گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۸۴ - در مدح امیر ناصرالدین قتلغ شاه

شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار
می و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار
سبزه و آب گل‌افشان و صبوحی در باغ
نالهٔ بلبل و آواز بت سیم عذار
خوش بود خاصه کسی را که توانایی هست
وای بر آنکه دلی دارد و آنهم افکار
نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
چه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار
ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
بوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار
مرده خواهد که بجنبد به چنین وقت از جا
کشته خواهد که ز خون لاله کند با گلنار
کار می‌ساز که بی‌می نتوان رفت به باغ
مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار
بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن
نپسندند که او مست بود ما هشیار
باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت
گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار
چرب‌دستی فلک بین تو که بی‌خامه و رنگ
کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار
نقش‌بندی هوا باز نگه کن بر گل
که دو صد دایره بر دایره زد بی‌پرگار
شکل غنچه است چو پیکان که بود بر آتش
برگ بیدست چو تیغی که برآرد زنگار
گل نارست درخشنده چو یاقوتین جام
دانهٔ نار چو لل و چو در جست انار
طفل غنچه عرق آورده ز تب بر رخ از آن
مادر ابر همی اشک برو بارد زار
دی گل سرخ و سهی سرو رسیدند به هم
در میان آمدشان گفت و شنودی بسیار
گل همی گفت ترا نیست بر من قیمت
سرو می‌گفت ترا نیست بر من مقدار
گل ازو طیره شد و گفت که ای بی‌معنی
دم خوبی زنی آخر به کدام استظهار
گویی آزادم و بر یک قدمی پیوسته
دعوی رقص نمایی و نداری رفتار
سرو لرزان شد و زان طعنه به گل گفت که من
پای برجایم و همچون تو نیم دست‌گذار
سالها بودم در باغ و ندیدم رخ شهر
تو که دوش آمدی امروز شدی در بازار
گل دگربار برآشفت و بدو گفت که من
هر به یک سال یکی هفته نمایم دیدار
نه پس از یازده مه بودن من در پرده
که کنون نیز بپوشم رخ و بنشینم زار
سوی شهر از پی آن رفتم تا دریابم
بزم خورشید زمین سایهٔ حق فخر کبار
نازش ملک و ملک ناصر دین قتلغ شاه
که بدو فخر کند تخت به روزی صدبار
آن جوان بخت شه پاکدل پاک‌سرشت
آن نکوسیرت نیکوسیر نیکوکار
آن خردمند هنردوست که کردست خجل
بحر و کان را به گه بذل یمینش ز یسار
کف او ضامن ارزاق وحوشست و طیور
در او قبلهٔ ارکان بلادست و دیار
خه‌خه ای قدر ترا طارم گردون کرسی
زه زه ای رای ترا صبح منیر آینه‌دار
هرچه گویم به مدیح تو و گویند کسان
تو از آن بیشتری نیست در آن هیچ انکار
منکران همه عالم چو رسیدند به تو
بر تمیز و خرد و خلق تو کردند اقرار
احتشام تو درختی است به غایت عالی
که نشاط و طرب و ناز و نعیم آرد بار
تو سلیمانی و زیر تو فرس تخت روان
تخت از معجزه بر باد نشسته چو غبار
چون کدو خصم تو گردنکش اگر شد چه شود
هم تواش باز کنی پوست ز تن همچو خیار
با همه سرکشی توسن گردون چو شتر
دست حکم تو ببینیش درون کرد مهار
نیست جز کلک تو گر کلک بود مشک‌فشان
نیست جز طبع تو گر طبع بود گوهربار
همچو باران به نشیب افتد بدخواه تو باز
گر به بالاکشدش چرخ دو صد ره چو بخار
دشمنت را چو خرد نیست اگر گنج نهد
نشود مالک دینار به ملک و دینار
نشود مشک اگر چند فراوان ماند
جگر سوخته در نافهٔ آهوی تتار
