بخش ۵۳ - رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس
چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بامدادان
هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتی خیره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زمانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پی جانان دویدن
به دامی اوفتادن هر زمانی
شنیدن سرزنش از هر زبانی
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که خواهم شد به بوم ماهآباد
تنم را دردمندی میگدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد
همی خواهم ز شاهنشاه موبد
که من باشم در آن کشور سپهبد
مگر یابم نشان تندرستی
رها گردد تنم از رنج و سستی
به دشت و کوه بر، من چندگاهی
بجویم خوشترین نخچیرگاهی
گهی گیرم به یوزان غُرم و آهو
گهی گیرم به بازان کبگ و تیهو
گوزن کوهی از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بر وی گمارم
تذروان را به بازان آزمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم
هر آنگاهی که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهی کام رامین
ری و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهی مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد برنشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جای شاهنشاه برخیر
چو که باشی ز جای مه بپرهیز
ترا بر جای شاهنشاه نشستن
چنان باشد که گاه او بجستن
ترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نمودهست
ز پیش وی دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین
همی گفت ای دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
ز مهر ویس چندان رنج دیدی
کنون بنگر که از وی چه شنیدی
مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پیمودن فزونتر
بپیمودم دم خر چند گاهی
گرفتم بر هوای دیو راهی
سپاس از ایزد دادار دارم
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون زشت را از نغز و نیکو
چرا بیهوده گم کردم جوانی
چرا بر باد دادم زندگانی
دریغا آن گذشته روزگارم
دریغا آن دل امیدوارم
به دست خود گلوی خود بریدن
به از بیغارهٔ ناکس شنیدن
سرایی کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویرانتر شود زود
جدایی را پدید آمد بهانه
غمانم را پدید آمد کرانه
چنین بیغاره از بهر بریدن
به صد گوهر ببایستم خریدن
به هنگام آمد این بیغارهٔ سرد
که باری زو دلم را سردتر کرد
چو من زو دل همی خواهم بریدن
چرا نالم ز بیغاره شنیدن
کنون کم داد دولت رایگانی
گریز ای دل ز سختی تا توانی
گریز ای دل ز آسیب زمانه
گریز ای دل ز ننگ جاودانه
دلا بگریز تا خونم نریزی
گر اکنون نه گریزی کی گریزی
درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دلآزار
ز گنج شاهوار آورد بیرون
به زر کرده صد و سی تخت مدهون
دریشان جامهای بسته رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاری
برو کرده دگرگونه نگاری
به خوبی هر یکی چون بخت رامین
فرستاد آن همه زی تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوار
قبای لالهگون و لعلدستار
به نقش لعل در وی بافته زر
چو روی بیدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانی خرمی کردند و بازی
بپیچیده به هم هر دو نیازی
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
ز بوی زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازی هر دو خندان
گه از درد جدایی هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان همرنگ خونآلوده دینار
عقیق دو لبش پیروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهربار
یکی جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
همی گفت ای گرامی بی وفا یار
چرا روزم کنی همچون شب تار
نه این گفتی مرا روز نخستین
نه این بستی تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفتهست
که دلت از مهر ما سیری گرفتهست
همان ویسم همان خورشید پیکر
همان سرو سهی و یاسمینبر
بجز مهر و وفا از من چه دیدی
که یکباره دل از مهرم بریدی
اگر مهر نُوت گشتهست پیدا
کهن مهر مرا مفگن به دریا
مکن رامین جفای هجر با من
مکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که بازآیی پشیمان
گسسته دوستی بشکسته پیمان
چو روی خویش از پیشم بتابی
به جان دیدار من جویی نیابی
به دل با درد هجرانم نتابی
چو بازآیی مرا دشوار یابی
کنون گرگی و آنگه میش باشی
وزین عُجب و منی درویش باشی
چو زیر چنگ پیش من بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
ز من بینی همین غم کز تو دیدم
چشی از من همین کز تو چشیدم
همین گُشی کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
جوابش داد رامین سخندان
که از راز من آگاهست یزدان
همی دانی که از تو ناشکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بیزار شد پیراهم من
پلنگ من شدهست آهو به صحرا
نهنگ من شدهست ماهی به دریا
نتابد مهر بر من جز به خواری
نبارد ابر بر من جز به زاری
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
قیامت را درین گیتی بدیدم
همی ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتی آب
همی ترسم که آن زهری بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینم
پلنگ و اژدها و شیر بینم
همی ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آنگاهی که خود جانم نباشد
به گیتی چون تو جانانم نباشد
هر آنگاهی که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جای دارم
به جان مهر ترا بر پای داری
به گیتی نیز شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالی جدایی
وزان پس جاودانه آشنایی
جهان را چند گونه رنگ و بندست
که داند باز کاو را بند چندست
چه دانی کز پس تیره جدایی
چه مایه بود خواهد روشنایی
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همی امید دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم
امید از روز پیروزی نکاهم
خدای ما که با عدلست و دادست
همه کس را چنین آمید دادهست
که روز رنج و سختی درگذاریم
پس او را ناز و شادی در پس آریم
مرا تا جان بود اومید باشد
که روزی جفت من خورشید باشد
توی خورشید و تا رویت نباشد
جهانم جز چنان مویت نباشد
بسی سختی بدیدم از زمانه
مر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختی پسینست
دلم زین پس به شادی بر یقینست
گشاده آنگهی گردد همه کار
که سختی بیش آرد بند و مسمار
گشاید باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران
سمنبر ویس گفت آری چنینست
و لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روی او یا من نماید
از آن ترسم که تو روزی به گوراب
ببینی دختری چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
پس آزرم وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سپاری
نگر تا نگذری هرگز به گوراب
که آنجا دل همی گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینی
ندانی زان کدامین برگزینی
چو روی خویش مردم را نمایند
به روی و موی زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهاران
رباید برگ گل از شاخساران
بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر داری هزاران دل چو سندان
بمانی بی دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشه داری دیو بستن
ندانی خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت اگر ماه
بیاید گرد من گردد یکی ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
سماکش عقد باشد طوق ناهید
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد دیدنش پیران را جوانی
لبانش مردگان را زندگانی
به جان تو که مهر تو نکاهم
به جای مهر تو مهری نخواهم
ز بهر تو مرا دایه فزونتر
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردند
چو یکدگر همی پدرود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همی آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همی گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریای عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
میان دوزخ و دریا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روی صبر ویسه پرده برداشت
قضا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وی بینداخت
شده رامین چو تیری دور پر تاب
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
همی نالید ویسه در جدایی
شکیب از من جدا شد تا تو آیی
قضای بد ترا در ره فگنده
هوای دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشی مانده در راه
هوا جوی تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیاید
سزد گر صبر در جانم نپاید
به دریا در، که یارد بود مادام
به دوزخ در، که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که گویم دشمن من همچو من باد
چو از درگه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش نای رویین
چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر
کجا داغ جفا بودش به دل بر
همی پیچید بر درد جدایی
نشسته بر رخان گرد جدایی
نباشد هیچ عاشق را صبوری
بخاصه روز هجر و گاه دوری
چو باشد در جدایی دل شکیبا
مرو را نیست نام عشق زیبا
بخش ۵۲ - پاسخ دادن ویس موبد را: چو بشنید این سخن ویس دلارایبخش ۵۴ - رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى: اگرچه یافت رامین مرزبانی
اطلاعات
وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: دانشگاه فرانکفورت
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بامدادان
هوش مصنوعی: زمانی که روزی با برف و باران شروع شود، نشانهای از صبحگاه ظاهر میشود.
هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتی خیره گردد
هوش مصنوعی: وقتی ابرها جمع میشوند و هوا تیره میشود، تندباد باعث میشود که دنیا به حالت فرضی و حیرتانگیزی درآید.
چو فُرقت خواهد افگندن زمانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه
هوش مصنوعی: زمانی که جدایی پیش میآید، دنیا به او دلیل و بهانهای نشان خواهد داد.
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
هوش مصنوعی: کسی که میخواهد سرنوشتش را تغییر دهد، از قبل باید آماده باشد و قدرت جسدش را در برابر درد و مشکلات به کار بگیرد.
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پی جانان دویدن
هوش مصنوعی: وقتی رامین از درد و رنج دوری محبوبش خسته و دلزده شد، به دنبال او شب و روز میدوید.
به دامی اوفتادن هر زمانی
شنیدن سرزنش از هر زبانی
هوش مصنوعی: هر زمان که به دام بیفتم، از زبانهای مختلف سرزنش میشنوم.
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که خواهم شد به بوم ماهآباد
هوش مصنوعی: پیغامی به پادشاه فرستاد که میخواهد به سرزمین ماهآباد برود.
تنم را دردمندی میگدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد
هوش مصنوعی: بدن من در حال رنج و بیماری است و بودن آن هوا، حال من را بهتر میکند.
همی خواهم ز شاهنشاه موبد
که من باشم در آن کشور سپهبد
هوش مصنوعی: من از شاه بزرگ میخواهم که در آن سرزمین، من فرزند سپهبد باشم.
مگر یابم نشان تندرستی
رها گردد تنم از رنج و سستی
هوش مصنوعی: آیا نشانهای از سلامتی پیدا میکنم تا بتوانم از رنج و ضعف خود رها شوم؟
به دشت و کوه بر، من چندگاهی
بجویم خوشترین نخچیرگاهی
هوش مصنوعی: من در دشت و کوه به دنبال بهترین مکان برای شکار میگردم.
گهی گیرم به یوزان غُرم و آهو
گهی گیرم به بازان کبگ و تیهو
هوش مصنوعی: گاهی با یوزها شکار میکنم و آهو را میگیرم، و گاهی هم با بازها کبک و تیهو را صید میکنم.
گوزن کوهی از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بر وی گمارم
هوش مصنوعی: من گوزن کوهی را از کوه بیرون میآورم و بر روی آن یوزی را قرار میدهم.
