برگردان به زبان ساده
چو دایه ویس را چونان بیاراست
که خورشید از رخ او نور می خواست
هوش مصنوعی: داشتههای دایه ویس به گونهای بود که وقتی به او نگاه میکردی، نور خورشید از جلوهگری چهرهاش خواستار نوری بیشتر میشد.
دو چشم ویس از گریه نیاسود
تو گفتی هر زمانش درد بفزود
هوش مصنوعی: دو چشم ویس به خاطر گریه نتوانست استراحت کند و تو میگفتی که هر لحظه بر درد او افزوده میشود.
نهان از هر کسی مر دایه را گفت
که بخت شور من با من برآشفت
هوش مصنوعی: مادر در گوش کسی پچپچ کرد که بخت بد من با من به چالش برخاسته است و از من دور شده.
دلم را سیر کرد از زندگانی
وزو برکند بیخ شادمانی
هوش مصنوعی: دل من از زندگی پر شده و دیگر نمیخواهد که شادی را از ریشه بکند.
اگر تو مر مرا چاره نجویی
هوش مصنوعی: اگر تو برای من کمکی نخواهی بکنی،
من این چاره که گفتم زود سازم
بدو کوته کنم رنج درازم
هوش مصنوعی: من برای حل این مشکل، به زودی اقدام میکنم تا درد و رنج طولانیام را کوتاه کنم.
کجا هر گه که موبد را ببینم
تو گویی بر سر آتش نشینم
هوش مصنوعی: هر بار که موبد را میبینم، احساس میکنم در آتش نشستهام.
چه مرگ آید به پیش من چه موبد
که روزش باد همچو روز من بد
هوش مصنوعی: زندگی و سرنوشت من تحت تاثیر مرگ و تقدیر نیست. نه مرگ به نزد من میآید و نه کسی که آیندهاش مشابه روزهای من باشد.
اگر چه دل به آب صبر شسته است
هوای دل هنوز از من نجسته است
هوش مصنوعی: با اینکه دل خود را با صبر و تحمل آراستهام، ولی هنوز عشق و آرزوی دل از ذهنم نرفته است.
همی ترسم که روزی هم بجویی
نهفته راز دل روزی بگویی
هوش مصنوعی: من نگرانم که روزی برملا شود راز دل من و تو آن را بگویی.
ز پیش آنکه او جوید ز من کام
ترا گسترد باید در رهش دام
هوش مصنوعی: باید قبل از اینکه او از من خواستهای داشته باشد، برای او زمینه را آماده کنم و در راه او تلهای بچینم.
که من یک سال نسپارم بدو تن
بپرهیزم ز پادفراه دشمن
هوش مصنوعی: من یک سال به او اعتماد نکنم و از دشمن خودم دوری گزینم.
نباشد سوک قارن کم ز یک سال
مرا یک سال بینی هم بدین حال
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر اشاره دارد به این که طولانی بودن یک سال برای او مانند یک عمر است و چنین حالتی را به قارن نسبت میدهد. یعنی شرایطی که او در آن قرار دارد، به قدری دشوار و عذابآور است که گذر زمان را به حالی شبیه به یک سال احساس میکند.
ندارد موبدم یک سال آزرم
کجا او را ز من نه بیم و نه شرم
هوش مصنوعی: معبد من یک سال است که حالتی از احترام ندارد، زیرا نه از من ترسی دارد و نه شرمی.
یکی نیرنگ ساز از هوشمندی
مگر مردیش را بر من ببندی
هوش مصنوعی: یک فرد فریبکار با زیرکی خود، آیا میتواند مردانگیاش را بر من مخفی کند؟
چو سالی بگذرد پس برگشایی
رهی گرددت چون یابد رهایی
هوش مصنوعی: وقتی یک سال بگذرد و تو راهی را بیابی، احساس آزادی خواهی کرد و به آرامش خواهی رسید.
مگر چون زین سخن سالی برآید
به من بر روز بدبختی سر آید
هوش مصنوعی: آیا ممکن است از این گفتار سالی بگذرد و در روز شوم من فرود آید؟
وگر این چاره کت گفتم نسازی
تو نیز از بخت من هرگز ننازی
هوش مصنوعی: اگر من این راه حل را برای تو بیان کنم و تو هم آن را نپذیری، هرگز از سرنوشت من لذت نخواهی برد.
