برگردان به زبان ساده
چو بر رامین بیدل کار شد سخت
به عشق اندر مرو را خوار شد بخت
هوش مصنوعی: وقتی برای رامین، سختی پیش آمد و عشق او را به زحمت انداخت، بخت و اقبالش به شدت بد شد.
همیشه جای بی انبوه جُستی
که بنشستی به تنهایی گرستی
هوش مصنوعی: همیشه دنبال جایی بگرد که شلوغ نباشد، چون وقتی در یک مکان تنها نشستی، احساس تنهایی میکنی.
به شب پهلو سوی بستر نبردی
همه شب تا به روز اختر شمردی
هوش مصنوعی: در شب، به سمت بستر نبردی نرفتی و تمام شب را تا بامداد به شمارش ستارهها مشغول بودی.
به روز از هیچ گونه نارمیدی
چو گور و آهو از مردم رمیدی
هوش مصنوعی: در روشنایی روز، از هیچ نوع ناامیدی نباید داشت، مانند گورخر و آهو که از انسانها میترسند و میگریزند.
ز بس کاو قد دلبر یاد کردی
کجا سروی بدیدی سجده بردی
هوش مصنوعی: به خاطر یاد کردن از محبوب و زیبایی او، دیگر جایی را ندیدهای که همچون سرو، قامت بلند و دلربایی داشته باشد.
به باغ اندر گل صد برگ جستی
به یاد روی او بر گل گرستی
هوش مصنوعی: در باغ به دنبال گل صدبرگ رفتی و با یاد چهرهاش بر روی گلها نشستی.
بنفشه برچدی هر بامدادی
به یاد زلف او بر دل نهادی
هوش مصنوعی: هر صبح که بنفشهها را چیده میشود، یاد زلف او بر دل من مینشیند.
ز بیم ناشکیبی می نخوردی
که یکباره قرارش میببردی
هوش مصنوعی: از ترس ناتوانی نفس خود را قطع نکردی، چون اگر چنین میکردی، آرامشات ناگهان از دست میرفت.
همیشه مونسش تنبور بودی
ندیمش عاشق مهجور بودی
هوش مصنوعی: او همیشه با تنبور انس و الفت داشت و دوستش هم کسی بود که به عشق و محبت خاصی دچار شده بود، اما این عشق به نوعی از دسترس و توجه دور بود.
به هر راهی سرودی زار گفتی
سراسر بر فراق یار گفتی
هوش مصنوعی: هر کسی در هر مسیری که رفت، نغمهای از دلتنگی و افسردگی سر داد و تمام آنچه میگفت، درباره جدایی از معشوق بود.
چو باد حسرت از دل برکشیدی
به نیسان باد دیماهی دمیدی
هوش مصنوعی: زمانی که احساسات دردناک و حسرتبار را از دل خود بیرون کردی، بهار به مانند بادی وزید که روزهای سرد و پاییزی را پشت سر گذاشته است.
به ناله دل چنان از تن بکندی
که بلبل را ز شاخ اندر فگندی
هوش مصنوعی: به خاطر غم و ناراحتی دل، چنان از جسم خود جدا شدی که بلبل را از شاخه به پایین انداختی.
به گونه اشک خون چندان براندی
که از خون پای او در گل بماندی
هوش مصنوعی: چنان اشکهای خونین بر چهرهاش جاری کردی که خون پای او در گل باقی ماند.
به چشمش روز روشن تار بودی
به زیرش خز و دیبا خار بودی
هوش مصنوعی: در نگاه او، روز روشن نیز تاریک به نظر میرسید و زیر پایش، پارچههای گرانبها و نرم همچون خز و دیبا در کنار خارهای تیز وجود داشت.
بدین زاری و بیماری همی زیست
نگفتی کس که بیماریت از چیست
هوش مصنوعی: به خاطر زاری و بیماریام زندگی میکنم و هیچکس نپرسید که علت بیماریام چیست.
چو شمعی بود سوزان و گدازان
سپرده دل به مهر دلنوازان
هوش مصنوعی: مانند شمعی است که در حال سوختن و ذوب شدن است و دلش را به عشق و محبت کسانی که دلنواز هستند سپرده است.
به چشمش خوار گشته زندگانی
دلش پدرود کرده شادمانی
هوش مصنوعی: چشمانش زندگی را بیارزش میبینند و دلش دیگر شادی را ترک کرده است.
ز گریه جامه خون آلود گشته
ز ناله روی زراندود گشته
هوش مصنوعی: از شدت گریه، لباسش به خون آغشته شده و چهرهاش از ناله و اندوه، مانند طلا غرق در کدورت و زنگار گشته است.
ز رنج عشق جان بر لب رسیده
امید از جان و از جانان بریده
هوش مصنوعی: از درد عشق به شدت به تنگ آمدهام و امیدم از زندگی و معشوقم قطع شده است.
خیال دوست در دیده بمانده
ز چشمش خواب نوشین را برانده
هوش مصنوعی: تصویر دوست در چشمانم باقی مانده و خواب شیرین را از خوابم برده است.
به دریای جدایی غرقه گشته
جهان بر چشم او چون حلقه گشته
هوش مصنوعی: جهان به خاطر جدایی او به شدت غمگین و پریشان شده است، به طوری که تمام آنچه پیرامون اوست مانند یک حلقه محدود به نظر میرسد.
ز بس اندیشه همچون مست بیهوش
جهان از یاد او گشته فراموش
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه خیلی به تفکر و فکر کردن پرداختهام، مانند کسی که مست و بیهوش است، جهان را فراموش کردهام و از یاد بردهام.
گهی قرعه زدی بر نام یارش
که با او چون بود فرجام کارش
هوش مصنوعی: گاهی قرعه بر نام محبوبش انداختی و فکر کردی سرنوشت با او چگونه رقم خواهد خورد.
گهی در باغ شاهنشاه رفتی
ز هر سروی گوا بر خود گرفتی
هوش مصنوعی: گاهی در باغ پادشاهی قدم زدی و از هر درختی به یادگار نشانهای گرفتی.
همی گفتی گوا باشید بر من
ببینیدم چنین بر کام دشمن
هوش مصنوعی: تو همواره میگفتی که بر من شاهد باشید، اکنون میبینید که دشمن چگونه بر من پیروز شده است.
چو ویس ایدر بود با وی بگویید
دلش را از ستمگاری بشویید
هوش مصنوعی: وقتی ویس در آنجا باشد، با او صحبت کنید و دلش را از زخمهای ظلم و ستم پاک کنید.
گهی با بلبلان پیگار کردی
بدیشان سرزنش بسیار کردی
هوش مصنوعی: گاهی با بلبلان صحبت کردی و از آنها انتقاد زیادی کردی.
همی گفتی چرا خوانید فریاد
شما را از جهان باری چه افتاد
هوش مصنوعی: تو همیشه میگفتی چرا صدا و فریاد شما را میخوانند، اما از دنیا چه اتفاقی افتاده است؟
شما با جفت خود بر شاخسارید
نه چون من مستمند و سوکوارید؟
هوش مصنوعی: شما با همراه خود درختی رشد کردهاید، نه مانند من که تنهایی و ناامیدی در دل دارم.
شما را ار هزاران گونه باغست
مرا بر دل هزاران گونه داغست
هوش مصنوعی: شما در زندگی از زیباییها و لذتها برخوردارید، اما قلب من به خاطر عشق و غمهایش به شدت دچار درد و رنج است.
شما را بخت جفت و باغ دادهست
مرا در عشق درد و داغ دادهست
هوش مصنوعی: شما در زندگی شانس و خوشبختی دارید و از زندگی لذت میبرید، اما من به خاطر عشق، تنها رنج و آوارگی را تجربه میکنم.
شما را ناله پیش یار باشد
چرا باید که ناله زار باشد
هوش مصنوعی: چرا باید در جمع یار، ناله و شکایت کرد؟ شما باید در کنار او خوشحال و شاداب باشید.
مرا زیباست ناله گاه و بیگاه
که یارم نیست از درد من آگاه
هوش مصنوعی: من گاهی بیسبب ناله میکنم، چون یارم درک نمیکند که دردهایم چیست.
چنین گویان همی گشت اندران باغ
دو دیده پر زخون و دل پر از داغ
هوش مصنوعی: در باغی که صحبتها به همین شکل بود، دو چشم پر از اشک و دل پر از درد و غم داشت.
قضا را دایه پیش آمد یکی روز
چنو گردان در آن باغ دل افروز
هوش مصنوعی: یک روز، تقدیر به عنوان پرورشدهندهای وارد شد و در آن باغ دلانگیز، گردشی کرد.