تذروان را به بازان آزمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم
هوش مصنوعی: من پرندگان تیزپرواز را با هم آزمایش میکنم و همچنین سگها را بر روی صدای بلند خود آزمایش میکنم.
هر آنگاهی که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
هوش مصنوعی: هر زمانی که پادشاه سخنی بگوید، من با تمام وجود و احترام به سوی او میروم.
خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهی کام رامین
هوش مصنوعی: رامین پیامی برای شاه فرستاد که از موقعیت و قدرت خود به عنوان یک پادشاه راضی و خوشنود است.
ری و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهی مهر و منشورش فرستاد
هوش مصنوعی: ری و گرگان و مناطق کوهستانی را به او سپرد و نشان سلطنت و فرمانش را برای او فرستاد.
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
هوش مصنوعی: وقتی رامین از خیمه بیرون آمد و به سمت شاه رفت، ناگهان بر اثر بیتوجهی و بدون راهنمایی، از مسیر خود منحرف شد.
به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد برنشیند
هوش مصنوعی: به سوی ویس رفت تا او را ببیند، زیرا اگر او را قبلاً دیده باشد، دیگر نمینشیند.
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
هوش مصنوعی: وقتی ویس به تخت نشست، آن بت خندان بر او دست افشاند.
بگفت از جای شاهنشاه برخیر
چو که باشی ز جای مه بپرهیز
هوش مصنوعی: شاهنشاه گفتند که از جایت بلند شو و هرگز از مه دور نشو.
ترا بر جای شاهنشاه نشستن
چنان باشد که گاه او بجستن
هوش مصنوعی: نشستن تو در مقام شاهنشاه، به گونهای است که گاه باید او به جستوجو برود.
ترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نمودهست
هوش مصنوعی: این کار که تو در پی آن هستی، به سادگی امکانپذیر نیست و به نظر میرسد که این مسیر به خوبی ترک شده است.
ز پیش وی دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین
هوش مصنوعی: رامین با دلمشغولی و ناامیدی از نزد او بلند شد و به آرامی بر بخت خود نفرین کرد.
همی گفت ای دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
هوش مصنوعی: ای دل نادان و بیفکر، خوب نگاه کن که مشکل و درد تو از کجا به وجود آمده است.
ز مهر ویس چندان رنج دیدی
کنون بنگر که از وی چه شنیدی
هوش مصنوعی: از عشق ویس چه زحمتها کشیدی، حالا نگاه کن که دربارهاش چه چیزهایی شنیدهای.
مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید
هوش مصنوعی: مراقب باش که کسی به دنبال محبت و عشق از زن باشد، چرا که محبت واقعی مانند گل از دلها میروید و نه از جایی که امیدی به آن نیست.
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پیمودن فزونتر
هوش مصنوعی: مهر و محبت زنان، همانند دم خر است و از این رو تبدیل به چیزی بیشتر نخواهد شد.
بپیمودم دم خر چند گاهی
گرفتم بر هوای دیو راهی
هوش مصنوعی: من زمانی چندی را در مسیر خطرناک و پرخطر سپری کردم و بر اساس هوس و خیال دیوانهوار خود، به راهی دشوار قدم نهادم.
سپاس از ایزد دادار دارم
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
هوش مصنوعی: من از خداوندی که هستی و عدالت را به من بخشیده سپاسگزارم زیرا اکنون چشم و دل روشنی دارم.
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون زشت را از نغز و نیکو
هوش مصنوعی: من هنر را از آهو یاد گرفتم، حتی اگر زشت باشد، میتوان آن را از زیبا و خوب تشخیص داد.
چرا بیهوده گم کردم جوانی
چرا بر باد دادم زندگانی
هوش مصنوعی: چرا بیخود دوران جوانی را از دست دادم و زمان زندگیام را تباه کردم؟
دریغا آن گذشته روزگارم
دریغا آن دل امیدوارم
هوش مصنوعی: ای کاش روزهای گذشته و زمانهای خوبم بازمیگشتند، ای کاش دل امیدوارم دوباره جان میگرفت.
به دست خود گلوی خود بریدن
به از بیغارهٔ ناکس شنیدن
هوش مصنوعی: بهتر است که خود را به دست خود آسیب برسانی تا اینکه سخنان بیارزش و بیمحتوا از افراد بیفایده بشنوی.
سرایی کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویرانتر شود زود
هوش مصنوعی: خانهای که از نشانههای بدیمن نمایان شده، به زودی ویرانتر خواهد شد.
جدایی را پدید آمد بهانه
غمانم را پدید آمد کرانه
هوش مصنوعی: جدایی باعث شد که غمهایم بیشتر شوند و به انتها نرسند.
چنین بیغاره از بهر بریدن
به صد گوهر ببایستم خریدن
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که به خاطر انتخاب و جدایی از چیزی ارزشمند، باید به مقدار زیادی هزینه و تلاش کرد. یعنی اگر بخواهیم از چیزی با ارزش و گرانبها جدا شویم، باید بهای سنگینی بپردازیم.