شما را باد کام این جهانی
تو با موبد همی کن شادمانی
هوش مصنوعی: شما در این دنیا از نیکی و خوشی بهرهمند باشید و زندگیتان با خوشحالی پر شود.
که من نیکی به ناکامی نخواهم
همان شادی و بدنامی نخواهم
هوش مصنوعی: من هرگز نیکی و خوبی را به خاطر ناکامی و شکست نمیپذیرم و همچنین شادی و خوشحالی را که باعث بدنامیام شود، نمیخواهم.
بهل تا کام موبد برنیاید
و گر جانم برآید نیز شاید
هوش مصنوعی: بگذار آرام بگذرد تا خواسته و آرزوی بزرگوار تأمین شود، حتی اگر جانم نیز از این موضوع به خطر بیفتد.
به بی کامی نگویی کام او ده
که بیجانی ز بیکامی مرا به
هوش مصنوعی: اگر از بیخوشی و ناکامیام شکایت کنی، نگو او را خوشحال کن. زیرا من بیجان و بیخوشیام و این به خاطر ناکامیام است.
چو گفت این راز را با دایهٔ پیر
تو گفتی بردلش زد ناوکی تیر
هوش مصنوعی: وقتی این راز را با پرستار سالخوردهاش گفتی، تیر ناوک به دل او اصابت کرد.
دو چشم دایه بر وی ماند خیره
جهان بر هردو چشمش گشت تیره
هوش مصنوعی: دو چشم دایه به او خیره ماندهاند و دنیا از هر دو چشم او تاریک شده است.
بدو گفت ای چراغ و چشم دایه
نبینم با تو از داد ایچ مایه
هوش مصنوعی: به او گفت: ای روشنی و نور چشمانم، در کنار تو نمیخواهم چیزی از آنچه که بیارزش است ببینم.
سیه دل گشتی از رنج آزمودن
سیاهی از شَبَه نتوان زدودن
هوش مصنوعی: دل تنگ و غمزده شدی از سختیهایی که کشیدی و نمیتوان از شباهتهای تلخ گذشته فرار کرد.
سپاه دیو جادو بر تو ره یافت
ترا از راه داد و مهر برتافت
هوش مصنوعی: دشمنان تو به تو دست یافتند و از راهی که میخواستند، وارد شدند و عشق و محبت را از تو دور کردند.
ولیکن چون تو بی آرام گشتی
به یکباره خرد را در نوشتی
هوش مصنوعی: اما چون تو به یک باره آرامش خود را از دست دادی، خرد و اندیشه را در دل نوشتار جاویدان کردی.
ندانم چاره جز کام تو جستن
به افسون شاه را بر تو ببستن
هوش مصنوعی: من نمیدانم چطور غیر از این میتوانم به آرزوی تو برسم، بنابراین بیدرنگ به جادوگری پادشاه روی میآورم تا تو را برای من به دست آورد.
پس آنگه روی و مس هر دو بیاورد
طلسم هر یکی را صورتی کرد
هوش مصنوعی: سپس هر دو، طلا و نقره، طلسم را به نمایش گذاشتند و هر کدام را به شکلی خاص درآوردند.
به آهن هر دوان را بست بر هم
به افسون بند هر دو کرد محکم
هوش مصنوعی: او با جادو و ترفند، دو آهن را به هم محکم متصل کرد و چون زنجیری، آنها را به یکدیگر بست.
همی تا بسته ماندی بند آهن
ز بندش بسته ماندی مرد بر زن
هوش مصنوعی: تا زمانی که اسیر زنجیر آهنی هستی، از اسارت در بند او نمیتوانی رهایی یابی. مرد سرنوشتی مشابه زن دارد.
و گر بندش کسی بر هم شکستی
همان گه مردمِ بسته برستی
هوش مصنوعی: اگر کسی به آزادی دیگری لطمه بزند و آن را مختل کند، در همان لحظه خود او نیز از قید و بندهایی که دارد آزاد خواهد شد.
چو بسته شد به افسون شاه بر ماه
ببرد آن بند ایشان را سحر گاه
هوش مصنوعی: زمانی که شاه با جادو دست به کار شد و ماه را به دام انداخت، در سحرگاه، بند و زنجیر آنها را به راحتی برداشت.
زمینی بر لب رودی نشان کرد
مر آن را زیر خاک اندر نهان کرد
هوش مصنوعی: زمین نشانی از خود را بر لب رود ارائه داد و آن را در دل خاک پنهان کرد.