چو رامین دایه را دید اندر آن جای
چو جان اندر خور و چون دیده دروای
هوش مصنوعی: وقتی رامین دایه را در آن مکان دید، مثل اینکه جانش را در آغوش گرفته و همچون نوری که در او میدرخشد، به او نگاه کرد.
ز شادی خون ز رخسارش بجوشید
رخش گفتی ز لاله جامه پوشید
هوش مصنوعی: از سر شادابی، خون بر چهرهاش جاری شد، انگار که صورتش لباسی از لاله بر تن کرده است.
ز شرم دایه رویش گشت پر خوی
بسان در فشانده بر سر می
هوش مصنوعی: به خاطر شرمی که دایه دارد، چهرهاش به رنگ سرخ درآمده، انگار که گلی بر سرش ریختهاند.
گل ار چه سخت نیکو بود و بربار
رخ رامین نکوتر بود صد بار
هوش مصنوعی: هرچند گل زیبایی زیادی دارد و خوشبو است، اما چهرهی رامین به مراتب زیباتر و دلنشینتر از آن است.
هنوزش بود سیمین دو بناگوش
نگشته سیمش از سنبل سیه پوش
هوش مصنوعی: او هنوز جوان و نازکدست است و در دو طرف صورتش موهایی نقرهای کمکم پدیدار شده، ولی زیباییاش کمتر نشده و مانند گل سیاهپوش جلوهگر است.
هنوزش بود کافروی زنخدان
دو زلفش بود چون مشکین دو چوگان
هوش مصنوعی: او هنوز زیباییاش حفظ شده بود و دو زلفش مانند دو چنگال سیاه، زیبا و دلربا به نظر میرسید.
هنوزش بود پشت لب چو ملحم
لبش چون انگبین و باده درهم
هوش مصنوعی: هنوز هم در لبههای لبش نشانی از جوانی و زیبایی وجود دارد؛ لبهایی که مانند عسل و شراب شیرین و دلپذیر به نظر میرسند.
هنوزش بود خنده همچو شکر
وزان شکر فروبارنده گوهر
هوش مصنوعی: او هنوز لبخندی شیرین دارد، مانند شکر؛ و این شکر که او میرزید، مانند گوهری ارزشمند است.
به بالا همچو شمشاد روان بود
ولیکن بار شمشاد ارغوان بود
هوش مصنوعی: او همچون شمشاد به سمت بالا رشد میکند، اما بار او رنگی متمایز و خاص دارد.
به پیکر همچو ماه جانور بود
ولیکن با کلاه و با کمر بود
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت موجودی اشاره دارد که به اندازه ماه زیباست، اما در عین حال ویژگیهایی چون کلاه و کمری دارد که به آن جلوهای خاص میبخشد. به عبارت دیگر، این توصیف نشاندهنده ترکیب زیبایی طبیعی و عناصر ظاهری است که به فرد ویژگی منحصر به فردی میدهد.
قبا بر وی نکوتر بود صد بار
که نقش چینیان بر بتّ فرخار
هوش مصنوعی: پیراهن زیباتر از هنر چینیها بر مجسمهی فرخار است.
کلاه او را نکوتر بود بر سر
که شاهان جهان را بر سر افسر
هوش مصنوعی: کلاهی که بر سر اوست زیباتر است از کلاهی که پادشاهان دنیا بر سر دارند.
به گوهر تا به آدم نامور شاه
به پیکر در زمانه سیمبر ماه
هوش مصنوعی: تا زمانی که آدمی نامدار مانند گوهر در دنیای بهشتی و زیبای خود درخشید، همه چیز در آن زمان خوشایند و زیبا بود.
به دیدار آفت جان خردمند
به آفت جان هر کس آرزومند
هوش مصنوعی: اگر بخواهی با شخصی حکیم و عاقل ملاقات کنی، این دیدار میتواند برای هر کسی که در جستجوی آرامش و خوشبختی است، مفید و مطلوب باشد.
هم از خوبی هم از کشور خدایی
سزا بر وی دو گونه پادشایی
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که به خاطر خوبیهای او و همچنین به خاطر جایگاه خداییاش، سزاوار دو نوع سلطنت و مقام است.
برادر بود موبد را و فرزند
ولیکن ماه را شاه و خداوند
هوش مصنوعی: موبد برادری داشت و آن برادر فرزند بود. اما ماه، در عین حال، پادشاه و خداوند است.
چو چشمش دید جادو گشت خستو
که بهتر زین نباشد هیچ جادو
هوش مصنوعی: زمانی که چشمان او زیبایی را دیدند، آنقدر تحت تأثیر قرار گرفت که احساس کرد هیچ چیز بهتر از این زیبایی وجود ندارد.
چو رویش دید رضوان داد اقرار
که بر حوران جزین کس نیست سالار
هوش مصنوعی: وقتی رضوان (فرشته بهشت) چهره او را دید، به ناچار اعتراف کرد که هیچ کس جز او بر حوریان برتری ندارد و سالاری او را نمیتواند انکار کند.
چنین رویی بدین زیب و بدین نام
ز مهر ویس بی دل بود و بی کام
هوش مصنوعی: این صورت زیبا و این نام دلربا به خاطر عشق ویس است که بدون دل و بدون خواسته باقی مانده است.
چو تنها دایه را در بوستان دید
تو گفتی روی بخت جاودان دید
هوش مصنوعی: وقتی او را در باغ دید، گویی بر روی خوشبختی ابدی را مشاهده کرد.
نمازش برد و بسیار آفرین کرد
مرو را نیز دایه همچنین کرد
هوش مصنوعی: نماز خواندن او را به حالتی درآورد که بسیار ستایشش کردند و همچنین دایهاش نیز به او توجه و محبت ورزید.
بپرسیدند چون دو مهربان یار
به خوشی یکدگر را مهربانوار
هوش مصنوعی: پرسیدند که چگونه دو دوست صمیمی در کنار هم شاد و خوشحال هستند و از محبت به یکدیگر لذت میبرند.
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به مرز سوسن آزاد رفتند
هوش مصنوعی: سپس آنها دست یکدیگر را گرفتند و به سرزمین زیبای سوسن آزاد رفتند.
ز هر گونه سخن گفتند با هم
سخنشان ریش دل را گشت مرهم
هوش مصنوعی: افراد با هر نوع گفتوگویی که داشتند، کلامشان باعث آرامش و تسکین دل یکدیگر شد.
فرودرّید رامین پردهٔ شرم
که بودش جان شیرین بردهٔ شرم
هوش مصنوعی: رامین از شرم و حیا آزاد شد، چون جان شیرینش به خاطر عشق به کسی در خطر است.
بدو گفت ای مرا از جان فزونتر
منم پیش تو از برده زبون تر
هوش مصنوعی: او به او گفت: "ای عزیز، من برای تو عزیزتر از جانم هستم، اما در مقابل تو مانند یک بنده بیزبان و بیارزش هستم."
تو شیرینی و گفتار تو شیرین
تو نوشینی و دیدار تو نوشین
هوش مصنوعی: تو مانند یک شکر هستی و سخنانت نیز شیرین است؛ تو مانند نوشیدنی خوشمزهای هستی و دیدار تو هم لذیذ و دلپذیر است.
ترا از بخت خواهم روشنایی
مرا با بخت نیکت آشنایی
هوش مصنوعی: میخواهم از شانس و اقبال خوبم روشنی و روشنایی بگیرم و به تو که بخت خوبی داری، نزدیک شوم.
مرا تو مادری ویسه خداوند
به جان وی خورم همواره سوگند
هوش مصنوعی: تو برای من همچون مادر هستی و من به خداوند قسم یاد میکنم که همیشه به تو عشق ورزم.
چنو خورشید چهر و ماه پیکر
چنو بانو نژاد و شاه گوهر
هوش مصنوعی: تو مانند خورشیدی با چهرهای درخشان و همانند ماهی با زیبا شکل هستی، مانند بانویی با نژاد عالی و همچون شاهی با گوهر و جواهرات باارزش.
نبود اندر جهان و هم نباشد
کرا او جفت باشد غم نباشد
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچ چیزی وجود ندارد که اگر کسی همسفر و همدم داشته باشد، باعث غم و اندوه او شود.
بدان زادهست پنداری ز مادر
که آتش برکشد از گفت کشور
هوش مصنوعی: بدان که فردی به دنیا آمده که میتواند از کلامش آتش به پا کند و تاثیرات عمیق و گستردهای بگذارد.