به هنگام آمد این بیغارهٔ سرد
که باری زو دلم را سردتر کرد
هوش مصنوعی: در زمان ورود این موجود ناخواسته و بیاحساس، دلم که قبلاً هم سرد بود، حتی بیشتر یخ کرد.
چو من زو دل همی خواهم بریدن
چرا نالم ز بیغاره شنیدن
هوش مصنوعی: وقتی که من میخواهم دل خود را از او جدا کنم، چرا باید از بیخبریها و غمها شکایت کنم؟
کنون کم داد دولت رایگانی
گریز ای دل ز سختی تا توانی
هوش مصنوعی: اکنون زمانی است که فرصتهای خوب و رایگان در حال کاهش است. ای دل، از سختیها فرار کن تا جایی که میتوانی.
گریز ای دل ز آسیب زمانه
گریز ای دل ز ننگ جاودانه
هوش مصنوعی: ای دل، از آسیبها و سختیهای روزگار فرار کن و از عیبهایی که همیشه بر تو خواهد ماند دوری گزین.
دلا بگریز تا خونم نریزی
گر اکنون نه گریزی کی گریزی
هوش مصنوعی: ای دل، فرار کن تا خون من ریخته نشود. اگر اکنون فرار نکنی، پس چه زمانی خواهی گریخت؟
درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل
هوش مصنوعی: در این فکر گرفتار شدهایم که دل مانند ریشهای است که به زمین متصل شده و در آن رشد کرده است.
سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید
هوش مصنوعی: وقتی سمنبر ویس را با چهرهای غمگین دید، احساس کرد که دلش پر از تیرهای اندوه شده است.
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دلآزار
هوش مصنوعی: او از گفتار بیهودهای که بر زبان آورد پشیمان شد، چون این سخنان باعث آزار دل رامین شد.
ز گنج شاهوار آورد بیرون
به زر کرده صد و سی تخت مدهون
هوش مصنوعی: از گنج شاهانه خارج کرد و صد و سی تخت زرد و زیبا ساخته است.
دریشان جامهای بسته رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین
هوش مصنوعی: جامهای بستهی رنگین که در دل خود زیبایی و هنر دارند، زینتبخش ایران و سرزمینهای دیگر چون روم، ششتر و چین هستند.
به پیکر هر یکی همچون بهاری
برو کرده دگرگونه نگاری
هوش مصنوعی: هر یک از افراد مانند بهاری تازه هستند که در هر بار به شکلی جدید و متفاوت جلوهگر میشوند.
به خوبی هر یکی چون بخت رامین
فرستاد آن همه زی تخت رامین
هوش مصنوعی: هر یک از آنها مثل بخت رامین با زیبایی و خوبی به سوی او فرستاده شدهاند و تمام آن زیباییها در برابر تخت رامین قرار گرفته است.
پس او را جامها پوشید شهوار
قبای لالهگون و لعلدستار
هوش مصنوعی: او را با جامهای زیبا و لباسی رنگارنگ از گلهای لاله و دستارهایی از یاقوت پوشاندهاند.
به نقش لعل در وی بافته زر
چو روی بیدل و رخسار دلبر
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی و جاذبه ظاهری کسی اشاره دارد که چهرهاش مانند سرخی سنگ یاقوت و زبرجد درخشان است. زیبایی او آنقدر خیرهکننده است که وقتی به چهرهاش نگاه میکنی، احساس میکنی که از طلا بافته شده است. بهطور کلی، این توصیف به تجلی زیبایی و احساس شگفتی نسبت به آن پرداخته است.
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
هوش مصنوعی: سپس آنها دست یکدیگر را گرفتند و به همراه هم به باغی رفتند.
زمانی خرمی کردند و بازی
بپیچیده به هم هر دو نیازی
هوش مصنوعی: روزی را به یاد میآوریم که خوشحالی و بازی، همگی با هم تلفیق شده بودند و هر دو طرف در این شادی و بازی به یکدیگر وابسته بودند.
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
ز بوی زلف ایشان باد مشکین
هوش مصنوعی: زیبایی و درخشش چهره آنها مانند یک باغ رنگارنگ است و عطر خوش زلفهایشان باعث ایجاد بویی دلپذیر و مسحورکننده میشود.
گه از پیوند و بازی هر دو خندان
گه از درد جدایی هر دو گریان
هوش مصنوعی: گاهی به خاطر ارتباط و بازی با یکدیگر خندان و شادمانیم، و گاهی به خاطر درد جدایی از همدیگر، هر دو اشک میریزیم.
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان همرنگ خونآلوده دینار
هوش مصنوعی: چشمهای ویس به خاطر زیباییهای دلانگیز و رعناییش، مانند دیناری که به خون آلوده است، میبارد.
عقیق دو لبش پیروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
هوش مصنوعی: لبهای زیبا و نشستهاش همچون عقیق، باعث شده که همه دنیا به حال او توجه کرده و دلسوز او شوند.
