گنجور

بخش ۱۴ - حکایت

اندرین معنی بگویم قصه ای
تا برد هر طالبی زو حصه ای
داشتم یاری که یار شوق بود
عارف حق بین و صاحب ذوق بود
در حضر چون جان و تن با هم بدیم
در سفر با هم مصاحب می شدیم
اتفاقاً سوی تبریز آمد ی م
قرب شش ماهی بهم آنجا بدیم
هر زمان بودیم در جای دگر
دیده هر دم در تماشای دگر
اتفاق افتاد روزی از قضا
هر دو با هم از سر ذوق و صفا
در محله صاحب آبادی برون
سیر می کردیم با ذوق درون
از عقب دیدیم میآ مد دوان
یک جوانی خوب رویی همچو جان
او ز تعجیلی که در ره می دوید
عقل حیران ماند کاین خواهد پرید
در تعجب تا که او را حال چ یست
کاین دویدن بی سبب البته نیست
یار با ما گفت باید ایستاد
تا بپرسیمش چکارت اوفتاد
زانکه خالی نیست از حکمت یقین
بی سبب او را دویدن اینچنین
چون دوان آم د به نزد ما رسید
ره ز ما گرداند و زان بهتر دوید
گفتمش بهر خدا یکدم بایست
این دویدن راست گو از بهر چیست
او جواب ما نگفت و یک نظر
هم به سوی ما نکرد اندر گذر
او دوان و ما همه حیران که چیست
او گریزان اینچنین از بهر کیست
زود همچون برق از ما درگذشت
در تعجب ما همه زین سرگذشت
در عقب ما جمله نظاره کنان
تا چه خواهد بود حال این جوان
بود آنجا چشمۀ آبی روان
چون رسید آنجا بیفتاد آن جوان
در زمان رفتیم تا پرسیم حال
تا شود معلوم کارش را مآل
چون رس ی د م دیدم او بیهوش بود
از شراب بیخودی مدهوش بود
صبر کردم تا بهوش آید مگر
گوید از احوال خود ما را خبر
لحظه ای شد یافت از خود آگهی
چشم را بگشود آن سرو سهی
وانشست و خاک از رو پاک کرد
برکشید از سوز دل او آه سرد
جمله گفتیمش که بی روی و ریا
تو بیان کن شرح حال خود به ما
زانکه ما حیران حالت گشته ایم
خود از این معنی به خون آغشته ایم
از تو چون جستیم ما در ره خبر
تو نکردی هیچ سوی ما نظر
ما نمیدانیم احوال تو چیست
بازگو این حال بی حکمت چو نیست
گفت یکدم پیش از این آنجا بدم
ساعتی اینجای آسوده شدم
پس روان گشتم به سوی خانه زود
چون به خانه آمدم کفشم نبود
یک زمان در فکر آن بودم که تا
در کجا من کفش خود کردم رها
عاقبت یاد آمدم کاین جایگاه
کفش را بگذاشتم رفتم به راه
من ز خانه سوی جست و جوی کفش
می دویدم زین قبل بر سوی کفش
در طلب ما را نبود از خود خبر
خود چه حاجت گفتگوی خیر و شر
من نبودم واقف از گفت شما
عذر من بپذیر از بهر خدا
چون بدینجا آمدم ز ینسان دوان
یافتم مطلوب خود را در زمان
چون بدیدم کفش خود را من بجا
بر سر کفش اوفتادم جابجا
من ز شادی گشتم از خود بی خبر
از خودی دیگر ندیدم من اثر
اینچنین باید طلب ای مرد کار
تو نه ای طالب برو شرمی بدار
گر تویی جویای حق ای خواجه تاش
کمر از جویای کفش آخر مباش
آن چنان از بهر کفشی می دوید
ترک جمله کرد تا مطلوب دید
جان طالب واصل مطلوب شد
دل نثار وصل آن محبوب شد
در نگر آخر که او از بهر کفش
آنچنان که گفته شد میراند رخش
می نمایی دعوی درد و طلب
چون کلوخ از جا نمی جنبی عجب
هر که در راه طلب او پا نهاد
نفس خود را یکدم آسایش نداد
تا که گردد واصل جانان خویش
می کند هر دم فدا صد جان خویش
طالبان را در دو عالم کار نیست
در دل طالب بغیر از یار نیست
