گنجور

بخش ۱۰ - خواب دیدن آژید هاک و تعبیر آن

چو شب شد بخوابید در قصر خویش
دلی شادمان داشت از عصر خویش
چنان دید در خواب آن شهریار
که از دوش او سر برآورده مار
دو مار سیه برشد از دوش او
سر خویش را کرده در گوش او
بگفتند: گو چیسث کبر و غرور
چرا گشته‌ای از خداوند دور
خدا داد بر تو چنین اقتدار
هم او خواست تا تو شوی تاجدار
تو مغرور بر خویشتن گشته‌ای
ندانی ز یک کودک آشفته‌ای
ندانی که باشد شکست تو هم
که دستی است بالای دست تو هم
سراسیمه از خواب بیدار شد
پریشان و افسرده و زار شد
دو چشمش به بستر ز هم باز کرد
سخن گفتن خویش آغاز کرد
بگفتا مغان را خوانید زود
که گویند تعبیر خوابم چی بود
مغان بوسه دادند روی زمین
بگفتند کای شاه با آفرین
چه بودت که آشفته گشتی چنین
نباشد کسی را به تو خشم و کین
چو از مار و از خواب دوشینه گفت
همان راز بیرون کشید از نهفت
بگفتند شاها ترا خواب دوش
خبر میدهد از هزاران خروش
گزندت رسد از جهان کهن
نگوئیم دیگر از این ره سخن
بود دشمنت دشمن خانگی
بتازد به تو او به فرزانگی
نباشد وی از خیل همسایگان
ستاند ز تو کشورت رایگان
چو بشنید پشتش بلرزید شاه
ندانست خود کیستش کینه خواه
یکی دختری داشت چون نوبهار
به بالا چو سرو و به رخ چون نگار
ورا نام بد ماندانای نکو
وزو بود در شهر بس گفتگو
بدو بد گمان گشت آژیدهاک
هم از دختر خویش شد بیمناک
بگفتا کنم دور، گر دخترم
نیاید گزندی از او در برم
اگر چند از نوجوانان ماد
ز مردان نام آور و نیکزاد
ز جان و ز دل خواستارش بدند
به جان خواستار وفایش شدند
ولیکن از آن خواب آژیدهاک
چنان بود آشفته و بیمناک
که از دخت و از دادن او به شوی
به یکباره بربست او گفتگوی
چو در پارس کامبوزیا بود امیر
نجیب و جوانمرد و پاک و دلیر
بیاورد کامبوزیا را به ماد
بدو دختر خویشتن را بداد
چو او را نجیب و ملایم بدید
گمان بدی زو نبودش پدید
بداداش ورا دخت چون ماه را
که آسوده سازد دل شاه را
برفت او ز ماد و به همراه برد
سوی پارس او دختر شاه برد
دگر باره آن شاه خوابی بدید
کز آن بیش آمد شگفتی پدید
چنان دید کز اشکم دخترش
یکی تاک سر زد به گردون سرش
بگسترد بر آسیا شاخ و برگ
نه بادی بر او کارگر نه تگرگ
هراسان و لرزنده بیدار شد
مغان را شتابان طلبکار شد
بگفتا که خوابی بدیدم گران
وزان خواب گردیده‌ام سرگران
ز تاک و ز دختر همه باز گفت
همه راز دل برکشید از نهفت
به تعبیر گفتند او را مغان
ز خشم و ز بیمش ستایش کنان
که آید یکی کودک از دخترت
که شاید بد آید از آن بر سرت
چنان دان که دخت تو زاید پسر
که گیتی مسخر کند سر به سر
بترسید از بختش آژیدهاک
شد از دختر خویشتن بیمناک
رسولی فرستاد بر دخترش
که از پارس آرد ورا در برش
چو دخت شه آمد به نزد پدر
ببوسید روی زمین را به سر
بگفتا پدر جمله فرمان تو راست
که امر تو آسایش جان ماست
بفرمود کای دختر خوب رو
برم باش و از شوهر خود مگو
به پاسخ چنین گفت دختر به شاه
که ای خسرو عادل نیکخواه
تو شاهی و من کمترین بنده‌ام
به فرمان ورأیت سر افکنده‌ام

اطلاعات

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
قالب شعری: مثنوی
منبع اولیه: گنجینه فارسی

* با انتخاب متن و لمس متن انتخابی می‌توانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