یکی چشم و هزار ابر گهربار
یکی جان و هزاران گونه تیمار
هوش مصنوعی: یک نفر چشمی دارد که مانند هزار ابر، مملو از اشکهای گرانبهاست و در عین حال یک روح دارد که در معرض مراقبتها و محبتهای بیشماری قرار دارد.
به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
هوش مصنوعی: فندق که به مشک آغشته شده، زیبایی و لطافت خاصی پیدا کرده است، همانطور که نرگس که به خون آلوده شده، به گوهری با ارزش تبدیل میشود.
همی گفت ای گرامی بی وفا یار
چرا روزم کنی همچون شب تار
هوش مصنوعی: چرا ای دوست عزیز و بی وفا، زندگیام را مانند شبهای تاریک میکنی؟
نه این گفتی مرا روز نخستین
نه این بستی تو با من عهد پیشین
هوش مصنوعی: اینطور که تو در ابتدا به من گفتی نیست، و این عهدی که با من بستی نیز چیز دیگری است.
هنوز از مهر ما خود چند رفتهست
که دلت از مهر ما سیری گرفتهست
هوش مصنوعی: هنوز زمان زیادی نگذشته که از محبت ما به تو عبور کردهای اما دل تو دیگر از این محبت سیر شده است.
همان ویسم همان خورشید پیکر
همان سرو سهی و یاسمینبر
هوش مصنوعی: او همان ویس، همان خورشید، همان سرو بلند و یاسمن است.
بجز مهر و وفا از من چه دیدی
که یکباره دل از مهرم بریدی
هوش مصنوعی: جز محبت و صداقت از من چه چیزی دیدی که ناگهان از عشق من جدا شدی؟
اگر مهر نُوت گشتهست پیدا
کهن مهر مرا مفگن به دریا
هوش مصنوعی: اگر عشق و محبتی که به تو دارم واضح و آشکار شده است، به یاد داشته باش که محبت قدیمی و دیرین من را فراموش نکن.
مکن رامین جفای هجر با من
مکن رامین مرا با کام دشمن
هوش مصنوعی: ای رامین، مرا با بی وفایی جدایی آزار نده و با دشمنانم در میاویز.
مکن رامین که بازآیی پشیمان
گسسته دوستی بشکسته پیمان
هوش مصنوعی: هرگز به رامین امید نداشته باش، زیرا اگر دوباره برگردی، پشیمان خواهی شد. دوستیمان را از هم گسستهای و پیمانمان را شکستهای.
چو روی خویش از پیشم بتابی
به جان دیدار من جویی نیابی
هوش مصنوعی: اگر روی خود را از من برگردانی، هرگز نخواهی توانست دیدار من را پیدا کنی.
به دل با درد هجرانم نتابی
چو بازآیی مرا دشوار یابی
هوش مصنوعی: وقتی که با دل شکسته و پر از درد فراق هستم، اگر دوباره برگردی، برای تو مشکلاتی به وجود میآید.
کنون گرگی و آنگه میش باشی
وزین عُجب و منی درویش باشی
هوش مصنوعی: الان مثل گرگ قدرتمند و برتر هستی، اما در آینده ممکن است به حالت ضعیف و بیپناهی تبدیل شوی، بنابراین نباید به غرور و خودبزرگبینی افتخار کنی.
چو زیر چنگ پیش من بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
هوش مصنوعی: وقتی که تو در برابر من ناله کنی و صورتت را به خاک پای من بمالی، نشاندهندهی سرسپردگی و تسلیم تو نسبت به من خواهد بود.
ز من بینی همین غم کز تو دیدم
چشی از من همین کز تو چشیدم
هوش مصنوعی: از من غم و اندوهی را میبینی که به خاطر تو به وجود آمده است، و من نیز همین غم را از تو احساس کردهام.
همین گُشی کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
هوش مصنوعی: من همینطور که با تو رفتار میکنم و ناز میکنم، به خوبی و بدیهایت پاسخ خواهم داد.
جوابش داد رامین سخندان
که از راز من آگاهست یزدان
هوش مصنوعی: رامین به او پاسخ داد و گفت که خداوندی که از اسرار من باخبر است، این را میداند.
همی دانی که از تو ناشکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم
هوش مصنوعی: تو میدانی که من به خاطر تو صبر و تحمل ندارم، اما در برابر دشمنانت با شدت و قاطعیت رفتار میکنم.
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بیزار شد پیراهم من
هوش مصنوعی: جهان به خاطر تو با من دشمن شده و من از خودم بیزارم و حتی لباستم هم نشاندهنده این نیست که حال خوبی دارم.
پلنگ من شدهست آهو به صحرا
نهنگ من شدهست ماهی به دریا
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر میگوید که حیوانات و موجودات مختلف در طبیعت دچار دگرگونی شدهاند. پلنگ، که نمادی از قدرت و تهاجم است، حالا به نرمی آهو تبدیل شده و در صحرا زندگی میکند. همچنین، نهنگ که نمایانگر بزرگی و عظمت دریا است، حالا شبیه ماهی شده و به آب دقت و ریزبینی بیشتری بخشیده است. این تغییرات نشاندهنده تحولاتی در زندگی و طبیعت است.
