گنجور

بخش ۲۶ - فریفتن دایه ویس را به جهت رامین

چو دایه پیش ویس دلستان شد
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
سخنهای فریبنده بپیراست
به دستان و به نیرنگش بیاراست
چو ویس دلستان را دید غمگین
از آب دیدگان تر کرده بالین
به درد مادر و هجر برادر
گسسته عقد مروارید بربر
بدو گفت ای مرا چون جان شیرین
نه بیماری چه داری سر به بالین
چه دیوست این که بر جانت نشسته‌ست
در هر شادیی بر تو ببسته‌ست
گمان کردی به رنج اندر سهی سرو
تو پنداری که در چاهی نه در مرو
سبکتر کن ز دل بار گران را
کزو آسیب سخت آید روان را
نه بس کاری بود آسیب بردن
گذشته یاد کردن درد خوردن
ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست
ز خرسندی به او را چاره ای نیست
اگر فرمان بری خرم نشینی
به بخت خویش خرسندی گزینی
[ز خرسندیت جان را نیک یار است
نه خرسندیت با جان کارزار است]
چو بشنید این سخن ویس دلارام
تو گفتی یافت لختی در دل آرام
چو خورشیدی سر از بالین بر آورد
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
زمین از رنگ رویش نقش چین گشت
هوا از بوی مویش عنبرین گشت
چه ایوان بود و چه روی دلارام
به رنگ یکدگر هر دو وشی فام
چو باغ خوب رنگ اردیبهشتی
بهشت ایوان و ویس او را بهشتی
رخانش بود گفتی نوبهاران
هم از چشمش برو باریده باران
شخوده نیلگون گشته رخانش
چو نیلوفر بد اندر آبدانش
در آب اشک او دو چشم بی خواب
نکوتر بود از نرگس که در آب
به گریه دایه را گفت این چه روزاست
که گویی آتش آرام سوزست
به هر روزی که نو گردد ز گردون
مرا نو گردد اندوهی دگرگون
گناه از مرو بینم یا ز اختر
و یا زین چرخ خود کام ستمگر
که گویی کوه چون البرز هفتاد
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
نه مروست که بوم تن گدازست
نه شهرست این که چاه شست بازست
نگارستان و باغ و کاخ شهوار
مرا هستند همچون دوزخ تار
تن من دردها را راه گشته‌ست
تو گویی جانم آتشگاه گشته‌ست
ز شب بینم بلا وز روز تیمار
فزاید بر دلم زین هردوان بار
به جان من که گر آید مرا هوش
بود چون زندگانی بر دلم نوش
من امید از جهان اکنون بریدم
که ویرو را به جواب اندر بدیدم
نشسته بر سمند کوه پیکر
مرو را نیزه در کف تیغ در بر
زنخچیر آمده با شادکامی
بسی کرده به صحرا نیک نامی
به شادی باره را پیشم بتازید
به خوشی مر مرا لختی نوازید
مرا گفتی به آواز چو شکر
که چونی یار منی جان برادر
به بیگانه زمین در دست دشمن
بگو تا حال تو چونست بی من
وزان پس دیدمش بامن بخفته
بر سیمین من در برگرفته
لب طوطی و چشم گاومیشم
بسی بوسید و تازه کرده ریشم
مرا گفتار او کم دوش خوانده‌ست
هنوز اندر دل و در گوش مانده‌ست
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز
مرا مانده‌ست در بینی و در مغز
بتر زین کی نماید بخت کینم
که ویرو را همی در خواب بینم
چو گردونم نماید روز چونین
مرا زین پس چه باید جان شیرین
مرا تا من زیم این غم بسنده ست
که جانم مرده و اندام زنده ست
تو دیدی دایه اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو هیچ بنده
همی گفت این سخنهای دل انگیز
شده دو چشم خونریزش گهر نیز
نهاده دایه دستش بر سر و بر
همی گفت ای چراغ و چشم مادر
ترا دایه ز هر دردی فدا باد
غم تو مشنواد و بد مبیناد
شنیدم هر چه گفتی ای پری روی
فتاد اندر دلم چون آهن و روی
اگرچه درد بر تو بی کرانست
مرا درد تو بر دل بیش از آنست
مبر اندوه کت بردن نه آیین
به تلخی مگذران این عمر شیرین
به رامش دار دل را تا توانی
که دو روزست ما را زندگانی
جهان چون خان و راه مردمانست
درنگ ما درو در یک زمانست
بود شادیش یکسر انده آمیغ
نپاید دیر همچون سایهٔ میغ
جهان را نام او زیرا جهانست
که زی هشیار چون رخش جهانست
چرا از بهر آن اندوه داری
که هست ایدر جهان چون تو گذاری
اگر کامی ز تو بستد زمانه
به صد کام دگر داری بهانه
جوان و کامگار و پادشایی
به شاهی بر جهان فرمان روایی
مکن پدرود یکباره جهان را
مکن در بند جاویدان روان را
به گیتی در جوانان هر که مردند
همه جویان کام و کرد و خوردند
یکایک دل به چیزی رام دارند
به رامش روز خود پدرام دارند
گروهی صید یوز و باز جویند
گروهی چنگ و بربط ساز جویند
گروهی خیل دارند و شبستان
غلامان و بتان نارپستان
همیدون هر چه پوشیده زنانند
به چیزی هر یکی شادی کنانند
تو با تیمار ویرو مانده و بس
نخواهی در جهان جستن جز او کس
مرا گفتی که اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو نیست بنده
[اگر چه شاه و خود کام است ویرو
فرشته نیست پرورده به مینو]
به مرو اندر بسی دیدم جوانان
دلیران جهان کشور ستانان
به بالا همچو سرو جویباری
به چهره همچو باغ نوبهاری
ز خوبی و دلیری آفریده
به مردی از جهانی برگزیده
خردمندان که ایشان را ببینند
یکایک را ز ویرو برگزینند
وزیشان شیر مردی کامرانست
کجا در هر هنر گویی جهانست
گر ایشان اخترند او آفتابست
ور ایشان عنبرند او مشک نابست
به تخمه تا به آدم شاه و مهتر
به گوهر شاه موبد را برادر
خجسته نام و فرخ بخت رامین
فرشته بر زمین و دیو در زین
به ویرو نیک ماند خوب چهری
گروگان شد همه دلها به مهری
دلیران جهان او را ستایند
که روز جنگ با او برنیایند
به ایران نیست همچون او هنرجوی
شکافنده به ژوپین و سنان موی
به توران نیست همچون او کمان ور
به فرمانش رونده مرغ با پر
ز گردان بیش ریزد خون گه رزم
ز یاران بیش گیرد می گه بزم
به کوشش همچو شیر کینه دارست
به بخشش همچو ابر نوبهارست
ابا چندین که دارد مردواری
به دل این داغ دارد کش تو داری
ترا ماند به مهر ای گنبد سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دونیم
نگه کن تا تو چونی او چنانست
چو زر اندود شاخ خیزرانست
ترا دیده‌ست و عاشق گشته بر تو
امید مهربانی بسته در تو
همان چشمش که چون نرگس به بارست
چو ابر نوبهاران سیل بارست
همان رویش که تابنده چو ماهست
ز درد بیدلی همرنگ کاهست
دلی دارد بلا بسیار برده
نهیب عاشقی بسیار خورده
جهان نادیده در مهر اوفتاده
دل و جان را به دیدار تو داده
ترا بخشایم اندر مهر و او را
که بخشودن سزد روی نکو را
شما را دیده ام در عشق بی یار
دو بیدل هر دو بیروزی از این کار
چو ویس ماه روی حور دیدار
شنید از دایه این وارونه گفتار
ندادش تا زمانی دیر پاسخ
سرشک از چشم ریزان بر گل رخ
ز شرم دایه سر در بر فگنده
زبان بسته ز پاسخ لب ز خنده
پس آنگه سر برآورد و بدو گفت
روان را شرم باشد بهترین جفت