هر ک ه سودای طلب در سر گرفت
دل ز فکر هر دو عالم برگرفت
بهر تفهیم است این تمثیل من
تا مگر طالب کند فهم سخن
گرچه گستاخیست این نوع مثال
لیک دیدم این مثل را شرح حال
رهروا این منزل تنبیه دان
که ز هر چیزی شوی اسرار خوان
صورتش منگر سوی معنی نگر
می طلب معنی ز صورت در گذر
ترک مال و عشرت و جا ه و جلال
کرد از بهر جمال ذوالجلال
رنگ سرخش اندرین ره زرد شد
دین و دنیا بر دل او سرد شد
گر هم عالم شود محکوم او
یا علوم جمله شد معلوم او
خنده رفت و گریه شد او را شعار
بینوایی شد نوای دوستدار
او نمی جوید به غیر از وصل دوست
زانکه مطلوب دلش دیدار اوست
از هوای خود گذشتند این گروه
در بلا گشتند ثابت همچو کوه
چون اسیر لشکر عشقش شدند
آتش اندر خرمن هستی زدند
عقل و شادی می نجوید بیش و کم
جملگی دردند و سوز و عشق و غم
از غبار هستی خود خانه را
رفته اند ایشان به جاروب فنا
چون به پیش یار دل در بند شد
پیش ایشان زهر همچون قند شد
از سر ج ان و جهان برخاستند
بزمی اندر نیستی آراستند
زهر قاتل نوش دارو ساختند
تا به عشق او علم افراختند
ملک و مال و دولت و فرزند و زن
در ره حق چیست غیر از راهزن
در تو گر درد طلب آید پدید
آنچه می گویم عیان خواهی تو دید
دشمن جان تو گردد ملک و مال
بر تو فرزند و عیال آمد و بال
خان و مان و باغ و فرزند و سرا
سازدت از وصل جانان بینوا
نیست چیزی در جهان بیفایده
تونصیب خویش جو زین مایده
هر چه بینی محض خیر و حکمت است
گر ترا زو راحت و گر زحمت است
زانکه ناید فعل باطل از حکیم
فعل حق باطل نباشد ای سلیم
من طریق راست بهر طبع کج
می گذارم نیست بر اعمی حرج
دایماً با جست و جو همراه باش
همره دل زندۀ درگاه باش
در طریق جست و جو یکروی باش
با دودل جوینده گو هرگز مباش
باش در راه طلب ثابت قدم
تا بیابی بوی اسرار قدم
هر که دارد در جهان گنج طلب
خود نبیند بینوایی و تعب
دنیی و عقبی حجاب طالبست
کفر آمد هر چه در ره حاجبست
طالبا بیرون کن از دل فکر غیر
محو کن از صفحۀ جان ذکر غیر
جز خیالش در دل خود جا مده
در دل و جان بار غیر او منه
هر چه مشغولت کند از یاد دوست
از علی بشنو که طاغوت تو اوست
هر چه مانع آیدت از وصل یار
بی شک او را در طریقت بت شمار
پاکبازی شیوۀ رندان بود
هر که را این شیو ه شد رند آن بود
هر کرا درد طلب دامان گرفت
ترک خان و مان وترک جان گرفت
ترک فرزند و زن و احباب گفت
روز و شب او ترک خورد وخواب گفت
ترک ناز و لذت وعیش و طرب
گفت و تن در داد در رنج و تعب
اطلس و زربفت و کمخاب و قصب
نیست غیر از پرده اندر راه رب
اشتران و استر و اسب بدو
چون شود رهزن نمی ارزد دو جو
آتشی از عشق جانان برفروز
چون حجاب است این همه کلی بسوز
هر چه غیر از دوست آ ید دشمن است
در ره حق سالکان را رهزن است
گر به حق خواهی که گردی آشنا
بایدت بیگانه گشتن از هوی
هر چه در راه خدا آمد حجاب
زو تبرا طالبان را شد ثواب

اطلاعات

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

اندرین معنی بگویم قصه ای
تا برد هر طالبی زو حصه ای
هوش مصنوعی: در اینجا می‌خواهم داستانی را تعریف کنم که هر کسی از آن بهره‌ای ببرد و چیزی از آن بیاموزد.