چو باز آمد یکایک ویس را گفت
که آن افسون کدامین جای بنهفت
هوش مصنوعی: وقتی که ویس به خانه بازگشت، از او پرسید که آن جادو یا افسون را در کدام مکان پنهان کردهای؟
بدو گفت آنچه فرمودی بکردم
اگر چه من ز فرمانت به دردم
هوش مصنوعی: او به او گفت: من هرچه را که گفتی انجام دادم، گرچه از فرمان تو دلگیر هستم.
ز فرمان تو خشنودیت جستم
چنین آزاد مردی را ببستم
هوش مصنوعی: به خاطر فرمان تو، رضایت تو را به دست آوردم و به همین دلیل، چنین مرد آزادی را به بند کشیدم.
به پیمانی که چون یک مه برآید
ترا این روز بدخویی سر آید
هوش مصنوعی: وقتی که به وعدهای که مانند یک ماه در آسمان میتابد، وفا کنی، روزهای بدی که دچارش هستی به پایان میرسد.
به حکم ایزدی خرسند گردی
ستیز و کینه از دل درنوردی
هوش مصنوعی: با اراده خداوند، خوشنود خواهی شد و کینه و دشمنی را از دل خود دور خواهی کرد.
نگویی همچنین باشد یکی سال
که نپسندد خرد بر تو چنین حال
هوش مصنوعی: نمیگویم که مثل این یک سال اتفاق نیفتد که عقل تو چنین وضعی را نپسندد.
چو تو دل خوش کنی با شهریارم
من آن افسون بنهفته بیارم
هوش مصنوعی: وقتی تو با محبتت قلبم را شاد میکنی، من هم به عنوان یک پادشاه آن جادو و رمز و راز نهفته را به نمایش میگذارم.
بر آتش برنهم یکسر بسوزم
شما را دل به شادی برفروزم
هوش مصنوعی: میخواهم خود را در آتش بسوزانم تا شما را شاد کنم و شعلهای از شادی برایتان به وجود آورم.
کجا تا آن بود در آب و در نم
بود همواره بند شاه محکم
هوش مصنوعی: در کجا میتوان یافت که همیشه در آب و رطوبت، بند محکم شاه وجود داشته باشد؟
به گوهر آب دارد طبع سردی
به سردی بسته ماند زور مردی
هوش مصنوعی: آب دارای خاصیت سردی است و در نتیجه، این خاصیت باعث میشود که به حالت سرد و سااکن باقی بماند، تا زمانی که نیرویی قوی بر آن فشار وارد کند.
چو آتش بند افسون را بسوزد
دگر ره شمع مردی برفروزد
هوش مصنوعی: زمانی که آتش، جادو و سحر را نابود کند، دیگر هیچ مانعی برای نور و روشنی مردان وجود نخواهد داشت.
چو دایه ویس را دل کرد خرسند
که تا یک ماه نگشاید ز شه بند
هوش مصنوعی: زمانی که پرستار ویس خوشحال شد، گفت که تا یک ماه هیچ مشکلی از طرف شاه نخواهد داشت و او را آزاد خواهد گذاشت.
قضای بد ستیز خویش بنمود
نگر تا زهر چون بر شکر آلود
هوش مصنوعی: سرنوشت بدی که با آن درگیر هستی را تماشا کن تا ببینی چگونه زهر در عسل پنهان شده است.
بر آمد نیلگون ابری ز دریا
به آب سیل دریا کرد صحرا
هوش مصنوعی: ابر نیلگون از دریا برخاست و آب دریا را به صحرا آورد.
رسید آن آب در هر مرغزاری
پدید آمد چو جیحون رودباری
هوش مصنوعی: آب به هر مرتع و دشت رسید و مانند جیحون، جویبارهایی شکل گرفت.
به رود مرو بفزود آب چندان
که نیمی مرو شد از آب ویران
هوش مصنوعی: به مقدار آب در رود مرو افزوده شده است به گونهای که نصف آن منطقه به خاطر آب ویران شده است.
تبه کرد آن نشان و آن زمین را
ببردی بند شاه بافرین را
هوش مصنوعی: آن علامت و نشانه را نابود کردی و این زمین را از چنگال شاه بزرگ نجات دادی.
قضا کرد آن زمین را رودخانه
بماند آن بند بر شه جاودانه
هوش مصنوعی: آب و هوا به گونهای پیش رفت که رودخانه در زمین جاری شد و این جریان باعث شد که آن مکان برای همیشه به مکانی ماندگار تبدیل شود.
