گنجور

بخش ۷ - برون آمدن سلطان از اصفهان و داستان گویندهء کتاب

چو کوس از درگه سلطان بغرّید
تو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
به خاور مهر تابان رخ بپوشید
به گردون زهره را زَهره بجوشید
سپاهی رفت بیرون از صفاهان
که صد یک زان ندیدند ایچ شاهان
خداوند جهان سلطان اعظم
برون رفت از صفاهان شاد و خرم
رکابش داشت عز جاودانی
چو چترش داشت فر آسمانی
به هامون بود لشکرگاه سلطان
زبس خرگاه و خیمه چون کهستان
پلنگ و شیر در وی مردم جنگ
بتان نغز گور و آهو و رنگ
فرود آمد شهنشه در کهستان
کهستان گشت خرم چون گلستان
روان گشت از کهستان روز دیگر
به کوهستان همدان رفت یکسر
مرا اندر صفاهان بود کاری
در آن کارم همی شد روزگاری
بماندم زین سبب اندر صفاهان
نرفتم در رکاب شاهِ شاهان
شدم زی تاج دولت خواجه بوالفتح
که بادش جاودان در کارها فتح
بپرسید از خداوندی رهی را
در آن پرسش بدیدم فرّهی را
پس آنگه گفت با من کاین زمستان
همی باش و مکن عزم کهستان
چو از نوروز گردد این جهان نو
هوا خوشتر شود آنگه همی رو
که من سازت دهم چندانکه باید
ترا زین روی تقصیری نیاید
بدو گفتم خداوندم همیشه
برین بوده‌ست و اینش بود پیشه
که مهمان داری و چاکر نوازی
به کام دوست دشمن را گدازی
ز دام رنج رهیان را رهانی
ز ماهی برکشی بر مه رسانی
که باشم من که مهمانت نباشم
نه مهمان بل که دربانت نباشم
چو زین درگه نشیند گَرد بر من
زند بختم به گِردِ ماه خرمن
تو داری به زمن بسیار کهتر
مرا چون تو نباشد هیچ مهتر
گر این رغبت تو با پروین نمایی
بیاید تا به پا او را بسایی
چو من بر خاک ایوانت نهم پای
مرا بر گنبد هفتم بود جای
مرا نوروز دیدار تو باشد
هوای خوش ز گفتار تو باشد
مباد از بخت فرّخ آفرینم
اگر گیتی نه بر روی تو بینم
به مهر اندر چنینم کت نمودم
وگر در دل جُز ین دارم جهودم
چو کردم آفرینش چند گاهی
بدین گفتار ما بگذشت ماهی
مرا یک روز گفت آن قبلهٔ دین
چه گویی در حدیث ویس و رامین
که می گویند چیزی سخت نیکوست
درین کشور همه کس داردش دوست
بگفتم کآن حدیثی سخت زیباست
ز گرد آوردهء شش مرد داناست
ندیدم زان نکوتر داستانی
نماند جز به خرّم بوستانی
ولیکن پهلوی باشد زبانش
نداند هر که برخواند بیانش
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند
و گر خواند همی معنی نداند
فراوان وصف هر چیزی شمارد
چو بر خوانی بسی معنی ندارد
که آنگه شاعری پیشه نبوده‌ست
حکیمی چابک اندیشه نبوده‌ست
کجااند آن حکیمان تا ببینند
که اکنون چون سخن می‌آفرینند
معانی را چگونه برگشادند
برو وزن و قوافی چون نهادند
درین اقلیم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوی از وی بدانند
کجا مردم درین اقلیم هموار
بوند آن لفظ شیرین را خریدار
سخن را چون بود وزن و قوافی
نکوتر زآن که پیمودن گزافی
بخاصه چون درو یابی معانی
به کار آیدت روزی چون بخوانی
فسانه گرچه باشد نغز و شیرین
به وزن و قافیه گردد نوآیین
معانی تابد از الفاظ بسیار
چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
نهاده جای جای اندر فسانه
فروزان چون ستاره زان میانه
مهان و زیرکان آن را بخوانند
بدان تا زان بسی معنی بدانند
همیدون مردم عام و میانه
فرو خوانند از بهرِ فسانه
سخن باید که چون از کام شاعِر
بیاید در جهان گردد مسافر
نه زان گونه که در خانه بماند
بجز قایل مرو را کس نخواند
کنون این داستان ویس و رامین
بگفتند آن سخندانان پیشین
هنر در فارسی گفتن نمودند
کجا در فارسی استاد بودند
بپیوستند ازین سان داستانی
درو لفظ غریب از هر زبانی
به معنی و مثل رنجی نبردند
برو زین هردوان زیور نکردند
اگر داننده‌ای در وی برد رنج
شود زیبا چو پر گوهر یکی گنج
کجا این داستانی نامدارست
در احوالش عجایب بیشمارست
چو بشنود این سخنها خواجه از من
مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
زمن در خواست او کاین داستان را
بیارا همچو نیسان بوستان را
بدان طاقت که من دارم بگویم
وزان الفاظ بی معنی بشویم
کجا آن لفظها منسوخ گشته‌ست
ز دوران روزگارش در گذشته‌ست
میان بستم بدین خدمت که فرمود
که فرمانش ز بختم زنگ بزدود
نیابم دولتی هر چند پویم
ازان بهتر که خشنودیش جویم
مگر چون سر ز فرمانش نتابم
ز چرخ همتش معراج یابم
مگر مهتر شوم چون کهترانش
و یا نامی شوم چون چاکرانش
ندیدم چون رضایش کیمیایی
نه چون خشمش دمنده اژدهایی
بجویم تا توانم کیمیایش
بپرهیزم ز جان‌گز اژدهایش
چو باشد نام من در نام ایشان
برآید کام من چون کام ایشان
گیا هر چند خود روید به بستان
دهندش آب در سایه گلستان
بماناد این خداوند جهاندار
به نام نیک همواره جهان خوار
بقا بادش به کام خویش جاوید
بزرگان چون ستاره او چو خورشید
قرین جان او پاکی و شادی
ندیم طبع او نیکی و رادی
هزاران بنده چون من باد گویا
به فکرت داد خشنودیش جویا
کنون آغاز خواهم کرد ناچار
که جز پندش نخواند مرد بیدار