به خاصه زین دل بدبخت رامین
که آتشگاه خرداد است و برزین
هوش مصنوعی: دل رامین که در حسرت و ناامیدی است، مانند آتشگاهی در روز خرداد میسوزد و درد و رنج او را نشان میدهد.
اگرچه من همی سوزم ز بیداد
دل او بر چنین آتش مسوزاد
هوش مصنوعی: اگرچه من از ظلم و ستم دل او در حال سوختن هستم، اما او بر روی چنین آتشِ عشق نمیسوزد.
وگرچه بخت با من خورد زنهار
مرو را بخت فرخ باد و بیدار
هوش مصنوعی: اگرچه ممکن است که شانس و بخت به من روی خوشی نشان ندهد، اما از تو خواهش میکنم که با احتیاط حرکت کن و برای خودت بهترین و خوشبختترین سرنوشت را آرزو کن.
همی گویم چو از عشقش بنالم
مبادا حال او هرگز چو حالم
هوش مصنوعی: وقتی از عشق او شکایت میکنم، نگرانم که حال او هرگز به بدی حال من نشود.
همی گویم چو از مهرش بسوزم
مبادا روز او هرگز چو روزم
هوش مصنوعی: من همیشه در دل میگویم که اگر از عشق او بسویم، کاش روزی را به یاد نیاورم که مثل روزی که برای او عاشق بودم، باشد.
به هر دردی که من بینم ز مهرش
کنم صد آفرین بر خوب چهرش
هوش مصنوعی: با هر دردی که من تجربه میکنم، به خاطر عشقش، هزار بار او را میستایم و به زیباییاش تحسین میکنم.
چنین خواهم که باشد جاودانی
مرا زو رنج و او را شادمانی
هوش مصنوعی: میخواهم که برای من همیشه آرامش و جاودانگی باشد و او نیز از شادی و خوشحالی برخوردار باشد.
خوش آمد دایه را گفتار رامین
ز بیجاده پدید آورد پروین
هوش مصنوعی: رامین به دایهاش خوشامد میگوید و از او میخواهد که مانند ستارهای در آسمان، روشن و درخشان باشد.
به خنده گفت راما جاودان زی
به کام دوستان دور از بدان زی
هوش مصنوعی: راما با لبخند گفت: ای جاودانه، با دوستانت خوش بگذران و از افراد بد دوری کن.
درود و تندرستی مر ترا باد
مباد از بخت بر جان تو بیداد
هوش مصنوعی: دوست من، امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی و از بدبختی و مشکلات دور بمانی.
به فرّت من درست و شادکامم
به کامت نیک بخت و نیکنامم
هوش مصنوعی: من به خاطر خوبی و خوشحالیات در شرایط خوبی هستم و به خاطر تو خوشبخت و با شهامتم.
همیدون دخترم روشن خور و ماه
که بسته باد بر وی چشم بدخواه
هوش مصنوعی: میدانی، دخترم، تو مانند خورشید و ماهی، که چشمهای حسود نتوانند به تو آسیب برسانند.
چو رویش باد نیکو ماه و سالش
چو مویش باد پیچان بدسگالش
هوش مصنوعی: زمانی که چهرهاش زیر باد ملایم قرار گیرد، سالهای عمرش مانند موی او زیبا و پرپیچ و تاب خواهد شد.
همه گفتار تو دیدم بی آهو
چو دیدار تو جان افزای و نیکو
هوش مصنوعی: دیدم که تمام سخنان تو بیپناه و بیگناه است، اما همچنان مانند دیدن تو، جانافزا و زیباست.
جز آن کاو مر ترا بدبخت کردهست
که بربیداد تو دل سخت کردهست
هوش مصنوعی: تنها کسی که تو را بدبخت کرده، کسی است که با ستمگری دل تو را سخت و بیرحم کرده است.
ندارم از تو این گفتار باور
که او بر تو نه شاهست و نه داور
هوش مصنوعی: من این سخنان را از تو قبول ندارم، چون او نه مقامش شاهانه است و نه صلاحیت قضاوت دارد.
دگرباره جوابش داد رامین
که چون عاشق نباشد هیچ مسکین
هوش مصنوعی: رامین دوباره به او پاسخ داد که اگر کسی عاشق نباشد، هیچ وقت نمیتواند به درستی درک کند چه بر سر دلِ مسکین میآید.
دل او را دشمنی باشد ز خانه
بر او جویانده هر روزی بهانه
هوش مصنوعی: او دلش با دشمنی پر است و هر روز به دنبال بهانهای میگردد که از خانه بیرون برود.
گهی نالد به درد و حسرت دوست
گهی گرید به داغ فرقت دوست
هوش مصنوعی: گاهی از درد و حسرت دوری دوست نالان هستم و گاهی از غم جدایی او میزنم به گریه.
به دست عشق گرچه زار گردد
ز بهر او ز جان بیزار گردد
هوش مصنوعی: هرچند به خاطر عشق ممکن است انسان ضعیف و ناتوان شود و حتی از جان خود ناراضی گردد، اما همچنان دلش به عشق او میتپد.
وگرچه ز او بلا بسیار بیند
ز دیگر کامها او را گزیند
هوش مصنوعی: هرچند که از طرف او مشکلات زیادی را تجربه میکند، اما او از خواستههای دیگر خود صرفنظر نمیکند.
دو چشم مرد را از کام نایاب
گهی بی خواب دارد گاه با آب
هوش مصنوعی: دو چشمان مردان سختیها و چالشهای زندگی را بهخوبی تجربه میکنند. گاهی به خاطر این دشواریها شبها بیخواب میمانند و گاهی هم در لحظاتی به آرامش و آسایش میرسند.
همی آن چیز جوید کش نیابد
وزآن چیزی که یابد سر بتابد
هوش مصنوعی: انسان همواره به دنبال چیزهایی است که برایش دست یافتنی نیستند و زمانی که به چیزی میرسد که میخواست، به آن احساس نارضایتی و تردید میکند.
بلای عشق را بر تن گمارد
پس آنگه درد را شادی شمارد
هوش مصنوعی: آدمی که عاشق میشود، ابتدا بار سنگین عشق را بر دوش خود میگذارد و بعد از آن، آن درد و رنج را به شادی و خوشحالی تبدیل میکند.
اگر با عشق بودی مرد را خواب
چه عشق دوست بودی چه می ناب
هوش مصنوعی: اگر در عشق هستی، در خواب مرد نباید غم عشق یا نوشیدن شراب را داشته باشی.
کجا خویشی با تلخیش یارست
چنانکش خرمی جفت خمارست
هوش مصنوعی: در کجا میتوانی دوستی را پیدا کنی که تلخیهایش را بپذیرد، همچنان که شادابی و خوشی در کنار حالتی مستی قرار دارد؟
چه عاشق باشد اندر عشق چه مست
کجا بر چشم او نیکو بود گست
هوش مصنوعی: هرچه عاشق باشد یا در عشق شیدا، جایی برای زیبایی در چشمان او نیست.
به عشق اندر چو مست آشفته باشد
ز ناخفتش به سان خفته باشد
هوش مصنوعی: وقتی که دل به عشق میسپاری، مانند کسی میشوی که در حال سرمستی و آشفتگی است؛ چون ذهنش مشغول است، گویی در خواب به سر میبرد.
خرد باشد که زشت از خوب داند
چو مهر آید خرد در دل نماند
هوش مصنوعی: عقل و فهم میتواند تفاوت بین زشت و زیبا را تشخیص دهد. زمانی که عشق و محبت در دل انسان بوجود میآید، دیگر جایی برای عقل و منطق باقی نمیماند.
ستنبه دیو بر وی زود دارد
همیشه چشم او را کور دارد
هوش مصنوعی: دیو همیشه به او توجه دارد و باعث میشود که او نتواند ببیند و در تاریکی بماند.
خرد با مهر هرگز چون بسازد
که آن چون می همی این را بتازد
هوش مصنوعی: خرد و محبت هرگز نمیتوانند با هم سازگار شوند، زیرا عشق مانند شراب است که عقل را به جنون میکشاند.
نفرماید خرد آن را گزیدن
کزو آید همی پرده دریدن
هوش مصنوعی: خرد نمیپسندد که چیزی را انتخاب کنی که باعث شود پردهها و رازها شکسته شود.
مرا از عشق شد پرده دریده
شکیب از دل خرد از تن بریده
هوش مصنوعی: عشق مرا به جایی رسانده که دیگر صبر و تحمل نمیکنم و دل و جسمم از هم جدا شدهاند.