علم دولت تو میخ زمین است و زمان
عزت ذات شریفت شرف لیل و نهار
ده ره از نه فلک ایام شنیدست صریح
که تویی واسطهٔ هفت و شش و پنج و چهار
گر چو فرعون لعین خصم تو در بحر شود
موکب موسویت گرد برآرد ز بحار
باز تمکین تو هرجا که به پرواز آید
سر فرو دزدد بدخواه تو چون بوتیمار
گرد نبندد کمر مهر تو چون مور عدوت
زود از پوست برون آردش ایام چو مار
تو چنانی که در آفاق ترا نیست نظیر
به صفا و به حیا و به ثبات و به وقار
باز اخوان خردمند ترا چتوان گفت
زیرک و فاضل و دشمن‌شکن و کارگذار
سرورا، پاکدلا، زین فلک بی‌سر و پا
زندگانی رهی گشت به غایت دشوار
نقد می‌بایدم امروز ز خدمت صد چیز
نقدتر از همه حالی فرجی و دستار
بندگانند فراوان ز تو با نعمت و ناز
بنده را نیز چه باشد هم از ایشان انگار
وقت آنست که خواهی ز کرم کلک و دوات
بدری پارهٔ کاغذ ز کنار طومار
بر هر آن کس که براتم بنویسی شاید
به کمال‌الدین باری ننویسی زنهار
زانکه آن ظالم بی‌رحم یکی حبه نداد
زان زر و جامه و کرباس و کتان من پار
آن کمالی که چو نقصان من آمد در پیش
زان ندیدم من از آن هدیهٔ شاهی آثار
هجو کی خواستمش گفت ولی ترسیدم
که نه بر طبع ملک راست بود آن گفتار
بحلش کردم اگر چند که او ظالم بود
با ویم بیش از این نیز مبادا سر و کار
تا جهان ماند، ماناد وجودت به جهان
بادی از بخت و جوانی و جهان برخوردار
دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی
سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی‌آزار
عید فرخنده و در عید به رسم قربان
سر بریده عدویت همچو شتر زار و نزار

اطلاعات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار
می و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار
هوش مصنوعی: شب فرا رسیده و شمع روشن است، عطر شکوفه‌ها در هوا پیچیده و نسیم بهاری می‌وزد. در کنار معشوق، نوشیدن شراب، نواختن دف، صدای رودخانه و نی، لذت بوسه و نزدیکی بر تمامی این حال و هوا افزوده است.
سبزه و آب گل‌افشان و صبوحی در باغ
نالهٔ بلبل و آواز بت سیم عذار
هوش مصنوعی: در باغ، سبزه و آب و گلاب و شرابی وجود دارد و صدای نالهٔ بلبل و آواز زیبای دختری با چهره‌ای زیبا به گوش می‌رسد.
خوش بود خاصه کسی را که توانایی هست
وای بر آنکه دلی دارد و آنهم افکار
هوش مصنوعی: خوب است کسی که قدرت و توانایی دارد، اما وای به حال کسی که فقط دلش را دارد و آن هم پر از افکار و اندیشه‌های بی‌فایده است.
نوبهار آمد و هنگام طرب در گلزار
چه بهاری که ز دلها ببرد صبر و قرار
هوش مصنوعی: بهار فرا رسیده و وقت خوشحالی است. در باغی به این زیبایی، چه بهاری است که آرامش و صبر را از دل‌ها می‌برد.
ساقیا خیز که گل رشک رخ حورا شد
بوستان جنت و می کوثر و طوبیست چنار
هوش مصنوعی: ای ساقی! بر خیز و بگذار تا ببینیم که گل‌ها به زیبایی چهره حوران می‌بالند. اینجا بهشتی وجود دارد و شراب کوثر و درخت طوبی به شکوفایی رسیده‌اند.
مرده خواهد که بجنبد به چنین وقت از جا
کشته خواهد که ز خون لاله کند با گلنار
هوش مصنوعی: کسی که در چنین زمانی حرکت کند، مرده است. آن کشته‌ای که از خون گل لاله با گل‌انار آغشته شده است، زنده نخواهد ماند.
کار می‌ساز که بی‌می نتوان رفت به باغ
مست رو سوی چمن تات کند باغ نثار
هوش مصنوعی: برای رسیدن به خوشی و لذت، باید تلاش کرد. اگر به دنبال زیبایی‌ها و خوشی‌ها هستی، باید تلاش کنی و کارهای لازم را انجام دهی تا به آنچه می‌خواهی دست یابی.