چه نیکو گفت خسرو با سپاهی
چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
ترا گر شرم و دانش یار بودی
زبانت را نه این گفتار بودی
هم از ویرو هم از من شرم بادت
که از ما سوی رامین گشت یادت
مرا گر موی بر ناخن برستی
دل من این گمان بر تو نبستی
اگر تو مادری من دختر تو
وگر تو مهتری من کهتر تو
مرا شوخی و بیشرمی میاموز
که بی شرمی زنان را بد کند روز
دلم را چه شتاب و چه نهیبست
که در وی مر ترا جای فریبست
ز چه بیچاره ام وز چه به دردم
که ناز و شرم خود را در نوردم
هم آلوده شوم در ننگ جاوید
هم از مینو بشویم دست امّید
اگر رامین به بالا هست چون سرو
به مردی و هنر پیرایهٔ مرو
هم او را به خدایش یار بادا
ترا جز مهر رامین کار بادا
مرا او نیست در خور گرچه نیکوست
برادر نیست گرچه همچو ویرست
نه او بفریبدم هرگز به دیدار
نه تو بفریبیم هرگز به گه گفتار
نبایستی تو گفتارش شنیدن
چو بشنیدی به پیشم آوریدن
چرا پاسخ ندادی هر چه بتر
چنانچون با پیامش بود در خور
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ
زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
زنان در آفرینش نا تمامند
ازیرا خویش‌کام و زشت نامند
دو گیهان گم کنند از بهر یک کام
چو کام آمد نجویند از خرد نام
اگر تو بخردی با دل بیندیش
ببین تا کام چه ننگ آورد پیش
زنان را گرچه باشد گونه گون چار
ز مردان لابه بپذیرند و گفتار
هزاران دام جوید مرد بی کام
که کام خویش را گیرد بدان دام
شکار مرد باشد زن به هر سان
بگیرد مرد او را سخت آسان
به رنگ گونه گون آرد فرابند
به امید و نوید و سخت سوگند
هزاران گونه بنماید نیازش
به شیرین لابه و نیکو نوازش
چو در دامش فگند و کام دل راند
ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
به عشق اندر نیازش ناز گردد
به ناز اندر بلند آواز گردد
تو گویی رام گردد عشق سر کش
که خاکستر شود سوزنده آتش
زن مسکین به چشمش خوار گردد
فسونگر مرد ازو بیزار گردد
زن بدبخت در دام اوفتاده
گرفته ننگ و آب روی داده
زن مسکین فروتن مرد برتن
کمان سر کشی آهحته برزن
نه مرد بی وفا داردش آزرم
نه در نامردمی دارد ازو شرم
نورزد مهر و نیز افسوس دارد
نگوید خوب و ننگش بر شمارد
زن امیدوار بود از داغ امید
گدازد همچو برف از تاب خورشید
به مهر اندر بود چون گور خسته
دل و جانش به بند مهر بسته
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان
گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
بدین سر ننگ و رسواییش بی مر
بدان سر آتش دوزخ برابر
بدان جایی که نیک و بد بپرسند
ز شاهان و جهانداران نترسند
مرا کی دل دهد کردن چنین کار
که شرم خلق باشد بیم دادار
اگر کاری کنم بر کام دیوم
بسوزد مر مرا گیهان خدیوم
و گر راز مرا مردم بدانند
همه کس تخم مهرم برفشانند
گروهی در تن من طمع دارند
ز کام خویش جستن جان سپارند
گروهی ننگ و رسواییم جویند
بجز زشتی مرا چیزی نگویند
چو کام هر کسی از من برآید
بجز دوزخ مرا جایی نشاید
پس آن در چون گشایم بر روانم
کزو آید نهیب جاودانم
پناه من به هر کاری خرد باد
که جوید راستی و پرورد داد
امید من به یزدان باد جاوید
که جز او نیست شایسته به امید
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
ز ویسه دست کامش دید کوتاه
ز دیگر در مرو را داد پاسخ
که باشد کار نیک از بخت فرخ
ز چرخ آید قصا نز کام مردم
ازیرا بنده آمد نام مردم
تو پنداری به مردی و دلیری
ز شیران بُرد شاید طبع شیری
ز چرخ آمد همه چیزی نوشته
نوشته با روان ما سرشته
نوشته جاودان دیگر نگردد
به رنج و کوشش از ما برنگردد
چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو
برید از شهر و از دیدار شهرو
کنون نیز آن بود کت بخت خواهد
نه کام بخت بفزاید نه کاهد
جوابش داد ویس ماه پیکر
که نیک و بد همه بخت آورد بر
ولیکن هر که او بدکرد بد دید
بسا مردم که یک بد کرد و صد دید
نخستین کار بد آمد ز شهرو
که دادش جفت موبد را به ویرو
بدی او کرد و ما این بد نکردیم
نگر تا درد و انده چند خوردیم
منم بد نام ویرو نیز بد نام
منم بی کام و ویرو نیز بی کام
مرا این پند بس باشد که دیدم
ز بد نامان و بد کاران بریدم
چرا من خویشتن را بد پسندم
بهانه زان بدی بر بخت بندم
من از بخت نکو نه خوار باشم
چو در کار بد او یار باشم
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین
نه فرزند منست آزاده رامین
که من فرزند را پشتی نمایم
بدان کز بند مهرش برگشایم
اگر وی را کند دادار پشتی
نبیند زاسمان هرگز درشتی
شنیده‌ستی مگر گفتار دانا
که هست ایزد به هر کاری توانا
جهان را زیر فرمان آفریده‌ست
همه کاری به اندازه بریده‌ست
بسی بینی شگفتیهای گیهان
که راز آن شگفتی یافت نتوان
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش
بسا قارون که گردد خوار و درویش
بسا ویران که گردد کاخ و ایوان
بسا میدان که گردد باغ و بستان
بسا مهتر که گردد خوار و کهتر
بسا کهتر که گردد شاه و مهتر
ز مهر ار تلخیت باید چشیدن
سر از چنبرش نتوانی کشیدن
قضا گر بر تو راند مهربانی
نباشد جز قضای آسمانی
نه دانش سود دارد نه سواری
نه هشیاری و نه پرهیزگاری
نه تندی سود دارد نه سترگی
نه گنج و گوهر و نام و بزرگی
نه تدبیر و هنر نه پادشایی
نه پرهیز و گهر نه پرسایی
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند
نه اندرز نکو نه راستی پند
چو مهر آمد بباید ساخت ناچار
ببردن کام و ناکام از کسان بار
به یاد آید ترا گفتار من زود
کزین آتش ندیدی تو مگر دود
چو مهری زین فزونتر آزمایی
سخنهای مرا آنگه ستایی
تو بینی روشن و من نیز بینم
که من با تو به مهرم یا به کینم
ز بخت آید بهانه یا نه از بخت
زمانه نرم باشد با تو یا سخت

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: دانشگاه فرانکفورت

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو دایه پیش ویس دلستان شد
چو جادو بد گمان و بد نهان شد
هوش مصنوعی: وقتی که پرستار به ویس دلستان نزدیک شد، او مانند جادوگری مشکوک و پنهان شد.
سخنهای فریبنده بپیراست
به دستان و به نیرنگش بیاراست
هوش مصنوعی: سخنانی زیبا و جذاب را با دقت و هنر آماده کن و به وسیله‌ی ترفندهایش آن‌ها را جلا بده.
چو ویس دلستان را دید غمگین
از آب دیدگان تر کرده بالین
هوش مصنوعی: وقتی ویس محبوبش را غمگین دید، فکرش به اندازه‌ای ناراحت کننده بود که اشک‌هایش بالین او را خیس کرد.