داشتم یاری که یار شوق بود
عارف حق بین و صاحب ذوق بود
هوش مصنوعی: من یک دوستی داشتم که بسیار مشتاق و عارف بود و درک عمیقی از حقایق داشت و اهل ذوق و سلیقه بود.
در حضر چون جان و تن با هم بدیم
در سفر با هم مصاحب می شدیم
هوش مصنوعی: زمانی که در کنار هم بودیم، مانند جان و بدن در کنار هم زندگی می‌کردیم، ولی وقتی که به سفر می‌رفتیم، باز هم در کنار هم بوده و همدم یکدیگر می‌شدیم.
اتفاقاً سوی تبریز آمد ی م
قرب شش ماهی بهم آنجا بدیم
هوش مصنوعی: به طور ناگهانی به تبریز رفتم و به مدت شش ماه در آنجا ماندگار شدم.
هر زمان بودیم در جای دگر
دیده هر دم در تماشای دگر
هوش مصنوعی: ما همیشه در مکان‌های مختلف بودیم و هر لحظه به تماشای چیزهای جدیدی مشغول بودیم.
اتفاق افتاد روزی از قضا
هر دو با هم از سر ذوق و صفا
هوش مصنوعی: روزی به دلیل خوشحالی و رضایت، هر دو با هم به اتفاق همدیگر را دیدند.
در محله صاحب آبادی برون
سیر می کردیم با ذوق درون
هوش مصنوعی: در محله‌ای که آب و هوای خوبی داشت، با شوق و خوشحالی در حال گشت و گذار بودیم.
از عقب دیدیم میآ مد دوان
یک جوانی خوب رویی همچو جان
هوش مصنوعی: از دور دیدیم که یک جوان خوش‌چهره و زیبا با شتاب به سمت ما می‌آید.
او ز تعجیلی که در ره می دوید
عقل حیران ماند کاین خواهد پرید
هوش مصنوعی: او به قدری سریع و با شتاب در مسیر حرکت می‌کند که عقل و فکر نمی‌تواند به درستی درک کند که این شتاب‌زدگی به کجا خواهد انجامید.
در تعجب تا که او را حال چ یست
کاین دویدن بی سبب البته نیست
هوش مصنوعی: او در تعجب است که حال او چیست، زیرا این بی‌دلیلی در دویدن او بی‌علت نیست.
یار با ما گفت باید ایستاد
تا بپرسیمش چکارت اوفتاد
هوش مصنوعی: دوست با ما گفت که باید تأمل کنیم تا از او بپرسیم که برایش چه اتفاقی افتاده است.
زانکه خالی نیست از حکمت یقین
بی سبب او را دویدن اینچنین
هوش مصنوعی: زیرا بی‌دلیل نیست که او این‌گونه به دویدن ادامه می‌دهد، چرا که در این کار حکمت و رازی نهفته است.
چون دوان آم د به نزد ما رسید
ره ز ما گرداند و زان بهتر دوید
هوش مصنوعی: زمانی که او به نزد ما آمد، راه را تغییر داد و از ما جلوتر رفت.
گفتمش بهر خدا یکدم بایست
این دویدن راست گو از بهر چیست
هوش مصنوعی: به او گفتم که برای خدا لحظه‌ای بایست، این دویدن بی‌هدف چراست؟
او جواب ما نگفت و یک نظر
هم به سوی ما نکرد اندر گذر
هوش مصنوعی: او به سوالات ما پاسخی نداد و حتی نگاهی هم به سمت ما نکرد، در حالی که از کنار ما می‌گذشت.