بر آمد ناگهان یک روز بادی
مرا بنمود روی حور زادی
هوش مصنوعی: یک روز ناگهان بادی وزید و من چهرهی یک دختر زیبا را دیدم.
چو دیدم ویس بود آن ماه پیکر
چو ماهم کرد دور از خواب و از خور
هوش مصنوعی: وقتی که دیدم ویس، آن ماه مانند، مرا از خواب و نور خورشید دور کرد.
دو چشمم تا بهشتی دید خرم
دلم چون دوزخی افتاد در غم
هوش مصنوعی: دو چشمانم به زیباییهایی همچون بهشت پا گذاشتند، اما دل شادابم مانند کسی که در جهنم گرفتار شده، در غم و اندوه افتاد.
نه بادی بود گفتی آفتی بود
مرا ناگاه روی فتنه بنمود
هوش مصنوعی: ناگهان نوازش نسیمی را حس کردم که گویی بلایی به سراغم آمده و من را به سمت مشکلی کشاند.
مرا در کودکی تو پروریدی
وزان پس مرمرا بسیار دیدی
هوش مصنوعی: تو در دوران کودکی مرا تربیت کردی و بعداً مرا بارها دیدی.
ندیدی حال من هرگز بدین سان
ز درد دل نه با جان و نه بی جان
هوش مصنوعی: هرگز حال من را اینگونه نمیدانی که چگونه از درد دل رنج میبرم، نه با جانم و نه بدون آن.
تو گویی شیر من روباه گشتهست
از این سختی و کوهم کاه گشتهست
هوش مصنوعی: انگار که شیر من از این مشکلات به روباه تبدیل شده و کوه من به کاه نرم و بیارزش تبدیل گشته است.
تنم دیگر شدهست و گونه دیگر
یکی مویست پنداری یکی زر
هوش مصنوعی: بدن من دیگر حالتی دارد و چهرهام تغییر کرده است؛ گویی که موی من به جای مو، چون زر درخشانی است.
مژه بر چشم من گشتهست مسمار
همیدون موی بر اندام من مار
هوش مصنوعی: مژههای چشمم مانند میخ شدهاند و موهای بر اندامم چون مار است.
اگر روزی کنم با دوستان بزم
تو گویی می کنم با دشمان رزم
هوش مصنوعی: اگر با دوستانم جشن و شادمانی بگذارم، تو گویی با دشمنانم در حال جنگ و درگیری هستم.
گه رامش چنان دلتنگ و زارم
که گویی با بلا در کارزارم
هوش مصنوعی: گاهی اوقات چنان دلگیر و ناراحت هستم که انگار در نبردی با درد و مشکلات قرار دارم.
اگر گردم به رامش در گلستان
به گمره گشته مانم در بیابان
هوش مصنوعی: اگر در باغ و گلستان به شادمانی باشم، باز هم ممکن است در بیابان و سردرگمی گرفتار شوم.
به شب در بستر و بالین دیبا
تو گویی غرقهام در ژرف دریا
هوش مصنوعی: در فضای خواب و آرامش شب، مانند این است که در دریا غرق شدهام و به طرز عجیبی از دنیای اطرافم دور شدهام.
به روز اندر میان غمگساران
چو گویم پیش چوگان سواران
هوش مصنوعی: در روزهایی که در میان کسانی هستم که غمگینند، وقتی صحبت میکنم، مانند سوارانی هستم که بر چمنزار میرانند.
به شبگیران چنان نالم به زاری
که بلبل بر گلان نوبهاری
هوش مصنوعی: به شبنشینان آنچنان با اندوه ناله میکنم که مانند بلبل بر گلهای تازه بهاری.
سحرگاهان چنان گریم به تیمار
که ابر دیمهی بر شخّ کهسار
هوش مصنوعی: در سپیدهدم چنان اشک میریزم و به خودم میرسد که مانند ابرهای بارانی که بر قلههای کوه میبارند، سرشار از غم و اندوه میشوم.
بیاریدهست از آن دو چشم دلگیر
مرا بر دل هزاران ناوکی تیر
هوش مصنوعی: از آن دو چشمان غمگین تو، دل من را پر از زخم و تیرهای بسیار کردهای.
بیفتادهست از دو زلف دلبند
مرا بر دل هزاران گونهگون بند
هوش مصنوعی: موی زیبای معشوق من بر دل من افتاده و باعث شده که در آن دل هزاران وابستگی و احساس مختلف ایجاد شود.
به گور خسته مانم در بیابان
به دل برخورده زهرآلوده پیکان
هوش مصنوعی: در بیابان به خواب رفتهام و دلم از درد و رنجی که به من رسیده، ناآرام است.
به شیر تند مانم پوی پویان
خورشان بچهٔ گمگشته چویان
هوش مصنوعی: من مانند شیری تند و تیز هستم که به دنبال بچهاش میگردد.
به طفل خرد مانم دل شکسته
هم از مادر هم از دایه گسسته
هوش مصنوعی: من مانند یک کودک کوچک هستم که دلش شکسته، هم از مادرش و هم از دایهاش جدا شده.
به شاخ مُرد مانم نغز رسته
قضای آسمان او را شکسته
هوش مصنوعی: من مانند شاخهای هستم که در اثر قضا و قدر آسمانی، به زیبایی شکسته شدهام.
کنون از تو همی زنهار خواهم
جوانمردیت را من یار خواهم
هوش مصنوعی: اکنون از تو درخواست کمک میکنم، من به جوانمردی و کمک تو نیاز دارم.
مرا زین آتش سوزنده برهان
ز جنگ شیر مردم خوار بستان
هوش مصنوعی: من را از این آتش سوزان نجات ده و از جنگ با شیرانی که مردم را ضعیف میکنند، رها کن.
جوانمردی چنان کت هست بنمای
بر این فرزند بیچاره ببخشای
هوش مصنوعی: جوانمردی مانند کت بر تن کن و بر این فرزند بیچاره ببخشای.
ببخشاید دلت بیگانگان را
همان رحم آورد دیوانگان را
هوش مصنوعی: ببخشید دل خود را به دیگران، همانطور که دیوانگان به یکدیگر محبت میکنند.
تو چونان دان که من بیگانهایام
ویا از بیهشی دیوانهایام
هوش مصنوعی: شما همچون کسی هستید که میداند من غریبهام و یا اینکه به خاطر نادانی مانند یک دیوانه به نظر میرسم.
به هر حالی به بخشایش سزایم
که چونین در دم سرخ اژدهایم
هوش مصنوعی: در هر شرایطی مستحق بخشش هستم، زیرا در لحظهای که مانند اژدهای سرخ به خشم آمدهام، باید مورد بخشش قرار بگیرم.
تو نیز از مردمی بر من ببخشای
به نیکی در دلت مهرم بیفزای
هوش مصنوعی: تو هم از روی کرم و بخشش، به من محبت کن و در دل خود نسبت به من محبت و دوستی را بیشتر کن.
پیام من بگو سرو روان را
بت گویا و ماه باروان را
هوش مصنوعی: پیام من را به سرو خوشرفتار و زیبای گویا و ماهپیکر برسانید.
[پری دیدار خورشید زمین را
شکر گفتار حور راستین را]
هوش مصنوعی: زیبایی و روشنی زمین را شکرگزاری کرد، به خاطر دیدن حقیقتی که در زیبایی حوری نهفته است.
سیه زلفین بت یاقوت لب را
بهار خرمی باغ طرب را
هوش مصنوعی: موهای مشکی آن معشوقه، مثل یاقوتهای لبش، شادابی و طراوت بهاری را به باغ شادی و لذت میبخشد.
بگو ای از نکویی آفریده
به ناز و شادکامی پروریده
هوش مصنوعی: بگو ای کسی که با زیبایی خلق شدهای و در خوشبختی و شادی بزرگ شدهای.
ترا خوبان به خوبی مهر داده
بتان پیش تو سر بر خط نهاده
هوش مصنوعی: تو را انسانهای نیکو با زیبایی و محبت شناسایی کردهاند و بتیان زیبا در مقابل تو سر به خاک گذاشتهاند.
سپاه جادوان از تو رمیده
نگار چینیان از تو شمیده
هوش مصنوعی: نظامیان جادوگران از تو میگریزند و زیباییهای چینیان از تو فاصله میگیرند.
دو هفته ماه پیشت سجده برده
فروغ خویش رویت را سپرده
هوش مصنوعی: دو هفته قبل، به خاطر نور خیرهکننده چهره تو، سجده کردم و خودم را به تو سپردم.
