گنجور

شمارهٔ ۹۳

اگر چه ساقی جان می نهاد در دستت
حقیقتی دگرست این که می کند مستت
پی نظاره خود جام جم تو را دادند
تو خود نگاه نکردی که چیست در دستت
تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته را
بباد دادی و بر دل غبار ننشست
دلا به چشم تو صدخار اگر شکست آن گل
همین بس است که در چشم غیر نشکستت
تورا به چرخ بلند آفتاب خواند از مهر
چو سایه خاک نشین کرد همت پستت
خمار هجر بود با می وصال بترس
طمع مدار که در وصل دل ز غم رستت
چو صید کشته مجو خونبها از او اهلی
بس است این که به فتراک خویش بر بستت

اطلاعات

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قالب شعری: غزل
منبع اولیه: ویکی‌درج

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

اگر چه ساقی جان می نهاد در دستت
حقیقتی دگرست این که می کند مستت
هوش مصنوعی: اگرچه ساقی جان خود را به پای تو می‌گذارد، اما واقعیت دیگری وجود دارد که باعث می‌شود تو مست شوی.
پی نظاره خود جام جم تو را دادند
تو خود نگاه نکردی که چیست در دستت
هوش مصنوعی: به تو جام جم، نماد دانش و معرفت، دادند تا خودت را ببینی، اما تو به آن نگاه نکردی تا بفهمی چیست در دستانت.
تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته را
بباد دادی و بر دل غبار ننشست
هوش مصنوعی: تو آن گلی هستی که به مانند من، قلب‌های زیادی را به آتش کشیدی و هیچ نشانه‌ای از غبار بر روی دل باقی نمانده است.
دلا به چشم تو صدخار اگر شکست آن گل
همین بس است که در چشم غیر نشکستت
هوش مصنوعی: ای دل، اگر صد بار هم در چشم تو گلی بشکند، همین کافی است که در چشم دیگران نشکسته‌ای.
تورا به چرخ بلند آفتاب خواند از مهر
چو سایه خاک نشین کرد همت پستت
هوش مصنوعی: تو را خورشید آسمان به سوی خود دعوت کرده است، در حالی که از محبت به مانند سایه‌ای بر زمین نشسته‌ای و همت و اراده‌ات پایین است.
خمار هجر بود با می وصال بترس
طمع مدار که در وصل دل ز غم رستت
هوش مصنوعی: درد جدایی با شراب رسیدن همراه است، پس از طمع‌ورزی بپرهیز؛ زیرا در وصل، دل از غم رها نخواهد شد.
چو صید کشته مجو خونبها از او اهلی
بس است این که به فتراک خویش بر بستت
هوش مصنوعی: اگر حیوانی شکار کردی، نباید از او خون بگیری یا تقاضای قیمت کنی. همین که او را با دام خود گرفتی، کافیست.