او دوان و ما همه حیران که چیست
او گریزان اینچنین از بهر کیست
هوش مصنوعی: او با شتاب می‌گریزد و ما همه در حیرت و تعجب هستیم که دلیل این فرار چیست و او چرا این‌قدر از چیزی یا کسی دوری می‌کند.
زود همچون برق از ما درگذشت
در تعجب ما همه زین سرگذشت
هوش مصنوعی: بسیار سریع و ناگهانی او از ما رفت و ما همه از این اتفاق شگفت‌زده شدیم.
در عقب ما جمله نظاره کنان
تا چه خواهد بود حال این جوان
هوش مصنوعی: به اطراف خود نگاه کنید و ببینید مردم چه نظری درباره وضعیت این جوان دارند و در آینده چه پیش خواهد آمد.
بود آنجا چشمۀ آبی روان
چون رسید آنجا بیفتاد آن جوان
هوش مصنوعی: در آنجا چشمه‌ای از آب جاری وجود داشت. وقتی جوان به آنجا رسید، به زمین افتاد.
در زمان رفتیم تا پرسیم حال
تا شود معلوم کارش را مآل
هوش مصنوعی: رفتیم تا بپرسیم حال او را و بدانیم سرنوشت کارش چه خواهد شد.
چون رس ی د م دیدم او بیهوش بود
از شراب بیخودی مدهوش بود
هوش مصنوعی: وقتی او را دیدم، بی‌حال و بی‌هوش بود و به خاطر شراب، کاملاً حواسش پرت شده بود.
صبر کردم تا بهوش آید مگر
گوید از احوال خود ما را خبر
هوش مصنوعی: منتظر ماندم تا چو به هوش بیاید، شاید از حال و روز خود به ما بگوید.
لحظه ای شد یافت از خود آگهی
چشم را بگشود آن سرو سهی
هوش مصنوعی: به یک لحظه، آن سرو بلند قامت از خویش آگاه شد و چشمانش را باز کرد.
وانشست و خاک از رو پاک کرد
برکشید از سوز دل او آه سرد
هوش مصنوعی: او نشسته و با دقت خاک را از روی چیزی پاک کرد و از عمق دلش آهی سرد کشید.
جمله گفتیمش که بی روی و ریا
تو بیان کن شرح حال خود به ما
هوش مصنوعی: ما به او گفتیم که بدون تظاهر و دروغ، حال و روز خود را برای ما توضیح دهد.
زانکه ما حیران حالت گشته ایم
خود از این معنی به خون آغشته ایم
هوش مصنوعی: ما از حالتی که در آن قرار گرفته‌ایم گیج و حیران شده‌ایم و خود این وضعیت ما را به شدت تحت تأثیر قرار داده است.
از تو چون جستیم ما در ره خبر
تو نکردی هیچ سوی ما نظر
هوش مصنوعی: وقتی به دنبال نشانی از تو بودیم، هیچ توجهی به ما نکردی.
ما نمیدانیم احوال تو چیست
بازگو این حال بی حکمت چو نیست
هوش مصنوعی: ما نمی‌دانیم وضعیت تو چگونه است، پس این حال خود را بدون حکمت بیان کن.
گفت یکدم پیش از این آنجا بدم
ساعتی اینجای آسوده شدم
هوش مصنوعی: چند لحظه قبل در آنجا بودم و الان مدتی است که اینجا در آرامش نشسته‌ام.
پس روان گشتم به سوی خانه زود
چون به خانه آمدم کفشم نبود
هوش مصنوعی: سریع به سمت خانه رفتم و وقتی به آنجا رسیدم، متوجه شدم که کفشم نیست.
یک زمان در فکر آن بودم که تا
در کجا من کفش خود کردم رها
هوش مصنوعی: مدتی به فکر این بودم که ببینم چه زمانی می‌توانم کفش‌هایم را کنار بگذارم و آزاد باشم.
عاقبت یاد آمدم کاین جایگاه
کفش را بگذاشتم رفتم به راه
هوش مصنوعی: بالاخره به یاد آوردم که این مکان را ترک کرده‌ام و به مسیرم ادامه دادم.