به چشمش دربماند آن دلبر خویش
چو دینار کسان در چشم درویش
هوش مصنوعی: چشمان محبوبش همچون دینار در نظر فقیران، همیشه در دلش باقی میماند.
چو شیر گرسنه بسته به زنجیر
چران در پیش او بیباک نخچیر
هوش مصنوعی: شیر گرسنهای که به زنجیر بسته شده، در حالی که شکارچی بیباکی در جلویش ایستاده است.
هنوز او زنده بود از بخت ناکام
فرو مرد از تنش گفتی یک اندام
هوش مصنوعی: او هنوز زنده بود اما به خاطر بدشانسیاش از دنیا رفت و وقتی که مرد، گویی دیگر اندامی از او باقی نمانده بود.
به راه شادی اندر گشت گمراه
ز خوشی دست کامش گشت کوتاه
هوش مصنوعی: در مسیر شادی، کسی گمراه شد و از شدت خوشحالی به جایی رسید که نتوانست به آرزوهایش دست یابد.
به کام دشمان در صلت دوست
چو زندان بود گفتی بر تنش پوست
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر تا حدی به درد و رنجی اشاره دارد که ناشی از دوستی با فردی است که دشمنی را در کلام خود نشان میدهد. او این دوستی را به زندان تشبیه میکند، جایی که فرد احساس آزادی ندارد و مانند شخصی است که پوستش به تنش چسبیده و هیچ راهی برای رهایی از آن ندارد. به نظر میرسد که دوستی در اینجا به نوعی بار سنگینی برای شاعر شده است و او از آن احساس نارضایتی میکند.
به شب در بر گرفته دوست را تنگ
تو گفتی دور بودی شصت فرسنگ
هوش مصنوعی: در شب، دوست را به شدت در آغوش گرفتم. تو گفتی که دور بودی، اما در حقیقت فاصلهات شصت فرسنگ بود.
همان دو شوی کرده ویس بُت روی
به مهر دختری مانده چو بی شوی
هوش مصنوعی: شخصی که با عشق و محبت به دختری وابسته است، اکنون تنها و بدون یار مانده و در دلش احساس غم و سردرگمی میکند. او همچون دوستی در کنار معشوقهاش، به خاطر فقدان او دچار اندوه و ناامیدی شده است.
نه موبد کام ازو دیده نه ویرو
جهان بنگر چه بازی کرد با او
هوش مصنوعی: نه زرتشت از او چیزی به دست آورد و نه رستم به او توجه کرد. ببین چه بازیای با او کرده است.
بپروردش به ناز و شادکامی
برآوردش به جاه و نیکنامی
هوش مصنوعی: او را با محبت و شادی بزرگ کرده و به مقام و شهرتی نیکو رسانده است.
چو قدش آفت سرو سهی شد
دو هفته ماه رویش را رهی شد
هوش مصنوعی: زمانی که قامت او همچون سرو بلند و زیبایی شد، چهرهاش مانند ماه درخشان و دلربا میگردد.
شکفته شد به رخ بر، لاله زارش
به بار آمد ز بر، سیمین دو نارش
هوش مصنوعی: به چهرهاش گل لاله شکفته شده و به خاطر زیباییاش، دو نارنجی نقرهای نیز به بار آمده است.
جهان با او ز راه مهر برگشت
سراسر حالهای او دگر گشت
هوش مصنوعی: جهان به خاطر محبت او تغییر کرد و تمام حال و احوال او دگرگون شد.
بگویم با تو یک یک حال آن ماه
چه با دایه چه با رامین چه با شاه
هوش مصنوعی: بگذار به تو بگویم اوضاع و احوال آن ماه چطور است؛ چه با دایه، چه با رامین، و چه با شاه.
به گفتاری که چون عاشق بخواند
به درد دل ز دیده خون چکاند
هوش مصنوعی: در این بیت به بیان احساسی عمیق اشاره شده است؛ وقتی کسی به شکلی عاشقانه صحبت میکند، چنان تاثیری بر دل میگذارد که گویی اشکهای او از درد و اندوهی که در دل دارد، جاری میشود. این بیان نشاندهنده شدت احساسات و عمق عشق است.
بگویم داستان عاشقانه
بدو در، عشق را چندین فسانه
هوش مصنوعی: بگذار بگویم داستانی عاشقانه درباره او، که عشق را پر از روایتها و قصهها کرده است.