برگردان به زبان ساده
زُبَیده را ز هارون یک پسر بود
که در خلوت ز عالم بیخبر بود
هوش مصنوعی: زُبَیده، همسر هارون الرشید، پسری داشت که در تنهایی و دور از دنیای خارج زندگی میکرد و از رخدادهای جهان بیخبر بود.
برون نگذاشتی مادر ز ایوانش
که زیر پرده میپرورد چون جانش
هوش مصنوعی: مادر به هیچوجه اجازه نداد که از خانه بیرون برود، چرا که در زیر سایهٔ خود، مانند جانش از او مراقبت میکند.
چو قوّت یافت عقل بی قیاسش
به جوش آمد دل حکمت شناسش
هوش مصنوعی: وقتی عقل آدمی به اوج قوت و توانش میرسد، دل او تحت تأثیر قرار میگیرد و به شوق میآید، چرا که درک و حکمت را حس میکند.
بمادر گفت عالم این سرایست
و یا بیرون این بسیار جایست؟
هوش مصنوعی: مادر گفت: این دنیا فقط همین مکان است یا جاهای دیگری هم وجود دارد؟
جز این جائی اگر هست آشکاره
بگو تا پیش گیرم من نظاره
هوش مصنوعی: اگر جای دیگری وجود دارد که بتوان آن را دید، بگویید تا من آن را تماشا کنم.
دل مادر بسوخت الحق برو سخت
بدو گفت ای گرامی و نکوبخت
هوش مصنوعی: دل مادر به شدت برای او سوخت و به حق گفت: ای عزیز و خوشبخت، به سختی با او صحبت کرد.
ز قصر این لحظه بیرونت فرستم
بصحرا و بهامونت فرستم
هوش مصنوعی: من اکنون تو را از قصر به دشت و بیابان میفرستم.
برای او خری مصری بیاراست
غلامی و دو خادم کرد درخواست
هوش مصنوعی: برای او، غلامی شیک و مجلل تهیه کرد و از دو خادم خواست تا در خدمتش باشند.
برون بُردند تنها آن پسر را
که تا بگشاد بر عالم نظر را
هوش مصنوعی: فقط همان پسری را بیرون بردند که به جهان نگاهش را گشود.
ندیده بود عالم آن یگانه
تعجّب کرد از رسم زمانه
هوش مصنوعی: عالم با دیدن آن یگانه تعجب کرد، زیرا تا به حال چنین چیزی را ندیده بود و این موضوع نشاندهندهٔ ویژگیهای خاص زمانه است.
قضا را دید تابوتی که در راه
گروهی خلق میبردند ناگاه
هوش مصنوعی: قضا چیزی را به تماشا گذاشت که تابوتی در مسیر گروهی از مردم حمل میشود و ناگهان توجه همه را جلب کرد.
همه در گریه و زاری بمانده
ز گریه در جگرخواری بمانده
هوش مصنوعی: همه در حال گریه و ناراحتی هستند و این درد و رنج در دلشان باقی مانده است.
پسر پرسید آن ساعت زخادم
که مردن بر همه خلقست لازم؟
هوش مصنوعی: پسر از پدرش پرسید که آیا در آن لحظه که من میگویم، مرگ برای همه مردم ضروری است؟
جوابش داد کان جسمی که جان یافت
ز دست مرگ نتواند امان یافت
هوش مصنوعی: جسمی که به روح زندگی حقیقی دست یافته است، دیگر نمیتواند از چنگ مرگ رهایی یابد.
نباشد مرگ را عامی و خاصی
کزو ممکن نشد کس را خلاصی
هوش مصنوعی: مرگ به هیچ کس، چه فرد عادی و چه خاص و ویژه، رحم نمیکند؛ هیچکس نمیتواند از آن escape کند.
پسر گفتا چنین کاریم در پیش
چرا جانم نترسد سخت بر خویش
هوش مصنوعی: پسر گفت: چرا از این کار که در پیش داریم نترسم و به خودم سخت بگیرم؟
چو سنگ از مرگ خواهد گشت چون موم
بباید کرد زود این حال معلوم
هوش مصنوعی: وقتی سنگ احساس مرگ میکند، باید نرم و قابل انعطاف شود مانند موم؛ پس باید به سرعت این تغییر را درک کرد.
چو شیر مرگ را بر وی کمین بود
تماشا کردن کودک چنین بود
هوش مصنوعی: کسی که مانند شیر از مرگ نبراسد و آن را تماشا کند، همچون کودکانی است که نمیدانند خطر چیست.