من ز خانه سوی جست و جوی کفش
می دویدم زین قبل بر سوی کفش
هوش مصنوعی: من از خانه برای پیدا کردن کفش بیرون می‌دویدم. پیش از این، به سمت کفش‌ها می‌رفتم.
در طلب ما را نبود از خود خبر
خود چه حاجت گفتگوی خیر و شر
هوش مصنوعی: در پی ما کسی از خود خبری ندارد، پس چه نیازی به بحث درباره خوبی و بدی است؟
من نبودم واقف از گفت شما
عذر من بپذیر از بهر خدا
هوش مصنوعی: من از آنچه که شما گفتید اطلاعی نداشتم، لطفاً به خاطر خدا عذر من را بپذیرید.
چون بدینجا آمدم ز ینسان دوان
یافتم مطلوب خود را در زمان
هوش مصنوعی: زمانی که به این نقطه رسیدم، از انسان‌ها دور شدم و در این مسیر، خواسته‌ام را پیدا کردم.
چون بدیدم کفش خود را من بجا
بر سر کفش اوفتادم جابجا
هوش مصنوعی: وقتی کفش خود را دیدم، به جای اینکه بر روی آن بایستم، به طور اشتباه روی کفش دیگری پا گذاشتم.
من ز شادی گشتم از خود بی خبر
از خودی دیگر ندیدم من اثر
هوش مصنوعی: من از خوشحالی به حدی در غرق خود بودم که فراموش کرده بودم کیستم و هیچ نشانه‌ای از وجود دیگری در خود نمی‌دیدم.
اینچنین باید طلب ای مرد کار
تو نه ای طالب برو شرمی بدار
هوش مصنوعی: این‌گونه باید درخواستی داشته باشی، ای مرد، زیرا کار تو طلب کردن نیست. برو و کمی شرم داشته باش.
گر تویی جویای حق ای خواجه تاش
کمر از جویای کفش آخر مباش
هوش مصنوعی: اگر به دنبال حقیقت هستی، ای آقا، پس سعی کن که از طلب چیزهای کم‌ارزش دور بمانی.
آن چنان از بهر کفشی می دوید
ترک جمله کرد تا مطلوب دید
هوش مصنوعی: آنقدر برای به دست آوردن یک کفش تلاش می‌کرد که از همه چیز و همه کس فاصله گرفت و تنها به هدفش توجه داشت.
جان طالب واصل مطلوب شد
دل نثار وصل آن محبوب شد
هوش مصنوعی: جان عاشق به آرزویش رسید و دلش فدای وصال آن معشوق شد.
در نگر آخر که او از بهر کفش
آنچنان که گفته شد میراند رخش
هوش مصنوعی: در نهایت، او به خاطر کفش به گونه‌ای که گفته شده بود، اسبش را شبانه به میدان می‌فرستد.
می نمایی دعوی درد و طلب
چون کلوخ از جا نمی جنبی عجب
هوش مصنوعی: تو ادعای درد و خواسته‌ای می‌کنی، ولی مثل کلوخی در جایت بی‌حرکت مانده‌ای، این واقعاً عجیب است.
هر که در راه طلب او پا نهاد
نفس خود را یکدم آسایش نداد
هوش مصنوعی: هر کس که در مسیر جستجو و خواستن او گام بردارد، هرگز فرصت استراحت به نفس خود نمی‌دهد.
تا که گردد واصل جانان خویش
می کند هر دم فدا صد جان خویش
هوش مصنوعی: شخصی که دنبال محبوب خود است، هر لحظه جانش را فدای او می‌کند تا به او برسد.
طالبان را در دو عالم کار نیست
در دل طالب بغیر از یار نیست
هوش مصنوعی: طالبان در این دو جهان هیچ کاری ندارند، در دل عاشق غیر از محبوب هیچ‌چیز دیگر نمی‌یابد.