نتابد مهر بر من جز به خواری
نبارد ابر بر من جز به زاری
هوش مصنوعی: خورشید بر من تابش ندارد، مگر با ذلت و ابر بر من نمیبارد، مگر با اندوه و زاری.
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
قیامت را درین گیتی بدیدم
هوش مصنوعی: به خاطر بسیاری از بیخبرانی که از مردم شنیدم، روز قیامت را در این دنیا مشاهده کردم.
همی ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران
هوش مصنوعی: من از دوستان و همراهانم به اندازه دشمنان و افرادی که کینه دارند، میترسم.
ز دست هر که گیرم شربتی آب
همی ترسم که آن زهری بود ناب
هوش مصنوعی: از هر دست که نوشیدنی بگیرم، حتی یک لیوان آب هم میترسم که ممکن است زهر باشد.
به خواب اندر همه شمشیر بینم
پلنگ و اژدها و شیر بینم
هوش مصنوعی: در خواب، همه نوع حیوانات وحشتناک و قدرتمند مانند پلنگ، اژدها و شیر را مشاهده میکنم.
همی ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هوش مصنوعی: من نگرانم که پادشاه به طور پنهانی و با یک حیله، جانم را از من بگیرد.
هر آنگاهی که خود جانم نباشد
به گیتی چون تو جانانم نباشد
هوش مصنوعی: هر نگاهی که خودم را در آن نبینم، در این دنیا مثل تو عزیز و محبوبی نخواهد بود.
هر آنگاهی که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم
هوش مصنوعی: هر بار که نگاهم را میدوزم، جانم از کارهای خودم و تو خارج میشود و فقط به تو فکر میکنم.
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
هوش مصنوعی: چه خوب است که جان در بدنم وجود داشته باشد و با آن جان در کنار من، تو که محبوب منی.
پس آن بهتر که جان بر جای دارم
به جان مهر ترا بر پای داری
هوش مصنوعی: بهتر است که من جانم را حفظ کنم تا اینکه عشق تو را بر زمین بگذارم.
به گیتی نیز شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید
هوش مصنوعی: در دنیا هیچکس نمیداند که در آینده چه پیش خواهد آمد، همانطور که شب در دل خود ممکن است چیزی را پنهان کند.
چه باشد گر بود سالی جدایی
وزان پس جاودانه آشنایی
هوش مصنوعی: اگر سالی از هم دور باشیم، چه اهمیتی دارد وقتی که بعد از آن به دوستی و آشنایی دائمی برسیم؟
جهان را چند گونه رنگ و بندست
که داند باز کاو را بند چندست
هوش مصنوعی: دنیا پر از رنگها و شکلهای مختلف است و هیچ کس نمیداند که هر کس به چه نوع محدودیتهایی دچار است و چه بارهایی را بر دوش دارد.
چه دانی کز پس تیره جدایی
چه مایه بود خواهد روشنایی
هوش مصنوعی: نمیدانی که بعد از جدایی تاریک چه مقدار آرزو برای روشنایی وجود دارد.
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همی امید دارم
هوش مصنوعی: با وجود اینکه درگیر مشکلات و دردهای زندگی هستم، اما هنوز به درمان و بهبودی آنها امید دارم.
اگر چه مستمند سال و ماهم
امید از روز پیروزی نکاهم
هوش مصنوعی: اگرچه در فقر و تنگدستی به سر میبرم، اما هر روز امیدوارم که روزی به پیروزی و موفقیت دست پیدا کنم.
خدای ما که با عدلست و دادست
همه کس را چنین آمید دادهست
هوش مصنوعی: خداوندی که عادل و دادگر است، به همه امید داده است که به او نیکی و انصاف را ببینند.
که روز رنج و سختی درگذاریم
پس او را ناز و شادی در پس آریم
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که ما باید روزهای سخت و پرمشقت را پشت سر بگذاریم تا بتوانیم شادی و ناز را به همراه داشته باشیم. یعنی برای رسیدن به خوشبختی و آرامش، باید از مشکلات عبور کنیم.
مرا تا جان بود اومید باشد
که روزی جفت من خورشید باشد
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندگی در من جاری است، امید دارم که روزی همراه من همچون خورشید روشنایی بیاورد.
توی خورشید و تا رویت نباشد
جهانم جز چنان مویت نباشد
هوش مصنوعی: وقتی که تو درخشان و تابان باشی، دنیا برای من چیزی جز زیبایی تو ندارد.
بسی سختی بدیدم از زمانه
مر آن را پاک مهر تو بهانه
هوش مصنوعی: من در زندگی سختیهای زیادی را تجربه کردهام، اما عشق پاک تو باعث شده است که این تلخیها را فراموش کنم.
چنان دانم که این سختی پسینست
دلم زین پس به شادی بر یقینست
هوش مصنوعی: میدانم که این سختی، پایان کار است و از این به بعد دل من مطمئن است که به شادی خواهد رسید.