به درد مادر و هجر برادر
گسسته عقد مروارید بربر
هوش مصنوعی: این بیت به احساس درد و جدایی اشاره دارد که مادر به خاطر دوری از فرزند و برادرش تحمل می‌کند. دلتنگی و غم ناشی از این جدایی باعث شده است که او نتواند آرامش داشته باشد. تصویری از اشک و غم در پیوندی با ارزش و زیبا، که نشان‌دهنده عمق این احساسات است.
بدو گفت ای مرا چون جان شیرین
نه بیماری چه داری سر به بالین
هوش مصنوعی: به او گفت: ای عشق من، مانند جان شیرینم، چرا بر بستر بیماری هستی؟
چه دیوست این که بر جانت نشسته‌ست
در هر شادیی بر تو ببسته‌ست
هوش مصنوعی: این شخصی که بر جان تو نشسته است، در هر موقعیتی که خوشحالی برایت پیش می‌آید، خودش را به تو چسبانده است و مثل یک دیو در کنار توست.
گمان کردی به رنج اندر سهی سرو
تو پنداری که در چاهی نه در مرو
هوش مصنوعی: تو خیال کردی که زیبایی تو در دل رنج و درد است، اما باید بدانی که این زیبایی همچون درختی سرسبز، از جایی پرورش یافته و در چاه قرار ندارد.
سبکتر کن ز دل بار گران را
کزو آسیب سخت آید روان را
هوش مصنوعی: دل را از بار سنگین رنج و غم آزاد کن، چرا که این سنگینی بر روح تأثیر بدی می‌گذارد.
نه بس کاری بود آسیب بردن
گذشته یاد کردن درد خوردن
هوش مصنوعی: یادآوری گذشته و اندوهی که به دنبال آن می‌آید، کاری نیست که به نفع انسان باشد و تنها آسیب به همراه دارد.
ز غم خردن بتر پتیاره ای نیست
ز خرسندی به او را چاره ای نیست
هوش مصنوعی: غم و اندوه خوردن بدتر از چیرگی و بلای بدی نیست و راهی برای فرار از خوشحالی وجود ندارد.
اگر فرمان بری خرم نشینی
به بخت خویش خرسندی گزینی
هوش مصنوعی: اگر از دستورات پیروی کنی، زندگی شادی‌مندی خواهی داشت و می‌توانی با خوشبختی زندگی کنی.
[ز خرسندیت جان را نیک یار است
نه خرسندیت با جان کارزار است]
هوش مصنوعی: خشنودی تو باعث آرامش جان من است و این خشنودی باعث درگیری من با روح و وجودم نمی‌شود.
چو بشنید این سخن ویس دلارام
تو گفتی یافت لختی در دل آرام
هوش مصنوعی: وقتی ویس بامداد و آرامش را شنید، لحظه‌ای در دلش احساس آرامش کرد.
چو خورشیدی سر از بالین بر آورد
ز غنبر سلسله بر گل بگسترد
هوش مصنوعی: وقتی خورشید از خواب بیدار شد و سر از بستر برآورد، نور و زیبایی‌اش را بر گل‌ها پراکند.
زمین از رنگ رویش نقش چین گشت
هوا از بوی مویش عنبرین گشت
هوش مصنوعی: زمین به خاطر زیبایی و طراوت چهره‌اش تبدیل به جایی زیبا و دل‌انگیز شد و هوا هم به خاطر عطر مویش خوشبو و معطر شد.
چه ایوان بود و چه روی دلارام
به رنگ یکدگر هر دو وشی فام
هوش مصنوعی: چه ایوان زیبا و چه چهره دل‌ربا که هر دو به رنگی یکسان و شگفت انگیز هستند.
چو باغ خوب رنگ اردیبهشتی
بهشت ایوان و ویس او را بهشتی
هوش مصنوعی: باغی با رنگ و بویی شبیه به بهار و بهشت، با زیبایی و جذابیتی همچون ایوان و دلبرش، فضایی دل‌انگیز و بهشتی را به تصویر می‌کشد.
رخانش بود گفتی نوبهاران
هم از چشمش برو باریده باران
هوش مصنوعی: صورت او چنان زیباست که گویی بهاری تازه در حال شکفتن است و اشک‌هایش مانند باران از چشمانش می‌ریزد.
شخوده نیلگون گشته رخانش
چو نیلوفر بد اندر آبدانش
هوش مصنوعی: رنگ چهره‌اش همچون نیلوفر آبی زیبا و دلنشین شده و مانند گل نیلوفر در آب می‌درخشد.
در آب اشک او دو چشم بی خواب
نکوتر بود از نرگس که در آب
هوش مصنوعی: چشم‌های خواب‌آلود او با اشک‌هایش زیباتر از نرگس‌هایی است که در آب رشد می‌کنند.
به گریه دایه را گفت این چه روزاست
که گویی آتش آرام سوزست
هوش مصنوعی: دایه به گریه می‌گوید این چه روزی است که به نظر می‌رسد آتش به آرامی در حال سوختن است.
به هر روزی که نو گردد ز گردون
مرا نو گردد اندوهی دگرگون
هوش مصنوعی: در هر روزی که آسمان تازه‌ای آغاز می‌شود، نگرانی و غم جدیدی برای من ایجاد می‌شود.
گناه از مرو بینم یا ز اختر
و یا زین چرخ خود کام ستمگر
هوش مصنوعی: من نمی‌دانم که آیا گناه از من است یا از ستاره‌ها و سرنوشت، یا از این دنیای ظالم که به خودخواهی مشغول است.
که گویی کوه چون البرز هفتاد
نگون شد ناگهان و بر من افتاد
هوش مصنوعی: گویا کوه شگرفی مانند البرز به طور ناگهانی بر من نازل شد و من را زیر فشار خود گرفت.
نه مروست که بوم تن گدازست
نه شهرست این که چاه شست بازست
هوش مصنوعی: نه به این دلیل می‌توان به اینجا گفت خانه، نه به خاطر این که گردش جاندار و زندگی در آن جریان دارد، بلکه به این خاطر که این مکان به جایی تبدیل شده که روابط و فعالیت‌های اجتماعی در آن جریان ندارد.
نگارستان و باغ و کاخ شهوار
مرا هستند همچون دوزخ تار
هوش مصنوعی: زیبایی‌ها و مکان‌های خوشگذرانی که من آنها را دوست دارم، برای من به اندازه جهنمی تاریک هستند.
تن من دردها را راه گشته‌ست
تو گویی جانم آتشگاه گشته‌ست
هوش مصنوعی: بدن من دچار درد و رنج شده است و به نظر می‌رسد که روح من در آتش سوزانده شده است.
ز شب بینم بلا وز روز تیمار
فزاید بر دلم زین هردوان بار
هوش مصنوعی: از شب درد و رنج را حس می‌کنم و در روز، غم و اندوه بیشتر بر دلم سنگینی می‌کند. این وضعیت از هر دو حالت برای من سخت و عذاب‌آور است.
به جان من که گر آید مرا هوش
بود چون زندگانی بر دلم نوش
هوش مصنوعی: اگر خودم را به یاد داشته باشم و به هوش باشم، زندگی بر دلم شیرین خواهد بود.
من امید از جهان اکنون بریدم
که ویرو را به جواب اندر بدیدم
هوش مصنوعی: من از دنیا و امید به آن ناامید شدم چون پاسخ ویر را دیدم.
نشسته بر سمند کوه پیکر
مرو را نیزه در کف تیغ در بر
هوش مصنوعی: شخصی بر اسب قوی و استوار نشسته و با دست نیزه‌ای در دست، سلاحش را آماده کرده است.
زنخچیر آمده با شادکامی
بسی کرده به صحرا نیک نامی
هوش مصنوعی: زنی با خوشحالی به صحرا آمده و در این مکان، نام نیک و خوبی از خود به جا گذاشته است.