رخانت خسروان را بنده کرده
لبانت مردگان را زنده کرده
هوش مصنوعی: چهرهات شاهان را تحت تأثیر قرار میدهد و لبهایت میتواند جان دوبارهای به مردگان ببخشد.
بت بربر ز رویت خوار گشته
همان بتگر ز بت بیزار گشته
هوش مصنوعی: بت بربر به خاطر زیباییاش از روی تو خوار شده و همان بتساز هم از بتسازی متنفر شده است.
گدازان شد تنم از بیم و امید
چو برف کوهسار از تاب خورشید
هوش مصنوعی: بدن من از ترس و امید مانند برف در کوهستان که در تابش آفتاب آب میشود، ذوب شده است.
دلم افتاد در مهرت به ناکام
شنابان همچو گوری مانده در دام
هوش مصنوعی: دل من به عشق تو گرفتار شده، مانند گوری که در دام گیر کرده و نمیتواند فرار کند.
خرد آواره گشته هوش رفته
دل اندر تن نه بیدار و نه خفته
هوش مصنوعی: خرد دچار بیسامانی است و هوش از دست رفته، دل در بدن خواب و بیدار نیست و در حال سردرگمی به سر میبرد.
نه زاسایش خبر دارم نه از رنج
نه از رامش به دل شادم نه از گنج
هوش مصنوعی: من نه از راحتی و آسایش خبری دارم، نه از مشکلات و دردها، نه از شادی و خوشی در دل شادم و نه از wealth و ثروت چیزی میدانم.
نه با یاران به میدان اسپ تازم
نه چوگان گیرم و نه گوی بازم
هوش مصنوعی: من نه در میدان با دوستانم به سواری میپردازم، نه به بازی چوگان میپردازم و نه گوی را به دست میگیرم.
نه یوزان را سوی گوران دوانم
نه بازان را سوی کبگان پرانم
هوش مصنوعی: نه یوزها را به سمت گوران میفرستم و نه بازها را به سوی کبکها پرواز میدهم.
نه مِیْ گیرم نه با خوبان نشینم
نه جز وی در جهان کس را گزینم
هوش مصنوعی: من نه شراب مینوشم، نه با انسانهای نیکو همنشینی میکنم، و جز او در این دنیا کسی را برنمیگزینم.
نه یک ساعت ز درد آزاد باشم
نه یک روزی به چیزی شاد باشم
هوش مصنوعی: من نه میتوانم حتی بهمدت یک ساعت از درد و رنج خود آزاد باشم و نه میتوانم حتی برای یک روز به چیزی خوشحال باشم.
به خان خویش در، چونین اسیرم
نبینم دوستدار و دستگیرم
هوش مصنوعی: در خانهی خودم احساس میکنم که به شدت درگیر و اسیر هستم و هیچ دوستی که به من کمک کند یا پشتیبانم باشد را نمیبینم.
به شب تا روز پیچان و نوانم
چو ماری چوب خورده در میانم
هوش مصنوعی: در شب و روز پر از اضطراب هستم، همچون ماری که به خاطر ضربهای چوبی در مانده و در اوج ناتوانی قرار دارد.
تنم درمان ز گفتار تو یابد
دلم دارو ز دیدار تو یابد
هوش مصنوعی: تنم از سخنان تو شفا میگیرد و دلم از ملاقات تو آرامش مییابد.
من آنگه باز یابم صبر و هوشم
که خوش گفتار تو آید به گوشم
هوش مصنوعی: وقتی که صدای دلنشین تو به گوشم برسد، دوباره صبر و عقل و خرد خود را پیدا میکنم.
اگرچه سال و مه از تو به دردم
چنین با اشک سرخ و روی زردم
هوش مصنوعی: با وجود اینکه سال و ماه از من دور شدهاند، اما درد من با اشکهای سرخ و چهره زردم نمایان است.
مرا عشق تو در جان خوشتر از جان
وگرچه جان من زو گشت رنجان
هوش مصنوعی: عشق تو برای من از خود زندگی هم شیرینتر است، هرچند که عشق تو باعث شده جانم به درد بیاید.
نخواهم بی هوایت زندگانی
نجویم بی وفایت شادمانی
هوش مصنوعی: نمیخواهم زندگی کنم بدون عشق تو و نمیخواهم شادی را در کنار بیوفایی تو جستجو کنم.
اگر جانم ز مهرت سیر گردد
به سر بر، موی من شمشیر گردد
هوش مصنوعی: اگر عشق تو دیگر برایم کافی نباشد و دلم از آن پر شود، موی من همچون شمشیر خواهد شد.
همی دانم که تا من زنده باشم
به پیش بندگانت بنده باشم
هوش مصنوعی: من میدانم که تا زمانی که زندهام، باید به بندگانت خدمت کنم و خودم را به عنوان بندهای در برابر آنها قرار دهم.
سپیدی روزم از روی تو باشد
سیاهی شب هم از موی تو باشد
هوش مصنوعی: روز من به خاطر وجود تو روشن و سپید است و شبهای من نیز به خاطر موی تو تاریک و سیاه میشود.
رخ رنگینت باشد نوبهارم
لب نوشینت باشد غمگسارم
هوش مصنوعی: چهرهی زیبا و رنگین تو برایم مانند بهار است و لبهای شیرین تو سبب آرامش و تسکین دلهای غمگین من میشود.
ز رخسار تو تابد آفتابم
ز گیسوی تو بوید مشک نابم
هوش مصنوعی: از چهرهات نوری مانند آفتاب میتابد و از موهایت بوی خوشی مانند مشک خالص میآید.
ز اندام تو باشد یاسمینم
ز گفتار تو باشد آفرینم
هوش مصنوعی: از وجود تو مثل یاسمن لطیف و زیبا هستم و از سخنان تو به شگفتی و تحسین میرسم.
بهشت جاودان آن روز بینم
که آن رخسار جان افروز بینم
هوش مصنوعی: من روزی را خواهم دید که در آن، چهره زیبا و دلربا را مشاهده کنم و آن زمان بهشت ابدی را تجربه خواهم کرد.
ز دولت کام خود آنگاه یابم
که با پیوند رویت راه یابم
هوش مصنوعی: من تنها زمانی میتوانم به آرزوهایم دست یابم که با وصال و دیدار تو، به مسیر مطلوب خود برسم.
ز یزدان این همی خواهم شب و روز
که گردد بختم از روی تو فیروز
هوش مصنوعی: از خداوند میخواهم که در هر شب و روز، سرنوشت من به خاطر چهره تو خوشبخت و موفق شود.
دلت بر من نماید مهربانی
نجوید سرکشی و بد گمانی
هوش مصنوعی: دل تو بر من محبت میورزد و خطرات و بدبینیها را کنار میگذارد.
اگر کین ورزد و با من ستیزد
به جان من که خون من بریزد
هوش مصنوعی: اگر کسی با من دشمنی کند و به من آسیب برساند، بر جان من که خونم را بریزد.
چه باید ریختن خون جوانی
که هرگز بر تو نامد زو زیانی
هوش مصنوعی: چه فایدهای دارد که خون جوانی را بریزیم که هرگز به تو آسیبی نرسانده است؟
ز بس کاو بر تو دارد مهربانی
تو او را خوشتری از زندگانی
هوش مصنوعی: به خاطر محبت زیادی که به تو دارد، او خوشحالتر از زندگی است.
ببرد دل ز جان وز تو نبرد
به دیده خاک پایت را بخرد
هوش مصنوعی: دل را از جان جدا کرد و از تو به چشمانش ذرهای از خاک پای تو را نخواهد برد.
ز گیهان مر ترا خواهد به ناچار
ازیرا کش تو بردی دل به آزار
هوش مصنوعی: به طور ناخواسته از زندگی و جهان، تو را میطلبند؛ زیرا تو با آزار دل دیگران را به درد آوردی.
اگر خوبی کنی تن پیش دارد
وگرنه بر سر دل جان سپارد
هوش مصنوعی: اگر کار خوبی انجام دهی، زندگی و جسمت به این خوبی ادامه دارد؛ اما اگر بدی کنی، دل و جانت به درد خواهد آمد.
چو بشنید این سخنها دایه پیر
تو گفتی خورد بر دل ناوکی تیر
هوش مصنوعی: وقتی که دایه پیر این حرفها را شنید، احساس کرد که تیر ناامیدی به دلش نشسته است.
نهانی دلش بر رامین ببخشود
ولیکن آشکارا هیچ ننمود
هوش مصنوعی: دلش به آرامی رامین را بخشید، اما این احساس را به ظاهر نشان نداد.