هر ک ه سودای طلب در سر گرفت
دل ز فکر هر دو عالم برگرفت
هوش مصنوعی: هرکس که به دنبال خواسته‌هایش باشد، از دغدغه‌های دنیوی و مسائل این جهان دل می‌کَنَد.
بهر تفهیم است این تمثیل من
تا مگر طالب کند فهم سخن
هوش مصنوعی: این مثال را بیان کردم تا شاید کسی بتواند به درک بهتری از موضوع برسد و مفهوم کلام را بفهمد.
گرچه گستاخیست این نوع مثال
لیک دیدم این مثل را شرح حال
هوش مصنوعی: هرچند این نوع مثال ممکن است بی‌ادبانه باشد، اما داستانی را دیدم که به این مثل ارتباط دارد.
رهروا این منزل تنبیه دان
که ز هر چیزی شوی اسرار خوان
هوش مصنوعی: ای رهرو، این مکان را درک کن که از هر چیزی می‌توانی نکات پنهان و آموزنده‌ای بیاموزی.
صورتش منگر سوی معنی نگر
می طلب معنی ز صورت در گذر
هوش مصنوعی: به چهره‌اش نگاه نکن، به عمق و مفهوم او توجه کن. باید از ظاهر بگذری و به دنبال معنا باشی.
ترک مال و عشرت و جا ه و جلال
کرد از بهر جمال ذوالجلال
هوش مصنوعی: برای زیبایی و جلال او، از ثروت، خوشی، مقام و عظمت خود گذشت.
رنگ سرخش اندرین ره زرد شد
دین و دنیا بر دل او سرد شد
هوش مصنوعی: در این مسیر، رنگ سرخ عشق و شوق به زردی گرایید و دل او نسبت به دنیا و دین سرد و بی‌علاقه شد.
گر هم عالم شود محکوم او
یا علوم جمله شد معلوم او
هوش مصنوعی: اگر حتی همه چیز در جهان علم و دانش باشد، اما او همچنان به معنای حقیقی خود محکوم است.
خنده رفت و گریه شد او را شعار
بینوایی شد نوای دوستدار
هوش مصنوعی: خنده از او رفت و به جای آن، گریه به او روی آورد. این حالتی که پیدا کرده است، نشان‌دهنده فقر و بیچارگی‌اش است و صدای دل‌سوخته‌اش به دوستداری دلالت می‌کند.
او نمی جوید به غیر از وصل دوست
زانکه مطلوب دلش دیدار اوست
هوش مصنوعی: او جز وصال دوست چیزی نمی‌خواهد، زیرا آرزوی دلش دیدار اوست.
از هوای خود گذشتند این گروه
در بلا گشتند ثابت همچو کوه
هوش مصنوعی: این گروه از خواسته‌ها و تمایلات خود عبور کردند و در سختی‌ها و مشکل‌ها ثابت قدم و استوار مانند کوه باقی ماندند.
چون اسیر لشکر عشقش شدند
آتش اندر خرمن هستی زدند
هوش مصنوعی: زمانی که دست‌پروردگان عشق او به دام افتادند، شعله‌های آتش به جان وجودشان افتاد و همه‌چیز را نابود کردند.
عقل و شادی می نجوید بیش و کم
جملگی دردند و سوز و عشق و غم
هوش مصنوعی: عقل و شادی هر دو در جستجوی چیزی نیستند و در نهایت، هر دوی آن‌ها تنها به درد، سوختن، عشق و غم می‌انجامند.
از غبار هستی خود خانه را
رفته اند ایشان به جاروب فنا
هوش مصنوعی: آنها با جارو کردن غبار وجود خود، خانه را از وجودشان پاک کرده اند و به سوی فناء رفته اند.
چون به پیش یار دل در بند شد
پیش ایشان زهر همچون قند شد
هوش مصنوعی: زمانی که دل به پیش محبوب می‌رود و گرفتار او می‌شود، نزد دیگران زهر و تلخی مانند قند و شیرینی به نظر می‌رسد.
از سر ج ان و جهان برخاستند
بزمی اندر نیستی آراستند
هوش مصنوعی: از آغاز زندگی و جهان، افرادی پا به عرصه وجود گذاشتند و دورهم جمع شدند و جشن و شادمانی برپا کردند.