شبانگاهی چو پیش مادر آمد
نشاط و دلخوشی بر وی سرآمد
هوش مصنوعی: وقتی شب فرامیرسد و فرد به نزد مادرش میرود، شادی و خوشحالی بر او چیره میشود.
همه شب مینخفت از هیبت مرگ
شکسته شاخ میلرزید چون برگ
هوش مصنوعی: هر شب به خاطر ترس از مرگ نمیخوابید و شاخ درختان مانند برگها به لرزش در میآمد.
بوقت صبحدم بگریخت از شهر
بترک لطف گفت از هیبت قهر
هوش مصنوعی: در صبح زود، وقتی که از شهر دور میشد، به خاطر زیباییاش حس میکرد که لطف و محبت از قهر و خشونت میگریزد.
طلب میکرد هارون هر زمانش
نمییافت از کسی نام و نشانش
هوش مصنوعی: هارون همیشه به دنبال کسی بود ولی هر بار که تلاش میکرد، نمیتوانست نشانهای از او پیدا کند.
چنین گفت آنکه مردی پاک دل بود
که وقتی در سرایم کارِ گِل بود
هوش مصنوعی: آن مردی که دلش پاک بود، گفت وقتی در خانهام کارهای بیارزش و پیش پا افتادهای در حال انجام است.
ز خانه چون برون رفتم ببازار
یکی مزدور را گشتم طلبکار
هوش مصنوعی: وقتی از خانه بیرون رفتم، در بازار یکی از خدمتکاران را به عنوان طلبکار پیدا کردم.
جوانی را نحیف و زرد دیدم
ز سر تا پاش عین درد دیدم
هوش مصنوعی: جوانی را دیدم که به شدت ضعیف و رنگش زرد بود، انگار تمام وجودش پر از درد و رنج بود.
نهاده تیشه و زنبیل در پیش
شده واله نه با خویش و نه بیخویش
هوش مصنوعی: با تیشه و زنبیل در پیش، فردی سرگردان و بیهدف شده است؛ نه به همراه کسی است و نه به تنهایی.
بدو گفتم توانی کار گِل کرد؟
توانم گفت امّا نه بدِل کرد
هوش مصنوعی: به او گفتم که آیا میتوانی از گل کار بسازی؟ پاسخ داد که میتوانم، اما نه به جای آن.
بدو گفتم مرا شاید تو برخیز
چنین گفت آن جوانمرد بپرهیز
هوش مصنوعی: به او گفتم شاید تو هم از این وضعیت به ستوه بیایی، اما آن مرد فهیم پاسخ داد که باید از این فکر دوری کنی.
که من شنبه کنم کار و دگر نه
مرا خواهی همین روز و اگر نه
هوش مصنوعی: من روز شنبه کارهایم را انجام میدهم و اگر تو این روز را میخواهی، باید همین حالا آن را قبول کنی، وگرنه دیگر نمیتوانی از من انتظار داشته باشی.
چو روز شنبهش بودی سر کار
به «سبتی» زین سبب شد نام بردار
هوش مصنوعی: وقتی روز شنبه از خواب بیدار میشوی و سر کار میروی، به خاطر این که روز شنبه است، به «سبتی» معروف شدهای.
ببردم آخر او را سوی خانه
دو مَرده کارِ من کرد آن یگانه
هوش مصنوعی: در نهایت او را به خانه بردم، دو مرد با کمک او کار مرا راه انداختند.
شدم در هفتهٔ دیگر به بازار
طلب کردم زهر سوئیش بسیار
هوش مصنوعی: در هفتهٔ دیگر به بازار رفتم و از هر طرف خواستم چیزی به دست آورم، اما چیزهای زیادی نبود.
مرا گفتند او دیوانه باشد
همیشه در فلان ویرانه باشد
هوش مصنوعی: به من گفتند که او همیشه در آن ویرانه دیوانه است.
شدم او را در آن ویرانه دیدم
ز خلق عالمش بیگانه دیدم
هوش مصنوعی: در آن ویرانه، او را دیدم و متوجه شدم که از مردم دنیا جدا و بیخبر است.
بزاری و نزاری اوفتاده
بدام مرگ و خواری اوفتاده
هوش مصنوعی: تو به شدت ناراحت و غمگین هستی و در حال حاضر در دام مرگ و ننگ گرفتار شدهای.
