گنجور

شمارهٔ ۴ - قصیده ناتمام التزام مور و موی

اگر موری سخن گوید، و گر مویی روان دارد
من آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد
تنم چون سایه مویست و دل چون دیده موران
ز هجر غالیه مویی، که چون موران میان دارد
اگر مر آب و آتش را مکان ممکن بود مویی
من آن مویم که در توفان و در دوزخ مکان دارد
اگر با موی و با موری شبانروزی شوم همره
نه موی از من خبر یابد، نه مور از من نشان دارد
به چشم مور در گنجم، ز بس زاری و بس سستی
اگر خواهد مرا موری بچشم اندر نهان دارد
من آن مورم که از زاری مرا مویی بپوشاند
من آن مویم که از سستی کم از موری توان دارد
منم چون مور از اندوه از هر موی خون افشان
نه مویی کو گره گیرد، نه موری کو میان دارد
بیک جزو از هزاران جزو یک ذره نسنجم من
که از ارزیز و از آهن تن من استخوان دارد
فراق دوست بر عارض همی بنگاردم گویی
هر آن نقشی که روز باد روی آبدان دارد
ز خون دیدگان گه گه مخطط می کنم عارض
چنان پیراهن گلگون، که سال و مه کمان دارد
گه از عارض بر افروزم هر آنچ اندر جگر دارم
گه از دیده فرو بارم هر آنچ اندر دهان دارد
خیال ترک من هر شب شبیخون آورد بر من
چو چشم خستگان چشمم همه شب خون فشان دارد
سحرگه چون خیال او مرا پیرایه بربندد
از آن گوهر که بوی مشک و رنگ ناردان دارد
مرا گوید: بخر مارا، اگر زر و گهر داری
گهر بستان ازین چشمم، که زر سیم رخان دارد
از آن گوهر که من دارم درین دیده ندارد کس
مگر شمشیر گوهردار شاه خسروان دارد

اطلاعات

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
قالب شعری: قصیده
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