بلبل شیفته مست است و گل و سرو و سمن
نپسندند که او مست بود ما هشیار
هوش مصنوعی: بلبل عاشق در حال مستی و شوق است و برای او گل، سرو و سمن جالب نیستند، چرا که او در حال مستی است و ما در اینجا هوشیار و آگاه هستیم.
باد نوروز سحرگه چو به بستان بگذشت
گل صد برگ برون رست ز پیرامن خار
هوش مصنوعی: در صبحگاهی روز نوروز، وقتی باد بهاری در باغ وزید، گل زیبای صدبرگ از میان خارها سر برآورد.
چرب‌دستی فلک بین تو که بی‌خامه و رنگ
کرد اطراف چمن را همه پر نقش و نگار
هوش مصنوعی: این بیت به زیبایی طبیعت اشاره دارد و می‌گوید که آسمان بدون نیاز به رنگ و ابزار، به گونه‌ای با مهارت و چابکی محیط اطراف چمن را با نقوش و طرح‌های زیبا تزئین کرده است. به عبارتی، زیبایی طبیعت خود به خود و به طور طبیعی ایجاد شده است.
نقش‌بندی هوا باز نگه کن بر گل
که دو صد دایره بر دایره زد بی‌پرگار
هوش مصنوعی: هوا را برای شکفتن گل‌ها آماده نگه‌دار، زیرا زیبایی و هنر به قدری در هم پیچیده شده که نمی‌توان آن را با دقت کشید.
شکل غنچه است چو پیکان که بود بر آتش
برگ بیدست چو تیغی که برآرد زنگار
هوش مصنوعی: شکل غنچه مانند پیکان است که بر روی آتش قرار دارد و برگ بید به مانند تیغی است که زنگار را از خود دور می‌کند.
گل نارست درخشنده چو یاقوتین جام
دانهٔ نار چو لل و چو در جست انار
هوش مصنوعی: گل نرمی که به تازگی شکفته شده، مانند یاقوتی درخشان است و دانه‌های نار (انار) همچون مرواریدهایی زیبا و درخشان جلوه‌گری می‌کنند.
طفل غنچه عرق آورده ز تب بر رخ از آن
مادر ابر همی اشک برو بارد زار
هوش مصنوعی: کودک گل که از حرارت تب، بر چهره‌اش عرق نشسته، مادرش مانند ابر بر او اشک می‌ریزد و غمناک است.
دی گل سرخ و سهی سرو رسیدند به هم
در میان آمدشان گفت و شنودی بسیار
هوش مصنوعی: یک گل سرخ و یک سرو بلند به هم رسیدند و گفت‌وگویی طولانی میان آن‌ها شکل گرفت.
گل همی گفت ترا نیست بر من قیمت
سرو می‌گفت ترا نیست بر من مقدار
هوش مصنوعی: گل می‌گفت که تو برای من ارزشی نداری و سرو نیز می‌گفت که تو برای من اندازه و مقدار ندارید.
گل ازو طیره شد و گفت که ای بی‌معنی
دم خوبی زنی آخر به کدام استظهار
هوش مصنوعی: گل از او زخم برداشت و گفت: ای کسی که بی‌معنا سخن می‌گویی، به چه چیزی می‌خواهی اشاره کنی؟
گویی آزادم و بر یک قدمی پیوسته
دعوی رقص نمایی و نداری رفتار
هوش مصنوعی: به نظر می‌رسد که من آزاد هستم و در حالی که در مرحله‌ای نزدیک به رهایی قرار دارم، با ادعای رقص کردن به نمایش می‌پردازم، اما در واقع هیچ حرکتی از من نمی‌بینید.
سرو لرزان شد و زان طعنه به گل گفت که من
پای برجایم و همچون تو نیم دست‌گذار
هوش مصنوعی: سرو به خاطر طعنه‌ای که به گل زدند، به او جواب می‌دهد و می‌گوید: من ثابت و استوار ایستاده‌ام و مانند تو نیستم که به زمین تکیه کنم و از آن حمایت بطلبم.
سالها بودم در باغ و ندیدم رخ شهر
تو که دوش آمدی امروز شدی در بازار
هوش مصنوعی: سال‌ها در باغ مشغول بودم و هرگز چهره‌ی تو را ندیده بودم، اما دیشب به ناگه به بازار آمدی و امروز چهره‌ات را تماشا کردم.