گشاده آنگهی گردد همه کار
که سختی بیش آرد بند و مسمار
هوش مصنوعی: زمانی که سختی و مشکلات زیادی پیش بیاید، کارها به تدریج بهتر میشوند و راه حلها پیدا میشوند.
گشاید باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران
هوش مصنوعی: باد بهاری چشمانش را میگشاید و وقتی برف، مسیر کوهها را میبندد.
سمنبر ویس گفت آری چنینست
و لیکن بخت من با من به کینست
هوش مصنوعی: ویس گفت: "بله، اینگونه است، اما بخت من همیشه در برابر من خصمانه بوده است."
نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روی او یا من نماید
هوش مصنوعی: فکر نکنم که اگر یارم را برباید، بتوانم به راه او یا به دنبال او بروم.
از آن ترسم که تو روزی به گوراب
ببینی دختری چون دُر خوشاب
هوش مصنوعی: میترسم که روزی به قبرستان بروی و دختری زیبا و دلربا مانند مروارید را ببینی.
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
هوش مصنوعی: به بالا، سرو و گل یاسمن بر روی صورت ماه و ماهش بوی خوش مشک را منتقل میکند.
پس آزرم وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سپاری
هوش مصنوعی: آیا نمیتوانی به وفاداری من احترام بگذاری و دل بیمهر خود را به دیگری بسپاری؟
نگر تا نگذری هرگز به گوراب
که آنجا دل همی گردد چو دولاب
هوش مصنوعی: مواظب باش که هیچگاه به گور نروی، زیرا در آنجا دل انسان در حالت چرخش و سرگردانی قرار میگیرد.
ز بس خوبان و مهرویان که بینی
ندانی زان کدامین برگزینی
هوش مصنوعی: از شدت زیباییها و چهرههای زیبا که میبینی، نمیدانی از میان آنها کدام یک را انتخاب کنی.
چو روی خویش مردم را نمایند
به روی و موی زیبا دل ربایند
هوش مصنوعی: وقتی شخصی چهرهاش را به نمایش میگذارد و موهای زیبای خود را نشان میدهد، دلها را به آسانی به دست میآورد.
چنان چون باد هنگام بهاران
رباید برگ گل از شاخساران
هوش مصنوعی: مانند بادی که در بهار، گلبرگها را از شاخهها جدا میکند.
بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
هوش مصنوعی: اگر کسی تو را با زلف و چشم زیبا مثل شیر گور شکار کند، مانند یوزی که به سمت آهو میتازد، تو نیز به دام او خواهی افتاد.
اگر داری هزاران دل چو سندان
بمانی بی دل از دیدار ایشان
هوش مصنوعی: اگر هزاران دل هم داشته باشی، مانند سندان خواهید ماند، بیدل و بدون احساس از دیدار آنها.
و گر تو پیشه داری دیو بستن
ندانی خود ازیشان باز رستن
هوش مصنوعی: اگر تو هنر بستن دیوها را ندانی، خودت هم از دست آنها رهایی نخواهی یافت.
جهان افروز رامین گفت اگر ماه
بیاید گرد من گردد یکی ماه
هوش مصنوعی: رامین به دنیا میگوید که اگر ماه به آسمان بیاید، در اطراف من یک ماهی دیگر هم پیدا میشود.
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
سماکش عقد باشد طوق ناهید
هوش مصنوعی: سهیل دوستانش را به یاد تاج خورشید میآورد و زیباییهای او مانند طوق ناهید است.
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که او میگوید مطابق با فرهنگ است و تمام کارهای او از روی فریب و نیرنگ صورت میگیرد.
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
هوش مصنوعی: لبان او مانند نوشیدنی شیرین است و بوسه از آن مانند دارویی شفا بخش میباشد؛ و چهرهاش که زرق و برق دارد، مانند یک جادو است که انسان را مجذوب خود میکند.
دهد دیدنش پیران را جوانی
لبانش مردگان را زندگانی
هوش مصنوعی: دیدن او باعث rejuvenation و جوانی در قلب پیران میشود و لبخندش به مردگان زندگی دوبارهای میبخشد.
به جان تو که مهر تو نکاهم
به جای مهر تو مهری نخواهم
هوش مصنوعی: به خاطر تو و عشق تو، هرگز نمیخواهم کسی را به جای تو دوست داشته باشم.
ز بهر تو مرا دایه فزونتر
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
هوش مصنوعی: به خاطر تو، مادرم از همه زیباییها و زرق و برقها مانند ماه، بیشتر از آنچه که باید، برایم زحمت کشیده است.
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
هوش مصنوعی: سپس آنها هزاران بار یکدیگر را بوسه دادند و چهرههایشان را به هم نزدیک کردند.
دو چشم خویش خونین رود کردند
چو یکدگر همی پدرود کردند
هوش مصنوعی: دو چشم من به خاطر جدایی از یکدیگر، مانند اینکه با هم خداحافظی میکنند، پر از اشک و خونین شدهاند.
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همی آذر کشیدند
هوش مصنوعی: وقتی افسوس و حسرتی از دل خارج شد، آتش آن به آسمان رفت.
چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همی گوهر فشاندند
هوش مصنوعی: وقتی که سیل جدایی اشکها از چشمانم روان شد، مانند گنجی به زمین ریخته شد.
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریای عمان
هوش مصنوعی: به خاطر آه و نالههای آنها، هوا به شدت گرم و آتشین شده و زمین پر از اشکهایشان به اندازه دریای عمان گشته است.
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
میان دوزخ و دریا بماندند
هوش مصنوعی: دو بیدل، هر دو مانند افرادی مجنون و عاشق، در شرایط سخت و دشواری میان دوزخ و دریا باقی ماندهاند.
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روی صبر ویسه پرده برداشت
هوش مصنوعی: وقتی رامین بر روی صندلی نشسته و از بر صبوری خود پردهبرداری کرد، ویسه نیز در این لحظه بر غسل زنگار و رازداری خود غلبه کرد.
قضا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وی بینداخت
هوش مصنوعی: سرنوشت از قامت زیبا و دلربای او همچون کمانی برای رامین ساخته است که او را چون تیری به سمت خود میکشاند و به او میزند.
شده رامین چو تیری دور پر تاب
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
هوش مصنوعی: رامین مثل تیری شده که به دور از کمان و بر روی زمین افتاده، و آن تیر به خون آغشته است.
همی نالید ویسه در جدایی
شکیب از من جدا شد تا تو آیی
هوش مصنوعی: ویسه به شدت از جدایی و دوری شکیب گله میکند و ناراحتی خود را ابراز میکند. او میگوید تا زمانی که شکیب از او جدا شده، انتظار آمدن او را میکشد.
قضای بد ترا در ره فگنده
هوای دل مرا در چه فگنده
هوش مصنوعی: سرنوشت ناخوشایند تو را در راهی انداخته است، اما دل من به چه چیزی گرفتار شده است؟
نگارا تا تو باشی مانده در راه
هوا جوی تو باشد مانده در چاه
هوش مصنوعی: عزیزم، تا زمانی که تو در کنار من هستی، در مسیر آرزوهای من چیزی باقی نمانده و در دل من امید تو باقی مانده است.
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
هوش مصنوعی: این بخت چه شگفتانگیز است که گاهی بر خاک سقوط میکند و گاهی بر تخت سلطنت نشسته است.
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
هوش مصنوعی: این دل پر از غم به حدی است که نمیتواند در فضایی بزرگ و وسیع جای بگیرد.
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
هوش مصنوعی: چشمانم از شدت اشک به دریا میماند و جانم به خاطر غمها همچون آتش جهنم میسوزد.
سزد گر خواب در چشمم نیاید
سزد گر صبر در جانم نپاید
هوش مصنوعی: اگر خواب به چشمانم نیاید، اشکالی ندارد؛ اگر صبر در وجودم باقی نماند، باز هم قابل فهم است.
به دریا در، که یارد بود مادام
به دوزخ در، که آرد کرد آرام
هوش مصنوعی: به سوی دریا برو، زیرا که در آنجا همیشه کمک هست. به سوی جهنم نرو، چون آنجا تنها درد و عذاب وجود دارد.
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که گویم دشمن من همچو من باد
هوش مصنوعی: بدتر از آن این است که از دشمن یاد کنم و بگویم او نیز مانند من باشد.
چو از درگه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش نای رویین
هوش مصنوعی: زمانی که رامین از درگاه خداوند به سمت پروین حرکت کرد، صدای نای زیبایی به گوش رسید.
چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران
هوش مصنوعی: وقتی ابرها تاریک شدند، مانند سوارانی که در حال حرکتاند، آن اشکهای رامین به باران تبدیل شد.
اگر چه بود آزرده ز دلبر
کجا داغ جفا بودش به دل بر
هوش مصنوعی: هرچند او از طرف معشوقش دلخور است، اما در دلش جای داغی از ظلم و جفایش دارد.
همی پیچید بر درد جدایی
نشسته بر رخان گرد جدایی
هوش مصنوعی: درد جدایی همچون دودی از چهرهام در حال پیچیدن است و بر صورت من نشسته است.
نباشد هیچ عاشق را صبوری
بخاصه روز هجر و گاه دوری
هوش مصنوعی: عاشق هیچگاه نمیتواند در برابر مشکلات و دوری صبر و تحمل کند، به ویژه در روزهای جدایی و فراق.
چو باشد در جدایی دل شکیبا
مرو را نیست نام عشق زیبا
هوش مصنوعی: وقتی که در فراق معشوق دلی صبور باشد، دیگر نامی از عشق زیبا نمیماند.
حاشیه ها
1392/05/29 12:07
امین کیخا
اهوی با هنر متضاد اورده شده است ،
دو نام هم برای کودکان در این لت (صفحه) ساختم یکی مهرنو یعنی خورشید تازه و بهرو که یعنی خوشگل بهگو هم که واقعا خوش تراش است
1397/01/24 04:03
جمشید شیرانی
چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بابدادان
در این بیت بابدادان غلط و بامدادان صحیح است