بدو گفتم که چون بیمار و زاری
ز من آید ترا تیمار دادی
هوش مصنوعی: به او گفتم که وقتی من بیمار و نزار شوم، تو به من رسیدگی خواهی کرد.
بیا درخانهٔ ما آی امروز
که کس را می نهبینم بر تودلسوز
هوش مصنوعی: امروز به خانه ما بیا، زیرا هیچکس را نمیبینم که دلسوز تو باشد.
اجابت مینکرد، القصّه برخاست
برای من بجای آورد درخواست
هوش مصنوعی: او به درخواست من پاسخ نمیداد، در نهایت من از جایی برخاستم و خواستهام را مطرح کردم.
چو آمد در وثاق من چنان شد
کزان سان ناتوان خود کی توان شد
هوش مصنوعی: وقتی او در چنگال من قرار گرفت، به گونهای شد که ناتوانیام را نمیتوانم تحمل کنم.
جهانی درد مُجرَی گشت در وی
نشان مرگ پیدا گشت بر وی
هوش مصنوعی: درد و رنج در دنیا به وضوح نمایان شده و نشانههای مرگ نیز در آن محسوس است.
مرا گفتا سه حاجت دارم ای دوست
برون میباید آمد با تو از پوست
هوش مصنوعی: دوست عزیزم به من گفت که سه خواسته دارد و باید همراه تو از این حالت خارج شود.
بدو گفتم که هر حاجت که خواهی
بخواه ای محرم سرّ الهی
هوش مصنوعی: به او گفتم که هر خواستهای که داری، درخواست کن، ای کسی که به رازهای الهی آگاه هستی.
بمن گفت آن زمان کم جان برآید
ز قعر چاه این زندان برآید
هوش مصنوعی: او به من گفت که وقتی عمر کم میشود، از عمق چاه این زندان رهایی پیدا میکند.
رسن در گردنم بند و برویم
درافکن پس بکش بر چار سویم
هوش مصنوعی: رشتهای به گردن من بستهاند و من به سمت زمین افتادهام، پس خودت مرا در چهار طرف بکش.
بگو کین کار کار اهل دینست
جزای مَن عَصَی الجبار اینست
هوش مصنوعی: بگو که این عمل مربوط به مردم دیندار است و پاداش کسی که نافرمانی کند از خداوند، اینگونه خواهد بود.
کسی کو عاصی جبّار باشد
چنین هم سرنگون هم خوار باشد
هوش مصنوعی: کسی که علیه قدرت و ظلم قیام کند، نهایتاً به ذلت و سقوط دچار خواهد شد.
دوم کهنه گلیمی هست پاکم
کفن زین ساز و با این نه بخاکم
هوش مصنوعی: دومین گلیمی کهنه و تمیز دارم، از این ساز و نوای آن به خاک میروم.
که با این طاعت بسیار کردم
مگر در خاک برخوردار کردم
هوش مصنوعی: من با این عبادت و اطاعت زیاد به دنبال چه بودم؟ آیا فقط در دنیا به فرودستی و خاکی بودن دست یافتم؟
سیُم این مصحفم بستان و بشناس
که بودست آن عبدالله عباس
هوش مصنوعی: این مصحف، بستانی است که در آن شناخت و آگاهی نهفته است. عبدالله عباس کسی است که در این بستان به خوبی شناخته میشود.
که هارون این حمایل کرده بودی
ز چشم دیگران در پرده بودی
هوش مصنوعی: هارون این نگینی را به تزیین بر دوش داشت و از نگاه دیگران پنهان بود.
بر هارون بر این مصحف ببغداد
بدو گوی آنکه این مصحف بمن داد
هوش مصنوعی: در بغداد، بر هارون، به این کتاب مقدس نگاه کن و به او بگو که این کتاب را به من دادهاند.
سلامت گفت و گفتا گوش میدار
که در غفلت نمیری همچو من زار
هوش مصنوعی: به کسی که در حال نصیحت است، میگوید: به دقت گوش کن و حواست باشد که با غفلت زندگیات را از دست ندهی، چون من در این حال زار و درمانده هستم.
که من در غفلت و پندار مردم
ندیدم زندگی مردار مردم
هوش مصنوعی: من در حالت غفلت و خوابآلودگیام، زندگی واقعی مردم را که مانند مرده است، نتوانستم ببینم.
بگوی مادرم را کز دعائی
فراموشم مکن در هیچ جائی
هوش مصنوعی: به مادرم بگو که من را فراموش نکند و همیشه برایم دعا کند، در هیچ کجا.