گل دگربار برآشفت و بدو گفت که من
هر به یک سال یکی هفته نمایم دیدار
هوش مصنوعی: گل دوباره بر افروخته شد و به او گفت که من هر سال فقط یک هفته فرصت دارم تا تو را ببینم.
نه پس از یازده مه بودن من در پرده
که کنون نیز بپوشم رخ و بنشینم زار
هوش مصنوعی: بعد از یازده ماهی که در سایه و پنهانی بوده‌ام، حالا نیز نمی‌توانم چهره‌ام را نشان دهم و به تنهایی نالان بنشینم.
سوی شهر از پی آن رفتم تا دریابم
بزم خورشید زمین سایهٔ حق فخر کبار
هوش مصنوعی: به سمت شهر حرکت کردم تا ببینم جشن و شادی خورشید زمین و سایهٔ حق که افتخاری بزرگ است، چه حالتی دارد.
نازش ملک و ملک ناصر دین قتلغ شاه
که بدو فخر کند تخت به روزی صدبار
هوش مصنوعی: زیبایی و جذابیت ملک باعث فخر و افتخار تخت سلطنت می‌شود، زیرا این پادشاه است که در زمان‌های مختلف به او تقدیر و ستایش می‌شود.
آن جوان بخت شه پاکدل پاک‌سرشت
آن نکوسیرت نیکوسیر نیکوکار
هوش مصنوعی: آن جوان خوشبخت و با قلب پاک، دارای ویژگی‌های خوب و نیکوست و اخلاقش نیز به زیبایی و نیکی گره خورده است.
آن خردمند هنردوست که کردست خجل
بحر و کان را به گه بذل یمینش ز یسار
هوش مصنوعی: آن فرد دانا و علاقه‌مند به هنر که با بخشش دست راستش، دریا و معادن را به احترام و ناتوانی خود در سمت چپش خجل کرده است.
کف او ضامن ارزاق وحوشست و طیور
در او قبلهٔ ارکان بلادست و دیار
هوش مصنوعی: دست او تأمین‌کننده غذای جانوران و پرندگان است و در نظر او، سرزمین‌ها و کشورها به سمت او روی می‌آورند.
خه‌خه ای قدر ترا طارم گردون کرسی
زه زه ای رای ترا صبح منیر آینه‌دار
هوش مصنوعی: به تو احترام و ارادت می‌گذارم، ای که در آسمان همچون تختی باشکوه نشسته‌ای. ای اندیشه‌ات که همچون صبحی روشن و آینه‌ای درخشان بر من می‌تابد.
هرچه گویم به مدیح تو و گویند کسان
تو از آن بیشتری نیست در آن هیچ انکار
هوش مصنوعی: هر چیزی که من در ستایش تو بگویم، و دیگران نیز بگویند، باز هم کم است و نمی‌توان به هیچ‌وجه در این موضوع شک و تردید کرد.
منکران همه عالم چو رسیدند به تو
بر تمیز و خرد و خلق تو کردند اقرار
هوش مصنوعی: همه کسانی که به وجود تو شک داشتند، وقتی که به تو نزدیک شدند، به هوش و درک و زیبایی خلق و خویت اعتراف کردند.
احتشام تو درختی است به غایت عالی
که نشاط و طرب و ناز و نعیم آرد بار
هوش مصنوعی: شکوه و جلال تو مانند درختی بسیار بلند و سرسبز است که شادی، خوشحالی و زیبایی را به ارمغان می‌آورد.
تو سلیمانی و زیر تو فرس تخت روان
تخت از معجزه بر باد نشسته چو غبار
هوش مصنوعی: تو مانند سلیمان هستی و زیر فرمان تو، تختی سوار بر فرس قرار دارد. این تخت که به معجزه‌ها متکی است، شبیه گرد و غباری از باد در حال پراکنده شدن است.
چون کدو خصم تو گردنکش اگر شد چه شود
هم تواش باز کنی پوست ز تن همچو خیار
هوش مصنوعی: اگر مانند کدو، دشمن تو گردن‌کش شود، چه فایده‌ای دارد؟ تو هم باید مانند خیار، پوستش را از تنش جدا کنی.