مرو را گفت راما نیکناما
نگردد همچو نامت ویس راما
هوش مصنوعی: مرو، را به یاد داشته باش که همچون نام نیک ویس، نام تو نیز نیکو خواهد بود و اگر رفتار نیکو داشته باشی، نامت هم نیکو خواهد ماند.
نگر تا تو نداری هرگز امید
که تابد بر تو آن تابنده خورشید
هوش مصنوعی: اگر تو هرگز امید نداشته باشی، هرگز انتظار نداشته باش که نور خورشید بر تو بتابد.
نگر تا تو نپنداری که دستان
به کار آیدت با آن سرو بستان
هوش مصنوعی: مراقب باش که فکر نکنی با آن قامت زیبایت، دستهایت به کار میآید.
نگر تا در دلت ناید که نیرو
توانی کرد با فرزندی شهرو
هوش مصنوعی: مواظب باش که در دل تو اندیشهای نرود که بتوانی با فرزندی از شهر به قدرت دست یابی.
ترا آن به که دل در وی نبندی
کزین دلبندی آید مستمندی
هوش مصنوعی: بهتر است که دلت را به کسی نسپاری، زیرا این وابستگی میتواند باعث بیپناهی و درماندگیات شود.
نپیمایی به دل راه تباهی
کزو رسته نیامد هیچ راهی
هوش مصنوعی: اگر به دل راهی را بروی که از آن تباهی و فساد به وجود میآید، به هیچ راهی نخواهی رسید و دوری از آن نمیتوانی.
خردمندی و شرم و دانش و رای
به کار آید روان را در چنین جای
هوش مصنوعی: عقل، حیا، علم و اندیشه در چنین موقعیتی به انسان کمک میکند.
که زشت از خوب و نیک از بد بدانی
به دل کاری سگالی کش توانی
هوش مصنوعی: اگر بتوانی زشتی را از خوبی و نیکی را از بدی تشخیص بدهی، نشان میدهد که دل و فکر روشنی داری.
اگر تو آسمان را در نوردی
و گر دریا بینباری به مردی
هوش مصنوعی: اگر بتوانی آسمان را بشکافی و یا دریا را ببینی، حتماً به مقام مردانگی رسیدهای.
میان بادیه جیهون برانی
ز روی سنگ لاله بشکفانی
هوش مصنوعی: در وسط بیابان، بهجای سنگ، گل لالهای را شکوفا میکنی.
جهانی دیگر از گوهر بر آری
زمینش بر سر مویی بداری
هوش مصنوعی: جهانی جدید با ارزش و زیبا را ایجاد خواهی کرد که تنها با یک مو از سر، میتوان آن را حفظ کرد.
ابا این جادوی و نیک دانی
به کار ویس هم خیره بمانی
هوش مصنوعی: با وجود این جادو و مهارت خوب، حتی به کارهای ویس هم حیرتزده خواهی ماند.
به مهرت ویسه آنگه سر در آرد
که شاخ ارغوان خرما برآرد
هوش مصنوعی: معنی این بیت به این صورت است که عشق و محبت تو به او زمانی خود را نشان میدهد که امکان وقوع چیزهای غیرممکن فراهم شود. به عبارتی، احساسات عمیق و صداقت در عشق تنها زمانی نمایان میشود که شرایطی عجیب و بعید اتفاق بیفتد.
سزد گردل ز پیوندش بتابی
که او ماهست پیوندش نیابی
هوش مصنوعی: حق دارد که به خاطر پیوندی که با او دارد، دلش بتابد، زیرا او مانند ماه است و نمیتوانی پیوندش را گم کنی.
که یارد گفتن این گفتار با وی
که یارد جستن این آزار با وی
هوش مصنوعی: دوستی که بتواند این صحبت را با او در میان بگذارد، همانی است که بتواند این زحمت را به دوش بکشد و او را همراهی کند.
ندانی کاو چگونه خویش کامست
ز خوی خود چگونه دیر رامست
هوش مصنوعی: تو نمیدانی او چگونه به خواستههای خود دست مییابد و از چه راهی آرامش را به دست میآورد.
اگر من زهرهٔ صد شیر دارم
پیامت پیش او گفتن نیارم
هوش مصنوعی: اگر من توانایی و شجاعت بسیار زیادی هم داشته باشم، اما نمیتوانم پیام تو را به او برسانم.
هر آیینه تو نپسندی که در من
به زشتی راه یابد گفت دشمن
هوش مصنوعی: اگر چیزی در من باعث نارضایتیات شود، بدان که این حرف از زبان دشمن است.
تو خود دانی که ویس امروز چونست
به خوبی از همه خوبان فزونست
هوش مصنوعی: تو خود میدانی که وضعیت ویس امروز چگونه است و او به خوبی از همه زیبا رویان برتر است.
هر آن گه کاین سخن با وی بگویم
به رسوایی بریزد آب رویم
هوش مصنوعی: هر بار که این موضوع را با او در میان بگذارم، آبرویم به خطر میافتد.
چنانست او میان ویس دختان
که خسرو در میان نیک بختان
هوش مصنوعی: او به گونهای است میان دختران ویس که خسرو در میان انسانهای نیکبخت قرار دارد.
منش بر آسمان دارد به گشّی
و با مردم نیامیزد به خوشی
هوش مصنوعی: خوی و رفتار او به قدری عالی و برجسته است که به آسمان میرسد و او با مردم در دوستی و خوشی ارتباط برقرار نمیکند.
همش در تخمه پرمایهست گوهر
همش در گنج شهوارست جوهر
هوش مصنوعی: همه چیز در وجود انسان به ارزش و فضیلت خویش است و هر فردی در عمق وجود خود، ذخایر و کیفیتهای خاصی دارد که نیاز به کشف و پرورش دارد.
بدان گوهر ز شاهان سر فرازست
بدین جوهر ز مردم بی نیازست
هوش مصنوعی: بدان که این گوهری که داری از شاهان بزرگ و والا است و به خاطر این ویژگی، نیازی به مردم و خواستههای آنها ندارد.
نه از کار بزرگ آید نهیبش
نه از گنج گران آید فریبش
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که انسان نباید از قدرت و ثروت دیگران بترسد یا فریب بخورد. بلکه باید به ویژگیهای درونی و تواناییهای خود تکیه کند و در زندگی به اصول و ارزشهای واقعی پایبند باشد.
کنون خود دلش لختی مستمندست
نه تنهایی و بی شهری نژندست
هوش مصنوعی: اکنون دلش برای مدتی دچار نیازمندی است، نه اینکه تنها باشد یا به خاطر نبودن در شهر غمگین باشد.
ز خان و مان و شهر خویش دورست
هم از رامش هم از مردم نفورست
هوش مصنوعی: من از خانه و دیار خود دور هستم و نه از شادی و لذتی در اینجا خبری است و نه از مردم دوستداشتنی، همه مورد تنفرند.
گهی آب از مژه بارد گهی خون
گهی از بخت نالد گه ز گردون
هوش مصنوعی: گاهی اشک از چشمانم میریزد، گاهی دل از درد به خون مینشیند و گاهی از سرنوشت ناراحت میشوم، مانند نالهای از فراز آسمان.
چو یاد آرد ز مادر وز برادر
بجوشد همچو عود تر بر آذر
هوش مصنوعی: وقتی که به یاد مادر و برادر بیفتد، احساسش به شدت بالا میرود و مانند چوبی که تازه بر آتش گذاشته شده، شعلهور میشود.
کند نفرین بر آن سال و مه شوم
که دوری دادش از آرام و از بوم
هوش مصنوعی: نفرین میکنم بر آن سال و ماه بدی که باعث شد از آرامش و سرزمین خود دور شوم.
بدین سان بانوی جمشید گوهر
به خوبی نامدار هفت کشور
هوش مصنوعی: بانوی جمشید، که گوهری بسیار ارزشمند و با اخلاق نیکوست، به خوبی در میان هفت کشور شناخته شده و مشهور است.
به لابه خواسته مادر ز یزدانش
بپرورده میان ناز و فرمانش
هوش مصنوعی: مادر با خواهش و التماس از خدا، فرزندش را در محیطی پر از ناز و محبت پرورش داده است.
کنون پر درد و پر تیمار و نالان
ز همزادان بریده وز همالان
هوش مصنوعی: اکنون پر از درد و رنج هستم و از همراهان و همزادانم جدا شدهام.
به پیش وی که یارد برد نامت
که یارد گفتن این یافه پیامت
هوش مصنوعی: به نزد او برو که او به خاطر نامت از تو یاد میکند و گفتن این مطلب به او پیام توست.