اگر موری سخن گوید، و گر مویی روان دارد
من آن مور سخن گویم، من آن مویم که جان دارد
هوش مصنوعی: اگر موری صحبت کند و حتی اگر مویی جان داشته باشد، من آن موری هستم که صحبت می‌کنم و من آن مویی هستم که روح دارد.
تنم چون سایه مویست و دل چون دیده موران
ز هجر غالیه مویی، که چون موران میان دارد
هوش مصنوعی: بدن من همچون سایه‌ای است از موی تو، و دلم مانند چشم مورچه‌ها از فراق تو می‌سوزد. چون آنکه موی خوشبویی را در میان برهای موری می‌بیند، بی‌تاب و نگران است.
اگر مر آب و آتش را مکان ممکن بود مویی
من آن مویم که در توفان و در دوزخ مکان دارد
هوش مصنوعی: اگر آب و آتش بتوانند جایی داشته باشند، من آن مویی هستم که در طوفان و جهنم نیز جای خود را دارد.
اگر با موی و با موری شبانروزی شوم همره
نه موی از من خبر یابد، نه مور از من نشان دارد
هوش مصنوعی: اگر من روز و شب با مو و مور همدم شوم، نه موی به من خبری می‌دهد و نه مور اثری از من پیدا می‌کند.
به چشم مور در گنجم، ز بس زاری و بس سستی
اگر خواهد مرا موری بچشم اندر نهان دارد
هوش مصنوعی: اگر بخواهم به زبان ساده توضیح دهم، این جمله می‌گوید که در دل من چنان ناله و ناامیدی وجود دارد که حتی یک مور با تمام کوچکی‌اش اگر بخواهد می‌تواند در دلم پنهان شود.
من آن مورم که از زاری مرا مویی بپوشاند
من آن مویم که از سستی کم از موری توان دارد
هوش مصنوعی: من آن موجودی هستم که از غم و درد خود را می‌پوشانم، اما از نظر قدرت و استقامت به اندازه یک مورچه هم نمی‌توانم تحمل کنم.
منم چون مور از اندوه از هر موی خون افشان
نه مویی کو گره گیرد، نه موری کو میان دارد
هوش مصنوعی: من مانند موری هستم که از درد و غم، از هر رشته موی خود خون می‌ریزد؛ نه مویی وجود دارد که به هم گره بخورد و نه موری که بتواند میان آن قرار گیرد.
بیک جزو از هزاران جزو یک ذره نسنجم من
که از ارزیز و از آهن تن من استخوان دارد
هوش مصنوعی: من خود را به عنوان جزء کوچکی از یک مجموعه بزرگ نمی‌سنجم، زیرا از ترکیب عناصر مختلفی چون آب و آهن ساخته شده‌ام و در واقع دارای ساختاری از استخوان هستم.
فراق دوست بر عارض همی بنگاردم گویی
هر آن نقشی که روز باد روی آبدان دارد
هوش مصنوعی: جدایی از دوست، در چهره من همچون نقش و نگاری است که باد در روز بر سطح آب به وجود می‌آورد.
ز خون دیدگان گه گه مخطط می کنم عارض
چنان پیراهن گلگون، که سال و مه کمان دارد
هوش مصنوعی: از اشک‌هایم گاهی نقش و نگاری می‌زنم بر چهره‌ام مثل پیراهنی که به رنگ خون است، به‌گونه‌ای که سال و ماه همچون کمانی در آن نمایان می‌شود.
گه از عارض بر افروزم هر آنچ اندر جگر دارم
گه از دیده فرو بارم هر آنچ اندر دهان دارد
هوش مصنوعی: گاه غم و اندوهی را که در دل دارم، با زیبایی و جذابیت خود بروز می‌دهم و نمایش می‌زنم. و در مواقعی دیگر، آنچه را که در باطن و در دل ندارم، از چشمانم می‌ریزم و به زبان می‌آورم.
خیال ترک من هر شب شبیخون آورد بر من
چو چشم خستگان چشمم همه شب خون فشان دارد
هوش مصنوعی: هر شب خیال تو مانند یک حمله به من می‌زند، و خواب آلودگی چشمان من باعث می‌شود که تمام شب از اشک می‌ریزم.
سحرگه چون خیال او مرا پیرایه بربندد
از آن گوهر که بوی مشک و رنگ ناردان دارد
هوش مصنوعی: در سپیده‌دم، وقتی که یاد او مرا می‌آراید، از آن جواهر خوشبو و با رنگ زیبا به من هدیه می‌دهد که بویی شبیه به مشک و رنگی مانند انار دارد.
مرا گوید: بخر مارا، اگر زر و گهر داری
گهر بستان ازین چشمم، که زر سیم رخان دارد
هوش مصنوعی: مرا می‌گوید: مرا بخر، اگر دارای طلا و جواهر هستی، جواهر را از این چشمانم بگیر، زیرا که صورت من خود طلا و نقره دارد.
از آن گوهر که من دارم درین دیده ندارد کس
مگر شمشیر گوهردار شاه خسروان دارد
هوش مصنوعی: هیچ‌کس در این دنیا به اندازه من از آن گوهری که در این چشم دارم، ندارد. تنها شمشیر گوهردار شاهان خسروان به چنین ارزشی نزدیک می‌شود.

حاشیه ها

1400/08/18 16:11
افسانه چراغی

گهر بستان از این چشمم که بر سیمِ رُخان دارد

اشک را به گوهر تشبیه کرده که بر گونه‌های سپید ریخته است.

1400/08/19 14:11
افسانه چراغی

مستی نادرست است.

ز بس زاری و بس سستی درست است یعنی از لاغری و ناتوانی بسیار

1400/11/03 08:02
همیرضا

مستی به ضم میم به همان معنای زاری می‌تواند صحیح باشد. منتهی. بیت بعد این فرض من را زیر سوال می‌برد و گواهی بر صحت نظر شما می‌تواند باشد.