با همه سرکشی توسن گردون چو شتر
دست حکم تو ببینیش درون کرد مهار
هوش مصنوعی: با وجود تمام سرکشی‌های دنیا، مانند شتری که تحت فرمان توست، سرنوشت و تقدیرت را در دستانت ببین و مهار کن.
نیست جز کلک تو گر کلک بود مشک‌فشان
نیست جز طبع تو گر طبع بود گوهربار
هوش مصنوعی: جز آثار و زیبایی‌های تو، هیچ چیز دیگری وجود ندارد. اگر چیزی باشد که خوشبو و معطر باشد، آن تنها هنر و خلاقیت توست. و اگر بخواهیم به طبیعت اشاره کنیم، تنها جوهر و ویژگی‌های اصلی توست که ارزشمند و قیمتی است.
همچو باران به نشیب افتد بدخواه تو باز
گر به بالاکشدش چرخ دو صد ره چو بخار
هوش مصنوعی: اگر بدخواهی تو به زمین بیفتد، مانند بارانی که در پایین دست می‌بارد، اگر هم بخواهد با چرخ روزگار به بالا برود، باز هم هزار بار راه سرازیر شدن را طی می‌کند.
دشمنت را چو خرد نیست اگر گنج نهد
نشود مالک دینار به ملک و دینار
هوش مصنوعی: اگر دشمن تو عقل و آگاهی ندارد، حتی اگر ثروتی جمع کند، هرگز نمی‌تواند صاحب مال و دارایی واقعی شود.
نشود مشک اگر چند فراوان ماند
جگر سوخته در نافهٔ آهوی تتار
هوش مصنوعی: اگر مشک بسیار هم زیاد باشد، نمی‌تواند دلی سوخته را که به خاطر عاشقی درد می‌کشد، آرام کند.
علم دولت تو میخ زمین است و زمان
عزت ذات شریفت شرف لیل و نهار
هوش مصنوعی: علم تو به مانند میخی است که زمین را ثابت نگه می‌دارد و زمان، نشان‌دهنده‌ی عزت و جلال تو در تمام روزها و شب‌هاست.
ده ره از نه فلک ایام شنیدست صریح
که تویی واسطهٔ هفت و شش و پنج و چهار
هوش مصنوعی: در این بیت به نوعی راز و رمزی اشاره شده که به روزها و گذر زمان مربوط می‌شود. شاعر به وجود انسانی اشاره می‌کند که میان دوران‌ها و زمان‌های مختلف، نقش واسطه و پیوند را دارد. این شخص به عنوان یک میانه‌گیر درک عمیق‌تری از تحولات و رویدادهای زندگی دارد و می‌تواند ارتباطی میان گذشته و آینده برقرار کند. در واقع، او به گونه‌ای تجربه و آگاهی از روند زمان و تغییرات آن را داراست.
گر چو فرعون لعین خصم تو در بحر شود
موکب موسویت گرد برآرد ز بحار
هوش مصنوعی: اگر دشمن تو مانند فرعون بدطینت در دریا غرق شود، همچون موسی، گروهی از پیروانت بر آبهای دریا به راه خواهند افتاد.
باز تمکین تو هرجا که به پرواز آید
سر فرو دزدد بدخواه تو چون بوتیمار
هوش مصنوعی: هر کجا که پرواز کنی، سر به زیر می‌آوری و به بی‌رحمی دشمن تو مانند بوتیمار، که همیشه در کمین است، پاسخ می‌دهی.
گرد نبندد کمر مهر تو چون مور عدوت
زود از پوست برون آردش ایام چو مار
هوش مصنوعی: کمر مهر و محبت تو مانند گردی نخواهد بود که به راحتی بر روی دشمنان جا بماند، زیرا روزگار به سرعت آنها را از پوست خود جدا کرده و بیرون می‌آورد مثل مار.
تو چنانی که در آفاق ترا نیست نظیر
به صفا و به حیا و به ثبات و به وقار
هوش مصنوعی: تو به گونه‌ای هستی که در جهان هیچ‌کس مانند تو نیست، از نظر پاکی، حیا، استقامت و وقار.
باز اخوان خردمند ترا چتوان گفت
زیرک و فاضل و دشمن‌شکن و کارگذار
هوش مصنوعی: تویی شخصی باهوش و دانا که قادر به بیان حقایق است و توانایی زیادی در حل مشکلات و شکست دادن دشمنان دارد.