به شادی باره را پیشم بتازید
به خوشی مر مرا لختی نوازید
هوش مصنوعی: به شادی به سراغ من بیایید و کمی با خوشی و محبت با من رفتار کنید.
مرا گفتی به آواز چو شکر
که چونی یار منی جان برادر
هوش مصنوعی: تو به من گفتی که چون قند حرف می‌زنی و می‌پرسی حال من را، یاور منی و برادر عزیزم.
به بیگانه زمین در دست دشمن
بگو تا حال تو چونست بی من
هوش مصنوعی: به کسی که به تو نزدیک نیست و در دستان دشمن قرار دارد بگو که حال و روزت بدون من چگونه است.
وزان پس دیدمش بامن بخفته
بر سیمین من در برگرفته
هوش مصنوعی: بعد از آن، او را دیدم که با من در خواب است و در آغوش من نشسته است.
لب طوطی و چشم گاومیشم
بسی بوسید و تازه کرده ریشم
هوش مصنوعی: من بارها لب‌های طوطی را بوسیده‌ام و چشم‌های گاومیش را نیز، و این کار برای من تازگی و شادابی به همراه داشته است.
مرا گفتار او کم دوش خوانده‌ست
هنوز اندر دل و در گوش مانده‌ست
هوش مصنوعی: او دیروز به من سخنانی گفت که هنوز در دل و گوشم باقی مانده و فراموش نشده است.
هنوز آن بوی خوش زان پیکر نغز
مرا مانده‌ست در بینی و در مغز
هوش مصنوعی: هنوز عطر دلنشین آن بدن زیبا در خاطر و ذهن من باقی مانده است.
بتر زین کی نماید بخت کینم
که ویرو را همی در خواب بینم
هوش مصنوعی: بتر از این نیست که بخت من آنقدر بد شود که خواب کسی را ببینم که او را نمی‌شناسم.
چو گردونم نماید روز چونین
مرا زین پس چه باید جان شیرین
هوش مصنوعی: وقتی آسمان چنین روزی را به من نشان می‌دهد، از این پس باید با جان عزیزم چه کنم؟
مرا تا من زیم این غم بسنده ست
که جانم مرده و اندام زنده ست
هوش مصنوعی: تا زمانی که من زنده‌ام، این اندوه برایم کافی است؛ چون جانم مرده، اما تنم هنوز زنده است.
تو دیدی دایه اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو هیچ بنده
هوش مصنوعی: این بیت به انکار قدرت و جایگاه خداوند نسبت به بندگان اشاره دارد. وقتی که دایه در مرو بزرگ است، خداوند هم در مقام بزرگی و غیرقابل مقایسه با هیچ بندهای قرار دارد. در واقع، اشاره به این است که خداوند بالاتر از همه و هیچ کس نمی‌تواند به او رسد.
همی گفت این سخنهای دل انگیز
شده دو چشم خونریزش گهر نیز
هوش مصنوعی: او می‌گفت که این کلمات زیبا و دل‌نواز باعث شده که دو چشمش از اشک پر شود و مانند دُرّ گرانبها باشد.
نهاده دایه دستش بر سر و بر
همی گفت ای چراغ و چشم مادر
هوش مصنوعی: مادری که فرزندش را در آغوش دارد، دستش را بر سر او می‌گذارد و با عشق و محبت می‌گوید: ای نور چشم و روشنایی زندگی‌ام.
ترا دایه ز هر دردی فدا باد
غم تو مشنواد و بد مبیناد
هوش مصنوعی: تو برای من مانند دایه‌ای هستی که برای هر دردی فدای من می‌شود، پس غم تو را نشنوم و بدی‌های تو را نبینم.
شنیدم هر چه گفتی ای پری روی
فتاد اندر دلم چون آهن و روی
هوش مصنوعی: شنیده‌ام که هر چه گفتی، ای زیبا روی، حرف‌هایت به دلم مانند آهن نشسته است و تأثیر عمیقی بر من گذاشته است.
اگرچه درد بر تو بی کرانست
مرا درد تو بر دل بیش از آنست
هوش مصنوعی: اگرچه تو دردی عمیق و بی پایان را تجربه می‌کنی، اما درد تو برای من بیشتر و سنگین‌تر است.
مبر اندوه کت بردن نه آیین
به تلخی مگذران این عمر شیرین
هوش مصنوعی: غم و اندوه را به دوش نکش، زیرا این روش زندگی نیست. بگذار این عمر شیرین را با تلخی نگذرانیم.
به رامش دار دل را تا توانی
که دو روزست ما را زندگانی
هوش مصنوعی: دل خود را سرگرم و شاد نگه‌دار تا جایی که می‌توانی، زیرا زندگی ما تنها به مدت کوتاهی است.
جهان چون خان و راه مردمانست
درنگ ما درو در یک زمانست
هوش مصنوعی: جهان مانند یک مهمان‌خانه است و زندگی انسان‌ها در آن مانند گذر از مسیر است؛ ما تنها در یک لحظه در این مکان توقف کرده‌ایم.
بود شادیش یکسر انده آمیغ
نپاید دیر همچون سایهٔ میغ
هوش مصنوعی: شادمانی او به‌طور کامل با اندوه آمیخته است و این حالت پایدار نیست، همچنان‌که سایهٔ ابرها هم دیر نمی‌ماند.
جهان را نام او زیرا جهانست
که زی هشیار چون رخش جهانست
هوش مصنوعی: جهان به خاطر او وجود دارد، چون جهان مانند چهره‌ای از اوست که هشیاری را به نمایش می‌گذارد.
چرا از بهر آن اندوه داری
که هست ایدر جهان چون تو گذاری
هوش مصنوعی: چرا برای آن ناراحتی می‌کنی که در این دنیا مثل تو کسانی وجود دارند که از زندگی خود ناراضی‌اند؟
اگر کامی ز تو بستد زمانه
به صد کام دگر داری بهانه
هوش مصنوعی: اگر روزگار از تو چیزی را گرفت، به این فکر نکن که نمی‌توانی چیزی دیگر به دست آوری، بلکه می‌توانی به هزاران دلیل دیگر امیدوار باشی و کامیابی‌های جدیدی را تجربه کنی.
جوان و کامگار و پادشایی
به شاهی بر جهان فرمان روایی
هوش مصنوعی: جوانی که موفق و پرتوان است، مانند پادشاهی بر جهان سلطنت می‌کند و بر آن حکومت می‌نماید.
مکن پدرود یکباره جهان را
مکن در بند جاویدان روان را
هوش مصنوعی: به یکباره از دنیا وداع مکن و روح جاودانه‌ات را در قید و بند قرار نده.
به گیتی در جوانان هر که مردند
همه جویان کام و کرد و خوردند
هوش مصنوعی: در میان جوانان، افرادی که در این دنیا از بین رفته‌اند، همگی به دنبال لذت و کامیابی بوده‌اند و از زندگی بهره‌وری کرده‌اند.
یکایک دل به چیزی رام دارند
به رامش روز خود پدرام دارند
هوش مصنوعی: هر یک از دل‌ها به چیزی آرامش می‌دهند و به همین دلیل روزهای خود را با شادی و رضایت سپری می‌کنند.
گروهی صید یوز و باز جویند
گروهی چنگ و بربط ساز جویند
هوش مصنوعی: عده‌ای به دنبال شکار حیوانات مانند یوز و باز هستند، در حالی که عده‌ای دیگر به دنبال نواختن سازهایی مانند چنگ و بربط می‌باشند.
گروهی خیل دارند و شبستان
غلامان و بتان نارپستان
هوش مصنوعی: گروهی جمعیت دارند و در میانشان راهی برای خدمت به غلامان و معبودیان خوش‌نواز وجود دارد.