بگفت این و بکرد آهی و جان داد
عفاالله جز چنین جان چون توان داد
هوش مصنوعی: او این سخن را گفت و با آهی کشید و جان خود را از دست داد. خداوند بگذرد، زیرا جز چنین جانی، چگونه میتوان جان داد؟
بدل گفتم که میباید رسن خواست
که حالی آن وصیّت راکنم راست
هوش مصنوعی: گفتم باید که در این شرایط از چیزی کمک بگیرم تا بتوانم به درستی آن وصیت را انجام دهم.
رسن در گردنش کردم بزاری
کشیدم روی بر خاکش بخواری
هوش مصنوعی: به او دامن زدم و او را به سختی بر زمین افکندم.
یکی هاتف زبان بگشاد ناگاه
که ای از جهلِ محض افتاده از راه
هوش مصنوعی: ناگهان صدای یک الهامبخش به من گفت که ای کسی که به خاطر نادانی از مسیر راست منحرف شدهای، حواست را جمع کن.
نداری شرم تو از جهلِ بسیار
کنی با دوستان ما چنین کار؟
هوش مصنوعی: آیا از نادانی خود شرمنده نیستی که با دوستان ما اینگونه رفتار میکنی؟
رسن در گردن شخصی میفگن
که چون چنبر نهادش چرخ گردن
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف وضعیتی میپردازد که شخصی در میانهٔ یک مشکل یا سختی قرار دارد و نمیتواند از آن بیرون برود. گویی که دور گردنش حالتی شبیه به حلقهای ایجاد شده که نمیتواند آن را کنار بگذارد و به همین دلیل در دایرهای بسته و بدون راه خروج باقی مانده است.
چه میخواهی ازین غم کُشتهٔ راه
فَلَا تَحزَن فَاِنّا قَد غَفَرنَاه
هوش مصنوعی: چه دردی داری از این غمِ دلشکستهای که در راه عاشقی به آن دچار شدهای؛ نگران نباش، زیرا ما درگذشت کردهایم و او را بخشیدهایم.
چو بشنیدم من آن آوازِ عالی
ز هیبت شد دو دستم سُست حالی
هوش مصنوعی: وقتی صدای زیبا و دلانگیز را شنیدم، به قدری تحت تأثیر قرار گرفتم که دستهایم به حالت ناتوانی درآمد.
بدل گفتم که ای غافل بپرهیز
چه جای این رسن بازیست، برخیز
هوش مصنوعی: به کسی که غافل است، میگویم که احتیاط کن و از این بازی خطرناک دوری کن، برخیز و دست از این کار بردار.
شدم یارانِ خود را پیش خواندم
سخن از حالِ آن درویش راندم
هوش مصنوعی: من دوستانم را جمع کردم و درباره حال آن درویش صحبت کردم.
همه جمع آمدند و با دلی پاک
گلیمش را کفن کردند در خاک
هوش مصنوعی: همه دور هم gathered شدند و با نیتی خالص و دلهای پاک، گلیم او را مانند کفن در خاک قرار دادند.
چو فارغ گشتم از کار جوان من
گرفتم مصحف و گشتم روان من
هوش مصنوعی: وقتی از کارهای جوانیام فارغ شدم، مصحف را در دست گرفتم و روح و روانم به پرواز درآمد.
ستادم بر در هارون سحرگاه
که تا هارون پدیدار آمد از راه
هوش مصنوعی: صبح زود در درگاه هارون ایستادم تا او از راه بیاید و نمایان شود.
نمودم مصحف و بستد ز من شاد
مرا گفتا چه کس این مصحفت داد
هوش مصنوعی: من کتابی را به نمایش گذاشتم و فردی شاداب از من پرسید که چه کسی این کتاب را به تو داده است.
بدو گفتم یکی مزدورکاری
جوانی لاغری زردی نزاری
هوش مصنوعی: به او گفتم که یک کارگر جوان لاغر و رنگ پریدهای وجود دارد.
چو گفتم ای عجب مزدورکارش
پدید آمد دو چشم سیل بارش
هوش مصنوعی: وقتی گفتم چه عجیب است، کار مزدور معلوم شد و دو چشمی که همچون سیل اشک میبارید، نمایان شد.
بسی بگریست تا شد هوش از وی
چو بنشست اندکی آن جوش از وی
هوش مصنوعی: او بسیار گریه کرد تا اینکه دیگر نتوانست فکر کند، اما وقتی کمی آرام شد، آن احساسات دوباره به سراغش آمد.