سرورا، پاکدلا، زین فلک بی‌سر و پا
زندگانی رهی گشت به غایت دشوار
هوش مصنوعی: رفیق من، با صداقت و پاک‌طینتی، زندگی در این دنیا برای ما بسیار دشوار و ناهموار شده است.
نقد می‌بایدم امروز ز خدمت صد چیز
نقدتر از همه حالی فرجی و دستار
هوش مصنوعی: امروز باید به بررسی و ارزیابی کارهایم بپردازم؛ چیزی که از همه مهم‌تر و ضروری‌تر است، حال خوب و آسوده‌ام و آرامش ذهنی‌ام است.
بندگانند فراوان ز تو با نعمت و ناز
بنده را نیز چه باشد هم از ایشان انگار
هوش مصنوعی: بندگان زیادی از نعمت‌ها و زیبایی‌های تو برخوردارند. اما بنده چه تفاوتی دارد وقتی از آن‌ها به‌نظر می‌رسد که فقط در دسته‌ی همان‌ها قرار دارد؟
وقت آنست که خواهی ز کرم کلک و دوات
بدری پارهٔ کاغذ ز کنار طومار
هوش مصنوعی: زمان آن رسیده است که بخواهی از رحمت و generosity، با قلم و دوات، تکه‌ای کاغذ را از کنار یک طومار بر داری.
بر هر آن کس که براتم بنویسی شاید
به کمال‌الدین باری ننویسی زنهار
هوش مصنوعی: هر کسی که نامه‌ام را ببیند، ممکن است به کمال‌الدین باری نرسد، پس احتیاط کن.
زانکه آن ظالم بی‌رحم یکی حبه نداد
زان زر و جامه و کرباس و کتان من پار
هوش مصنوعی: زیرا آن ظالم و بی‌رحم هیچ تکه‌ای از آن طلا و لباس و پارچه‌های کرباس و کتان به من نداد.
آن کمالی که چو نقصان من آمد در پیش
زان ندیدم من از آن هدیهٔ شاهی آثار
هوش مصنوعی: کمالی که در برابر نقص من قرار گرفت، هیچ‌گاه از آثار هدیهٔ پادشاهان ندیدم.
هجو کی خواستمش گفت ولی ترسیدم
که نه بر طبع ملک راست بود آن گفتار
هوش مصنوعی: وقتی از او خواستم که به انتقاد بپردازم، گفت که می‌ترسد چون می‌داند این حرف‌ها با شخصیت و طبع پادشاه سازگار نیست.
بحلش کردم اگر چند که او ظالم بود
با ویم بیش از این نیز مبادا سر و کار
هوش مصنوعی: اگرچه من او را از خود دور کردم و می‌دانم که ظالم است، اما امیدوارم دیگر به او برنخورم و سر و کارم به او نیفتد.
تا جهان ماند، ماناد وجودت به جهان
بادی از بخت و جوانی و جهان برخوردار
هوش مصنوعی: تا زمانی که جهان پابرجاست، وجود تو نیز در این دنیا باقی خواهد ماند؛ به شرطی که از نعمت‌های بخت و جوانی بهره‌مند شوی و دنیا را از نعمت‌ها پر کنی.
دوستان جمع و ندیمان خوش و دولت باقی
سر تو سبز و دلت شاد و تنت بی‌آزار
هوش مصنوعی: دوستانت دور هم جمع هستند و لحظات خوبی را سپری می‌کنند. برای تو آرزو می‌کنم که همیشه خوشبختی و شادابی بر تو سایه‌افکنی و جسمت در سلامت باشد.
عید فرخنده و در عید به رسم قربان
سر بریده عدویت همچو شتر زار و نزار
هوش مصنوعی: این بیت اشاره به عید قربانی دارد و از جلوه‌های فرخنده و شادمانی در این روز سخن می‌گوید. در عین حال، به شهادت و فداکاری‌هایی که در این روز به نوعی به تصویر کشیده می‌شود، نیز اشاره دارد. به تصویر کشیدن واقعیت‌هایی که در عید قربانی با سر بریده‌ای به یادگار می‌ماند، نشان‌دهنده تضاد بین شادی و غم است.