همیدون هر چه پوشیده زنانند
به چیزی هر یکی شادی کنانند
هوش مصنوعی: هر یک از زنانی که می‌پوشند، به نوعی شادی و خوشحالی خاص خود را دارند و هر یک به چیزی مشغولند که برایشان خوشایند است.
تو با تیمار ویرو مانده و بس
نخواهی در جهان جستن جز او کس
هوش مصنوعی: تو به پرستاری از محبوب خود مشغولی و در این دنیا هیچکس دیگری را جز او نخواهی یافت.
مرا گفتی که اندر مرو گنده
خدایت را چو ویرو نیست بنده
هوش مصنوعی: به من گفتی که در مرو، خدایت را در جایی نمی‌یابی که بنده‌اش باشد.
[اگر چه شاه و خود کام است ویرو
فرشته نیست پرورده به مینو]
هوش مصنوعی: هرچند که او مقام بالایی دارد و خودخواه است، اما او فرشته نیست و در یک محیط عالی پرورش نیافته است.
به مرو اندر بسی دیدم جوانان
دلیران جهان کشور ستانان
هوش مصنوعی: در مرو، جوانان شجاع و دلیر زیادی را دیدم که حماسه‌های بزرگ و افتخارات بسیاری برای کشور خود به ارمغان آورده‌اند.
به بالا همچو سرو جویباری
به چهره همچو باغ نوبهاری
هوش مصنوعی: شما به قدری بلند و باوقار هستید که همچون درخت سرو به آسمان رفته‌اید و چهره‌تان شاداب و زیباست، مانند باغی که در بهار شکوفا شده است.
ز خوبی و دلیری آفریده
به مردی از جهانی برگزیده
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که مردی از میان مردم، به خاطر ویژگی‌های خوب و دلیری‌اش، از دیگران برتر و انتخاب شده است.
خردمندان که ایشان را ببینند
یکایک را ز ویرو برگزینند
هوش مصنوعی: خردمندان وقتی این افراد را ببینند، هر یک را به دقت انتخاب می‌کنند.
وزیشان شیر مردی کامرانست
کجا در هر هنر گویی جهانست
هوش مصنوعی: از آن‌ها مردی شجاع و موفق پیدا می‌شود که در هر هنری مانند جهانی بزرگ و بی‌نظیر است.
گر ایشان اخترند او آفتابست
ور ایشان عنبرند او مشک نابست
هوش مصنوعی: اگر آن‌ها ستاره هستند، او خورشید است؛ و اگر آن‌ها عنبرند، او همان مشک خالص است.
به تخمه تا به آدم شاه و مهتر
به گوهر شاه موبد را برادر
هوش مصنوعی: از یک نشانه کوچک، می‌توان به بزرگی و اهمیت فردی پی برد، همان‌طور که تخمه (هسته) می‌تواند تبدیل به درختی بزرگ و باشکوه شود.
خجسته نام و فرخ بخت رامین
فرشته بر زمین و دیو در زین
هوش مصنوعی: رامین فردی با نام نیک و بخت خوب است که مانند فرشته‌ای در زمین زندگی می‌کند و دیو همانند سوارکاری می‌باشد.
به ویرو نیک ماند خوب چهری
گروگان شد همه دلها به مهری
هوش مصنوعی: چهره خوب و نیکو مانند یک ویروس دل‌های همه را به عشق و محبت خود در می‌آورد.
دلیران جهان او را ستایند
که روز جنگ با او برنیایند
هوش مصنوعی: بزرگان و دلیران عالم کسی را می ستایند که در روز نبرد، به او نرود و با او مبارزه نکند.
به ایران نیست همچون او هنرجوی
شکافنده به ژوپین و سنان موی
هوش مصنوعی: در ایران کسی مانند او نیست که توانایی تفکیک و تجزیه مسائل را داشته باشد و همچنین در زمینه هنرهای باستانی مانند جستجو با سنان و موی، مهارت داشته باشد.
به توران نیست همچون او کمان ور
به فرمانش رونده مرغ با پر
هوش مصنوعی: در سرزمین توران کسی مانند او وجود ندارد، یا اگر پرنده‌ای به فرمان او پرواز کند، به زیبایی و شگفتی او نمی‌رسد.
ز گردان بیش ریزد خون گه رزم
ز یاران بیش گیرد می گه بزم
هوش مصنوعی: در زمان جنگ، از دشمنان بیشتر خون می‌ریزد و از دوستان در میهمانی‌ها نیز بیشتر می‌نوشد.
به کوشش همچو شیر کینه دارست
به بخشش همچو ابر نوبهارست
هوش مصنوعی: انسان باید در تلاش و کوشش خود قوی و پرحرارت باشد. اما در عین حال، باید وقتی به دیگران می‌رسد، بخشنده و مهربان مانند باران بهاری باشد.
ابا چندین که دارد مردواری
به دل این داغ دارد کش تو داری
هوش مصنوعی: با وجود تمامی خوبی‌ها و ویژگی‌هایی که دارد، در دل او هنوز غصه‌ای وجود دارد که تو نیز از آن آگاهی داری.
ترا ماند به مهر ای گنبد سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دونیم
هوش مصنوعی: تو را همچون گنبد نقره‌ای به مهر و عشق خودم در دلم جا داده‌ام، گویی که یک سیب را به دو نصف کرده‌ام و هر نیمه‌اش را به گونه‌ای متفاوت می‌بینم.
نگه کن تا تو چونی او چنانست
چو زر اندود شاخ خیزرانست
هوش مصنوعی: بنگر که چگونه هستی، او نیز همچون شاخ خیزران است که برروی آن زر و طلا نشسته است.
ترا دیده‌ست و عاشق گشته بر تو
امید مهربانی بسته در تو
هوش مصنوعی: او تو را دیده و به عشق تو گرفتار شده است و به محبت تو امیدوار است.
همان چشمش که چون نرگس به بارست
چو ابر نوبهاران سیل بارست
هوش مصنوعی: چشمانش مانند نرگس در زمان شکفتن است و همچون باران بهاری، پر از طراوت و عشق می‌بارد.
همان رویش که تابنده چو ماهست
ز درد بیدلی همرنگ کاهست
هوش مصنوعی: چهرهٔ او که همچون ماه درخشان است، به خاطر درد و اندوه ناشی از دلشکستگی، رنگش به زردی کاه تغییر کرده است.
دلی دارد بلا بسیار برده
نهیب عاشقی بسیار خورده
هوش مصنوعی: دل کسی که خیلی درد و رنج را تحمل کرده است، دیگر از درد عاشقی نمی‌ترسد و به شدت عاشق شده است.
جهان نادیده در مهر اوفتاده
دل و جان را به دیدار تو داده
هوش مصنوعی: دنیا به خاطر عشق تو در دل و جانم گنجانده شده و همه چیز به دیدار تو وابسته است.
ترا بخشایم اندر مهر و او را
که بخشودن سزد روی نکو را
هوش مصنوعی: من تو را در مهر و محبت می‌بخشم، اما او را که شایسته بخشش است، نمی‌بخشم.
شما را دیده ام در عشق بی یار
دو بیدل هر دو بیروزی از این کار
هوش مصنوعی: در عشق بدون محبوب، شما را دیده‌ام که همگان در حالت بی‌حالی و دل‌شکستگی هستند و از این حال رنج می‌برند.
چو ویس ماه روی حور دیدار
شنید از دایه این وارونه گفتار
هوش مصنوعی: وقتی ویس زیبایی ماهی را که مانند حوری است دید و از دایه درباره‌اش شنید، به او گفت که این حرف‌ها واقعیت ندارد.
ندادش تا زمانی دیر پاسخ
سرشک از چشم ریزان بر گل رخ
هوش مصنوعی: او تا زمانی که پاسخ دلخواهش را نگرفت، با غم و اندوه به چهره‌اش خیره شد و اشک از چشمانش بر روی گل صورتش افتاد.