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: دانشگاه فرانکفورت

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو کوس از درگه سلطان بغرّید
تو گفتی کوه و سنگ از هم بدرّید
هوش مصنوعی: وقتی که صدای طبل از درگاه سلطان به گوش رسید، انگار کوه و سنگ از هم جدا شدند.
به خاور مهر تابان رخ بپوشید
به گردون زهره را زَهره بجوشید
هوش مصنوعی: خورشید به سمت شرق در حال طلوع است و در آسمان، ستاره‌های زهره به شدت در حال درخشش و جلب توجه هستند.
سپاهی رفت بیرون از صفاهان
که صد یک زان ندیدند ایچ شاهان
هوش مصنوعی: سربازی از اصفهان به راه افتاد که هیچ شاهی از او خبر نداشت.
خداوند جهان سلطان اعظم
برون رفت از صفاهان شاد و خرم
هوش مصنوعی: خداوند جهان، که بزرگ‌ترین فرمانروای است، با خوشحالی و شادی از شهر اصفهان خارج شد.
رکابش داشت عز جاودانی
چو چترش داشت فر آسمانی
هوش مصنوعی: پیشانی‌اش به نور جاودان می‌درخشد، و سایه‌اش مانند چتری از آسمان تابناک است.
به هامون بود لشکرگاه سلطان
زبس خرگاه و خیمه چون کهستان
هوش مصنوعی: در هامون، محل استراحت و اردوگاه سلطان بود، به طوری که خرگاه و خیمه‌ها مانند کوهستان به نظر می‌رسیدند.
پلنگ و شیر در وی مردم جنگ
بتان نغز گور و آهو و رنگ
هوش مصنوعی: در اینجا به تضاد دو حیوان قدرتمند اشاره شده است؛ پلنگ و شیر که نماد قدرت و جنگ هستند. همچنین به زیبایی و ظرافت موجودات دیگر مانند گورخر و آهو اشاره شده که نشان‌دهنده جلوه‌های طبیعی و رنگارنگ زندگی است. به طور کلی می‌توان گفت که این تصویر، تقابل و تنوع شگفت‌انگیز دنیای طبیعی و تفاوت‌های آن را به تصویر می‌کشد.
فرود آمد شهنشه در کهستان
کهستان گشت خرم چون گلستان
هوش مصنوعی: شاه بزرگ به کوهستان آمد و آنجا با حضورش به زیبایی گلستان تبدیل شد.
روان گشت از کهستان روز دیگر
به کوهستان همدان رفت یکسر
هوش مصنوعی: پس از آنکه روز بعد از دشت و صحرا گذشت، به طور کامل به کوهستان همدان رفت.
مرا اندر صفاهان بود کاری
در آن کارم همی شد روزگاری
هوش مصنوعی: در اصفهان کاری برایم پیش آمده که مدتی به آن مشغول بودم.
بماندم زین سبب اندر صفاهان
نرفتم در رکاب شاهِ شاهان
هوش مصنوعی: به خاطر این موضوع من در اصفهان ماندم و نتوانستم به عنوان همراه شاه بزرگ بروم.
شدم زی تاج دولت خواجه بوالفتح
که بادش جاودان در کارها فتح
هوش مصنوعی: من به زیر سایه‌ی تاج و شکوه خواجه بوالفتح رفتم، زیرا همیشه برکت و موفقیت در کارهایش جاری است.
بپرسید از خداوندی رهی را
در آن پرسش بدیدم فرّهی را
هوش مصنوعی: از خداوند راهی را خواستم و در آن سوال، نوری و توانایی خاصی را دریافت کردم.
پس آنگه گفت با من کاین زمستان
همی باش و مکن عزم کهستان