مرا این کار بیهوده مفرمای
که سر هرگز نداند رفت چون پای
هوش مصنوعی: لطفاً از من نخواه که به کارهای بیفایده بپردازم، چرا که سر و فکر هرگز نمیتوانند بفهمند که پای چگونه پیش میرود.
زبانم گر فزون از قطر میغست
زبانی این سخن گفتن دریغست
هوش مصنوعی: اگر زبانم چنان پر از شراب باشد که از حد بگذرد، باز هم سخن گفتن درباره این موضوع برایم قابل قبول نیست.
چو بشنید این سخن رامین بیدل
ز آب دیده کردش خاک را گل
هوش مصنوعی: وقتی رامین این حرفها را شنید، از شدت احساسات چشمانش را پر از اشک کرد و با اشکهایش خاک را به گل تبدیل کرد.
ز سختی گریه اندر برش بشکست
شکنج گریه گفتارش فرو بست
هوش مصنوعی: از شدت سختی و تنگی، اشکها به چشمانش آمد و از این گریه، دلش به شدت پر شد و کلماتش را به زبان نیاورد.
هم از گریه بماند و هم ز گفتار
بران بخشای کاو باشد چنین زار
هوش مصنوعی: هم از گریه مانده و هم از گفتار، کسی که به این حال زار است، نباید او را سرزنش کرد.
به مغزش بَرشُد از دل آتش مهر
دمیدش زعفران از لالهگون چهر
هوش مصنوعی: در این بیت بیان میشود که در دل فردی که آتش عشق در او شعلهور شده، زعفران که نماد زیبایی و جذابیت است، دمیده شده و چهرهاش به رنگ لاله درآمده است. این تصویر به نوعی زیبایی و شوق درونی را به تصویر میکشد که از عشق و احساسات عمیق ناشی میشود.
چو یک ساعت زبانش بود بسته
دل اندر بر، شکسته دم گسسته
هوش مصنوعی: وقتی که زبانش برای یک ساعت بسته شده بود، دلش در درون تردید داشت و بیتابی میکرد.
دگر باره سخنها گفت زیبا
ز دردی سخت و حالی ناشکیبا
هوش مصنوعی: سخنانی زیبا دوباره بیان شد درباره درد شدیدی که تحملش دشوار است.
بسی زاری و لابه کرد و خواهش
نیامد در ستیز دایه کاهش
هوش مصنوعی: او به شدت گریه و زاری کرد و از دایه تقاضا کرد، اما هیچ کمکی در این مبارزه به او نرسید.
چو رامین بیش کردی زارواری
ازو بیش آمدی نومیدواری
هوش مصنوعی: وقتی رامین به تو احساس نزدیکی و محبت میکند، از دلش میکاهد و امیدش به تو بیشتر میشود.
به فرجام اندرو آویخت رامین
برو ریزان ز دیده اشک خونین
هوش مصنوعی: در پایان کار، رامین بر اثر احساس عمیق اندوه و غم، با چشمان پر از اشک، به یاد اندرو افتاد و اشکهایش مانند خون از چشمانش ریخت.
همی گفت ای انوشین دایه زنهار
مکن جان مرا یکباره آوار
هوش مصنوعی: او به دایهاش میگوید که مراقب او باشد و از او خواسته که جانش را به یکباره به خطر نیاندازد.
مبر امیدم از جان و جوانی
مکن چون زهر بر من زندگانی
هوش مصنوعی: امیدم را از زندگی و جوانیام مگیر؛ زیرا زندگی مانند زهر بر من تاثیر منفی میگذارد.
توی از دوستان پشت و پناهم
توی فریادجوی و چاره خواهم
هوش مصنوعی: تو پشتیبان و حامی من هستی، و در مواقعی که نیازمند کمک و راهحل هستم، به تو روی میآورم.
چه باشد گر کنی مردمستانی
مرا از چنگ بدبختی رهانی
هوش مصنوعی: آیا ممکن است که مرا از این وضعیت بد و ناگوار نجات دهی؟
در بسته ز پیشم بر گشایی
به روی ویسهام راهی نمایی
هوش مصنوعی: درِ پیش من بسته است، اما تو میتوانی آن را باز کنی و به من نشان دهی که چگونه به سوی او بروم.
گر اکنون از تو نومیدی پذیرم
به مرگ ناگهان پیشت بمیرم
هوش مصنوعی: اگر همین حالا از تو ناامید شوم، به طوری غیرمنتظره و ناگهانی با مرگ روبهرو میشوم.
مکن بی جُرم را در چاه مفگن
نمک بر سوخته کمتر پراگن
هوش مصنوعی: در چاه هیچ کس را بدون دلیل نینداز، زیرا نمک بر روی آتش سوخته کمتر مینشیند.
ترا بنده شدهستم بنده بپذیر
وزین سختی یکی ره دست من گیر
هوش مصنوعی: من به تو وابستهام، لطفاً مرا بپذیر و از این سختی، راهی برای نجاتم به من نشان بده.
توی در مان دردم در جهان بس
درین بیچارگی فریاد من رس
هوش مصنوعی: در این دنیا با درد و رنج فراوانی مواجه هستم، در این وضعیت ناگوار و پریشان، به یاری من برس.
بجز تو در جهان کس را ندانم
که با او راز خود گفتن توانم
هوش مصنوعی: جز تو کسی را نمیشناسم که بتوانم با او رازهایم را در میان بگذارم.
پیام من بگو با آن سمنبر
بهانه بیش ازین پیشم میاور
هوش مصنوعی: پیام من را به سمنبر برسان و بیش از این برای من بهانهتراشی نکن.
به چاره آسیا سازند بر باد
بر آرند از میان رود بنیاد
هوش مصنوعی: با تلاشی که میکنند، میخواهند مشکلات را برطرف کنند و از دل رود، بنیان و ساختار جدیدی ایجاد کنند.
به زیر آرند مرغان را ز گردون
ز دریا ماهیان آرند بیرون
هوش مصنوعی: پرندگان را از آسمان به زمین میآورند و ماهیها را از دریا بیرون میکشند.
به دام آرند شیران ژیان را
به بند آرند پیلان دمان را
هوش مصنوعی: شیران را به دام میکشند و فیلها را در زمانهای خاصی گرفتار میکنند.
برون آرند ماران را ز سوراخ
به افسونها کنندش رام گستاخ
هوش مصنوعی: مارها را از سوراخها بیرون میآورند و با جادو آنها را مطیع و رام میکنند.
تو نیز افسون ز هر کس بیش دانی
همیدون چارهها کردن توانی
هوش مصنوعی: تو هم از هر کسی بیشتر آگاه به جادو و رازها هستی، بنابراین میتوانی راهحلهایی پیدا کنی.
سخن دانی بسی هنگام گفتار
هنر داری بسی در وقت کردار
هوش مصنوعی: زمانی که سخن میگویی، باید دانشی از آن سخن داشته باشی و در حین عمل نیز باید توانایی و مهارت نشان دهی.
سخن را با هنر نیکو بپیوند
وزیشان هر دو بَرنِه ویس را بند
هوش مصنوعی: با هنر زیبا به سخن خود ارزش بده و از هر دو، یعنی از سخن و هنر، بهترین نتیجه را بگیر.
اگر نه بخت من بودی نکو رای
ترا پیشم نیاوردی دراین جای
هوش مصنوعی: اگر بخت و اقبال من نبود، قطعاً تو با اندیشه نیکت به اینجا نزدیک نمیشدی.
چنان چون تو مرا یاری درین کار
خدا بادا به هر کاری ترا یار
هوش مصنوعی: به گونهای که تو در این کار به من کمک میکنی، امیدوارم خداوند در هر کاری یاریات دهد.
بگفت این و پس او را تنگ در بر
کشید و داد بوسی چند بر سر
هوش مصنوعی: او این را گفت و سپس او را به شدت در آغوش گرفت و چند بوسه بر پیشانیاش نهاد.
وزان پس داد بوسش برلب و روی
بیامد دیو و رفت اندر تن اوی
هوش مصنوعی: او پس از آنکه بوسهای بر لب و صورت او زد، دیو به سراغش آمد و در بدن او وارد شد.
ز دایه زود کام خویش برداشت
تو گفتی تخم مهر اندر دلش کاشت
هوش مصنوعی: او به سرعت از دایه خود بهرهمند شد، گویی که در دلش تخم محبت را کاشتهاند.