ز شرم دایه سر در بر فگنده
زبان بسته ز پاسخ لب ز خنده
هوش مصنوعی: ز بانوی شیرینی که از خجالت سرش را پایین انداخته و زبانش به خاطر کم‌رویی تیر شده، خنده‌اش نیز مختصر و محدود شده است.
پس آنگه سر برآورد و بدو گفت
روان را شرم باشد بهترین جفت
هوش مصنوعی: سپس او سرش را بالا آورد و به او گفت که روح انسان باید از بهترین همدم خود شرمنده باشد.
چه نیکو گفت خسرو با سپاهی
چو شرمت نیست گو آن کن که خواهی
هوش مصنوعی: خسرو به سپاهش گفت: وقتی که شرم از تو رفته است، هر کاری که می‌خواهی انجام بده.
ترا گر شرم و دانش یار بودی
زبانت را نه این گفتار بودی
هوش مصنوعی: اگر تو شرم و دانش را همراه داشته باشی، سخن تو این گونه نخواهد بود.
هم از ویرو هم از من شرم بادت
که از ما سوی رامین گشت یادت
هوش مصنوعی: نمی‌دانی که از کجا باید خجالت بکشی، از من یا از او؟ چون یاد تو از آنچه که بین ما بوده، دور شده است.
مرا گر موی بر ناخن برستی
دل من این گمان بر تو نبستی
هوش مصنوعی: اگر موی تو بر ناخن من بیفتد، دل من هیچ‌گاه به این فکر نمی‌افتد که تو چنین کاری را کرده‌ای.
اگر تو مادری من دختر تو
وگر تو مهتری من کهتر تو
هوش مصنوعی: اگر تو مادری، من دختر تو هستم و اگر تو بزرگتری، من زیر دست تو قرار دارم.
مرا شوخی و بیشرمی میاموز
که بی شرمی زنان را بد کند روز
هوش مصنوعی: مرا یاد نده که با شوخی و بی‌ادبی رفتار کنم، زیرا بی‌ادبی زنان را در روز خراب می‌کند.
دلم را چه شتاب و چه نهیبست
که در وی مر ترا جای فریبست
هوش مصنوعی: دل من چه شتاب و چه سختی دارد که در آن، جایی برای فریب تو وجود دارد.
ز چه بیچاره ام وز چه به دردم
که ناز و شرم خود را در نوردم
هوش مصنوعی: من از چه مشکلاتی رنج می‌برم و از چه چیزهایی درد دارم که نتوانسته‌ام ناز و شرمم را در خودم نگه‌دارم.
هم آلوده شوم در ننگ جاوید
هم از مینو بشویم دست امّید
هوش مصنوعی: من آماده‌ام که در عذابی دائمی گرفتار شوم، اما از آرزوهایم دست بکشم.
اگر رامین به بالا هست چون سرو
به مردی و هنر پیرایهٔ مرو
هوش مصنوعی: اگر رامین به مقام بالا و برجستگی رسیده، مانند درخت سرو است که در بلندی و استحکام مشهور است. هنر و زیبایی او باید در لباس ساده و بدون اضافات باشد تا نشان‌دهندهٔ اصالت و سادگی او باشد.
هم او را به خدایش یار بادا
ترا جز مهر رامین کار بادا
هوش مصنوعی: خداوند او را یاری کند، اما تو جز عشق رامین هیچ‌گونه فعالیتی نداشته باشی.
مرا او نیست در خور گرچه نیکوست
برادر نیست گرچه همچو ویرست
هوش مصنوعی: من شایسته او نیستم، هرچند او خوب است. برادری هم نیست، هرچند او مانند یک ویرانه است.
نه او بفریبدم هرگز به دیدار
نه تو بفریبیم هرگز به گه گفتار
هوش مصنوعی: نه او را هرگز نمی‌توانم فریب دهم با دیدار و نه تو را می‌توانم فریب دهم با گفتار.
نبایستی تو گفتارش شنیدن
چو بشنیدی به پیشم آوریدن
هوش مصنوعی: نباید در مورد او صحبت کنی؛ وقتی حرف‌هایش را شنیدی، آن‌ها را پیش من بیاور.
چرا پاسخ ندادی هر چه بتر
چنانچون با پیامش بود در خور
هوش مصنوعی: چرا به هرچه بدتر بود، پاسخی ندادید، به گونه‌ای که شایسته پیامش بود؟
چه نیکو گفت موبد پیش هوشنگ
زنان را آز بیش از شرم و فرهنگ
هوش مصنوعی: موبد به هوشنگ گفت که زنان باید بیشتر از شرم و فرهنگ خود را نشان دهند و این نکته را به خوبی بیان کرد.
زنان در آفرینش نا تمامند
ازیرا خویش‌کام و زشت نامند
هوش مصنوعی: زنان در خلقت کامل نیستند، زیرا ویژگی‌های خودخواهی و بدنامی را دارند.
دو گیهان گم کنند از بهر یک کام
چو کام آمد نجویند از خرد نام
هوش مصنوعی: دو جهان را برای رسیدن به یک آرزو رها می‌کنند و وقتی به آن آرزو می‌رسند، دیگر به نام و نشان خرد (عقل و شناخت) توجه نمی‌کنند.
اگر تو بخردی با دل بیندیش
ببین تا کام چه ننگ آورد پیش
هوش مصنوعی: اگر با عقل و دانش فکر کنی، می‌بینی که چه ننگی برایت به ارمغان خواهد آورد.
زنان را گرچه باشد گونه گون چار
ز مردان لابه بپذیرند و گفتار
هوش مصنوعی: زنان اگرچه ویژگی‌ها و خصوصیات متفاوتی دارند، اما از مردان خبرها و صحبت‌های بسیار را می‌پذیرند و به آن توجه می‌کنند.
هزاران دام جوید مرد بی کام
که کام خویش را گیرد بدان دام
هوش مصنوعی: مردان زیادی در جستجوی کامیابی هستند، اما بسیاری از آن‌ها ممکن است در مسیر تلاش‌های خود به دام‌هایی بیفتند که به دست آوردن خواسته‌هایشان را دشوار می‌کند.
شکار مرد باشد زن به هر سان
بگیرد مرد او را سخت آسان
هوش مصنوعی: زن با هر شیوه‌ای شکار می‌کند و مرد را به راحتی در اختیار می‌گیرد.
به رنگ گونه گون آرد فرابند
به امید و نوید و سخت سوگند
هوش مصنوعی: با امید و وعده‌های زیبا، انسان می‌تواند به شکل‌های مختلفی درآید، به شرطی که با اراده و عزم راسخ پیش برود.
هزاران گونه بنماید نیازش
به شیرین لابه و نیکو نوازش
هوش مصنوعی: او هزاران شکل و رنگ مختلف از نیاز خود را نشان می‌دهد، به طوری که با درخواست‌های شیرین و نوازش‌های دلنشین می‌خواهد توجه محبوبش را جلب کند.
چو در دامش فگند و کام دل راند
ز ترس ایمن ببود و آز بنشاند
هوش مصنوعی: وقتی که در دام او افتادی و خواسته‌ات را برآورده کردی، از ترس در امان بودی و آسایش را به دست آوردی.
به عشق اندر نیازش ناز گردد
به ناز اندر بلند آواز گردد
هوش مصنوعی: در عشق، وقتی به معشوق نیاز داشته باشی، محبت و احساست آن‌قدر عمیق و زیبا می‌شود که صدا و آهنگ خود را به طور خاصی به نمایش می‌گذارد و باعث می‌شود حالتی از بلندی و شکوه پیدا کند.
تو گویی رام گردد عشق سر کش
که خاکستر شود سوزنده آتش
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد عشق سرکش به آرامی کنترل می‌شود و در این حالت، شعله‌های آتش به خاکستر تبدیل می‌شوند و دیگر سوزاننده نیستند.