مرا گفتا کجاست آن سروِ آزاد
بدو گفتم که سلطان را بقا باد
هوش مصنوعی: شخصی از من پرسید آن درخت خوشنسل و زیبا کجاست؟ من هم به او پاسخ دادم که امیدوارم سلطان ما همیشه پایدار و برقرار باشد.
چو این بشنید بخروشید بسیار
برفت از هوش آن داننده هشیار
هوش مصنوعی: وقتی او این را شنید، بسیار تحت تأثیر قرار گرفت و از هوش رفت، حتی آن آگاه باسواد.
نه چندان ریخت اشک و کرد فریاد
که آن هرگز کسی را خود بوَد یاد
هوش مصنوعی: اشک و فریاد او به قدری نبود که باعث شود کسی او را به یاد بیاورد.
بگردون میرسید آوازِ آهش
نگه میداشت از هر سو سپاهش
هوش مصنوعی: او آواز آوای غمگینش را به دوردستها میفرستاد و سربازانش را از هر سمت متوقف میکرد.
پس آنگه گفت آن ساعت که جان داد
چه گفت از من ترا و چه نشان داد
هوش مصنوعی: در آن لحظهای که جان سپرد، چه حرفی از من زد و چه نشانهای از خود به جا گذاشت.
بدو گفتم که آن ساعت چنین گفت
که باید با امیرالمؤمنین گفت
هوش مصنوعی: به او گفتم که در آن لحظه چنین بیان کرد که باید با پیشوای مؤمنان صحبت کرد.
کزین شاهی مشو زنهار مغرور
سخن بشنو ازین درویش مزدور
هوش مصنوعی: مراقب باش که از وضعیت قدرت و مقام فریب نخور، بلکه به سخنان این درویش کارشناس توجه کن.
در آن کن جهد کز من پند گیری
میان ملک مرداری نمیری
هوش مصنوعی: در آن فضا تلاش کن تا از من درس بگیری، زیرا در میان این دنیا، مردهای وجود ندارد که از بین برود.
که گر مردار میری ای یگانه
چو مرداری بمانی جاودانه
هوش مصنوعی: اگر در زندگی به مانند مردهای رفتار کنی، هرچند که تنها و بیهمتا باشی، در نهایت همچون مردگان باقی خواهی ماند و جاودان نخواهی شد.
بدنیا مبتلا تا چند باشی؟
پی دین گیر تا خرسند باشی
هوش مصنوعی: به چه اندازه میخواهی به دنیا وابسته باشی؟ برای یافتن دین و مسیر درست تلاش کن تا خوشحال و راضی باشی.
که دنیا پردهٔ جان تو باشد
ولی دین شمع ایمان تو باشد
هوش مصنوعی: دنیا باید همچون یک پوشش برای روح تو باشد، اما ایمان و دیانتت باید همچون نوری روشن در زندگیات بدرخشد.
اگرملک همه عالم بگیری
همه بر تو نشنید چون بمیری
هوش مصنوعی: هرچقدر هم که به قدرت و ثروت دست یابی و بر همه دنیا تسلط پیدا کنی، اما وقتی که بمیری، هیچکس به یاد تو نخواهد بود.
تو مردی نازکی پرورده در ناز
ز حمّالی خلقی خوی کن باز
هوش مصنوعی: تو انسانی هستی که در ناز و نعمت بزرگ شدهای، حالا بیفکن و خودت را با خصلتهای خوب دیگران آشنا کن.
کنون من گفتم و رفتم تو مپسند
که ننیوشی چنین وقتی چنین پند
هوش مصنوعی: حالا که من حرفم را زدم و رفتن را انتخاب کردم، نپسند که این زمان را نادیده بگیری و به این نصیحت گوش ندهی.
ز سر در درد هارون تازهتر شد
ز حیرت هر دم از نوعی دگر شد
هوش مصنوعی: در اثر درد و مشکل هارون، هر لحظه حیرتش تازهتر میشود و او از نوعی دیگر دچار حیرت میگردد.
بآخر با وثاقش برد با خویش
که تا بنشست پیش پرده درویش
هوش مصنوعی: در نهایت، او با بند خود، او را با خود برد که وقتی بنشست، جلو پرده درویش قرار گرفت.
زُبَیده در پس آن پرده آمد
که تا پیشش حکایت کرده آمد
هوش مصنوعی: زُبَیده از پشت آن پرده به جلو آمد، در حالی که حکایتی را برای او نقل میکردند.