هوش مصنوعی: سپس گفت با من که این زمستان را سپری کن و به فکر بهار نباش.
چو از نوروز گردد این جهان نو
هوا خوشتر شود آنگه همی رو
هوش مصنوعی: زمانی که نوروز بیاید و دنیا تازه شود، هوای دلپذیرتری به وجود خواهد آمد و در این زمان من نیز روانه می‌شوم.
که من سازت دهم چندانکه باید
ترا زین روی تقصیری نیاید
هوش مصنوعی: من به تو آن اندازه کمک می‌کنم که نیاز داری، بنابراین از این لحاظ تقصیری به تو نمی‌رسد.
بدو گفتم خداوندم همیشه
برین بوده‌ست و اینش بود پیشه
هوش مصنوعی: به او گفتم که همیشه خداوند این‌گونه بوده و این کار اوست.
که مهمان داری و چاکر نوازی
به کام دوست دشمن را گدازی
هوش مصنوعی: شما با مهمان‌نوازی و محبت به مهمانانتان، دل دشمنان را می‌سوزانید و آن‌ها را ناراحت می‌کنید.
ز دام رنج رهیان را رهانی
ز ماهی برکشی بر مه رسانی
هوش مصنوعی: تو از دام رنج و زحمت دیگران را آزاد می‌کنی و همچون ماهی، آن‌ها را به سوی روشنایی و زیبایی هدایت می‌کنی.
که باشم من که مهمانت نباشم
نه مهمان بل که دربانت نباشم
هوش مصنوعی: من چه کسی هستم که مهمان تو نباشم، نه تنها مهمان بلکه حتی دربان تو هم نباشم؟
چو زین درگه نشیند گَرد بر من
زند بختم به گِردِ ماه خرمن
هوش مصنوعی: وقتی که در این مکان نشسته‌ام، سرنوشت همچون گرد و غبار بر من فرود می‌آید و روزگارم به دور ماه در کشتزار می‌چرخد.
تو داری به زمن بسیار کهتر
مرا چون تو نباشد هیچ مهتر
هوش مصنوعی: تو با وجود اینکه از من کوچکتر هستی، اما هیچ کس به این بزرگی و مقام در دنیا وجود ندارد.
گر این رغبت تو با پروین نمایی
بیاید تا به پا او را بسایی
هوش مصنوعی: اگر نشان دهی که به پروین علاقه‌مندی، می‌توانی به او نزدیک شوی و او را ببوسید.
چو من بر خاک ایوانت نهم پای
مرا بر گنبد هفتم بود جای
هوش مصنوعی: زمانی که من پایم را بر خاک ایوان تو می‌گذارم، می‌توانم احساس کنم که در بلندترین نقطه آسمان جای دارم.
مرا نوروز دیدار تو باشد
هوای خوش ز گفتار تو باشد
هوش مصنوعی: دیدار تو برای من مانند نوروز است و با سخن‌های تو، هوا خوش و لذت‌بخش می‌شود.
مباد از بخت فرّخ آفرینم
اگر گیتی نه بر روی تو بینم
هوش مصنوعی: اگر شانس خوشبختی‌ام را از دست بدهم، دیگر نمی‌خواهم هیچ چیز را در این دنیا ببینم، حتی اگر همه چیز به زیبایی تو باشد.
به مهر اندر چنینم کت نمودم
وگر در دل جُز ین دارم جهودم
هوش مصنوعی: من با محبت و دوستی خود را معرفی کرده‌ام، اما اگر در دل چیز دیگری داشته باشم، در واقع به دور از حقیقت هستم.
چو کردم آفرینش چند گاهی
بدین گفتار ما بگذشت ماهی
هوش مصنوعی: وقتی که من آفرینش را انجام دادم، چند ماهی از این گفتار من گذشت.
مرا یک روز گفت آن قبلهٔ دین
چه گویی در حدیث ویس و رامین
هوش مصنوعی: روزی آن پیشوای دین از من پرسید که در مورد داستان ویس و رامین چه نظری دارم.