زن مسکین به چشمش خوار گردد
فسونگر مرد ازو بیزار گردد
هوش مصنوعی: زنی که فقیر باشد، در نظر دیگران بی‌ارزش و حقیر به نظر می‌رسد و مردی که او را فریب دهد، از او دلزده و فاصله می‌گیرد.
زن بدبخت در دام اوفتاده
گرفته ننگ و آب روی داده
هوش مصنوعی: زن بیچاره در چنگال او گرفتار شده و برایش دردسر و رسوایی به بار آورده است.
زن مسکین فروتن مرد برتن
کمان سر کشی آهحته برزن
هوش مصنوعی: زن فقیر و بی‌پناه، در حالی که مردی مغرور و متکبر به خودش فخر می‌فروشد، به آرامی به او نگاه می‌کند.
نه مرد بی وفا داردش آزرم
نه در نامردمی دارد ازو شرم
هوش مصنوعی: او نه به وفای مردان پایبند است و نه از نفاق و بی‌وفایی خود شرمنده می‌شود.
نورزد مهر و نیز افسوس دارد
نگوید خوب و ننگش بر شمارد
هوش مصنوعی: خورشید همیشه در حال درخشش است و اگرچه ممکن است بر افروزان و خوش‌چهره‌ها حسرتی بخورد، اما هرگز از گفتن خوب بودن خود دست نمی‌کشد و بر خود نمی‌بالد.
زن امیدوار بود از داغ امید
گدازد همچو برف از تاب خورشید
هوش مصنوعی: زن با امیدی زندگیش را سپری می‌کرد و آرزو داشت که آن حس امید از دلش برود و از بین برود، مانند برفی که در گرمای خورشید ذوب می‌شود.
به مهر اندر بود چون گور خسته
دل و جانش به بند مهر بسته
هوش مصنوعی: زندگی مانند سنگینی زمین بر دوش یک جان خسته است، که قلب و روحش به محبت و وابستگی اسیر شده‌اند.
گهی ترسد ز شوی و گه ز خویشان
گهی کاهد ز بیم و شرم یزدان
هوش مصنوعی: گاهی از شوهر خود می‌ترسد و گاهی از خویشان، و گاهاً به خاطر ترس و شرم از خداوند، عجز و خجالت به خود می‌گیرد.
بدین سر ننگ و رسواییش بی مر
بدان سر آتش دوزخ برابر
هوش مصنوعی: این شعر به بیان این نکته می‌پردازد که تحمل ننگ و رسوایی در زندگی دنیا به مراتب بهتر از عذاب و آتش دوزخ در آخرت است. به عبارتی، فرد بهتر است به سختی‌های این دنیا تن دهد تا اینکه عواقب سنگین دنیای دیگر را تجربه کند.
بدان جایی که نیک و بد بپرسند
ز شاهان و جهانداران نترسند
هوش مصنوعی: در جایی که از حکام و فرمانروایان درباره نیکی و بدی سوال می‌شود، نباید از چیزی بترسند.
مرا کی دل دهد کردن چنین کار
که شرم خلق باشد بیم دادار
هوش مصنوعی: چگونه ممکن است قلب من به انجام چنین کاری راضی شود که باعث شرمندگی مردم شود و در عین حال از خداوند ترس داشته باشد؟
اگر کاری کنم بر کام دیوم
بسوزد مر مرا گیهان خدیوم
هوش مصنوعی: اگر کاری انجام دهم که به شادی من آسیب بزند، پس دنیا را برای خودم تیره و غمگین می‌کنم.
و گر راز مرا مردم بدانند
همه کس تخم مهرم برفشانند
هوش مصنوعی: اگر مردم راز من را بفهمند، همه به نشانه محبت و دوستی به من آسیب خواهند زد.
گروهی در تن من طمع دارند
ز کام خویش جستن جان سپارند
هوش مصنوعی: گروهی در وجود من به دنبال منافع خود هستند و برای رسیدن به خواسته‌هایشان، جان خود را به خطر می‌اندازند.
گروهی ننگ و رسواییم جویند
بجز زشتی مرا چیزی نگویند
هوش مصنوعی: گروهی می‌خواهند من را بدنام و رسوا کنند و فقط از زشتی‌هایم صحبت می‌کنند و چیزی جز این نمی‌گویند.
چو کام هر کسی از من برآید
بجز دوزخ مرا جایی نشاید
هوش مصنوعی: هرگاه خواسته‌ی کسی از من برآورده شود، جز جهنم برای من جایی مناسب نیست.
پس آن در چون گشایم بر روانم
کزو آید نهیب جاودانم
هوش مصنوعی: زمانی که آن در را باز کنم، صدای ابدی که در وجودم است به من خواهد رسید.
پناه من به هر کاری خرد باد
که جوید راستی و پرورد داد
هوش مصنوعی: حمایت و پشتیبانی من از هر کاری، خرد و اندیشه‌ای است که به دنبال حقیقت و عدالت باشد.
امید من به یزدان باد جاوید
که جز او نیست شایسته به امید
هوش مصنوعی: امید من به خداوند و永مد اوست، زیرا هیچ کس دیگری شایسته امید نیست.
چو بشنید این سخن دایه از آن ماه
ز ویسه دست کامش دید کوتاه
هوش مصنوعی: وقتی دایه این حرف را از آن شیرین‌زبان شنید، فهمید که او در آرزوهایش دستش به جایی نمی‌رسد.
ز دیگر در مرو را داد پاسخ
که باشد کار نیک از بخت فرخ
هوش مصنوعی: باید از سوی دیگر پاسخ بدهی، زیرا کار نیک به خوش شانسی و بخت خوب وابسته است.
ز چرخ آید قصا نز کام مردم
ازیرا بنده آمد نام مردم
هوش مصنوعی: از گردش آسمان، بشنو که سرنوشت انسان‌ها چگونه رقم می‌خورد؛ چرا که سرنوشت هر فرد به نام او وابسته است.
تو پنداری به مردی و دلیری
ز شیران بُرد شاید طبع شیری
هوش مصنوعی: تو فکر می‌کنی که مرد و دلیر هستی و ممکن است از شیران هم دلیرتر باشی، اما شاید در واقع طبع و ویژگی‌های تو بیشتر شبیه به شیر باشد.
ز چرخ آمد همه چیزی نوشته
نوشته با روان ما سرشته
هوش مصنوعی: همه چیزهایی که در زندگی اتفاق می‌افتد، به نوعی مقدر و نوشته شده‌اند و با روح و روان ما پیوند خورده‌اند.
نوشته جاودان دیگر نگردد
به رنج و کوشش از ما برنگردد
هوش مصنوعی: آنچه از ما به عنوان نوشته‌ای بی‌زمان برجا می‌ماند، با زحمت و تلاش به دست نمی‌آید و از ما دور نمی‌شود.
چو بخت آمد ترا بستد ز ویرو
برید از شهر و از دیدار شهرو
هوش مصنوعی: زمانی که شانس و اقبال از تو روی برگردانده و تو را از دیار و از ملاقات با شهری دور کرده است.
کنون نیز آن بود کت بخت خواهد
نه کام بخت بفزاید نه کاهد
هوش مصنوعی: اکنون نیز همانطور است که بخت انسان تغییر نخواهد کرد، نه آرزوهایش بیشتر می‌شود و نه کمتر.
جوابش داد ویس ماه پیکر
که نیک و بد همه بخت آورد بر
هوش مصنوعی: ویس به او پاسخ داد که در زندگی، هر چیز چه خوب و چه بد، نتیجه سرنوشت و بخت ماست.
ولیکن هر که او بدکرد بد دید
بسا مردم که یک بد کرد و صد دید
هوش مصنوعی: هر کس که بدی کند، نتیجه‌ی بدی را می‌بیند. بسیاری از مردم یک بار بدی کردند و صدها بدی دیگر مشاهده کردند.