برگردان به زبان ساده

چو شب شد بخوابید در قصر خویش
دلی شادمان داشت از عصر خویش
هوش مصنوعی: در شب، او در قصر خود خوابید و دلش از روزش شاد بود.
چنان دید در خواب آن شهریار
که از دوش او سر برآورده مار
هوش مصنوعی: پادشاه در خواب دید که ماری از روی دوشش بلند شده است.
دو مار سیه برشد از دوش او
سر خویش را کرده در گوش او
هوش مصنوعی: دو مار سیاه از دوش او خارج شده و سرهای خود را در گوش او قرار داده‌اند.
بگفتند: گو چیسث کبر و غرور
چرا گشته‌ای از خداوند دور
هوش مصنوعی: گفتند: چرا به خاطر تکبر و خودبزرگ‌بینی از خداوند دور شده‌ای؟
خدا داد بر تو چنین اقتدار
هم او خواست تا تو شوی تاجدار
هوش مصنوعی: خدا به تو چنین مقام و جایگاهی داد تا تو بتوانی بلندی و افتخار را تجربه کنی.
تو مغرور بر خویشتن گشته‌ای
ندانی ز یک کودک آشفته‌ای
هوش مصنوعی: تو به خودت مغروری و از این وضعیت غافلی، در حالی که در واقع همچون یک کودک بی‌خبر و آشفته‌ای.
ندانی که باشد شکست تو هم
که دستی است بالای دست تو هم
هوش مصنوعی: نمی‌دانی که در زیر شکست تو، نیرویی وجود دارد که از تو قوی‌تر است.
سراسیمه از خواب بیدار شد
پریشان و افسرده و زار شد
هوش مصنوعی: ناگهان از خواب بیدار شد و در حالی که مضطرب و ناامید بود، احساس ناراحتی و اندوه کرد.
دو چشمش به بستر ز هم باز کرد
سخن گفتن خویش آغاز کرد
هوش مصنوعی: دو چشم او را از هم باز کرد، و صحبت کردن را آغاز نمود.
بگفتا مغان را خوانید زود
که گویند تعبیر خوابم چی بود
هوش مصنوعی: گفت به زودی دانشمندان را فرابخوانید تا تعبیر خواب من را بگویند.
مغان بوسه دادند روی زمین
بگفتند کای شاه با آفرین
هوش مصنوعی: مغان از عشق و زیبایی سخن می‌گویند و می‌گویند ای پادشاه، تو با آفرین و زیبایی خود زمین را تسخیر کرده‌ای.
چه بودت که آشفته گشتی چنین
نباشد کسی را به تو خشم و کین
هوش مصنوعی: چی شده که این‌قدر آشفته‌ای؟ کسی نسبت به تو خشمگین یا کینه‌توز نیست.
چو از مار و از خواب دوشینه گفت
همان راز بیرون کشید از نهفت
هوش مصنوعی: وقتی که از خواب بیدار شد، رازهایی را که پنهان شده بود، افشا کرد.
بگفتند شاها ترا خواب دوش
خبر میدهد از هزاران خروش
هوش مصنوعی: به تو گفته‌اند ای شاه، خواب شب گذشته‌ات از هزاران صدا و هیاهو خبر می‌دهد.
گزندت رسد از جهان کهن
نگوئیم دیگر از این ره سخن
هوش مصنوعی: اگر آسیبی از جهان قدیمی به تو برسد، دیگر درباره این موضوع صحبت نخواهیم کرد.
بود دشمنت دشمن خانگی
بتازد به تو او به فرزانگی
هوش مصنوعی: دشمن تو در خانه‌ات به تو آسیب می‌زند، اما تو باید با قدرت و شجاعت مقابله کنی.
نباشد وی از خیل همسایگان
ستاند ز تو کشورت رایگان
هوش مصنوعی: در میان همسایگان تو، هیچ‌کس نخواهد بود که از تو چیزی بگیرد و سرزمینت به رایگان باشد.
چو بشنید پشتش بلرزید شاه
ندانست خود کیستش کینه خواه
هوش مصنوعی: وقتی شاه صدای پشثش را شنید، به شدت ترسید و نمی‌دانست که آن فردی که در دلش کینه دارد کیست.
یکی دختری داشت چون نوبهار
به بالا چو سرو و به رخ چون نگار
هوش مصنوعی: او دختری داشت که مانند بهار جوان و زیبا بود، همچون سرو بلند و چون نگار خوش‌رنگ و خوش‌چهره.
ورا نام بد ماندانای نکو
وزو بود در شهر بس گفتگو
هوش مصنوعی: در شهر درباره‌ی کسی به نام "ورا" که شهرت خوبی ندارد، بسیار صحبت می‌شود.
بدو بد گمان گشت آژیدهاک
هم از دختر خویش شد بیمناک
هوش مصنوعی: او به سرعت به دخترش بدگمان شد و از او ترسید.
بگفتا کنم دور، گر دخترم
نیاید گزندی از او در برم
هوش مصنوعی: او گفت: اگر دخترم نیاید، دورش می‌کنم تا از او آسیبی نبینم.
اگر چند از نوجوانان ماد
ز مردان نام آور و نیکزاد
هوش مصنوعی: اگرچه چند نفر از جوانان ماد، به نام‌های بزرگ و نیکو مشهور هستند،
ز جان و ز دل خواستارش بدند
به جان خواستار وفایش شدند
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که از عمق جان و دل، خواسته‌ای برای بی‌وفایی به او نبود و در عوض، دل به او دادند و به خاطر وفایش به جان او دل بستند.