که می گویند چیزی سخت نیکوست
درین کشور همه کس داردش دوست
هوش مصنوعی: در این کشور چیزهایی وجود دارد که همه آن را دوست دارند و مورد پسندشان است.
بگفتم کآن حدیثی سخت زیباست
ز گرد آوردهء شش مرد داناست
هوش مصنوعی: گفتم که این داستان بسیار زیباست و نتیجه تفکر و جمع‌آوری نظرات شش فرد آگاه است.
ندیدم زان نکوتر داستانی
نماند جز به خرّم بوستانی
هوش مصنوعی: هیچ داستان بهتری ندیدم که جز در باغی سرشار از شادی و خوشی باقی مانده باشد.
ولیکن پهلوی باشد زبانش
نداند هر که برخواند بیانش
هوش مصنوعی: اما زبانش در پهلوی است، کسی که آن را بخواند نمی‌داند معنی‌اش چیست.
نه هر کس آن زبان نیکو بخواند
و گر خواند همی معنی نداند
هوش مصنوعی: هر کس که زبان زیبا را خوب می‌خواند، لزوماً نمی‌فهمد که معنای آن چیست.
فراوان وصف هر چیزی شمارد
چو بر خوانی بسی معنی ندارد
هوش مصنوعی: هر چیزی که زیاد توصیف شود، وقتی که در معرض دید قرار می‌گیرد، دیگر معنای خاصی نخواهد داشت.
که آنگه شاعری پیشه نبوده‌ست
حکیمی چابک اندیشه نبوده‌ست
هوش مصنوعی: شاعر می‌گوید که در گذشته، کسی که شاعر بوده هیچ‌گاه حکیم و پخته فکر نبوده است.
کجااند آن حکیمان تا ببینند
که اکنون چون سخن می‌آفرینند
هوش مصنوعی: کجایند آن فرزانگان که ببینند اکنون چگونه صحبت می‌کنند و گفتمان را ایجاد می‌کنند؟
معانی را چگونه برگشادند
برو وزن و قوافی چون نهادند
هوش مصنوعی: چگونه معانی را بیان کردند و وزن و قافیه را چگونه تنظیم نمودند؟
درین اقلیم آن دفتر بخوانند
بدان تا پهلوی از وی بدانند
هوش مصنوعی: در این سرزمین، کتابی را بخوانند که از آن به دانشی دست پیدا کنند و از این طریق به اطلاع و آگاهی برسند.
کجا مردم درین اقلیم هموار
بوند آن لفظ شیرین را خریدار
هوش مصنوعی: در این سرزمین صاف و هموار، کجا می‌توان مردم را یافت که به دنبال آن کلمۀ شیرین باشند؟
سخن را چون بود وزن و قوافی
نکوتر زآن که پیمودن گزافی
هوش مصنوعی: اگر صحبت‌ها با وزن و قافیه زیبا باشند، ارزشمندتر از آن است که به شکل نامناسب و بی‌پایه ارائه شوند.
بخاصه چون درو یابی معانی
به کار آیدت روزی چون بخوانی
هوش مصنوعی: به ویژه زمانی که در آن معانی را پیدا کنی، به کارت خواهد آمد روزی که بخوانی.
فسانه گرچه باشد نغز و شیرین
به وزن و قافیه گردد نوآیین
هوش مصنوعی: داستان هر چقدر هم که زیبا و دلپذیر باشد، اگر به وزن و قافیه در نیاید، تازگی و جذابیت خود را از دست می‌دهد.
معانی تابد از الفاظ بسیار
چو اندر زر نشانده دُرّ شهوار
هوش مصنوعی: مفاهیم و معانی از کلمات بسیار بروز می‌کنند، همان‌طور که در زر، مروارید درخشنده‌ای نمایان می‌شود.
نهاده جای جای اندر فسانه
فروزان چون ستاره زان میانه