چو بر زن کام دل راندی یکی بار
چنان دان کش نهادی بر سر افسار
هوش مصنوعی: وقتی که آرزوی دلت را به دست آوردی، مانند آن است که بار سنگینی را بر دوش خود احساس کردی.
چو رامین از کنار دایه بر خاست
دل دایه به تیمارش بیاراست
هوش مصنوعی: وقتی رامین از کنار پرستارهاش بلند شد، دل پرستار برای مراقبت از او آماده شد.
دریده شد همانگه پردهٔ شرم
شد آن گفتار سردش در زمان گرم
هوش مصنوعی: در همان لحظه که پردهٔ شرم پاره شد، سخن سرد او به میان آمد و باعث شد حالت گرم و صمیمی فضا تحت تأثیر قرار گیرد.
بدو گفت ای فریبنده سخن گوی
ببردی از همه کس در سخن گوی
هوش مصنوعی: به او گفت: ای سخنگوی فریبنده، تو در سخنگویی از همهی کسها پیشی گرفتهای.
دلت از هر کسی جویای کامست
ترا هر زن که بینی ویس نامست
هوش مصنوعی: اگر دلت به دنبال خوشحالی و رضایت از کسی است، هر زنی که ببینی باید او را با ویس، یعنی زیبایی و کمال، بشناسی و از او لذت ببری.
مرا تو دوست بودی ای دل افروز
ولیکن دوستر گشتم از امروز
هوش مصنوعی: تو همیشه برای من عزیز و دلافروز بودی، اما اکنون از امروز به بعد، رابطهام با تو تغییر کرده و احساس نزدیکی کمتری دارم.
گسسته شد میان ما بهانه
که شد تیر هوا سوی نشانه
هوش مصنوعی: میان ما دلیلی برای جدایی پیش آمد و این فرصت باعث شد که تیر عشق به هدف خود برسد.
ازین پس هر چه تو خواهی بفرمای
که از فرمانت بیرون ناورم پای
هوش مصنوعی: از این به بعد هر چیزی که بخواهی، بگو تا من نیز از دستورت پیروی کنم و از آن تخطی نکنم.
کنم بخت ترا بر ویس پیروز
ستانم داد مهرت زان دل افروز
هوش مصنوعی: میخواهم شانس تو را بر روی ویس به موفقیت برسانم و عشق تو را از دل شاداب خود بگیرم.
چو بشنید این سخن دلخسته رامین
بدو گفت ای مرا روشن جهان بین
هوش مصنوعی: وقتی رامین این حرف را شنید، با ناراحتی به او گفت: "ای کسی که جهان را برای من روشن میکنی."
ترا زین پس نگر تا چون پرستم
به پیشت جان به خدمت چون فرستم
هوش مصنوعی: از این به بعد مراقب تو هستم تا مانند پرستار به تو خدمت کنم و جانم را در این راه فدای تو کنم.
همی بینی که پیچان همچو مارم
چگونه صعب و آشفتهست کارم
هوش مصنوعی: میبینی که مثل مار پیچیدهام و کارهایم چقدر دشوار و بینظم است.
به شب گویم نمانم زنده تا بام
جو بام آید ندارم طمع تا شام
هوش مصنوعی: به شب میگویم که تا صبح زنده نمیمانم و به صبح نمیتوانم امیدی داشته باشم، حتی تا غروب.
بدان مانم که در دریا نشنید
ز دریا باد و موج سخت بیند
هوش مصنوعی: بدان مانند این هستم که در دریا، طوفان و امواج خشن را نمیشنود.
نگر تا او زمانه چون گذارد
که یک ساعت امید جان ندارد
هوش مصنوعی: نگران باش که روزی پیش خواهد آمد که حتی یک ساعت هم امیدی به زندگی نداشته باشی.
من از تیمار ویسه همچنانم
شبان از روز و روز از شب ندانم
هوش مصنوعی: من از دلدادگی و محبت او به شدت متاثر هستم و مانند شبانهروز به حالتی هستم که نمیدانم شب است یا روز.
کنون امید در کار تو بستم
مگر گیری درین آسیب دستم
هوش مصنوعی: اکنون به نتیجهای در مورد تو امیدوارم، شاید بتوانی در این وضعیت دشوار به کمکم بیایی.
چو از تو این نوازشها شنیدم
تو دادی بند شادی را کلیدم
هوش مصنوعی: وقتی نوازشهای تو را شنیدم، احساس شادی و خوشحالیام را بهدست آوردم.
جوانمردی بکار آرد به کردار
که بی کردار ناخوبست گفتار
هوش مصنوعی: انسان باید در عمل و رفتار خود جوانمردی را به نمایش بگذارد، چرا که گفتار بدون عمل نیکو، هیچ ارزش و اعتباری ندارد.
بگو تا روی فرخ کی نمایی
بدیدارم دگر باره کی آیی
هوش مصنوعی: بگو تا کی میخواهی به من روی خوش نشان دهی و دوباره دیدار خواهی کرد؟
کجا من روز و ساعت میشمارم
همیشه دیدنت را چشم دارم
هوش مصنوعی: هرگز به شمارش روز و ساعت نمیپردازم، زیرا همیشه منتظر دیدن تو هستم.
همی تا شادمانت باز بینم
بر آتش خسپم و بر وی نشینم
هوش مصنوعی: من با وجود آتش و سختیها بر آن مینشینم و تحمل میکنم، تا این که دوباره تو را شاد و خوشحال ببینم.
به دیدارت چنان باشد شتابم
که یک ساعت قرار تن نیابم
هوش مصنوعی: وقتی به دیدنت میروم، آنقدر بیتاب و شتابان هستم که حتی یک ساعت هم نمیتوانم آرام بگیرم.
چو آشفته نمانم بر یکی رای
چو دیوانه نپایم بر یکی جای
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به یک نظر ثابت یا یک مکان خاص بپردازم و به خاطر آشفتهحالیام، نمیتوانم به راحتی تصمیم بگیرم.
بخنده گفت جادو کیش دایه
تو هستی در سخن بسیار مایه
هوش مصنوعی: او با خنده گفت که تو دایهای سحری و با کلامی پربار.
بدین گفتار نغز و لابه چون نوش
به مغز بیهشان باز آوری هوش
هوش مصنوعی: با این کلام زیبا و دلنشین، مانند شربتی خوشمزه که همه را هوشیار و هوشیارتر میکند، میتوانی هوش و درک بیخودان را دوباره به آنها برگردانی.
دلم را تو بدین گفتار خستی
چو جانم را بدین زنهار بستی
هوش مصنوعی: دل من را با این سخنان آزرده کردی، مانند اینکه جانم را با این وعدههای دروغین به بند کشیدهای.
ز جان خویش بندی بر گشادی
بیاوردی و بر جانم نهادی
هوش مصنوعی: تو با دلسوزی و محبت، به زندگی من آزادی و شادی بخشیدی و بر جان من تأثیر گذاشتی.
نگر تا هیچ گونه غم نداری
کزین اندوهت آید رستگاری
هوش مصنوعی: مواظب باش که هیچ گونه نگرانی و غمی نداشته باشی، زیرا از این اندوه میتوانی به آرامش و آزادی برسی.
تو خود بینی که کامت چون برآرم
به نیکی روی کارت چون نگارم
هوش مصنوعی: تو خود مشاهده میکنی که چگونه آرزویت را برآورده کنم و چهرهات را به زیبایی تصویر کنم.
ترا بر اسپ تازی چون نشانم
به چشم دشمنان بر، چون دوانم
هوش مصنوعی: من تو را بر روی اسب تازی سوار میبیند، و این دیدن تو در چشم دشمنان، مانند حرکتی سریع و چالاک است.
تو هر روزی بدین هنگام یک بار
گذر کن هم بر این فرخنده گلزار
هوش مصنوعی: هر روز در این زمان، یک بار به این باغ خوشبو سر بزن.
که من خود آگهی پیش تو آرم
به هرکاری که دارم یا گزارم
هوش مصنوعی: من خودم از هر کاری که دارم، به تو آگاهی میدهم و همه چیز را برایت توضیح میدهم.
چو هردو دل بر این وعده نهادند
رخان یکدگر را بوسه دادند
هوش مصنوعی: وقتی هر دوی آنها به این قول و قرار اعتماد کردند، لبانشان را به نشانه محبت بر یکدیگر بوسیدند.
به پیمان دست یکدگر گرفتند
بدین گفتار و پس هر دو برفتند
هوش مصنوعی: آنها با یکدیگر پیمان بستند و به این گفتوگو ادامه دادند و سپس هر دو به راه خود رفتند.