بخش ۹ - بر تخت نشستن آزید هاک پادشاه ماد
پسر چون بر آمد بتخت پدر
همان تاج شاهنشهی زد بسر
بزرگان ورا خواندند آفرین
همه بوسه دادند روی زمین
بگفتند ما بندگان تو ایم
بفرمان ورأیت سرافکنده ایم
شهنشاه بسیار بنواختشان
بقدر هنر جایگه ساختشان
بسی مهربان بود و سرشار بود
شه عادل و بخت بیدار بود
یکی بارگه شاه بر پای داشت
در آن جایگه تخم نیکی بکاشت
بگرد شهنشه در آن بارگاه
ستادند امیران جمله سپاه
بهر لشکری افسری نامدار
گزیدی و کردی ورا بر قرار
سپاهی بیاراسث شاه جوان
همه جامعه شان هم چنان ارغوان
همه تاج و افسر بسر داشتند
کمر های زرین ببر داشتند
ز شمشیر و گرز وسنان و سپر
زخود وزره با کمربند زر
سپاهی به زیبائی آراسته
همه جامه شاد و شاداب و نو خاسته
نبرد دلیران فراموش شد
چنان آتش تیز خاموش شد
بهر جا شدی شادمانی بپا
همه باغ و بستان بدی دلگشا
درو دشت ایران همه سبزو شاد
دل کشوری شاد از شاه ماد
بهر جایگه بود ساز و سرود
بشاهنشه ماد بودی درود
شه ماد روزی برای شکار
برون رفت با اسب و اسباب کار
چوشد چند فرسنگ از شهردور
بدیدی یکی شیر نر با غرور
پی شیر نر چون همی اسب تاخت
بزد تیر بر مغز و کارش بساخت
چنان تیر را او ز پیکان گشود
که تا شست برداشت آمد فرود
بیفتاد بیجان بروی زمین
یکی گفت احسن یکی آفرین
دلیران شاهنشه از هر طرف
نمودند ابراز شوق وشعف
چنان زد غربوی ز دل شیر نر
که لرزید از بیم کوه و کمر
زمغزش چنان خون برون میجهید
چو فواره ای کاب آرد پدید
زپا اندر افتاد و بیهوش گشت
بزددست و پائی و خاموش گشت
به پیکر تراشان بفرمود، زود
از این شیر تندیس باید نمود
که ماند پس از من بر این روزگار
یکی یاد بود و یکی یادگار
از آن روز بگذشته بس سالها
بجا مانده آن شیر سنگی بجا
که در هکمتانه بود یادگار
هم از شاه ماد و هم از روزگار
بیامد چو در شهر آن شهریار
شه شیر کش خسرو نامدار
همان هر کسی بر کسی مژده داد
که پاینده بادا شهنشاه ماد
بشد شاه و مغرور از این هنر
همی دست بنهاد روی کمر
بفرمود هستم شه شیر کش
بود یکسر عالم مرا دست خوش
منم شهریاری که در عهد من
نباشد ز جنگ و ز دشمن سخن
سر خسروان زیر پای منست
همه باجشان در سرای منست
ندارند جرأت که از نام ماد
سخن جز به نیکی نمایند یاد
که چندین هزاران مرا لشکر است
به گنجم بسی باج و شمش زراست
هزاران هزار افسر نامدار
همه شیر افکن گه کارزار
بخش ۸ - صلح شاه ماد ولیدی پس از شش سال: یکی روز سر گرم پیکار و جنگبخش ۱۰ - خواب دیدن آژید هاک و تعبیر آن: چو شب شد بخوابید در قصر خویش
اطلاعات
وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: گنجینه فارسی
* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
برگردان به زبان ساده
پسر چون بر آمد بتخت پدر
همان تاج شاهنشهی زد بسر
هوش مصنوعی: وقتی پسر برادر پدرش بر تخت نشسته، همان تاج سلطنتی را بر سر میگذارد.
بزرگان ورا خواندند آفرین
همه بوسه دادند روی زمین
هوش مصنوعی: بزرگان به او احترام گذاشتند و همگی به نشانه قدردانی بر زمین بوسه زدند.
بگفتند ما بندگان تو ایم
بفرمان ورأیت سرافکنده ایم
هوش مصنوعی: گفتند ما افرادی هستیم که تحت فرمان تو هستیم و در برابر تو با سر افراز نیستیم.
