گنجور

(۱۰) حکایت غزالی و ملحد

بغزّالی مگر گفتند جمعی
که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
بترسید و درون خانه بنشست
که تا خود روزگارش چون دهد دست
چو در خانه نشستن گشت بسیار
دلش بگرفت از خانه بیک بار
کسی نزدیک بوشهدی فرستاد
که ای در راه حق داننده اُستاد
ز بیم ملحدان در خانه ماندم
اگر عاقل بُدم دیوانه ماندم
چه فرمائی مرا تا آن کنم من
مگر این درد را درمان کنم من
ازان پیغام بوشهدی برآشفت
بدان پیغام آرنده چنین گفت
امام خواجه را گو ای زره دور
چو تو حق را نه هم رازی نه دستور
چو حق می‌کرد در اوّل پدیدت
نپرسید از تو چون می‌آفریدت
بمرگت هم نپرسد از تو هیچی
تو خوش می‌باش حالی چند پیچی
چو بی تو آوریدت در میانه
ترا بی تو برد هم بر کرانه
چو غزّالی شنید این شیوه پیغام
دلش خوش گشت و بیرون جست از دام
چو راهت نیست در ملک الهی
چنان نبود که تو خواهی، چه خواهی

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانه تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

بغزّالی مگر گفتند جمعی
که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
هوش مصنوعی: گویا برخی گفته‌اند که بغاالی (شاید اشاره به شاعری یا فردی خاص باشد) قرار است به علت بی‌دینی‌اش کشته شود، همان‌طور که شمعی در آتش می‌سوزد. این به نوعی اشاره به خطراتی است که بی‌دینی یا اعتقادات متفاوت می‌تواند به همراه داشته باشد.
بترسید و درون خانه بنشست
که تا خود روزگارش چون دهد دست
هوش مصنوعی: بترسید و در خانه بمانید، که سرنوشت هر کس چگونه پیش خواهد آمد، کسی نمی‌داند.
چو در خانه نشستن گشت بسیار
دلش بگرفت از خانه بیک بار
هوش مصنوعی: زمانی که او مدت زیادی در خانه ماند، دلش از ماندن در آنجا گرفته شد و تصمیم گرفت یک‌باره از خانه خارج شود.
کسی نزدیک بوشهدی فرستاد
که ای در راه حق داننده اُستاد
هوش مصنوعی: فردی به شخصی که در مسیر حقیقت و علم دانشمند است، پیغامی فرستاد و به او اشاره کرد که تو استاد و دانای راه حق هستی.
ز بیم ملحدان در خانه ماندم
اگر عاقل بُدم دیوانه ماندم
هوش مصنوعی: به خاطر ترس از بی‌خدایان در خانه نشسته‌ام، اگر عاقل بودم، باید دیوانه می‌بودم.
چه فرمائی مرا تا آن کنم من
مگر این درد را درمان کنم من
هوش مصنوعی: به من چه بگویی که بتوانم کاری انجام دهم، جز اینکه این درد را درمان کنم؟
ازان پیغام بوشهدی برآشفت
بدان پیغام آرنده چنین گفت
هوش مصنوعی: آن پیام موجب خشم و ناراحتی او شد و او به خاطر آن پیام، این سخن را بیان کرد.
امام خواجه را گو ای زره دور
چو تو حق را نه هم رازی نه دستور
هوش مصنوعی: ای خواجه، زره‌ات چون دور است، اما حق را نه همراز و نه دستورالعملی برای تو وجود دارد.
چو حق می‌کرد در اوّل پدیدت
نپرسید از تو چون می‌آفریدت
هوش مصنوعی: زمانی که خداوند در آغاز وجود تو را به وجود آورد، از تو نپرسید که چگونه می‌خواهی خلق شوی.
بمرگت هم نپرسد از تو هیچی
تو خوش می‌باش حالی چند پیچی
هوش مصنوعی: اگر بمیری، هیچ‌کس از تو نمی‌پرسد و تو در حال خوشی، پس چرا نگران چیزی هستی؟
چو بی تو آوریدت در میانه
ترا بی تو برد هم بر کرانه
هوش مصنوعی: وقتی بدون تو به میدان بیایم، حتی در میان جمع نیز تو را بدون حضور خود حس می‌کنم و آنقدر دور می‌شوم که انگار در کرانه‌ای قرار دارم.
چو غزّالی شنید این شیوه پیغام
دلش خوش گشت و بیرون جست از دام
هوش مصنوعی: زمانی که هرمز غزالی این روش را شنید، دلش شاد شد و از تله‌ای که در آن گرفتار بود، رهایی یافت.
چو راهت نیست در ملک الهی
چنان نبود که تو خواهی، چه خواهی
هوش مصنوعی: اگر راهی به سوی ملک خداوند نداری، نباید انتظار داشته باشی که اوضاع به دلخواه تو باشد، هر چه می‌خواهی.

حاشیه ها

1397/04/03 09:07
رحیم غلامی

به غزالی مگر گفتند جمعی که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
بترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چون دهد دست
چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه بیکبار
یکی شوریده ای بودی ز کوشهد که کوشهدیش خواندندی درآن عهد
کسی نزدیک کوشهدی فرستاد که ای در راه حق داننده استاد
ز بیم ملحدی در خانه ماندم اگر عاقل بدم دیوانه ماندم
چه فرمائی مرا تا آن کنم من مگر این درد را درمان کنم من
از آن پیغام کوشهدی برآشفت بدان پیغام آرنده چنین گفت
امام و خواجه را گو ای ز ره دور چو حق را تو نه همرازی نه دستور
چو حق می کرد در اول پدیدت نپرسید از تو چون میآفریدت
بمرگت هم نپرسد از تو هیچی تو خوش میباش حالی چند پیچی
چو بی تو آوریدت در میانه ترا بی تو برد هم بر کرانه
چو غزالی شنید این شیوه پیغام دلش خوش گشت و بیرون جست از دام
تو را چون اختیار سابقت نیست بحال و کار حکم خاتمت نیست
چو راهت نیست در ملک الهی چنان نبود که تو خواهی چه خواهی