هوش مصنوعی: در هر گوشه از داستان روشن و درخشان است، مانند ستاره‌ای که در دل شب و میان تاریکی می‌درخشد.
مهان و زیرکان آن را بخوانند
بدان تا زان بسی معنی بدانند
هوش مصنوعی: افراد بزرگ و دانا این متن را مطالعه می‌کنند تا از آن معانی زیادی بیاموزند.
همیدون مردم عام و میانه
فرو خوانند از بهرِ فسانه
هوش مصنوعی: مردم عادی و متوسط، برای داستان‌ها و افسانه‌ها داستان‌هایی را می‌خوانند.
سخن باید که چون از کام شاعِر
بیاید در جهان گردد مسافر
هوش مصنوعی: سخن باید به گونه‌ای باشد که وقتی از زبان شاعر خارج می‌شود، در جهان گسترده و منتشر شود.
نه زان گونه که در خانه بماند
بجز قایل مرو را کس نخواند
هوش مصنوعی: هیچ‌کس نخواهد توانست تو را بشناسد و به یاد بسپارد، مگر اینکه خودت به گونه‌ای که شایسته است در زندگی‌ات حاضر باشی و در خانه نمانی.
کنون این داستان ویس و رامین
بگفتند آن سخندانان پیشین
هوش مصنوعی: اکنون این داستان ویس و رامین را برایتان روایت می‌کنم که پیش‌تر، سخن‌وران باهوش آن را نقل کرده‌اند.
هنر در فارسی گفتن نمودند
کجا در فارسی استاد بودند
هوش مصنوعی: به فارسی گفتن هنری است که تنها در جایی نشان داده می‌شود که افرادی در این زمینه مهارت و تسلط دارند.
بپیوستند ازین سان داستانی
درو لفظ غریب از هر زبانی
هوش مصنوعی: با این شیوه، داستانی شکل گرفت که در آن کلمات ناآشنا از زبان‌های مختلف به کار رفته بود.
به معنی و مثل رنجی نبردند
برو زین هردوان زیور نکردند
هوش مصنوعی: به معنای این است که در دنیا هیچ‌کس به اندازه‌ی این دو نفر (که ممکن است به همسر یا عشق اشاره داشته باشد) به زحمت نیفتادند و هیچ کس نیز به زیبایی و درخشانی آن‌ها نزدیک نشد.
اگر داننده‌ای در وی برد رنج
شود زیبا چو پر گوهر یکی گنج
هوش مصنوعی: اگر کسی دانا باشد و در چیزی تلاش کند، نتیجه‌اش به اندازه‌ی یک گنج با ارزش و زیبا خواهد بود، همان‌طور که جواهرات درون آن گنج درخشان و بی‌نظیر هستند.
کجا این داستانی نامدارست
در احوالش عجایب بیشمارست
هوش مصنوعی: این داستان شهرت زیادی دارد و در آن ماجراهای شگفت‌انگیز بسیاری وجود دارد.
چو بشنود این سخنها خواجه از من
مرا بر سر نهاد از فخر گرزن
هوش مصنوعی: وقتی خواجه این حرف‌ها را از من شنید، از شدت فخر و خودبزرگ‌بینی به خود بالید و خود را در مقام بلندی قرار داد.
زمن در خواست او کاین داستان را
بیارا همچو نیسان بوستان را
هوش مصنوعی: از من خواست که این ماجرا را به زیبایی روایت کنم، مانند بهار که گل‌ها را در باغ به نمایش می‌گذارد.
بدان طاقت که من دارم بگویم
وزان الفاظ بی معنی بشویم
هوش مصنوعی: من می‌خواهم بگویم که من چه ظرفیت و توانایی دارم، و از آن جملات بی‌محتوا فاصله بگیریم.
کجا آن لفظها منسوخ گشته‌ست
