(۲) حکایت هارون با بهلول
مگر روزی گذر میکرد هارون
رسید آنجایگه بهلولِ مجنون
زبان بگشاد کای هارونِ غم خوار
قوی در خشم شد هارون بیکبار
سپه را گفت کیست این بی سر و پای
که میخواند بنامم در چنین جای
بدو گفتند بهلولست ای شاه
روان شد پیشِ او هارون هم آنگاه
بدو گفتا ندانی احترامم
که میخوانی تو بیحاصل بنامم؟
نمیدانی مرا ای مردِ مجنون؟
که بر خاکت بریزم خون هم اکنون
جوابش داد مرد پُر معانی
که میدانم تو این نیکو توانی
که در مشرق اگر زالیست باقی
که بر سنگ آیدش پای اتّفاقی
وگر جائی پُلی باشد شکسته
که گرداند بُزی را پای بسته
تو گر در مغربی از تو نترسند
بترس ای بیخبر کز تو بپرسند
بسی بگریست زو هارون بزاری
بدو گفتا اگر تو وام داری
بگو تا جمله بگزارم بیکبار
جوابش داد بهلول نکوکار
که تو وامی بوامی میگزاری
چو مال خویشتن یک جَو نداری
ترا گر مال مال مردمانست
که نیست آن تو هر چت این زمانست
برَو مال مسلمانان ز پس ده
که گفتت مالِ کس بستان بکس ده
نصیحت خواست از بهلول هارون
بدو گفت آن زمان بهلولِ مجنون
که ای استاده در دنیا چنین راست
نشان اهلِ دوزخ در تو پیداست
ز رویت محو گردان آن نشانی
وگرنه گفتم و رفتم، تو دانی
دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم
کجا شد آن همه اعمالِ دینم
بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال
که همچون اهلِ دوزخ داری احوال
دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم
نسَب نقدست باری از رسولم
بدو گفتا که چون قرآن شنیدی
فلا اَنسابَ بَینَهُم ندیدی؟
دگر ره گفت هان ای کم بضاعت
امیدم منقطع نیست از شفاعت
بدو گفتا که بی اِذن الهی
شفاعت نکند او زین می چه خواهی
سپه را گفت هارون هین برانید
که او ما را بکُشت و می ندانید
چو نه ملکست اینجا و نه مالک
نجات تست اگر گردی تو هالک
چو سنگی صد هزاران سال برجای
بمی ماند نمیمانی تو بر پای
چه خواهی کرد درجائی درنگی
که آنجا بیش ماند از تو سنگی
دلا کم گیر چرخ سرنگون را
چه خواهی کرد این دریای خون را
زهی خوش طعم دیگ چرب روغن
که از مرگش بوَد زرّین نهنبن
قدم باید بگردون بر نهادن
سر این دیگ پر خون بر نهادن
چو پُر خون اوفتاد این دیگ پُر جوش
مزن انگشت در وی سر فرو پوش
شفق خونست و دایم چرخِ گردون
سر بُرّیده میگردد در آن خون
جهانی خلق بین در هم فتاده
همه از بهرِ زیر خاک زاده
همه خاک زمین خون سیاهست
سیاوش وار خلقی بی گناهست
عیان بینی اگر باشی تو با هُش
ز یک یک ذرّه خون صد سیاوش
(۱) حکایت پسر هارون الرشید: زُبَیده را ز هارون یک پسر بود(۳) حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه: سلیمان کوزهٔ میخواست روزی
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانه تصوف
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
مگر روزی گذر میکرد هارون
رسید آنجایگه بهلولِ مجنون
هوش مصنوعی: روزی هارون به طور تصادفی از جایی میگذشت و به بهلول مجنون برخورد کرد.
زبان بگشاد کای هارونِ غم خوار
قوی در خشم شد هارون بیکبار
هوش مصنوعی: زبان به حرکت درآمد و گفت: ای هارون، تو که در درد و رنج دیگران را دلگرمی میدهی، ناگهان در خشم و عصبانیت قرار گرفتهای.
سپه را گفت کیست این بی سر و پای
که میخواند بنامم در چنین جای
هوش مصنوعی: سپه از خود میپرسد که این شخص بیهویت که در این مکان نام او را میخواند، کیست؟
بدو گفتند بهلولست ای شاه
روان شد پیشِ او هارون هم آنگاه
هوش مصنوعی: به او گفتند که این شخص بهلول است. ای پادشاه، هارون نیز به سمت او رفت.