شهنشاه بسیار بنواختشان
بقدر هنر جایگه ساختشان
هوش مصنوعی: سلطان به اندازهی هنر و تواناییهای آنها، به آنها توجه و محبت کرد و برای هر یک جایگاهی مناسب فراهم ساخت.
بسی مهربان بود و سرشار بود
شه عادل و بخت بیدار بود
هوش مصنوعی: بسیار مهربان و سخاوتمند بود و فرمانروای عادل، در زمانی قرار داشت که شانس و بخت نیز به او روی آورده بود.
یکی بارگه شاه بر پای داشت
در آن جایگه تخم نیکی بکاشت
هوش مصنوعی: یک بار در محل سلطنت، شاه برپا ایستاد و در آن مکان، بذری از نیکی را کاشت.
بگرد شهنشه در آن بارگاه
ستادند امیران جمله سپاه
هوش مصنوعی: در آن کاخ باشکوه، پادشاهی در حال گردش بود و تمام فرماندهان و امیران، دور او جمع شده بودند.
بهر لشکری افسری نامدار
گزیدی و کردی ورا بر قرار
هوش مصنوعی: برای لشکر خود یک فرمانده معروف را انتخاب کردی و او را در جایگاه خود مستقر ساختی.
سپاهی بیاراسث شاه جوان
همه جامعه شان هم چنان ارغوان
هوش مصنوعی: سپاهی برای شاه جوان آماده کنید و لباسهای آنها مانند گلهای ارغوانی زیبا و جذاب باشد.
همه تاج و افسر بسر داشتند
کمر های زرین ببر داشتند
هوش مصنوعی: همه افراد در آن زمان جواهرات و لباسهای زیبایی به همراه داشتند و کمربندهای طلایی به دور کمرهایشان بسته بودند.
ز شمشیر و گرز وسنان و سپر
زخود وزره با کمربند زر
هوش مصنوعی: از شمشیر و چماق و سپر و زره به همراه کمربند زرین خود، استفاده میکنم.
سپاهی به زیبائی آراسته
همه جامه شاد و شاداب و نو خاسته
هوش مصنوعی: یک سرباز با زیبایی تمام در لباسهای شاداب و نوین آماده و آراسته است.
نبرد دلیران فراموش شد
چنان آتش تیز خاموش شد
هوش مصنوعی: نبرد شجاعان به فراموشی سپرده شد و مانند شعلهای تند، به تدریج خاموش گردید.
بهر جا شدی شادمانی بپا
همه باغ و بستان بدی دلگشا
هوش مصنوعی: هر کجا که بروی، شادی را به همراه داشته باش و همه جا را با سرسبزی و خوشحالی زینت بخش.
درو دشت ایران همه سبزو شاد
دل کشوری شاد از شاه ماد
هوش مصنوعی: در دشتهای ایران، همه جا سرسبز و شاداب است و این سرزمین با دلهای شاد به خاطر پادشاه ماد، خوشحال و سرزنده است.
بهر جایگه بود ساز و سرود
بشاهنشه ماد بودی درود
هوش مصنوعی: در هر مکان و زمانی که جشن و شادی برپا باشد، به شاهنشاه ماد درود و سلام میفرستیم.
شه ماد روزی برای شکار
برون رفت با اسب و اسباب کار
هوش مصنوعی: روزی پادشاه، برای شکار به بیرون رفت و با خود اسب و وسایل لازم را برد.
چوشد چند فرسنگ از شهردور
بدیدی یکی شیر نر با غرور
هوش مصنوعی: چند فرسنگ دورتر از شهر، یک شیر نر با خودبزرگبینی را دیدی.
پی شیر نر چون همی اسب تاخت
بزد تیر بر مغز و کارش بساخت
هوش مصنوعی: در پی شکار شیر، اسبی به تندی میتازد و تیر او به هدف مینشیند و کار شکار را تمام میکند.
چنان تیر را او ز پیکان گشود
که تا شست برداشت آمد فرود
هوش مصنوعی: او آنقدر با دقت تیر را رها کرد که تیر تا به شست او بالا رفت و سپس پایین آمد.
