره شوم.
کسی کو دیدهٔ سلطان ندارد
به سلطان رفتنش امکان ندارد
هوش مصنوعی: کسی که چشم‌داشت و ارتباطی با پادشاه ندارد، نمی‌تواند به او نزدیک شود یا به حاکمیت او دسترسی پیدا کند.
اگر بی‌دیده جوئی قربت شاه
شوی درخون جان خویش آنگاه
هوش مصنوعی: اگر بدون اینکه با چشمانت ببینی، به دنبال نزدیکی به پادشاه باشی، در نهایت به قیمت جان خودت تمام می‌شود.