بدو گفتا ندانی احترامم
که میخوانی تو بیحاصل بنامم؟
هوش مصنوعی: او به او میگوید: نمیدانی که احترام من چیست، وقتی تو مرا بیفایده میخوانی؟
نمیدانی مرا ای مردِ مجنون؟
که بر خاکت بریزم خون هم اکنون
هوش مصنوعی: ای مرد مجنون، نمیدانی که چقدر به تو وابستهام و حالا آمادهام برای تو جانم را فدای خاکت کنم.
جوابش داد مرد پُر معانی
که میدانم تو این نیکو توانی
هوش مصنوعی: مردی با دانایی به او پاسخ داد که من میدانم تو هم توانایی خوبی در این زمینه داری.
که در مشرق اگر زالیست باقی
که بر سنگ آیدش پای اتّفاقی
هوش مصنوعی: اگر در مشرق زمین زالِی هست که بر سنگی بایستد، این موضوع تصادفی است.
وگر جائی پُلی باشد شکسته
که گرداند بُزی را پای بسته
هوش مصنوعی: اگر در جایی پلی شکسته وجود داشته باشد، بهطوری که بزی که پایش بسته است نتواند از آن عبور کند.
تو گر در مغربی از تو نترسند
بترس ای بیخبر کز تو بپرسند
هوش مصنوعی: اگر در جایی به تو اعتماد دارند و از تو نمیترسند، باید نگران شوی، زیرا ممکن است در آینده از تو سوالاتی بپرسند که به تو آسیب برساند.
بسی بگریست زو هارون بزاری
بدو گفتا اگر تو وام داری
هوش مصنوعی: بسیار گریه کرد و هارون به او گفت: اگر تو بدهی داری، پس چرا اینقدر غمگینی؟
بگو تا جمله بگزارم بیکبار
جوابش داد بهلول نکوکار
هوش مصنوعی: بگو تا همه چیز را یکجا بگویم. بهلول نیکوکار یکبار به همه سوالات پاسخ داد.
که تو وامی بوامی میگزاری
چو مال خویشتن یک جَو نداری
هوش مصنوعی: تو به دیگران کمک میکنی و به آنها اعتماد میکنی، در حالی که خودت حتی یک چیز کوچک هم نداری.
ترا گر مال مال مردمانست
که نیست آن تو هر چت این زمانست
هوش مصنوعی: اگرچه تو در این دنیا چیزهایی را از آن خود میدانی، باید بدانید که این possessions و داراییها در واقع متعلق به دیگران هستند و هیچ کدام از آنها به واقع برای تو نیست.
برَو مال مسلمانان ز پس ده
که گفتت مالِ کس بستان بکس ده
هوش مصنوعی: مال مسلمانان را ببر و آن را بده به کسی که به تو گفته مال دیگران را نبر.
نصیحت خواست از بهلول هارون
بدو گفت آن زمان بهلولِ مجنون
هوش مصنوعی: هارون از بهلول نصیحت خواسته بود و بهلول، که در آن زمان دیوانهوار رفتار میکرد، او را جواب داد.
که ای استاده در دنیا چنین راست
نشان اهلِ دوزخ در تو پیداست
هوش مصنوعی: ای کسی که در دنیا به طور مستقیم ایستادهای، نشانههای اهل دوزخ در تو به وضوح دیده میشود.
ز رویت محو گردان آن نشانی
وگرنه گفتم و رفتم، تو دانی
هوش مصنوعی: اگر نشانی از تو بر چهرهام باقی بماند، محو میشوم و هیچ چیز نمیگویم و میروم؛ اما تو خود میدانی چه احساسی دارم.
دگر ره گفت اگر دوزخ نشینم
کجا شد آن همه اعمالِ دینم
هوش مصنوعی: چنانچه به دوزخ بروم، پس آن همه کارهای نیکو و دیانت من کجا میرود؟
بدو گفتا ببین هر ماه و هر سال
که همچون اهلِ دوزخ داری احوال
هوش مصنوعی: به او گفته شد که هر ماه و هر سال را مشاهده کن، که حالت مانند اهل دوزخ است.