ز دوران روزگارش در گذشته‌ست
هوش مصنوعی: کجا آن کلمات و عباراتی که زمانی معروف و رایج بودند، اکنون دیگر از یاد رفته و به فراموشی سپرده شده‌اند؟
میان بستم بدین خدمت که فرمود
که فرمانش ز بختم زنگ بزدود
هوش مصنوعی: من به خاطر درخواست او به این خدمت مشغول شدم، چون او فرمود که دستورش از سرنوشت من غبار و تیرگی را زدود.
نیابم دولتی هر چند پویم
ازان بهتر که خشنودیش جویم
هوش مصنوعی: من هرچقدر هم که در جستجوی قدرت و مقام باشم، هرگز قادر نخواهم بود به دولتی دست یابم که از رضایت او بالاتر برود.
مگر چون سر ز فرمانش نتابم
ز چرخ همتش معراج یابم
هوش مصنوعی: آیا می‌توانم با نافرمانی از او، به جایگاه بلند و والایی برسم؟
مگر مهتر شوم چون کهترانش
و یا نامی شوم چون چاکرانش
هوش مصنوعی: آیا من باید مانند افراد پایین‌رتبه واژه‌نویسان و خدمت‌گزارانش بیفتم یا به شهرت و افتخاری برسم که مانند آن‌ها شناخته شوم؟
ندیدم چون رضایش کیمیایی
نه چون خشمش دمنده اژدهایی
هوش مصنوعی: هرگز کسی را مانند او ندیدم که وجودش مانند طلا و گرانبهاست، و خشمش نیز همچون دم و آتش اژدها به شدت خطرناک و ترسناک است.
بجویم تا توانم کیمیایش
بپرهیزم ز جان‌گز اژدهایش
هوش مصنوعی: به دنبال این هستم که تا جایی که می‌توانم، گوهر و ارزش زندگی را پیدا کنم و از خطرات و زشتی‌های آن دوری کنم.
چو باشد نام من در نام ایشان
برآید کام من چون کام ایشان
هوش مصنوعی: زمانی که نام من در میان نام آن‌ها ذکر شود، خوشحالی من نیز همانند خوشحالی آن‌ها خواهد بود.
گیا هر چند خود روید به بستان
دهندش آب در سایه گلستان
هوش مصنوعی: هرچند که گیاه خود به خود در باغ رشد می‌کند، اما برای رشد و شکوفایی‌اش نیاز به آب و سایه باغ دارد.
بماناد این خداوند جهاندار
به نام نیک همواره جهان خوار
هوش مصنوعی: این خداوندی که بر جهان فرمانروایی می‌کند، همواره با نام نیک و پرآوازه‌اش در یادها باقی می‌ماند.
بقا بادش به کام خویش جاوید
بزرگان چون ستاره او چو خورشید
هوش مصنوعی: زندگی و دوام بزرگان همچون ستاره‌ای در آسمان است که همیشه درخشان و در نظرهاست، مانند خورشید که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود.
قرین جان او پاکی و شادی
ندیم طبع او نیکی و رادی
هوش مصنوعی: جان او همراه با پاکی و شادی است و روحیه‌اش پیوسته به نیکی و خوشی آراسته است.
هزاران بنده چون من باد گویا
به فکرت داد خشنودیش جویا
هوش مصنوعی: هزاران نفر مانند من وجود دارند که در تلاشند تا خشنودی او را جلب کنند و به نظر می‌رسد که در این تلاش، به او فکر می‌کنند.
کنون آغاز خواهم کرد ناچار
که جز پندش نخواند مرد بیدار
هوش مصنوعی: حالا شروع می‌کنم به گفتن، چرا که مرد هوشیار جز نصیحت چیزی نمی‌شنود.