بیفتاد بیجان بروی زمین
یکی گفت احسن یکی آفرین
هوش مصنوعی: در حالی که او به زمین افتاده بود و بیجان به نظر میرسید، یکی از حاضران گفت: "چقدر زیبا!" و دیگری نیز او را ستود.
دلیران شاهنشه از هر طرف
نمودند ابراز شوق وشعف
هوش مصنوعی: دلیران شاهنشاه از هر سو شور و شوق خود را نشان دادند.
چنان زد غربوی ز دل شیر نر
که لرزید از بیم کوه و کمر
هوش مصنوعی: یکی از شجاعترین و نیرومندترین افراد، به قدری با شدت و قدرت عمل کرد که حتی کوهها و دشتها از ترس به لرزه درآمدند.
زمغزش چنان خون برون میجهید
چو فواره ای کاب آرد پدید
هوش مصنوعی: از سر او خون همانند فوارهای به بیرون میجوشید و به شدت نمایان بود.
زپا اندر افتاد و بیهوش گشت
بزددست و پائی و خاموش گشت
هوش مصنوعی: او از پا افتاد و بیهوش شد، دست و پا را از دست داد و به سکوت فرو رفت.
به پیکر تراشان بفرمود، زود
از این شیر تندیس باید نمود
هوش مصنوعی: او به مجسمهسازان دستور داد که هرچه زودتر باید مجسمهای از این شیر بسازند.
که ماند پس از من بر این روزگار
یکی یاد بود و یکی یادگار
هوش مصنوعی: بعد از من در این دنیا، چیزی باقی بماند که مرا یادآوری کند و یادگاری از من باشد.
از آن روز بگذشته بس سالها
بجا مانده آن شیر سنگی بجا
هوش مصنوعی: سالها از آن روز گذشته و تنها آن شیر سنگی باقی مانده است.
که در هکمتانه بود یادگار
هم از شاه ماد و هم از روزگار
هوش مصنوعی: در حکمتنامه، نشانههایی از هر دو، یعنی شاه ماد و زمانه موجود است.
بیامد چو در شهر آن شهریار
شه شیر کش خسرو نامدار
هوش مصنوعی: شهریار بزرگ و نیرومند که به شیران میماند، به شهر آمد. او خسرو نام دارد و دارای شهرتی پرافتخار است.
همان هر کسی بر کسی مژده داد
که پاینده بادا شهنشاه ماد
هوش مصنوعی: هر کس به دیگری بشارت دهد که پادشاه ماد همیشه پایدار و برقرار باشد.
بشد شاه و مغرور از این هنر
همی دست بنهاد روی کمر
هوش مصنوعی: شاه به خاطر این هنر، بسیار مغرور و جدی شده و دستی بر کمر گذاشته است.
بفرمود هستم شه شیر کش
بود یکسر عالم مرا دست خوش
هوش مصنوعی: سلطان فرمود که من شیرِ جنگ هستم و تمام دنیا را به من مربوط میشود.
منم شهریاری که در عهد من
نباشد ز جنگ و ز دشمن سخن
هوش مصنوعی: من فرمانروایی هستم که در زمان من، نه از جنگ خبری باشد و نه از دشمنی.
سر خسروان زیر پای منست
همه باجشان در سرای منست
هوش مصنوعی: سران و بزرگان جهان در برابر من هستند و تمام خراج و مالیاتهای آنان در خانهی من وجود دارد.
ندارند جرأت که از نام ماد
سخن جز به نیکی نمایند یاد
هوش مصنوعی: آنها جرات ندارند درباره نام مادر صحبت کنند مگر به خوبی و نیکی.
که چندین هزاران مرا لشکر است
به گنجم بسی باج و شمش زراست
هوش مصنوعی: من لشکری از هزاران نفر دارم و در خزانهام گنجهای زیادی از جمله باج و شمشیر قرار دارد.
هزاران هزار افسر نامدار
همه شیر افکن گه کارزار
هوش مصنوعی: در میدان جنگ، سربازان شجاع و مشهور زیادی هستند که همچون شیر، به نبرد میروند و در هنگام مسابقه و درگیری، قدرت و شجاعت خود را به نمایش میگذارند.
حاشیه ها
1402/04/11 16:07
مجید میراسماعیلی
در بیت بیست و دوم به جای "ابراز" ، "ابزار" آمده