زهر قاتل نوش دارو ساختند
تا به عشق او علم افراختند
هوش مصنوعی: زهر کشنده را تبدیل به داروی شفابخش کردند تا به خاطر عشق او افتخار و موفقیت به دست آورند.
ملک و مال و دولت و فرزند و زن
در ره حق چیست غیر از راهزن
هوش مصنوعی: در مسیر حق، چیزی جز راهزن نیست که به ما در مورد ملک، ثروت، مقام، فرزند و همسر الهام می‌دهد.
در تو گر درد طلب آید پدید
آنچه می گویم عیان خواهی تو دید
هوش مصنوعی: اگر در تو احساس نیاز و درد پیدا شود، آنچه را که می‌گویم به روشنی خواهی دید.
دشمن جان تو گردد ملک و مال
بر تو فرزند و عیال آمد و بال
هوش مصنوعی: دشمنان تو بر اثر بدی‌ها و آسیب‌ها به جانت خواهند رسید، در حالی که ثروت و دارایی‌ات به آتش می‌افتد و خانواده‌ات ممکن است به درد و رنج بیفتند.
خان و مان و باغ و فرزند و سرا
سازدت از وصل جانان بینوا
هوش مصنوعی: از عشق محبوب، زندگی و همه چیزهایی که داری، به دست می‌آوری.
نیست چیزی در جهان بیفایده
تونصیب خویش جو زین مایده
هوش مصنوعی: هیچ چیز در دنیا بی‌فایده نیست، پس تلاش کن و از فرصت‌ها و نعمت‌ها بهره‌برداری کن.
هر چه بینی محض خیر و حکمت است
گر ترا زو راحت و گر زحمت است
هوش مصنوعی: هر چیزی که می‌بینی، تنها برای خیر و حکمت است، حتی اگر برای تو راحتی به ارمغان آورد یا زحمتی.
زانکه ناید فعل باطل از حکیم
فعل حق باطل نباشد ای سلیم
هوش مصنوعی: چون حکیم به کار نادرست دست نمی‌زند، کار نادرستی که از او صادر شود نیز ممکن نیست. ای سلیم!
من طریق راست بهر طبع کج
می گذارم نیست بر اعمی حرج
هوش مصنوعی: من در مسیر صحیح، به خاطر طبیعت نادرست خود قدم می‌زنم. این امر برای افراد نابینا ایرادی ندارد.
دایماً با جست و جو همراه باش
همره دل زندۀ درگاه باش
هوش مصنوعی: به طور مداوم در جست‌وجوی حقیقت باش و همیشه با دل زنده و توجه به ساحت مقدس، زندگی کن.
در طریق جست و جو یکروی باش
با دودل جوینده گو هرگز مباش
هوش مصنوعی: در راه جستجو، تنها با یک هدف پیش برو و هرگز شک و تردید را به خود راه نده.
باش در راه طلب ثابت قدم
تا بیابی بوی اسرار قدم
هوش مصنوعی: در جستجوی حقیقت، ثابت و پایدار باش تا بتوانی آثار و نشانه‌های رازها را درک کنی.
هر که دارد در جهان گنج طلب
خود نبیند بینوایی و تعب
هوش مصنوعی: هر کسی که در زندگی به دنبال گنج و ثروت باشد، نمی‌تواند فقر و زحمت خود را ببیند.
دنیی و عقبی حجاب طالبست
کفر آمد هر چه در ره حاجبست
هوش مصنوعی: دنیا و آخرت پرده‌ای هستند که بر راه طالب حقیقت قرار دارند، و کفر به میان آمده است هرچه در این مسیر، حجاب است.
طالبا بیرون کن از دل فکر غیر
محو کن از صفحۀ جان ذکر غیر
هوش مصنوعی: ای خواهان، از دل خود هرگونه فکری جز عشق را بیرون کن و از صفحهٔ جانت یاد غیر را محو کن.