حاشیه ها

1389/05/06 11:08
منصور محمدزاده

خواهشمند است این ابیات را به صورت زیر اصلاح فرمایید:
رکابش داشت عز جاودانی
چو چترش داشت فر آسمانی
بماندم زین سبب اندر صفاهان
نرفتم در رکاب شاه شاهان
به مهر اندر چنینم کت نمودم
و گر در دل جزین دارم جهودم
که می گویند چیزی صخت نیکوست
درین کشور همه کس داردش دوست
کجا مردم درین اقلیم هموار
بوند آن لفظ شیرین را خریدار
سخن را چون بود وزن و قوافی
نکوتر زانکه پیمودن گزافی
به خاصه چون درو یابی معانی
به کار آیدت روزی چون بخوانی
هنر در فارسی گفتن نمودند
کجا در فارسی استاد بودند
بدان طاقت که من دارم بگویم
وزان الفاظ بی معنی بشویم
ندیدم چون رضایش کیمیایی
نه چون خشمش دمنده اژدهایی

---
پاسخ: با تشکر از زحمت شما برای ذکر غلطهای چند بخش، متأسفانه شیوه‌ای که شما در ذکر اغلاط داشتید تصحیحش بسیار زمانبر بود و از عهدهٔ من خارج بود، چون باید شعر را کامل می‌خواندم تا محل بیتهایی را که ذکر می‌فرمودید پیدا کنم. لطفاً از این به بعد برای تصحیح غلطها، محل بیت مشکلدار (شمارهٔ بیت)، مورد غلط و درستش را ذکر کنید تا بدون نیاز به بازخوانی شعر بشود آن را تصحیح کرد.

1392/01/27 02:03
امین کیخا

بر روان فخر الین گرگان درود از اندک سخنوران است که فارسی میانه میدانسته و اینجا اشکارا ست

1394/03/13 14:06
ندا

بیت 30 که می گویند چیزی صخت نیکوست
درین کضور همه کس داردش دوست

درستش اینه:
که می گویند چیزی سخت نیکوست
درین کشور همه کس داردش دوست

1399/05/23 09:07
کمال

من خیلی کوچک تر از اساتیدی هستم که نظرات خود را اینجا بیان میکنند و تنها یک علاقهمند به ادبیات فارسی هستم و عاشق این داستان به راستی که یکی از زیبا ترین سروده های فارسی هست
یکی از هزاران نکته که در این داستان نظر من رو به خودش جلب کرد این بیت بود :
چو باشد نام من در نام ایشان
بر آید کام من چون کام ایشان
تصور میکنم در اینجا شاعر بیان میکنه نام من در کنار نام این سلطان بزرگ خواهد شد در صورتی که امروز شما هیچ نام و نشانی از اون سلطان پیدا نمی کنید درصورتی که نام این شاعر بزرگ با سرودن این ابیات زیبا تا ابد خواهد درخشید .

1401/03/16 02:06
جهن یزداد

فراوان وصف هرچیزی شمارد
 چو برخوانی بسی معنی ندارد
معنی ندارد = معنی نداند  بسی (مردم ) معنی نداند  - سخن را راست نداشتن سخن را راست ندانستن است به دهخدا بنگرید در داشتن