چنین گفت او که چون آنجا رسیدم
که در خاکش فکندم میکشیدم
هوش مصنوعی: او گفت زمانی که به جایی رسیدم که بدنم را در خاکش دفن کردم، در حال کشیدنم بودم.
برآمد از پس پرده خروشی
چو دریا زان زنان برخاست جوشی
هوش مصنوعی: از پشت پرده، صدایی بلند و طوفانی مانند دریا برخواسته است و از آن زنان، جوشی و حرکتی سرزده است.
زُبَیده گفت ای فریادم از تو
خدا بستاند آخر دادم از تو
هوش مصنوعی: زُبَیده میگوید: ای کسی که فریاد من از تو است، خداوند باید از تو انتقام بگیرد، زیرا من از تو کمک خواستم.
جگرگوشهٔ مرا در مستمندی
نترسیدی که بر روی او فکندی؟
هوش مصنوعی: آیا نمیترسی که به فرزندم آسیب برسانی و او را در وضعیت نامناسبی رها کنی؟
خلیفه زاده را نشناختی تو
رسن در گردنش انداختی تو
هوش مصنوعی: تو پسر خلیفه را نشناختی و او را به بند کشیدی.
دریغا ای غریب و ای جوانم
دریغا نورِ چشم و شمعِ جانم
هوش مصنوعی: ای کاش، ای بیکس و ای جوان، افسوس بر تو که نور چشم و روشنی دل منی.
چو بادی عزمِ ره ناگاه کردی
که جان مادر آتشگاه کردی
هوش مصنوعی: وقتی ناگهانی تصمیم به سفر و حرکت گرفتی، انگار که جان مادر را به آتش انداختی.
دریغا ای لطیف نازنینم
که ماندی همچو گنجی در زمینم
هوش مصنوعی: افسوس، ای عزیز نازنین من! تو همچون گنجی در زیر زمین باقی ماندهای.
چه گویم، گورش القصّه نشان خواست
بزینت مشهدی کرد آن زمان راست
هوش مصنوعی: من چه بگویم، قبر او قصهای است که میخواهد به زیبایی در مشهد نشان داده شود و در آن زمان درست بود.
خبر گوینده را بسیار زر داد
ولی هارونش از زن بیشتر داد
هوش مصنوعی: خبرآور به گوینده توجه زیادی کرد و پاداش فراوانی به او داد، اما هارون بیشتر از آنچه به زن خود میداد، به او پاداش داد.
توانگر گشت آن مرد خبرگوی
کنون این رفت اگر داری دگرگوی
هوش مصنوعی: آن مرد ثروتمند و خبرساز حالا رفته است، اگر موضوع دیگری برای گفتن داری، بگو.
چه خواهی کرد ملکی را که ناکام
بلای جان تو باشد سرانجام
هوش مصنوعی: چه میتوانی کرد با کسی که سرنوشتش به ناامیدی و مصیبت تو ختم شود؟
اگر شاهیِ عالم خانه داری
شوی شهماتِ آن خانه بزاری
هوش مصنوعی: اگر در دنیا پادشاهی و خانهای داشته باشی، باید به آن خانه احترام بگذاری و در آنجا با تدبیر و حکمت رفتار کنی.
چرا در کلبهٔ بنشستهٔ راست
کزو ناکام بر میبایدت خاست
هوش مصنوعی: چرا در کلبهٔ کوچکی که در آن نشستهای و پر از مشکلات است، نباید از جا برخیزی و به دنبال موفقیت بروی؟
چرا معشوقهٔ خواهی که پیوست
غم آن عاقبت گرداندت پست
هوش مصنوعی: چرا به دنبال محبوبی هستی که دائماً غم و اندوهش تو را به پایین میکشد و در نهایت به ذلت میکشاند؟
چرا جمع آوری چیزی بصد عز
که یک جَو زان نخواهی خورد هرگز
هوش مصنوعی: چرا چیزی را جمعآوری میکنی با زحمت بسیار، در حالی که از آن هیچ بهرهای نخواهی برد؟
اگر تو دشمن ملکی پدر باش
وگر در ملک هارونی پسر باش
هوش مصنوعی: اگر تو دشمن پدر ملکت باشی یا حتی در سلطنت پسر هارون رشد یافته باشی، این برای تو اهمیت ندارد.
ز حال آن پسر دادم نشانیت
کنون حال پدر گویم زمانیت
هوش مصنوعی: حالا که از حال آن پسر خبر دارم، میخواهم درباره حال پدر او بگویم.