جز خیالش در دل خود جا مده
در دل و جان بار غیر او منه
هوش مصنوعی: جز به یاد او در دل کسی را راه نده و در جان خود بار دیگری را تحمل نکن.
هر چه مشغولت کند از یاد دوست
از علی بشنو که طاغوت تو اوست
هوش مصنوعی: هر چیزی که تو را از یاد دوستت غافل کند، به سخن علی گوش بده که آن چیز تبهکار است و از او دوری کن.
هر چه مانع آیدت از وصل یار
بی شک او را در طریقت بت شمار
هوش مصنوعی: هر چیزی که بین تو و وصل به محبوبت مانع می‌شود، به یقین باید آن را در راه و سلوک خود به عنوان یک بت و معرکه‌گیر ارزیابی کنی.
پاکبازی شیوۀ رندان بود
هر که را این شیو ه شد رند آن بود
هوش مصنوعی: پاکبازی و درستکاری ویژگی خاص رندان و عارفان است و هر کسی که به این سیرت دست یابد، به نوعی رند و عارف محسوب می‌شود.
هر کرا درد طلب دامان گرفت
ترک خان و مان وترک جان گرفت
هوش مصنوعی: هر کسی که به دنبال درد و رنج برود، تعلقات و آرامش زندگی‌اش را رها می‌کند و به جستجوی حقیقت و عمق وجودی خویش می‌پردازد.
ترک فرزند و زن و احباب گفت
روز و شب او ترک خورد وخواب گفت
هوش مصنوعی: او به خاطر مشکلاتی که دارد، از خانواده و عزیزانش فاصله گرفته و در پی این جدایی، روز و شبش به سختی می‌گذرد و حتی خوابش هم آشفته شده است.
ترک ناز و لذت وعیش و طرب
گفت و تن در داد در رنج و تعب
هوش مصنوعی: ترک کردن ناز و خوشی و لذت و شادی را برگزیده و بدن خود را در اختیار سختی و زحمت قرار داده است.
اطلس و زربفت و کمخاب و قصب
نیست غیر از پرده اندر راه رب
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که تمام زیبایی‌ها و تجملاتی که در دنیای مادی وجود دارد، مانند پارچه‌های گرانبها و زینت‌های ظاهری، در حقیقت تنها پرده‌ای هستند که در مسیر زندگی به ما عرضه می‌شوند. این اشاره به این دارد که در عمق آنچه که داریم، ارزش‌های واقعی و معنای عمیق‌تری وجود دارد که فراتر از ظاهر است.
اشتران و استر و اسب بدو
چون شود رهزن نمی ارزد دو جو
هوش مصنوعی: وقتی که شخصی در مسیر خود با دزدان روبرو می‌شود، داشتن اسب و شتر و الاغ برای او هیچ سودی ندارد و ارزشی ندارد که بخواهد برای آن‌ها هزینه کند.
آتشی از عشق جانان برفروز
چون حجاب است این همه کلی بسوز
هوش مصنوعی: عشق محبوب، آتشی در دل برافروخته که مانند حجاب، همه چیز را به سوختن وا داشته است.
هر چه غیر از دوست آ ید دشمن است
در ره حق سالکان را رهزن است
هوش مصنوعی: هر چیزی که جز دوستان و همراهان باشد، دشمن به حساب می‌آید. در مسیر حقیقت، هر چیزی که غیر از دوست باشد، می‌تواند مانع و خطر برای سالکان و جویندگان حق باشد.
گر به حق خواهی که گردی آشنا
بایدت بیگانه گشتن از هوی
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی به حقیقت پیوندی و به دنیای واقعیت آشنا شوی، باید از خواسته‌ها و آرزوهای شخصی خود فاصله بگیری و به آنچه واقعی است توجه کنی.
هر چه در راه خدا آمد حجاب
زو تبرا طالبان را شد ثواب
هوش مصنوعی: هر چیزی که در راه خدا انجام شود، مانع و پرده‌ای برای کسانی که به دنبال حقیقت هستند، برطرف می‌کند و برای آن‌ها پاداش به همراه دارد.