دگر ره گفت اگرچه بوالفضولم
نسَب نقدست باری از رسولم
هوش مصنوعی: من دیگر به راهی میروم، هرچند که سخن چرب و شیرین میزنم و نسب من به رسول الله برمیگردد.
بدو گفتا که چون قرآن شنیدی
فلا اَنسابَ بَینَهُم ندیدی؟
هوش مصنوعی: به او گفتند: وقتی قرآن را شنیدی، چرا نتوانستی ارتباط و پیوندهای میان آنها را ببینی؟
دگر ره گفت هان ای کم بضاعت
امیدم منقطع نیست از شفاعت
هوش مصنوعی: ای کمبرکت، بدان که امید من از شفاعت قطع نمیشود.
بدو گفتا که بی اِذن الهی
شفاعت نکند او زین می چه خواهی
هوش مصنوعی: به او گفتند که بدون اجازه خدا هیچ کس نمیتواند شفاعت کند، پس تو از این موضوع چه انتظاری داری؟
سپه را گفت هارون هین برانید
که او ما را بکُشت و می ندانید
هوش مصنوعی: هارون به سپاه گفت که به جلو برانید و حمله کنید، زیرا او ما را کشته و شما از این موضوع بیخبر هستید.
چو نه ملکست اینجا و نه مالک
نجات تست اگر گردی تو هالک
هوش مصنوعی: اگر در اینجا نه پادشاهی هست و نه کسی که نجاتت دهد، اگر خود را در peril (خطر) بیابی، بدان که باید خودت تلاش کنی.
چو سنگی صد هزاران سال برجای
بمی ماند نمیمانی تو بر پای
هوش مصنوعی: هر چیزی که در دنیا وجود دارد، حتی سنگها هم با گذشت زمان تغییر میکنند و از بین میروند. تو هم نمیتوانی برای همیشه و بدون تغییر بمانی.
چه خواهی کرد درجائی درنگی
که آنجا بیش ماند از تو سنگی
هوش مصنوعی: اگر در جایی بایستی که در آنجا سنگی بیش از تو باقی مانده است، چه کار میکنی؟
دلا کم گیر چرخ سرنگون را
چه خواهی کرد این دریای خون را
هوش مصنوعی: ای دل، چرا به گردونهی سرنگون دل ببندی؟ چه فایدهای دارد در این دریای خون غوطهور شدن؟
زهی خوش طعم دیگ چرب روغن
که از مرگش بوَد زرّین نهنبن
هوش مصنوعی: چه لذیذ و خوشمزه است این دیگ پر از روغن که عطرش مانند طلای ناب به مشام میرسد و به یاد مرگش میافتد.
قدم باید بگردون بر نهادن
سر این دیگ پر خون بر نهادن
هوش مصنوعی: باید با احتیاط و دقت به این موضوع بحرانی وارد شد و پای خود را بر روی این دیگ که سرشار از مشکل و درد است، بگذاریم.
چو پُر خون اوفتاد این دیگ پُر جوش
مزن انگشت در وی سر فرو پوش
هوش مصنوعی: وقتی که او به شدت مجروح شد و در حال غرق شدن است، به این دیگ جوشیده دست نزن و انگشتت را در آن نکن.
شفق خونست و دایم چرخِ گردون
سر بُرّیده میگردد در آن خون
هوش مصنوعی: در آسمان، افقی سرخرنگ همچون خون دیده میشود و در میان این منظر غمانگیز، روزگار به طور مداوم در حال چرخش و تغییر است.
جهانی خلق بین در هم فتاده
همه از بهرِ زیر خاک زاده
هوش مصنوعی: جهان در هم و برهم است و همه این آشفتگیها به خاطر این است که انسانها در نهایت به خاک میروند.
همه خاک زمین خون سیاهست
سیاوش وار خلقی بی گناهست
هوش مصنوعی: تمام خاک این سرزمین پر از خون است و مانند سیاوش، مردمی بیگناه در آن زندگی میکنند.
عیان بینی اگر باشی تو با هُش
ز یک یک ذرّه خون صد سیاوش
هوش مصنوعی: اگر نگاهی عمیق و هوشمندانه داشته باشی، میتوانی با دیدن هر ذرهای از خون، یاد سیاوش را زنده کنی.
حاشیه ها
1388/03/05 17:06
رسته
بیت: 32
علط: دیگر
درست: دیگ
---
پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.