شمارهٔ ۹۵
مست می و ساقیم تا نفسی باقی است
با می و ساقی مرا کار بسی باقی است
گر دلم از دست رفت بهر نثار رهت
شکر که بر جان هنوز دست رسی باقی است
خیز و گل عشق چین کز چمن زندگی
تا مژه بر هم زنی خار و خسی باقی است
پیر شدیم از جهان دست زجان شسته ایم
نیست بجز دیدنت گر هوسی باقی است
مرغ نشاطم پرید جز تن زارم نماند
هرکه بپرسد ز من گو نفسی باقی است
نام تو اهلی ز عشق زنده بود تا ابد
بی صفت عشق کی نام کسی باقی است
اطلاعات
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکیدرج
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
مست می و ساقیم تا نفسی باقی است
با می و ساقی مرا کار بسی باقی است
هوش مصنوعی: تا زمانی که زندگی باقی است، ما در حال لذت بردن از شراب و خدمتکار آن هستیم. کارها و ماجراهای بسیاری در ارتباط با شراب و ساقی برای من باقی مانده است.
گر دلم از دست رفت بهر نثار رهت
شکر که بر جان هنوز دست رسی باقی است
هوش مصنوعی: اگر دلم از دست برود، برای نثار کردن در راه تو، خوشحالم که هنوز جانم در دسترس است.
خیز و گل عشق چین کز چمن زندگی
تا مژه بر هم زنی خار و خسی باقی است
هوش مصنوعی: برخیز و زیباییهای عشق را بچین، زیرا تا زمانی که پلک بر هم زنی، در زندگی فقط خار و علف باقی خواهد ماند.
پیر شدیم از جهان دست زجان شسته ایم
نیست بجز دیدنت گر هوسی باقی است
هوش مصنوعی: ما دیگر از دنیا خسته شدهایم و از زندگی دست کشیدهایم. تنها چیزی که برایمان باقی مانده، دیدن توست و اگر هنوز آرزویی در دل داریم، آن هم فقط برای توست.
مرغ نشاطم پرید جز تن زارم نماند
هرکه بپرسد ز من گو نفسی باقی است
هوش مصنوعی: پرنده خوشحالیام پرواز کرده و تنها جسم بیمارم باقی مانده است. هر کس که از من بپرسد بگو هیچ نفسی در اینجا باقی نمانده است.
نام تو اهلی ز عشق زنده بود تا ابد
بی صفت عشق کی نام کسی باقی است
هوش مصنوعی: عشق به تو باعث شده که نامت همیشه زنده بماند و تا ابد در خاطرها باقی بماند، اما عشق به خودی خود هیچ نام و نشانی ندارد و نمیتواند به شخص خاصی وابسته باشد.
حاشیه ها
1402/05/07 04:08
جعفر عسکری
سلام.
مست می و ساقیام، تا نفسی باقی اَست
با می و ساقی مرا، کار بسی باقی اَست
گر دلم از دست رفت، بهر نثار رهت
شکر که بر جان هنوز، دسترسی باقی اَست
خیز و گل عشق چین! کز چمن زندگی
تا مژه بر هم زنی، خار و خسی باقی اَست
پیر شدیم از جهان، دست ز جان شستهایم
نیست بهجز دیدنت، گر هوسی باقی اَست
مرغ نشاطم پرید، جز تن زارم نماند
هرکه بپرسد ز من، گو: نفسی باقی اَست
نام تو اهلی! ز عشق زنده بوَد تا ابد
بیصفتِ عشق، کی نام کسی باقی اَست؟

اهلی شیرازی