نخستین کار بد آمد ز شهرو
که دادش جفت موبد را به ویرو
هوش مصنوعی: نخستین عمل ناپسندی که از شهر صورت گرفت، این بود که پادشاه به ویرو، همراه موبد، چیزی را بخشید.
بدی او کرد و ما این بد نکردیم
نگر تا درد و انده چند خوردیم
هوش مصنوعی: او به ما بدی کرد و ما پاسخ ندادیم، نگاه کن چه مقدار درد و غم را تحمل کردیم.
منم بد نام ویرو نیز بد نام
منم بی کام و ویرو نیز بی کام
هوش مصنوعی: من هم به خاطر ویرو مشهور به بدنامی هستم و او نیز به خاطر من چنین است. هر دو بدون دستیابی به خواسته‌های خود در این وضعیت قرار داریم.
مرا این پند بس باشد که دیدم
ز بد نامان و بد کاران بریدم
هوش مصنوعی: این نصیحت برای من کافی است که از افراد بدنام و بدکار فاصله بگیرم و دوری کنم.
چرا من خویشتن را بد پسندم
بهانه زان بدی بر بخت بندم
هوش مصنوعی: چرا باید خودم را نپسندم؟ به خاطر اینکه بدی‌ها را به سرنوشت‌ام نسبت می‌دهم.
من از بخت نکو نه خوار باشم
چو در کار بد او یار باشم
هوش مصنوعی: من به خاطر سرنوشت خوبم، هرگز خوار و ذلیل نخواهم شد، حتی اگر در کارهای بد، همپای دیگران باشم.
دگر ره دایه گفت ای سرو سیمین
نه فرزند منست آزاده رامین
هوش مصنوعی: دایه به سرو سفید و خوش‌قیافه می‌گوید که تو فرزند من نیستی، بلکه رامین آزاده هستی.
که من فرزند را پشتی نمایم
بدان کز بند مهرش برگشایم
هوش مصنوعی: من فرزندم را حمایت می‌کنم تا بتوانم او را از وابستگی و موانع رها کنم.
اگر وی را کند دادار پشتی
نبیند زاسمان هرگز درشتی
هوش مصنوعی: اگر او (انسان) پشتوانه‌ای از خدا نبیند، هرگز نمی‌تواند در سختی‌ها و مشکلات زندگی خویشتن را قوی نشان دهد.
شنیده‌ستی مگر گفتار دانا
که هست ایزد به هر کاری توانا
هوش مصنوعی: آیا نشنیده‌ای که دانایان می‌گویند خداوند بر هر کاری قادر است؟
جهان را زیر فرمان آفریده‌ست
همه کاری به اندازه بریده‌ست
هوش مصنوعی: خداوند جهان را به گونه‌ای خلق کرده که همه‌ چیز در نظم و ترتیب خاصی قرار دارد و هر چیزی در اندازه و مقدار خود نهادینه شده است.
بسی بینی شگفتیهای گیهان
که راز آن شگفتی یافت نتوان
هوش مصنوعی: در این جهان، شگفتی‌های زیادی وجود دارد که نمی‌توان راز آن‌ها را کشف کرد.
بسا بد کیش کاو گردد نکو کیش
بسا قارون که گردد خوار و درویش
هوش مصنوعی: بسیاری از افرادی که از نظر عقیده و رفتار نادرست هستند، ممکن است به سمت خوبی تغییر کنند و تغییر رویه دهند. همچنین، برخی از افراد که در زمان خود ثروتمند و قدرتمند بوده‌اند، ممکن است در آینده دچار ذلت و فقر شوند.
بسا ویران که گردد کاخ و ایوان
بسا میدان که گردد باغ و بستان
هوش مصنوعی: بسیاری از بناهای بزرگ و قصرها ممکن است ویران شوند و همچنین ممکن است زمین‌های وسیع و زیبا به باغ و بستان تبدیل شوند.
بسا مهتر که گردد خوار و کهتر
بسا کهتر که گردد شاه و مهتر
هوش مصنوعی: بسیاری از افراد بزرگ و محترم ممکن است به ذلت و افت بیفتند، در حالی که برخی از افراد کم‌ارزش و نادیده به مقام‌های بالا و سلطنت دست پیدا کنند.
ز مهر ار تلخیت باید چشیدن
سر از چنبرش نتوانی کشیدن
هوش مصنوعی: اگر می‌خواهی طعم تلخی عشق را بچشی، نمی‌توانی از چنگ آن رهایی یابی.
قضا گر بر تو راند مهربانی
نباشد جز قضای آسمانی
هوش مصنوعی: اگر سرنوشت تو را در مسیری قرار دهد که محبتی به تو نشود، هیچ‌گونه رحمت و مهربانی از سوی آسمان وجود نخواهد داشت.
نه دانش سود دارد نه سواری
نه هشیاری و نه پرهیزگاری
هوش مصنوعی: نه علم و دانش فایده‌ای دارد، نه سوارکاری، نه آگاهی و نه پرهیزکاری.
نه تندی سود دارد نه سترگی
نه گنج و گوهر و نام و بزرگی
هوش مصنوعی: نه سرعت و شتاب فایده‌ای دارد، نه عظمت و بزرگی، نه ثروت و جواهر و نه شهرت و مقام.
نه تدبیر و هنر نه پادشایی
نه پرهیز و گهر نه پرسایی
هوش مصنوعی: نه تدبیر و هنر، نه سلطنت و حکمرانی، نه پرهیز از گناه و نه خوبی و نیکی، همه این‌ها بی‌فایده‌اند.
نه شهرو دیدن و نه خویش و پیوند
نه اندرز نکو نه راستی پند
هوش مصنوعی: نه شهری را دیده‌ام و نه با خویشانم ارتباطی دارم، نه نصیحتی خوب شنیده‌ام و نه پند درست و راستی یافتم.
چو مهر آمد بباید ساخت ناچار
ببردن کام و ناکام از کسان بار
هوش مصنوعی: وقتی که خورشید (مهر) طلوع می‌کند، ناچار باید تلاش کرد و به سمت هدف رفت، حتی اگر برخی افراد از این تلاش بی‌نصیب بمانند.
به یاد آید ترا گفتار من زود
کزین آتش ندیدی تو مگر دود
هوش مصنوعی: به یاد تو می‌آورم که سخنانم را زودتر به خاطر بسپار، چون از این آتش فقط دود آن را دیدی و نه شعله‌اش.
چو مهری زین فزونتر آزمایی
سخنهای مرا آنگه ستایی
هوش مصنوعی: اگر با توجه بیشتری به سخنان من گوش بدهی و آن‌ها را خوب امتحان کنی، سپس می‌توانی آن‌ها را ستایش کنی.
تو بینی روشن و من نیز بینم
که من با تو به مهرم یا به کینم
هوش مصنوعی: من هم تو را می‌بینم و می‌دانم که آیا رابطه‌ام با تو از روی محبت است یا از روی دشمنی.
ز بخت آید بهانه یا نه از بخت
زمانه نرم باشد با تو یا سخت
هوش مصنوعی: به هر حال ممکن است در زندگی اتفاقات خوب یا بد پیش بیاید، و اینکه اوضاع چگونه پیش برود به زمان و شرایط بستگی دارد.

حاشیه ها

1392/05/27 13:07
امین کیخا

خویشکام همان خودکامه است

1392/05/27 13:07
امین کیخا

برتن یا ابرتن مغرور میشود

1392/05/27 13:07
امین کیخا

نغز اینکه بجز برتن ، برمنش هم یعنی مغرور در شاهنامه ، و میدانیم من یعنی فکر و تن یعنی بدن.

1392/05/27 13:07
امین کیخا

منی کردن هم یعنی برتری جویی و غرور