ولیکن از آن خواب آژیدهاک
چنان بود آشفته و بیمناک
هوش مصنوعی: اما خواب‌های آشفته و وحشت‌آور او به گونه‌ای بود که به شدت نگران و پریشانش کرده بود.
که از دخت و از دادن او به شوی
به یکباره بربست او گفتگوی
هوش مصنوعی: از دختر و از دادن او یکباره بگذر و با او گفتگو کن.
چو در پارس کامبوزیا بود امیر
نجیب و جوانمرد و پاک و دلیر
هوش مصنوعی: در پارس، شخصی به نام کامبوزیا وجود داشت که امیری نجیب و با فضیلت، دلیر و جوانمرد بود.
بیاورد کامبوزیا را به ماد
بدو دختر خویشتن را بداد
هوش مصنوعی: کامبوزیا را به مادرش آورد و دختر خودش را به او داد.
چو او را نجیب و ملایم بدید
گمان بدی زو نبودش پدید
هوش مصنوعی: وقتی او را مهربان و با ادب دید، هیچ باور بدی در موردش در ذهنش ایجاد نشد.
بداداش ورا دخت چون ماه را
که آسوده سازد دل شاه را
هوش مصنوعی: دختری زیبا مانند ماه به پادشاه آرامش می‌بخشد و دل او را راحت می‌کند.
برفت او ز ماد و به همراه برد
سوی پارس او دختر شاه برد
هوش مصنوعی: او به سمت ماد رفت و دختر شاه را که به همراهش بود، به سوی پارس برد.
دگر باره آن شاه خوابی بدید
کز آن بیش آمد شگفتی پدید
هوش مصنوعی: او دوباره خواب شاه را دید که از آن خواب، شگفتی بزرگی به وجود آمد.
چنان دید کز اشکم دخترش
یکی تاک سر زد به گردون سرش
هوش مصنوعی: او به گونه‌ای مشاهده کرد که از اشک‌هایش، دختری مانند جوانه‌ای بر بالای تاک به آسمان برآمد.
بگسترد بر آسیا شاخ و برگ
نه بادی بر او کارگر نه تگرگ
هوش مصنوعی: شاخه‌ها و برگ‌های درخت بر روی زمین پراکنده شده‌اند و هیچ باد یا بارانی نمی‌تواند بر آن‌ها تاثیر بگذارد.
هراسان و لرزنده بیدار شد
مغان را شتابان طلبکار شد
هوش مصنوعی: هر انسان و موجودی به طور ناگهانی و با شتاب بیدار شد و دنبال مغان (آدم‌های دانا و عارف) رفت.
بگفتا که خوابی بدیدم گران
وزان خواب گردیده‌ام سرگران
هوش مصنوعی: او گفت که خواب سنگینی دیده‌ام و به خاطر آن خواب حالا بسیار ناراحت و پریشانم.
ز تاک و ز دختر همه باز گفت
همه راز دل برکشید از نهفت
هوش مصنوعی: از درخت انگور و دختر جوان همه صحبت کردند و هر کسی راز دل خود را که پنهان کرده بود، آشکار نمود.
به تعبیر گفتند او را مغان
ز خشم و ز بیمش ستایش کنان
هوش مصنوعی: مغان به خاطر خشم و ترس او، او را ستایش کردند.
که آید یکی کودک از دخترت
که شاید بد آید از آن بر سرت
هوش مصنوعی: یک کودک از دخترت به دنیا بیاید که ممکن است مشکلاتی برایت به همراه داشته باشد.
چنان دان که دخت تو زاید پسر
که گیتی مسخر کند سر به سر
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که به گونه‌ای رفتار کن که فرزند دختری تو پسر خواهد آورد و این پسر به قدری قوی و توانمند خواهد بود که تمامی جهان را تحت فرمان خود درآورد.
بترسید از بختش آژیدهاک
شد از دختر خویشتن بیمناک
هوش مصنوعی: از سرنوشت او بترسید، زیرا که از دختر خودش نگران و مضطرب شده است.
رسولی فرستاد بر دخترش
که از پارس آرد ورا در برش
هوش مصنوعی: پیامبری به دخترش خبری فرستاد تا از سرزمین پارس برای او طلا بیاورد و او را در آغوش بگیرد.
چو دخت شه آمد به نزد پدر
ببوسید روی زمین را به سر
هوش مصنوعی: وقتی دختر شاه به نزد پدرش آمد، زمین را با صورتش بوسید.
بگفتا پدر جمله فرمان تو راست
که امر تو آسایش جان ماست
هوش مصنوعی: پدر گفت که همه ما به دستورات تو احترام می‌گذاریم، زیرا فرمان تو باعث آرامش و راحتی زندگی ماست.
بفرمود کای دختر خوب رو
برم باش و از شوهر خود مگو
هوش مصنوعی: او گفت: ای دختر زیبا، در خانه‌ات بمان و درباره شوهر خود صحبت نکن.
به پاسخ چنین گفت دختر به شاه
که ای خسرو عادل نیکخواه
هوش مصنوعی: دختر به شاه گفت: ای پادشاه عادل و نیکوکار، به این پرسش پاسخ بده.
تو شاهی و من کمترین بنده‌ام
به فرمان ورأیت سر افکنده‌ام
هوش مصنوعی: تو در مرتبه بلندی و من تنها نوکری هستم که فرمانت را می‌پذیرم و سرم را به خاطر عبودیت و خدمت به تو پایین نگه داشته‌ام.